en
Feedback
هورناز

هورناز

Open in Telegram

‹ ﷽ › ☀️‹ هورناز : به زیباییِ خورشید درخشنده ›☀️ برای پیشنهادات و تبادل به آیدیِ زیر مراجعه کنید: @bahram_ghorbani [ارتباط با ادمین ها] @Ad_Hurnaaz کانال اول: @HURDAD

Show more
1 316
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
آینه وقتی روبروشی باغ گیلاس و اناره وقتی نیستی یه کویره پشتِ پوستت رگ و خون... نــــه خمره‌ی شرابِ گیلاس ته دریاچه‌ی شیره پیرهنت درخت باشه، دکمه‌های روش پرنده‌ن ده تا سنگه توی مشتم! بپرون پرنده‌ها رو تا با کودک درونم تک‌تک‌شون‌و نکشتم... حجم زیباییت عزیزم یه هیولای درنده‌ست که نمی‌مونه تو زندون مثل یه انار وحشی می‌دره پوست تن‌شو از قفس می‌زنــــه بیرون... #احسان_رعیت @hurnaaz

دست و پا بسته و رنجور به چاه افتادن به از آن است که در دام نگاه افتادن! سیب شیرین لبت باشد و آدم نخورد؟! تو بهشتی و چه بیم از به گناه افتادن! لاک‌پشتانه به دنبال تو می‌آیم و آه چه امیدی که پی باد به راه افتادن؟ آخر قصه ی هر بچه پلنگی این است: پنجه بر خالی و در حسرت ماه... افتادن! با دلی پاک، دلی مثل پر قو سخت است سر و کارت به خط و چشم سیاه افتادن من همان مهره ی سرباز سفیدم که ازل قسمتم کرده به سر در پی شاه افتادن عشق ابریست که یک سایه ی آبی دارد سایه اش کاش به دل گاه به گاه افتادن! #حامد_عسکری @hurnaaz

یک روح شصت‌ساله‌ی بیمار یک جسم بیست‌ساله‌ی خوشگل یک زن که در کمال شگفتی نه عاشق کسی‌ست نه عاقل یک زن که پخته نیست، برشته‌ست هروقت خسته‌است نوشته‌ست محصول انزوا و جنون است این [رنج_آدم] ِ متقابل بگذار از خود تو بپرسم این بار از خود تو بپرسم مطبخ‌نشین عصر گذشته ای شورِ در زبان تو فلفل شغلت چه بود؟ رنج پژوهی دور از رفیق و جمع و گروهی از بس به تو اجازه نمی‌داد این روحیات نامتعادل! شوق تو را برای نوشتن تقلیل می‌دهند به گشتن! این شد که سال‌های پیاپی بیرون نرفتی از در منزل از میل کشف کردن حوا تا جرات و غرور زلیخا در روح تو فرو شده، انگار ارثی‌ست این قبیل مسائل... دورت پر است آدم بی‌کس قلب تو سنگ نیست، چرا پس با حرف عاشقانه‌ی مردان دیگر نمی‌شوی متحول؟؟! تا خواستی که راحت و آزاد... هی سنگ پیش پای تو افتاد از مردها جلو زدی اما با عقل ناقصت!!! زن کامل دور از تمام ماچ و بغل‌ها سر کن که کافی‌اند غزل‌ها هرچند سخت بود نوشتن با دستِ در گشایش مشکل... بازار شعر خوب کساد است؟ از بس که حرف مفت زیاد است پس حق بده به چشم نیاید شیرینی تو بعد هلاهل! این مشت‌ها که پشت تو بودند لازم برای رشد تو بودند یعنی برای اوج گرفتن باید که بگذرند مراحل در این جهان بی در و پیکر با مردمان شاد (بخوان خر) بگذار درد از تو بسازد یک منزوی وحشی بی‌دل... #فاطمه_تنبیه @hurnaaz

تو مثل آغوشی شبیه پیراهن! خریده‌ای اما مرا نمی‌پوشی اگر چه‌ نزدیکی، غریبه‌ای با من... چنان‌که می‌خواهم مرا نمی‌خواهی! تو می‌توانی که دلیل لبخندِ عمیق من باشی ‌ولی نمی‌خواهی رفیق من باشی... اگر چه زیبایی به من نمی‌آیی! #سید_تقی_سیدی @hurnaaz

