en
Feedback
نوروآنالیز

نوروآنالیز

Open in Telegram

همینطور تکه تکه ، همینطور ناتمام

Show more
291
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+330 days
Posts Archive
البته اشاره شلینگ به اصطلاح "باقیمانده‌ی تقسیم ناپذیر" مربوط به فلسفه دوره میانی اوست: امر بی‌قاعده که در بنیاد نهفته است، مبنای درک‌ناپذیرِ واقعیت در چیزهاست، باقی‌مانده‌ی تقسیم‌ناپذیر، همان که با بیشترین کوشش‌ها نیز نمی‌توان آن را در فاهمه حل کرد، بلکه به نحو سرمدی در بنیاد باقی می‌ماند. از این نافاهمه، فاهمه به معنای حقیقیِ کلمه زاده می‌شود. بدون این تاریکیِ بنیادینِ مقدم، واقعیتِ امرِ مخلوق وجود ندارد؛ تیرگی(ابهام)، سهم الارثِ ضروریِ آن است. شلینگ/رساله آزادی من در این امر بی‌قاعده‌ی مورد اشاره‌ی شلینگ، تناظری با امرمنفی هگلی و امرواقع لکانی می‌بینم.

اما در کل می توان به مرحله پایانی یا فلسفه اثباتی به عنوان همان " باقیمانده تقسیم ناپذیر " هم نگاه کرد ، به هر حال چیزی باقی می ماند ، خود وجود از میان پنچه های تحلیل منفی می گریزد ، این می تواند توجیه کننده مرحله پایانی فلسفه شلینگ هم باشد تنها بعد از اینکه آردها رو بیختیم الک رو هم اویختیم ، متوجه میشیم که عه یه چیزی اون گوشه باقی مونده که حواسمون بهش نبوده ، این باقیمانده دیگر قابل تجزیه و تقسیم و تحلیل منفی نیست . این باقیمانده تقسیم ناپذیر ، بنیادی هست که از تور وجود عقلانی ایده در رفته یا همان باقیمانده رانه ای که هنوز تحت دال میل قرار نگرفته ، بنابراین از نظر منطقی ( و نه زمانی ) هم پیش است و هم پس .

بله.عالی اشاره ژیژک نیز همین است که فلسفه‌ی میانی شلینگ پربارترین مرحله اندیشه ورزی اوست. تاکید ژیژک بر این است که شلینگ منادی اولیه ماتریالیسم و اگزیستانسیالیسم و مسأله ‌مندی آزادی و تناهی پست مدرنیسم بود. گرچه به نظر او خط تمایز بارز و روشنی میان شلینگ میانی و هگل وجود ندارد. در متنی که پویای عزیز قبلاً فرستادند @Poya2222 و امیدوارم اگر پیدایش کردند لینک آن را به این پست تگ کنند، ژیژک میگوید اگر اسلحه‌ای بر سر او بگذارند و بگویند بین شلینگ و هگل یکی را انتخاب کند، او به ناچار شلینگ را ترجیح خواهد داد.

تفکیک جوهر یا مطلق یا خدا به عنوان بنیاد و وجود که شلینگ مطرح می کنه شبیه همان شکافی هست که هایدگر بین بنیاد و هستی می زاره .همانطور که می دانید هایدگر بنیاد هستی رو نیستی می دونه ، و اون کلیشه کذایی نیستی ، می نیستد را هم برای همین بنیاد مطرح کرد ( منم از خودم یه چیزی بگم ؛ بنیاد می بنیادد ، 😁) کار بنیاد بنیادی کردن است ، بنیاد نیست اما در کار است و این تقریبا مشابه همون توصیفاتی است که شلینگ از خدا به عنوان بنیاد می کنه هنوز وجود نداره ، همان سیالیت تاریک رانه ها که بعدا به واسطه عقل ایده ظهور می کنه .خدا در تاریکی محض خودش ؛ تصور خیلی اعجاب انگیزی بوده و حدس می زنم گفتنش در اون زمان نیاز به شجاعت زیادی داشته .هگل هم تعبیر مطلق در خود دارد که خوب میشه این رو با بنیاد شلینگی مقایسه کرد .

