en
Feedback
غاده السمان

غاده السمان

Open in Telegram
2 572
Subscribers
-124 hours
+87 days
+4230 days
Posts Archive
حاولت أن تجعل منی أمیره فی قصرک الثلجی لكننی فضلت أن ابقی صعلوكه فی براری حريتی! #غاده_السمان تو خواستی شهبانویت باشم در قصر یخی‌ات من اما، ترجیح دادم، ولگردی باشم در بیابان های آزادی خویش... ترجمه: #صالح_بوعذار

فإنّک كاللّيلِ الذي هو مُدْرِكي، وإنْ خِلْتُ أنّ المُنتأى عنک واسِعُ #النابغه_الذبيانی تو هم‌چون شب مرا در بر گرفتی با این‌که گمان بردم میان من و تو فاصله‌هاست ترجمه: #محمد_حمادی

أريد أن أتلاشى فی حبک كما يتلاشی جسدی فی النوم وأريد أن أنهض من حبک صباح اليوم التالی كمن ينهض من حلم می‌خواهم که در عشقت متلاشی شوم آن‌چنان که بدن خفته‌ام رو به مرگ می‌رود و می‌خواهم صبح روز بعد از عشقت بیدار شوم چونان کسی که از رویایی برمی‌خیزد... ‏#غاده_السمان

صبح اخرهفتتون بخیر 🌱

أنتِ ظلِّی... أنت ظلی وأنت لی أصل ظلی فی حياتی وأنت بعضی وكلی... #عبدالرحمن_العشماوی تو سایه‌ی منی... تو سایه‌‌ی من و اصلِ منی در زندگی‌ام بمان که تو جزء و کُلِ منی... ترجمه: #محمد_حمادی

أذكرک بإتقان فليس فوق هذهِ الأرض امرأة تنسى جرحها الأول... ترجمه: #محمد_حمادی تو را به‌خوبی به یاد می‌آورم، زنی روی زمین نیست که زخمِ نخستین‌اش را فراموش کند... #غاده_السمان

"أنْتَ کَهفی حِینَ تُعیینی الْمذاهِبُ فِی سَعَتِها..." تو پناهگاهِ منی، زمانی که راه‌ها با همه وسعتشان درمانده‌ام کنند...❤️‍�
"أنْتَ کَهفی حِینَ تُعیینی الْمذاهِبُ فِی سَعَتِها..." تو پناهگاهِ منی، زمانی که راه‌ها با همه وسعتشان درمانده‌ام کنند...❤️‍🩹 @kazem_bahmani

كلُّ شیءٍ خَذلَنی إلا إثنان؛ حُزنی وطَـيفک... #سالم_عطیر جز خیالِ تو وُ اندوهانم هرآن‌چه بود مرا تنها گذاشت... # ترجمه #محمد_حمادی

الشمس قد قُسمَت نصفين لی ولها النور فی وجهها والنار فی كبدی #قیس_بن_الملوح خورشید دو نیم شد برای من و او نور در رخسار او و آتش اندر جگرم ترجمه: #محمد_حمادی

Moein - Vatan (Ai) (1).mp36.66 MB

وكان الليل لامتناهياً كجرحي... #غاده_السمان و شب هم‌چو زخمِ من بی‌انتها بود... ترجمه: #محمد_حمادی

