en
Feedback
Clair de lune

Clair de lune

Open in Telegram

"My dear, Here we must run as fast as we can, Just to stay in place." – Lewis Caroll ‌

Show more
Iran154 913The category is not specified
202
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
I don't know man, growing up with Gilmore Girls and watching one of the main characters be obsessed with Christiane Amanpour and very driven to be like her, one might actually think she would be a good journalist? Fair and honest to demand the very least. Turns out she's not the good guy after all. But is anyone? I mean it seems like everyone will have something about them sooner or later, something they've done, or purposely said on a phone call, or hidden on national TV, or addressed in a certain manner with the sheer motive of exposing the other person in an immoral way. So isn't almost everyone a douchebag these days? One way or another? I guess fuck Christiane Amanpour then, and all the other reporters and representatives who are choosing to be completely blind to the actual matter at hand. And their role and duty to share the whole truth and not just some distorted fragments of it. Love and peace for the only ones who matter through all of this, and in the end. The ones who don't have an image, or a voice that can practically shatter the world, the ones who need bread and water, water and sunshine. And love. And softness. Or a cessation of this murderous, unfathomable sorrow. This everlasting mourning. For those who are the light themselves; I am proud of you and yet I am afraid that is as far as we(I) can go sometimes.

برگشتنی به یادت یک درخت رو بغل کردم. فکر می‌کنم این سومین یا چهارمین باره. همون درخت همیشگی. فرامرز اصلانی تو گوشم می‌خوند. آ
برگشتنی به یادت یک درخت رو بغل کردم. فکر می‌کنم این سومین یا چهارمین باره. همون درخت همیشگی. فرامرز اصلانی تو گوشم می‌خوند. آهنگ Historia De Un Amor. امروز ناراحتم. حالم خیلی بده. اما سارا این رو برام فرستاد و گفت زمانی که اینترنت قطع بوده کشیده. در قلبم لبخند زدم. امروز نمی‌تونم تن زخمی‌‌م رو روی پیاده‌رو بکشم. اما شاید فقط امروز.

«من چه نزدیک و چه دورم از نور.»

💢 تداوم بازداشت (غیرقانونی/فراقانونی) دانشجویان دانشگاه تهران علی طاهری‌کیا دانشجوی کارشناسی ارشد کارگردانی از تاریخ ۱۳دی، د
💢 تداوم بازداشت (غیرقانونی/فراقانونی) دانشجویان دانشگاه تهران علی طاهری‌کیا دانشجوی کارشناسی ارشد کارگردانی از تاریخ ۱۳دی، در محدوده خوابگاه؛ مبین صفدری دانشجوی کارشناسی فیزیک از تاریخ ۱۴دی، در محدوده چهارراه ولی‌عصر؛ و عباس یوسفی دانشجوی کارشناسی ارشد تاریخ ایران از تاریخ ۱۸دی، در محدوده خیابان انقلاب به سمت خوابگاه؛ بازداشت شده‌اند. آنچه وجه اشتراکی است میان روایت دستگیری این دانشجویان نخبه، تفتیش و دستگیری بی‌دلیل هرسه در مسیر های رفت و آمد میان دانشگاه، خوابگاه و یا خانه است؛ یعنی به دور از هرگونه تجمعی که بتوانید آن را جرم‌انگاری کنید. طبق آخرین اطلاعاتی که از نزدیکان این سه عزیز دریافت شده، روند رسیدگی به پرونده‌ها به شدت کند و با بن‌بست هایی مواجه شده است؛ لیک آنکه مبین صفدری که یکی از این دانشجویان است با مشکلات سلامتی مواجه است و نیاز به مراقبت پزشکی دارد. شورای‌صنفی همچنان از طریق دانشگاه و وزارت علوم، پیگیر این پرونده‌ها می‌باشد. 🔹 روابط عمومی شورای صنفی کل دانشگاه تهران ▫️ @UT_SENFI ▫️

مبین صفدری بیست و سه روزه که بازداشته و بیماری قلبی داره و باید دارو مصرف کنه. بیست و سه روز.