بعد تو توی شهر سیمانی چیزهایی ست که غم انگیز است میزهایی ست با دو فنجان چای کافه هایی که خالی از میز است چیستی ای سپید برفی تر؟ پیستی بوده ای و می لغزم نیستی، آه... به مرور زمان کیستی رشد کرده در مغزم مست و لایعقلم کنارم باش تاکسی شو ببر به خانه مرا خیسم از گریه، هر زمان یادت قلقلک می دهد روان مرا دیدن تو شبیه سک..س نخست لذتش خوب و مدتش کم بود دیدن تو شبیه قاعدگیت دیر به دیر و نامنظم بود! دو درخت کنار هم بودیم بادها که شکوفه می بردند اروتیک تر نبود از این صحنه! شاخه هامان به هم که می خوردند تو درخت کنار حوض پر از ماهی و برگ های زرد شدی فصل پاییز بود، معشوق آنکه نقاشی ات نکرد شدی من درخت کنار آن توالت میوه ام را کسی نچید و نخورد هیچکس زیر سایه ام ننشست هیچ کس برگ هام را نشمرد نخ سیگار قبل اعدامم! آخرین احتیاج من بودی تو اگر شاه، برده ات بودم من اگر شاه، تاج من بودی تاج من! طبع هندی ام گل کرد (تاج من به محله برگشته) مثل بزغاله ای که گم شده و در غروبی به گله برگشته_ _رفتم از چارراه زند به بند غصه خوردم هزار و چندین پرس توی خیام* حال من بد شد رفتم از انوری* گرفتم قرص نشئه ام مثل مورچه در قبر نشئه ام مثل گریه کردن و صبر نشئه ام مثل زندگی در جبر نشئه ام مثل مه شدن در ابر صاعقه می زند به شب شلاق آسمان گریه های آخرش است بعد تو توی شهر سیمانی چیزهایی ست که به یک ورش است... #جواد_افرا

بعد تو توی شهر سیمانی چیزهایی ست که غم انگیز است میزهایی ست با دو فنجان چای کافه هایی که خالی از میز است چیستی ای سپید برفی تر؟ پیستی بوده ای و می لغزم نیستی، آه... به مرور زمان کیستی رشد کرده در مغزم مست و لایعقلم کنارم باش تاکسی شو ببر به خانه مرا خیسم از گریه، هر زمان یادت قلقلک می دهد روان مرا دیدن تو شبیه سک..س نخست لذتش خوب و مدتش کم بود دیدن تو شبیه قاعدگیت دیر به دیر و نامنظم بود! دو درخت کنار هم بودیم بادها که شکوفه می بردند اروتیک تر نبود از این صحنه! شاخه هامان به هم که می خوردند تو درخت کنار حوض پر از ماهی و برگ های زرد شدی فصل پاییز بود، معشوق آنکه نقاشی ات نکرد شدی من درخت کنار آن توالت میوه ام را کسی نچید و نخورد هیچکس زیر سایه ام ننشست هیچ کس برگ هام را نشمرد نخ سیگار قبل اعدامم! آخرین احتیاج من بودی تو اگر شاه، برده ات بودم من اگر شاه، تاج من بودی تاج من! طبع هندی ام گل کرد (تاج من به محله برگشته) مثل بزغاله ای که گم شده و در غروبی به گله برگشته_ _رفتم از چارراه زند به بند غصه خوردم هزار و چندین پرس توی خیام* حال من بد شد رفتم از انوری* گرفتم قرص نشئه ام مثل مورچه در قبر نشئه ام مثل گریه کردن و صبر نشئه ام مثل زندگی در جبر نشئه ام مثل مه شدن در ابر صاعقه می زند به شب شلاق آسمان گریه های آخرش است بعد تو توی شهر سیمانی چیزهایی ست که به یک ورش است... #جواد_افرا