بله می شود به نوعی برداشت اسکولاستیک هم از فلسفه پایانی شلینگ داشت همان مسئله تقدم اصالت وجود بر ماهیت و از این قبیل . اما به تعبیر من فلسفه پایانی شلینگ نوعی شورش بر فلسفه مفهومی بعد از کانت هم بود ، بسه دیگه شورش رو دراوردید پس خود وجود کجاست ؟ وجود واقعی گوشت و خون واقعی ، طبیعت واقعی سیل ، طوفان رعد و برق ، مثل اینکه ناگهان کسی را برق بگیرد و تازه متوجه شود که راه قبلی رو ول کنه بره سراغ کار دیگه ای .شاید بشه گفت اینجا شلینگ وجود را از خفگی نجات داد جاییکه پنجه های هگل داشت خود واقعیت رو خفه می کرد ( البته یک هگلی حق داره بیاد بگه خود واقعیت چیه ؟ و دوباره داستان رو باید از دکارت شروع کنیم ) .فلسفه اثباتی یا مثبت شلینگ باعث شد که در تعریف دین و ایمان هم دچار نوعی بازنویسی بشه و ایمان کانتی رو رد کنه و تا حدودی به رومانتیکها نزدیک بشه که ایمان قلبی رو مهم می دانستند اما همچنان وسوسه فلسفه و مفهوم او رو رها نمی کرد . اما همانطور که گفتم پربارترین دوره فلسفه ورزی شلینگ برای الهیات همان دوره میانی است که شکافی را در خود خدا فرض می گیره و به قولی نوعی تکوین استعاری سوژه ناخودآگاه لکانی هم هست که فرافکن بر خود جوهر شده .در نزد هگل تکوین جوهر به سوژه از سر ضرورت است اما شلینگ عنصر دلبخواهی و آزادانه را هم وارد این شکاف جوهرین می کنه که برای هگل و کل مکتب ایده آلیسم پروبلماتیک میشه و می تونه نیای نظرورزی الهیات رخداد در ژیژک متاخر باشه .هر چند شلینگ به نظرم خیلی تلاش می کنه با انواع توجیه و حیله این شکاف را توسط ضرورت عقلانی ایده رفو کنه همانطور که نتوانست به نتایج حاصل از آن مثلا خدا به عنوان منشا شر پایبند بمونه .به عبارت دیگر از رویکرد رادیکال خودش پاپس کشید و بعدا دست به توجیه شر زد . آزادی انسان محصول همین دلبخواهی بودن اراده خدا یا جوهر است و این به نظرم می تواند مبنای بحث محکمی در الهیات برای آزادی انسان قرار بگیره و نتایج بزرگی به همراه داره

با شرح ژیژک، نقد هگل توسط شلینگ در دوره‌ی میانی اندیشه‌اش (رساله آزادی، اعصار جهان) مبارزه با عروسک پوشالی بود چون هر دو از یک شکاف در خدا-جوهر حرف می‌زدند. البته به نظر ژیژک، فلسفه‌ی ایجابی شلینگ متاخر بازگشت به سنت و فلسفه پیشاانتقادی است.