هیچ‌وقت تا به حال این‌قدر به مردم نزدیک نبودم. این‌قدر صدای خودم رو یک صدای مشترک احساس نکردم. درد خودم رو یک درد مشترک. هیچ‌وقت. مائده بهم یاد داده به چشم‌های آدم‌ها نگاه کنم. دستمو می‌ذارم رو باقی تصویر و فقط چشم‌ها رو نگاه می‌کنم. و به خدا همه‌شون راست می‌گن. همه‌شون راست می‌گن و هیچ چیز به جز سادگی و صداقت و تلاش در این چشم‌ها نیست. چشم‌های راستگویی که جرات ایستادگی در برابر ظلم و دشمن رو دارند و هیچ‌وقت فراموش نمی‌شن. هزاران جفت چشم بی‌قرار و شجاع. و اما مخالفش رو هم دیدم، حرامزادگی رو به جز لحن و صدا در چشم‌ها هم می‌شه به وضوح دید. همون‌طور که عشق در صدای رها رو می‌شنوم، اهریمن بودن شما رو هم از صداتون تشخیص می‌دم. «گفتی عاشقت نبودم ساده بودی که شکستی.» و «می‌خواید انقلاب کنید؟ هر کاری دلم بخواد می‌کنم، دخترهاتون رو می‌کشم.» همه‌چیز مشخصه. همه‌چیز مشخصه. زندگی پیروز می‌شه و من مطمئنم که یک نفس راحت می‌کشیم و اون روز یک دل سیر گریه می‌کنیم و هر آن چیزی که الآن به نحوی داره خودآگاه و ناخودآگاه سرکوب می‌شه رو احساس می‌کنیم. قول می‌دم. قول می‌دم یک روز صبح خبر اعدام و کشتار و صدای انزجارآور اذان رو نمی‌شنویم و اما تا اون روز امید دارم. امید.

«عزیزم دارم تمام این‌ها رو برات می‌گم که بگم شگفت‌انگیزه، زندگی خیلی قشنگه! زندگی پر از احساسات مختلفه، اصن این که ما به وجود بیایم، زندگی کنیم، یک زندگی رو داشته باشیم یک غیرممکن بوده شیوا؛ کاملاً غیرممکن بوده. و این که من دارم این‌جا راه می‌رم و برای تو ویس می‌گیرم، تو داری به من گوش می‌دی، واقعاً شبیه یک معجزه‌ست! واقعاً یک غیرممکنه که ممکن شده. می‌دونی؟ واقعاً این‌قدر عادی نیست. این‌قدر طبیعی نیست. این همه آدم وجود دارن اما وجود داشتن هر کدومشون یک محال بوده که الآن ممکن شده. و نمی‌دونم، واقعاً بیا زندگیش کنیم. بیا تلف نکنیم این محال‌شدگی رو. این فرصتی رو که به دست آوردیم. بیا جوری که خودمون دلمون می‌خواد جوری که قلبمون می‌گه جوری که واقعاً احساسش می‌کنیم، ذره به ذره‌شو نفس بکشیم. پر از رد زندگی بشیم. ما این‌جاییم، به دنیا می‌آیم، یه دوره رو زندگی می‌کنیم و بعدش می‌میریم. واقعاً به همین سادگیه.» - رها

