3 350
Subscribers
No data24 hours
-237 days
-14930 days
Posts Archive
3 350
[تو هیچوقت نرفتی لبجاده تا انتظارو بفهمی
پریشون نبودی که نگذشتن لحظهها رو بفهمی]
3 350
دیرینه یاورِ رفتهام
سلام
درست نمیدانم اسم احساسی که مرا پای نوشتن کشاند را چه چیزی باید بگذارم.
اما با تمام وجودم احساس کردم که نباید کلمات بیش از این در وجودم محبوس شوند.
روزهاست که نمیدانم چه میکنی، به چه چیزی گوش میکنی، به چه چیزی بیشتر فکر میکنی، برای چه دلتنگی، چه چیزی این روزها تورا میخنداند و یا به گریه میاندازد.
شرایط اینطور ایجاب کرد. که نباشم. که دور باشم. که تکه سنگی باشم. روزگاری بر من گذشته که اعتماد از دست رفتهام دیگر هرگز برنخواهد گشت و من دیگر بر هیچ رفتهای اصرار به بازگشت نخواهم کرد چرا که هیچ خودم را مستحق دوست داشته شدن های عمیق نمیدانم و باور نخواهم کرد، اگرچه که خلوص عشقش به من همچون سپیدی صبح آشکار باشد. اما بدان پس از تو محجری بر گفت و شنید هایم کشیدهام تا کسی را دیگر آنقدر نزدیک قلبم نگه ندارم که همچون تو مرا بشکند. دلخورم؟ ابداً. دلتنگم؟ بغایت. اما فکر میکنم دیگر هرگز به آغوش من باز نخواهی برگشت. چرا که کدام رفتهای باز خواهد برگشت، یا که کدام بازگشتهای، قبل از رفتنش، خواهد شد. اینها مرا ترساند که رفتم. رفتم تا بیش از آن بیزاریات را بر خودم نبینم.
چه چیزی مارا به اینجا کشاند؟ من میگویم هردویمان. در زمانی که نباید اتفاقاتی افتاد که نباید و زندگی باز به هردویمان ثابت کرد که هرچه تندتر بدویم باز هم غلام حلقه به گوش خواهیم بود و مگر ما چه بودیم جز همان که زندگی خواست.
میدانم نه تو خواهی بازگشت و نه من دیگر قدمی به سمت آغوشت برمیدارم. اما شاید دلت بخواهد بشنود که هیچ دلم نمیخواهد آنچه که به هنگام سحر آرزو کردیم را با دیگریای بسازم و بهشان بیتو جان ببخشم. میگذارم در من بپوسند. قول میدهم.
طولانی نوشتم، چه را که روزها دلتنگی در چند خط جای نمیگیرد و بهیاد دارم که هردو بندهٔ نوشتهها بودیم.
نوشتم چرا که میگویند؛
«نوشتن از رنج، مایهٔ تسکین رنج است.»
دوست دار قدیمیات.
م.ا
3 350
ببین یه طور عجیبی دوستش دارم.
احساسی که گوش دادنش بهم میده واقعن متفاوته.
برای همین اسم دوربینم رو گذاشتم فرهاد.🤌
3 350
خیلی اتفاقی این موسیقی پخش شد.
احساس از دست رفتهم به زندگی رو با گوش دادن بهش دوباره توی وجودم احساس کردم.
و حالا دارم لبخند میزنم :)
3 350
Repost from N/a
در واقع این روزها واقعا کم حرف شدهام؛ نه به خاطر اینکه کسی باید از چشمهایم بخواند بلکه به دلیل اینکه پیش از بیان هر جمله به خودم میگویم: خب که چی و به سکوت ادامه میدهم...
3 350
من ۱۹ سالمه حس پیری دارم🗿
افسردگی گرفتم از وقتی ۱۹ سالم شده.
احساس بزرگ بودن اصلن ندارم. چون برای یکسری چیزها واقعن زوده.
صرفن احساس میکنم خیلی عقبم و هیچکاری نکردم تاحالا🤦🏽♀️