ماسه و آجر و گچ و سیمان شمشه و بیل و کمچه و گاری باز پایان جمعه ی کشدار باز آغاز هفته ی کاری قصری از جنس آینه در خواب داخل چشمهات ساخته شد آب هم توی لوله بود اما گریه کردم ملات ساخته شد با قمر هیچ وقت قمار نکن که تو هستی سفیدتر قمرم! مثل تیری که از نگاه تو بر قلبم افتاده است کارگرم در دل شهر، من تو را با او در دل شهر، من شدم ناکام چند نخ آه از سوپر مارکت که خریدم کمی شدم آرام... مثل نوحی که خسته از همه است آسمان را پر ابر خواهم کرد مثل یعقوب کور خواهم شد مثل ایوب صبر خواهم کرد تو و او مثل ماه و خورشیدید بین تان من، زمین افتاده خواستم که بگیرمت به بغل و بگویم خسوف رخ داده... در دل شهر ابروی تیزت چاقویی بر ورید آدم هاست پشت درهای عقل خواهی ماند عشق دسته کلید آدم هاست توی هر جمع جبری بی تو زیر تنهایی ام پرس هستم از تو رانده از این جهان مانده من که چوبی دو سر نجس هستم من که ترسم پریده از شاخه پشت من باش باد پاییزی! بغلم کن از عشق می ترسم بغلم کن نترس از چیزی ماهی رفته به سفر با تور تن تو دور از آب خواهد شد باید این شعر را تمام کنم! که ملاتم خراب خواهد شد... #جواد_افرا @hurnaaz

او از عشق تو خبر داد و بغضم ترکید گوشی از دست من افتاد و بغضم ترکید! گفتم این حس به خدا دست خودم نیست ولی از همین ثانیه آزاد... و بغضم ترکید! قول دادم که من از سهم خودم می‌گذرم بروید و دلتان شاد... و بغضم ترکید! رفت و من ماندم و یک عالمه دلتنگی محض توی آن وضعیت حاد و بغضم ترکید! هر چه کردم پس از آن حادثه دیدم دل من هیچ غیر از تو نمی‌خواد! و بغضم ترکید... آمدم زنگ زدم از تو بپرسم که چرا تو مرا ساده قلمداد.... و بغضم ترکید! بعد از آن سال فقط آه کشیدم شب و روز تیر و شهریور و مرداد... و بغضم ترکید تا دو شب پیش، که پیچید توی شهر شما که فلانی شده داماد... و بغضم ترکید! #زهرا_شعبانی @hurnaaz

قبول کن که نمی‌خواهی از تو چشم بپوشم! اگرچه خسته شدی از گلایه‌هام به‌ظاهر بدت نیامده از این‌که از تو شعر بگویم بدت نیامده از التماسِ خانم‌‌ِ شاعر! بدت نیامده از این‌که‌ فکر می‌کنم امشب به چشم‌های قشنگ تو پشت عینک گردت نیاز بود به خود مطمئن شوی و... بفرما! دوباره شعر نوشتم! جواب داد شگردت دوباره مانع دل کندنم شدی که دوباره به سردی لحنت شعله‌ور کنی جگرم را دوباره از تو بگویم به هرکسی که رسیدم دوباره دلتنگی در بیاورد پدرم را... نخواستی که سرت را به دامنم بگذاری که گوش جان بسپارم به شعرهای جدیدت سپس بلند بخندی به دقتی که هدر رفت سر شمردن تعدادِ ریش‌هایِ سفیدت نه خواستی بشناسی مرا نه اینکه ببینی که زن نبودم و... زیبا نبودم و... چه بگویم... قسم به اسم قشنگت که بغض لایق این نیست که جای اسم تو جا خوش کند میان گلویم علاقه‌ات به سیاهی دروغ بود عزیزم... نخواستی بپذیری که با من است که شادی! به زندگی‌ت بلد بودم آب و رنگ ببخشم به من به قدر همین کار هم اجازه ندادی... من از تلاش برای تو دست می‌کشم اما چه می‌کنی تو اگر با کسی به‌جز تو بجوشم؟ قبول کن که فقط از شکست واهمه داری... قبول کن که نمی‌خواهی از تو چشم بپوشم... نترس و فکر نکن سیرم از اسیر تو بودن دلم خوشم است خودم هم به این عذاب عزیزم ادامه می‌دهم این عشق را که رنج قشنگی‌ست ادامه می‌دهم این عشق را... بخواب عزیزم... #فاطمه_تنبیه @hurnaaz