این که چیزی نیست، حالا رو باش! تقریباً هر آن چیزی که هنگام نوشتن این متن داشتم را از من گرفتند. از ما گرفتند. به جز امید و کمی امید و کمی امید. فکر می‌کردم بدتر می‌شود، مثل خیلی‌های دیگر، مثل هر کسی که چشمانی باز دارد و قلبی سالم، و شد. این‌جا هیچ‌چیز هیچ‌وقت مرا شگفت‌زده نمی‌کند الا وسعت ماتم و بی‌روده‌گی بشر. زمان نوشتن این متن، همین حدوداً پنج ماه پیش، خسته بودم و اما هنوز انسانی بودم که خواندن اخبار را دوست ندارد، و بیش‌تر از همیشه هم داشتم می‌خواندم. چون مجبور بودم. کاری نمی‌شد کرد جز تلاش برای دانستن، پس من این اضطرابِ وصل‌به‌گلوی همیشگی را کنار گذاشتم تا بفهمم چه خاکی در این وطن دارد به سرم می‌شود. روزها قبل از شروع دوباره‌‌ی این ماجرا، یعنی فرو رفتن دوباره‌ی ما مردم در بدبختی‌ای که نیم‌قرن‌ست درگیرش هستیم، در صحبتی با دوستم گفتم که از سیاست تنفر دارم و نمی‌خواهم بدانم و نمی‌خوام بفهمم و همه‌ی این چیزهایی که آدم وقتی هنوز مجبور نشده سر هم می‌کند. چند روز بعد داشتم کتاب‌های تاریخ دانلود می‌کردم و هر چیزی که یاد می‌گرفتم را به دیگران می‌گفتم که شاید بهتر در خاطرم بماند. بعد شد جنایت. بعد شد جنایت و پس از آن جنایتی بزرگ‌تر و پس از آن جنایتی فجیح‌تر و همین‌طور تا آخر. دیگر تا به امروز نتوانسته‌ام خواندن و حرف زدن راجع به تمام این‌ها را برای ساعتی زمین بگذارم. در این متنی که ریپلای می‌کنم بنده به مدت یک سال برای قبول شدن تلاش کرده بودم و روزهای آخر جنگ و مشکلات شخصی شیره‌ی وجودم را کشید. یعنی تقریباً هر آن چیزی که تا به آن حال هنوز کمی کف دست‌های کوچکم داشتم. حالا شش صبح است و هوا روشن می‌شود چون خورشید نمی‌فهمد که دارند جوان‌ها را اعدام می‌کنند و شاید بهتر باشد یه چند روز نیاید و پرندگان می‌خوانند همان‌طور که هر کسی که تا قبل از گرفته شدن جانش توسط این حرامزاده‌ها زنده بود، می‌خواند. حالا من تنها نشسته‌ام این‌جا و می‌ترسم و سیگار می‌کشم و با هر چیزی که می‌خوانم یک دور تمام این‌ها در سرم تکرار می‌شوند: دانشگاهی که برایش تلاش کردم "خواب" گاه را از دانشجویان گرفته و حالا تنها مکانی متروکه‌ست که با اختیار خود و یا زیر سایه‌ی زور و حتی بدتر از آن، بر اساس هر دو، و ترکیب کریحی از ترس و سکوت، اجازه می‌دهد که جلوی سر در طلسم‌شده‌ش تنها چهار کلمه بنويسند که دو تاش هم تکراری‌ست، و این‌طور تعبیر می‌شود: یا مردم می‌میرند، یا مردم می‌میرند. دانشگاهی که خیرسرش قرار بوده نماد چیزی حداقل شبیه به علم و انسانیت باشد، دانشگاهی که دانشجویانش با تاریخچه‌ای که از اعتراضات دارند حتا در خستگی هم دل ندارند در مواقع این چنینی سکوت کنند، حالا خودش آنقدر قدرت ندارد که بتواند به هزاران دانشجوی عزادار، فرصتی برای یک سوگواری با احترام بدهد. به دانشجویانی که شرمشان می‌شود راجع به تمام این جنایت‌ها صحبت نکنند، که صحبت اتفاقاً تنها کاری‌ست که در اکثر مواقع از ما برمی‌آید و با این حال، هیچ حقی وجود ندارد. عکس‌ها را نگاه می‌کنم و حتا جرات ندارم بیش‌تر از چند ثانیه به معماری‌ای زل بزنم که برای مدتی طولانی‌ تا سر حد بی‌خواب شدن و آرزو کردن برای من قشنگ بود. از آن سه‌شنبه به بعد من دورم و از همه دورم و هیچ‌کسی نیستم که بتوانم آنقدرها که دلم می‌خواهد برای تمام این‌ها کاری بکنم. و با این حال با هر پیامی که از همکلاسی‌ها و هم‌دانشگاهی‌هایم می‌بینم یک بار دیگر از درون می‌شکنم و به تمام روزهایی فکر می‌کنم که با گذرشان رد شدن از این ورودی مضحک برای من ترسناک‌تر شد و حالا تقریباً غیرممکن. به هیولاهایی که در خیابان تلاش می‌کردم بهشان برخورد نکنم و فقط به خانه برسم، سالم و دست‌نخورده به خانه برسم. مسیری که برای من به جای عشق و شعف در راه بودن تبدیل به یک خرابه شد که باید به زحمت از آن عبور کنم. ثبت‌نامی که با دست‌های خودم کردم، انتخاب مشترکی که با هزاران دانشجوی سرکوب‌شده و به قتل رسیده در تمام این‌ سال‌ها کردیم و حالا تنها یک چیز از آن برایم باقی مانده: حقارت. حقارت و شجاعت. خودم بودم که مدارکم را تحویل دادم و خودم بودم که تصمیم گرفتم در سیستمی نام‌نویسی کنم که پر از سانسور و خشم و تنفر بود، از فرط بیچارگی، به خاطر چاره‌ی بهتری از این نداشتن، برای عشقم به کلمات و نزدیک شدن به دوستی که به خاطر انسان بودنش کشتند و آدم‌های شبیه به او. حقارت‌آمیز بودنِ ربع ساعت یک جا منتظر ایستادن تا آقای فلانی بیاید یک نگاهی به پوشش ما بیندازد و بعد آیا راهمان بدهد که در یک برنامه‌ی فوق‌العاده شرکت کنیم یا نه. رد شدن از تمامی این موانع و تبصره‌های ضدانسانی تنها برای این که امروز بتوانم در دانشکده‌ای بایستم که دوستش دارم و کنار کسانی اعتراض کنم که بهشان اعتمادی قلبی دارم و حقی را فریاد بزنیم که هیچ‌گاه نداشته‌ایم. تمامش برای این که امروز حق سوگواری داشته باشم: و ندارم.