شلینگ مسئله هبوط جهان و انسان را در کتاب فلسفه و دین ( ۱۸۰۴) مطرح کرد و بعدا در کتاب پژوهشهای ازادی (۱۸۰۹ ) اون رو تعمیق داد .اصولا بحث شکاف در خدا بین ناخوداگاه و آگاهی رو شلینگ اینجا مطرح می کنه .اینجا به نظرم گسست از هگل رخ میده ، در جاییکه در نزد هگل واقعیت عقلانی تر می شد ( به تدریج که به برلین نزدیک تر می شد 😁) شلینگ در اشتوتگارد داشت تو سر خودش می زد مسئله شر رو در خدا حل کنه .اصولا به نظر من این مرحله شلینگ خیلی از نظر الهیاتی پربار بود و اونو کلا از هگل جدا می کنه . هر چند مرحله پایانی و تاکید بر وجود واقعی هم خودش مرحله مهمی است که روی اگزیستانسیالیستها تاثیر زیاد گذاشت اما اون مرحله برلینی( اصولا نمی دونم چی تو آب یا خاک برلین بوده که اینا برلین می رفتند اینقدر مسیحی می شدند ) شلینگ بود .

جوهر یعنی مثلا ما یک خانه داشته باشیم و بقیه ساختمانها را بر اساس و شباهت با آن تعریف کنیم .افلاطون می گفت هر چیزی یک ایده ای دارد ارسطو می گفت هر چیزی جوهری دارد ، در زمان مدرن می گویند مدل یا الگو .مثلا در مورد دین فرض کنیم یک دین واقعی و حقیقی وجود دارد و بقیه ادیان نسخه ای از همان دین اصیل هستند .در صورتیکه اندیشه ایده الیستها و همچنین کانت چیزها را حاصل منفیت تعینی می دانند اینکه فلان چیز هست به خاطر اینکه خیلی چیزهای دیگر نیست .احسان بودن احسان به خاطر این است که معراج و لامپ و صالحی و جعفری نیست ، بنابراین هویت چیزها بر اساس تفاوتشان تعیین میشه . اینجا هم چیز یا واقعیتی که جوهرین باشه وجود نداره بلکه صرفا تفاوت معادلات ریاضی هست .اشیا یا چیزها مثلا نور سفید ، قرمز ، سبز بر اساس تفاوت گذاری های خود شکل می گیرند . این مغز و ذهن است که چیزها را بر اساس تفاوتشان می سازد .

مطابق با شرح ژیژک در کتاب باقی‌مانده‌ی تقسیم ناپذیر، این شلینگ متاخر در فلسفه‌ی مثبت (ایجابی) است که بین خدا و هستی آفریده شده تمایزی قاطع قائل است به طوریکه خدا، از هستی مخلوق فاصله گرفته و به طور مستقیم با آن در ارتباط نیست. به عکس، در شلینگ میانی، این خود خداست که درد آزادی از نیروی چرخشی و تنش‌زای بنیاد را دارد و از طریق امرایده‌آل این تنش آزادی در حرکت چرخشی بنیاد به سوژه‌ی آزاد تبدیل میشود. در شلینگ متقدم، همچون پانتئیسم اسپینوزیستی، هنوز با آزادی لایزال و حرکت چرخشی بنیاد مواجه نیستیم بلکه هرآنچه هست یک ضرورت سرمدی است. به زعم ژیژک، شلینگ میانی بیشترین قرابت را با هگل دارد.

متشکرم بله دکارت پایه گذار این روش علمی بود اگرچه گالیله و نیوتن در علم فیزیک عملا از همین روش استفاده می کردند .دکارت در روش می گوید تا می توانید تجزیه کنید و نیز کاربرد روش ریاضی و هندسه که دکارت بیان کرد عملا توسط گالیله و کپرنیک استفاده شده بود . نقد ایده الیستها به روش ریاضی فقط خرد کردن نبود بلکه تهی کردن هم بود .مکان محض ترین عنصر در فلسفه طبیعت هگل است و از نظر هگل مکانی دیدن امور ( آنچه در فیزیک مدرن اتفاق افتاده بود ) خالی کردن واقعیت بود .