بیا که با تو غریبانه گفتگو دارم نگو که از تو گذشتم، من آرزو دارم! به من کنایه نزن با ردای اشراقی نه اهل فلسفه هستم، نه آبرو دارم! به خنده های زلالِ تو اقتدا کردم برای از تو نوشتن به غم وضو دارم دلم گرفته کجایی؟ چرا نمی‌پرسی؟ بیا که با لب لعلت بگو مگو دارم... همیشه دیری و دوری، بهانه می‌بافی شبیه لاله غریبم، به غصه خو دارم اسیر دست تو هستم، ولی خوشم جانا به راه دور و درازی که پیش رو دارم... #نگار_فلاح @hurnaaz

دیوانه نبودی، نه به اندازه‌ی کافی هر شب ننشستی که خیالات ببافی بی حدّی غم، شوق رسیدن به تو را برد هرگز نشود اشک به دیدار تلافی بعد از تو نفهمید کسی عمق غمم را من ماندم و یک سینه پر از حرف اضافی من ماندم و یک حسرت و یک قصه‌ی کوتاه من ماندم و یک خنده و یک گریه و یک آه فرق است میان من و تو، ساده بگویم من بنده‌ی مضمونم و تو بند قوافی… #سید_تقی_سیدی @hurnaaz

فلج‌کننده‌ترین رنج من! عذاب مداوم! تفنگ روی شقیقه! طناب دور گلویم! جوانی به فنا رفته‌ی بدون وداعم! غم سیاه فرورفته در سپیدیِ مویم! مسببِ وسط جمع زیر گریه زدن‌ها مقصر همه‌ی گریه‌های زیر پتویم! ببخش دخترکت را که حرف گوش نکرده ببخش! خواسته‌بودی که از تو شعر نگویم... چقدر شکل خزر بود چشم‌های زلالت... شبی نبوده که چشم تو را مرور نکردم رقیب نابلدم شاه‌ماهی از تو گرفته من از دل تو به‌جز سنگ‌ریزه تور نکردم... همان دقیقه که می‌خواستی بمیرم، مردم تو را شبیه خودم آرزو به گور نکردم مرا ببخش عزیزم...مرا ببخش عزیزم... مرا ببخش اگر از غمت عبور نکردم... شبی نبوده پشیمان نباشم از گِله کردن که کاش سوخته‌ بودم... که کاش ساخته بودم... مرا ببخش جگرگوشه‌ام که آن‌شب منحوس در آتشی که خودم ساختم گداخته بودم ببخش نابلدی‌هام را به تجربه‌هایت مرا ببخش که قبل از تو دل نباخته بودم تو قسمتم نشدی، کم نبود قسمتم اما! که من به‌خاطر تو عشق را شناخته بودم... عجیب نیست که شمعی به چشم ماه نیاید عجیب نیست بگویی مرا به یاد نداری مگر کم‌اند زنانی که از تو شعر بگویند؟ به گفته‌های زنان گرچه اعتماد نداری... تو شعر بیدلی و سخت می‌شود به تو پی‌ برد تو شعر حافظی و جای انتقاد نداری! برس به دادم و خالی کن این دو کاسه‌ی پر را پر است ظرفیت چشم‌هام، داد نداری؟ بزن شدیدترین ضربه‌هات را به وجودم به من شبیه‌ترین! زخم‌خورده‌ی عصبانی! تو که قشنگ روان می‌کنی نوشتن من را! چگونه از تو فراری شوم قشنگِ روانی؟! "مرا بر آتش سوزان نشاندی و ننشستی" تمام آنچه که سعدی نوشته‌است، تو آنی ببین چقدر جهان‌بینی‌‌ام عوض شده با تو! تمام ابیاتم درد شخصی‌اند فلانی... به من بگو که چه کم داشتم؟ چه شد که پریدی؟ قفس نبودم و خالی از آب و دانه نبودم... به پاکدامنی‌ام باورت نبود که رفتی؟ نشسته پای تو و پایبند خانه نبودم؟ به عاشقانه ترین شکل‌، عاشق تو که بودم! اگر قشنگ نبودم... اگر زنانه نبودم... سفر بخیر و بلا از تو دور مرغک عشقم اگرچه درخور این کوچ ظالمانه نبودم... مرا ببوس و بساز آخرین‌ِ خاطره‌ها را بغل بگیر سپس طبق عادتی که نداری مرا ببوس و بگو از نبودن تو نترسم منی که خواستمت با شجاعتی که نداری مرا ببوس مکرر، که این دقایق آخر سریع‌تر شده انگار ساعتی که نداری نگو برای من از مرد دیگری دم رفتن فقط برو که بنازم به غیرتی که نداری... چه‌ام؟ زنی که به دردت نخورده‌است وجودش... چه‌ام؟ زنی که به چشمت نیامده‌ست حضورش... زنی که وقف تو شد دانه‌دانه‌ی کلماتش زنی که خرج تو شد قطره‌قطره‌های غرورش زنی شکسته‌تر از تو... همیشه خسته‌تر از تو... زنی برای تو جنگیده با تمامیِ زورش ولی فدای سرت که تَهَش برای تو مُرده... ولی فدای سرت که نیامدی سر گورش... #فاطمه_تنبیه @hurnaaz