01. Nebraska.mp310.50 MB

💚💚💚
+1
💚💚💚

Adulto? Mai—mai, come l’esistenza che non matura—resta sempre acerba, di splendido giorno in splendido giorno— io non posso che restare fedele alla stupenda monotonia del mistero. Ecco perché, nella felicità, non mi sono abbandonato—ecco perché, nell’ansia delle mie colpe non ho mai toccato un rimorso vero. Pari, sempre pari con l’inespresso, all’origine di quello che io sono. * Sarebbe così facile svelare questa luce o quest’ombra . . . Una parola: e l’esistenza che in me esiste sola sotto le voci che ogni uomo inventa per avvicinarsi a verità fuggenti, sarebbe espressa, infine. Ma questa parola non esiste. Se tuttavia ascolto nel rumore che sale dal rione, un suono un poco più terso—o aspiro nell’odore della stagione un più preciso alito di foglie fradice, di pioggia, allora, allusa, l’indicibile mia vita mi si disegna, per un solo instante . . . E non so sopportarla . . . Ma un giorno, ah un giorno, urlerò, a quella vista, sarà un urlo la rivelazione . . . — Pier Paolo Pasolini

رهای عزیزم، نمی‌تونم این رو ننویسم. هر لحظه که این‌جام یادم می‌آی و فکرت ثانيه‌ای رهام نمی‌کنه. از تلگرام می‌شناختمت، از باد ما را با خود خواهد برد، از عشقت به کلمات و عشقت به سینما؛ و همون‌طور که خودت همیشه می‌خواستی، از زنده بودنت و نه فقط زندگی کردنت. وقتی هم‌دانشگاهی و از اون جزئی‌تر، هم‌رشته‌ای شدیم، خیلی شگفت‌آور بود و من بار دیگه به دنیا و چینش‌هاش اعتماد کردم. روز اولی که موقع‌ی ثبت‌نام دیدمت بغلت کردم و شناختم کی هستی، بهت گفتم کانالت رو می‌خونم، آلیبرو رو می‌شناسم و به نظرم خيلی بامزه‌‌ست. اون روز هر بار که رفتم و اومدم و کتاب فالاچی رو ورق زدم، بهم لبخند زدی و تو لابی به آدم‌های دیگه معرفیم کردی. "این دانیاله، سال بالاییت، این یگانه‌ست، ورودی جدید." من در اون روزهای زندگیم که خیلی هم دور نیست هیچ چیز نمی‌خواستم جز کامیونیتی و جزوی از یک جریان بزرگ‌تر بودن، و تو قسمت مهمی از این داستان بودی. جزو محدود کسانی بودی که از روز اول حواسم بود که حتما ببینم. و دلم می‌خواست دوست‌تر بشیم، دوست‌تر بشم... با تویی که حتی با درخت‌ها هم دوست بودی. آخرين باری که در حلقه‌ی کتابخوانی دیدمت، داشتی راجع به یک شعر از پاوزه حرف می‌زدی، تحلیلش می‌کردیم و شعر، درباره‌ی مرگ بود. من گفتم شاید صرفا مرده، یا می‌خواسته بمیره، بحث حاشیه‌ای نداره، مرده. فقط مرده. همین. صدات هنوز توی گوشمه که جمله‌هایی مثل مرگ در زندگی و زندگی در مرگ می‌گفتی. زنگ صدات تو گوشمه که چطور اسم شاعر رو تلفظ می‌کردی. لحن و شکلی که کلمات رو ادا می‌کردی یادمه. خیلی