حين وزَّع اللهُ النساءَ على الرجالْ وأعطانی إيَّاک شعرتُ... أنّه انحاز بصوره مكشوفه إلی وخالفَ كلَّ الكتب السماويّة التي ألَّفها فأعطاني النبيذ ، وأعطاهم الحنطه ألبسني الحرير، وألبسهم القطن أهدى إليَّ الورده وأهداهم الغصن حين عَرَّفني اللهُ عليک وذهب إلى بيته فكَّرتُ أن أكتب له رساله على ورقٍ أزرقْ وأضعها في مُغلّفٍ أزرقْ وأغسلها بالدمع الأزرقْ أبدؤها بعباره: يا صديقی كنتُ أريد أن أشكرَهُ لأنّه اختارک لي فاللهُ _ كما قالوا لي _ لا يستلم إلا رسائلَ الحب... ولا يجاوب إلا عليها حين استلمتُ مكافأتی ورجعتُ أحملک على راحه يديا كزهره مانوليا بستُ يدَ الله... وبستُ القمر والكواكب واحداً واحداً وبستُ الجبال والأوديه وأجنحه الطواحين بستُ الغيومَ الكبيره والغيومَ التي لا تزال تذهب إلى المدرسه بستُ الجُزُرَ المرسومه على الخرائط والجُزُرَ التي لا تزال بذاكره الخرائط بستُ الأمشاط التی ستتمشّطين بها والمرايا التی سترتسمين عليها وكلَّ الحمائم البيضاء التي ستحمل على أجنحتها جهازَ عرسک #نزار_قبانی آنگاه که پروردگار زنان را میان مردان قسمت کرد و تو را به من داد احساس کردم آشکارا از من جانبداری کرده و به مخالفت با تمام کتاب های تالیف شده ی آسمانی اش برخاسته است... او به من شراب بخشید و به آنان گندم... بر تنم حریر پوشاند و بر تن آنان پنبه... به من گل داد و به آنان شاخه... پروردگار چون مرا با تو آشنا کرد و به خانه‌اش رفت با خود گفتم بر کاغذی آبی در پاکتی آبی نامه‌ای برایِ او بنویسم و آن را با اشکِ آبی بشویم و با این جمله آغاز کنم: "دوست من" می‌خواستم او را سپاس گویم‌ که تو را برایِ من برگزید و پروردگار ــ‌ آن‌طور که به من گفته‌اند ‌- نامه‌های عاشقانه را فقط دریافت می‌کند و تنها به نامه‌های عاشقانه جواب می‌دهد... مژدگانی‌ام را که دریافت کردم تو را بر کف دستانم چون گل مگنولیا نهادم دست خداوند را بوسیدم ماه و ستاره گان را یکی یکی بوسیدم. کوه‌ها و دشت‌ها را بوسیدم و پروانه‌های آسیاب‌ها را... ابرهای بزرگ را بوسیدم و ابرهای کوچک‌تر را... که هنوز به دبستان می‌رفتند... جزایر ترسیم شده بر اطلس‌های جغرافیا را بوسیدم و جزائری را که هنوز در حافظه‌ی نقشه‌ها مانده‌اند. شانه‌هایی که با آن سرت را شانه می‌کردی بوسیدم‌ و بوسیدم آینه‌هایی را که در آن‌ها نقش می‌بستی و بوسیدم همه‌ی کبوتران سپید را که بر بال‌هایشان جهیزیه‌ی عروسی تو را حمل می‌کردند... ترجمه سید هادی آلبوشوکه

صبح همگی بخیر🌱 روز خوبی داشته باشین

. ‏حتى المطر وأن سقط فی بلادی حزين لايغسل اوجاع البشر #مظفر_النواب در سرزمین من باران نیز به هنگام ریزش غمگین است و دردهای بشر را شستشو نمی‌دهد # مترجم #عبدالرحیم_طرفی

يا عزيزتی هذا الحزن مصنوعٌ من الطين الذي صنعتُ منه لهذا لا أشعر به الآن... #احمد_سعداوی عزیزم این غم از گِلی ساخته شده که من از آن ساخته شدم برای همین، اکنون حسش نمی کنم... ترجمه محمد حمادی 

كُلما غطى سمائی قوسُ قزح، وامتلأتْ غرفتی الصغيرةُ بالفَراش، واتخَذتْ صغارُ العصافيرِ من نافذتی مكاناً تَتَعُلمُ فيهِ الرقص.. أعرفُ أنک هنا ... #سالم_عطیر هر بار که آسمانم را رنگین کمانی فراگیرد، و اتاق کوچکم مملو از پروانه ها شود، و جوجه گنجشک ها برای یادگیری رقص به طرف پنجره ام بیایند... می فهمم که تو اینجایی... ترجمه محمد حمادی

صبحتون بخیر🌱

هل عشتَ القبله والقصيده فالموتُ إذاَ لن يأخذ منک شيئاً #یانیس_ریتسوس بوسه و شعر را زیسته ای آیا پس مرگ چیزی از تو نخواهد برد.. ترجمه محمد حماری

ما أَجمَلَ المَنفى إذا كُنّا معاً يا امرأةً توجِزُ تاريخي... و تاريخَ المَطَر...! #نزار_قبانی چه زیباست تبعیدگاه ، اگر با هم باشیم ای زنی که تاریخ مرا خلاصه می کنی.. و تاریخِ باران را..! ترجمه موسی اسوار

كلّ يوم حين أستيقظ أقول "سأنساک اليوم أيضا" كلّ يوم منذ أيام لم يحدث أن نسيت أن أنساک #احلام_مستغانمی هر روز وقتی بیدار می شوم، می گویم "امروز هم ترا فراموش خواهم کرد" هر روز روزهاست پیش نیامده از یاد ببرم که فراموشت كنم ترجمه محمد حمادی