صبورم از طرفی، بی قرارم از طرفی به باد داده مرا روزگارم از طرفی نه قادرم که بپوشانم اشک و‌ خنده کنم نه مایلم که به هر سو ببارم از طرفی ثمر نداد زمینی که کاشتم به امید که عشق بود و نیامد به کارم از طرفی میان ماندن و رفتن به چشم دیدم رفت غرورم از طرفی، اقتدارم از طرفی به غیر خاطره‌ای، خاطرِ عزیزی نیست همین دو خاطره هم از تو دارم از طرفی #سید_تقی_سیدی @hurnaaz

نبین به چهره جوان مانده ام دلم پیر است  من از شکست و شکست از صدای من سیر است! تو را قسم به عزیزت که پیش من دیگر  نگو که شیر اگر پیر هم شود شیر است کسی مرا نپسندید و باز می‌چرخم که این حکایت تلخ چراغ آژیر است  چه قدر خاطره ی ناتمام دارم من! که اسم تک تکشان حکمت است و تقدیر است مرا امید به یک اتفاق تازه نده برای خیلی از این اتفاق ها دیر است! من از نماز به این نکته اش رسیدم که سلام وقت خداحافظی چه دلگیر است! #سید_سعید_صاحب_علم

اعتراف کرده‌ای دوستم داری حالا در چله‌ی تابستان از آسمان تهران باران باران باران! #علی_سلطانی @aliii_soltaniiii

لبانت را چو رازی با لبانم در میان بگذار برای کارهای این‌چنینی هم زمان بگذار! کسی از نامت، ای جان دلم! بویی نخواهد برد پزشکم گفته است این قرص را زیر زبان بگذار به هر شکلی شده می‌چینمت ای سیب دور از دست! خودت لطفی کن و پای درختت نردبان بگذار زمینی‌ها تو را و آسمانت را نمی‌فهمند بخوان و رادیو را روی موج "شد خزان" بگذار بمیرانم! من از بهبودیِ بی تو هراسانم به رسم مهربانی لای زخمم استخوان بگذار دلم از این همه تنهایی و دوری به تنگ آمد خودت را جای من تنها نه... جای هر دومان بگذار #کبری_موسوی‌_قهفرخی @hurnaaz