خوب. و می‌ترسم یادم بره. شاید اگر نزدیک‌‌تر شده بودیم الان می‌تونستم راحت‌تر سوگواری کنم، شاید عکسی ازت می‌داشتم که خودت نداریش، شاید صدات رو موقع‌‌ی حرف زدن ضبط می‌کردم، شاید تولدت رو پرجزئیات‌تر تبریک می‌گفتم، و شاید اون روزی که بهت پیام دادم تا بپرسم چرا تو حلقه نیستی و گفتی یک کلاس مهم داری، بعدش می‌اومدم و بغلت می‌کردم. چون می‌خواستم باشی. می‌خواستم اون‌جا باشی. یک روز بهم پیام دادی و گفتی من رو می‌خونی و کانال رو دوست داری، بهت گفتم اگر متن جالبی نوشتم که مناسب نشریه بود حتماً می‌فرستم. آخر صحبت بهم قول یک بغل محکم رو دادی. روز آخری که دیدمت، در واقع تو اول من رو دیدی. بیرون وایساده بودم زیر خورشید، سردم بود، با دوستم گربه‌ها و کلاغ‌ها رو نگاه می‌کردم و سعی می‌کردم نفس بکشم. حالم خوب نبود. آروم شده بودم اما هنوز حس می‌کردم قراره بميرم. داشتم به اِبی فکر می‌کردم. اومدی که از دانشکده خارج شی، در رو باز کردی و تا من رو دیدی سریع بغلم کردی. نمی‌دونم شنیدی یا نه، اما دوست دارم فکر کنم که می‌دونستی حالم بده و برای همین غیرمنتظره‌ بغلم کردی و به گوشت رسید وقتی که گفتم Thank you, I needed that. بعدش تازه ازم پرسیدی که خوبم یا نه؟ و رفتی. اون بغل چیزی بود که برای لحظه‌ای نجاتم داد و من رو گذاشت وسط زندگیم، روی زمین. کنار آدم‌ها. اونقدر برام ارزش داشت که تا مدت‌ها به عنوان یک نشونه‌‌ی spiritual بهش چسبیدم و همون روز ازش حرف زدم. و دیگه ندیدمت. دیگه نبودی. اما به قولت عمل کردی. روزهای اول به همه گفتم هستی. که باور نمی‌کنم. تو کتم نمی‌ره و خب، قبول ندارم که ممکنه اون در باز شه و بیام دانشگاه و صورتت رو دیگه نبینم. لبخندت رو. یا فرصت این رو که ازت بپرسم این خط‌های سبزی که روی چشم‌ها و روی گلوت می‌کشی نشونه از چی دارن؟ سبز بودن درختن؟ یک فال نیکن؟ نمی‌دونم. هیچ‌وقت بهت نگفتم بامزه‌ن. بیست و سه ساله بودی و فقط بیست روز ازش رو این‌جا بودی و من فکر می‌کنم برای سیصد و چهل و پنج روز باقی‌ش باید حین بغل کردن درخت‌ها ببینمت و پیدات کنم. یادم می‌آد واسه فال اون روز ۲۳ رو انتخاب کردم و شعرش هیچ خبری از روزهای خوش نداشت. یادمه وقتی خوندنش شوخی کردم که "حتی نگفت اوضاع بهتر می‌شه. فقط گفت سختی هست و بدتر هم می‌شه و می‌گذره. فقط باید تحمل کرد." مدام تو سرم می‌خونم Tu sei per me una creatura triste... چون اولین بار تو پستش کردی و یک ماه تمام از سرم بیرون نرفت. مدام Mina گوش می‌دم و نمی‌تونم با هر کلمه‌ش یادت نیفتم. شعر می‌خونم و تصویرت جلوی چشمم می‌آد. با هر کلمه‌ی ایتالیایی، با هر قطره از عشق. من دلم تنگ می‌شه. حالا خوب می‌دونم که دوستت داشتم و با همون دو-سه بغل دوست خوبم بودی. سبز می‌‌مونی، خوب می‌دونم. مثل همیشه وصل به زمین. پیدات می‌کنم. 🌳🌳🌳