اﺯ ﻭﺻﻒ ﺗﻮ ﺩﺭﻣﺎﻧﺪﻩ ﻗﻠﻢ، ﺣﺮﻑ ﻧﺪﺍﺭﯼ! آن‌قدر که رام تو شد ﺍﯾﻦ ﻃﺒﻊِ ﻓﺮﺍﺭﯼ ﻫﺮﮐﺲ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﯿﻢ‌ﻧﮕﺎﻫﯽ ﻧﻈﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻧﻪ ﺻﺒﺮ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﺮﺍﯾﺶ، ﻧﻪ ﻗﺮﺍﺭﯼ! ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻧﮕﺎﻩ ﺗﻮ ﺩﻭﯾﺪﻡ ﭼﻮﻥ ﺁﺩﻡ ﺟﺎﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻗﻄﺎﺭﯼ ﺧﻮﺍﻫﺎﻥ ﺗﻮ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻭ ﺗﻮ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻧﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ! ﻣﺤﺒﻮﺏ‌ﺗﺮﯾﻦ ﺳﻮﮊﻩ‌ﯼ ﻫﺮ ﺻﯿﺪ ﻭ ﺷﮑﺎﺭﯼ ﺩﺭ ﺩﯾﺪﻩ‌ﯼ ﻣﻦ خوب‌ترین ﻣﺮﺩ ﺯﻣﯿﻨﯽ ﻫﺮﭼﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﻫﻤﻪ، مسئلهﺩﺍﺭﯼ! ﯾﺎ ﮐﺎﻡ ﺑﮕﯿﺮﻡ ﺯ ﺗﻮ ﯾﺎ ﺟﺎﻥ ﺑﺴِﭙﺎﺭﻡ ﭘﺮﺳﻮﺩﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺷﻨﯿﺪﻩ‌ﺳﺖ ﻗﻤﺎﺭﯼ؟! ﺗﻮ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﻌﺮﯼّ ﻭ من اندوهِ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺷﻌﺮ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺑﺴِﭙﺎﺭﯼ... ‏ "نفیسه_سادات_موسوی @hurnaaz

گریه کن امشب اگر عبّاس یادت مانده است مَشک و آب، آن لحظه‌ی حسّاس یادت مانده است گریه کن بر تشنه‌های روز عاشورا تو که ظلم آن قوم نمک‌نشناس یادت مانده است... حقّ و باطل، خط قرمز بود در قاموسشان گر مراعات همین مقیاس یادت مانده است تشنه‌ی عدلند اینجا مردمان الگو بگیر پافشاری روی حق‌النّاس یادت مانده است؟ قدر یک خط، جوهر از مردم ندزدی قصّه نیست... مال و بیت‌المال و این وسواس یادت مانده است؟ از غم خلخال و زن‌های یهودی گفته شد تا مخالف را بداری پاس، یادت مانده است؟؟؟ کربلا اینجاست، حق اینجاست، باطل روبروست وعده‌های قدرت خنّاس یادت مانده است؟ قصّه می‌خوانی فقط یا درس می‌گیری بگو؟ احترام کوچه، عطر یاس یادت مانده است؟ با تو از عشقی که در دل داشت چیزی گفته‌اند؟ یا فقط جانبازی عبّاس یادت مانده است...؟ #مریم_صفری @hurnaaz

سلاح اهل ستم گاهی شریعت نبوی هم هست به روی شانۀ ظالم گاه ردای مصطفوی هم هست! به جای پینۀ پیشانی نظر به قبله آنها کن... وگرنه نام خدا، ای دوست به پرچم اموی هم هست! مخور فریب که این مردم هزارچهره و صدرنگ‌اند همیشه در دلشان حرفی جز آنچه می‌شنوی هم هست! ز اعتدال سخن گفتن ز حق کناره گرفتن نیست میان باطل و حق ای شیخ! مگر میانه‌روی هم هست؟! اگر به دادرسی هرگز نگشت محکمه‌ای برپا مبر ز یاد که در عالم عدالت علوی هم هست نشان مذهب من عشق است حقیقتی که در آن عالم امید آنکه به اعجازش شهید خوانده شوی هم هست... #فاضل_نظری @hurnaaz

نیستی از که بپرسیم نشانی‌ها را؟ پای عشق که بریزیم جوانی‌ها را؟ رفته‌ای فکر نکردی که پس از رفتن تو چه کسی درک کند حال روانی‌ها را؟! هیچ‌کس مثل دل بی‌کس من لمس نکرد این دل‌آشوبی و این دل نگرانی‌ها را! هر شبِ جمعه دلم منتظرت می‌ماند تا لبت تازه کند فاتحه خوانی‌ها را... با همان پاشنه‌هایی که بلند است بیا! قبرها دوست ندارند کتانی‌ها را... #حامد_عسکری @hurnaaz