People, don't you understand The child needs a helping hand Or he'll grow to be an angry young man some day Take a look at you and me Are we too blind to see, Do we simply turn our heads And look the other way?

خانومی که امروز در جهت مخالف اعتراضات حرکت می‌کرد با یک لحن دستوری به من و دوستم گفت که حتما باید ممنون جان مهسا باشیم و برای این وضع کاری انجام دهیم چون برای خاطر او بوده که امروز می‌توانیم با این سر و وضع (کاپشن و شلوار در زمستان!) بیرون باشیم. بیرونی هم که از آن حرف می‌زد پر از حرامزاده‌هایی بود که نباید در چشمشان نگاه می‌کردی و باید تنها بی‌صدا رد می‌شدی. نمی‌دانم انتظار این خانوم این بود که من لچک نداشته‌ام را آتش بزنم یا چی، ولی بعضی‌ها عمیقاً احمقند و کلی از ماجرا عقب. شاید هم فکر می‌کرد من در این شرایط رفته‌ام بیرون که صرفاً ماست بخرم. به هر روی، کاش تف کرده بودم توی صورتش. امر به معروف هم جلوه‌ای مدرن به خودش گرفته. تا دو تا جوان و از آن مهم‌تر دختر جوان دیدیم حتما یادمان باشد که بهشان گوشزد کنیم که "ما که می‌رویم خانه، تا وقتی هم که هنوز می‌شود تخم مرغ خرید هیچ کاری نمی‌کنیم اما شما جای ما همه کار انجام دهید و تلف هم بشوید و بعد از مرگتان هیچ‌کس حتی درباره‌‌ی وجودتان هم صحبت نکند. چه می‌شود کرد. کشور با دانشجویان و جوانانش سرپاست که تک تک بسوزند."

مبین صفدری، دانشجوی بازداشتی، دارای بیماری قلبی بوده و نیازمند مصرف منظم دارو است. با این حال، دو روز است هیچ‌گونه اطلاعی از وضعیت جسمانی و محل نگهداری ایشان در دست نیست. با توجه به شرایط پزشکی وی، این بی‌خبری موجب نگرانی جدی نسبت به سلامت و جان او شده است. 🔹 روابط عمومی شورای صنفی کل دانشگاه تهران ◽️ @UT_SENFI ◽️

Noonday Dream CD 1 TRACK 4 (320).mp312.80 MB

photo content

05 The Lumineers - Ho Hey.mp36.26 MB

photo content

Tom Odell - The End.mp36.54 MB