درود و سپاس بله. طبق برداشت بنده از متن ارسالی دوستان، بحث هگل در نقد نیوتون نیز نه بر صِرف تجزیه‌ی نور سفید بلکه بر کمّی‌سازی آن است. بحث هگل این است که نور سفید نه از پنج یا هفت‌تا رنگ (گویی از پنج یا هفت‌تا موج بازتاب شده از پنج یا هفت‌تا جسم تاریک به طوریکه هریک طول موجی متفاوت دارند) بلکه از بی‌نهایت جز ٔ تشکیل شده و صحبت از تجزیه‌ی یک به بی‌نهایت بی‌معنا است و صرفاً با بربریت ناشی از کمی‌سازی، طبقه‌بندی و اسم‌گذاری است که می‌توان صیرورت و نااینهمانیِ بی‌نهایت موج را در اینهمانی و ابژه‌سازی پنج یا هفت‌تا رنگ مشخص به انقیاد در آورد. نور سفید نه تنها از بی‌نهایت موج با طول موج متفاوت تشکیل شده است بلکه هر طیف موج رنگ مرئی که آن را ما با انقیاد و اینهمان سازی به نام رنگ غیر مرکبی خاص (مثلاً قرمز، زرد یا آبی و ...) می‌نامیم نیز خود طیفی است از بی‌نهایت طول موج متفاوت. ابژه سازی علمی که هگل در نقد نیوتن به آن اشاره دارد، به قول خودش بربریت ناشی از تبدیل این بی‌نهایتِ تجزیه ناپذیر و صیرورت‌‌مند است به سکون و انقیادِ اینهمانیِ پنج یا هفت رنگ مشخص و لاغیر.

به نظرم پس لازم است لطفا این بحث جوهر را باز کنید. جوهر در دستگاه های مختلف فلسفی معنای متفاوتی دارد و نمی‌دانم منظور شما از جوهر چیست. نور چیزی است که محمِل ویژگی‌های گوناگون و مشخصی است پس می‌توان گفت نور وجود دارد با طول‌موج های مختلف. نور همیشه بسته‌ای از طول موج‌هاست. حال در این بسته شدت یکی از طول موج‌ها می‌تواند به طرز فزاینده‌ای از طول‌موج‌های اطرافش بیشتر باشد.
نور یعنی تفاوت طول موج
نور خودش ابژه واقعی نیست بلکه صرفا ما نوعی تفاوت طول موج داریم که مغز آن را به شکل نور ادراک می‌کند.
وقتی شما نور زرد رنگ می‌بینید این خودش مجموعه ای از طول‌ موج‌ها را دارد ولی مغز شما قادر به تمییز این‌ها نیست. یا وقتی شما نور سفید می‌بینید شما فقط سفید می‌بینید حال اینکه این نور سفید دسته‌ای نور با رنگ‌های مختلف است پس شما تفاوت طول موج را به شکل رنگ ادراک نمی‌کنید، شما بازه‌هایی از طول‌موج را به رنگ مشخصی می‌بینید. مثل اینکه آن بازه طول‌موج را به نحوی در مغز خود کدگذاری کرده باشید. این کدگذاری تقریبی درک بصری رنگ است.

با سلام، اما، آیا خرد وخمیر کردن، کار اصلی اندیشه نیست؟ معنای کلمه‌ی تحلیل ، که دستمایه ی فیلسوف است، پاره پاره کردن است. فیلسوف نیز حقیقت را به اجزا تفکیک می کند.

من فکر می کنم باید بین دو نوع گذر شلینگی تفاوت بزاریم . تفکیک بین فلسفه منفی و مثبت برای سالهای پایانی عمر شلینگ هست که البته بر اندیشمندان وجودی تاثیر زیادی گذاشت و به قول کی یر که گور اگر شلینگ چند سال پایانی را بر تعمیق آن گذاشته بود به نتایج بزرگی می رسید . اما تصور می کنم شکافی که اشاره کردید بین خدا و جهان افرینش مربوط به دوره میانی فلسفه یعنی اعصار جهان و بازنگری در نظام ایده الیسم خود بود .در اونجا شلینگ بحث هبوط و آزادی انسانی را مطرح می کند و به نظرم تا حدودی الهیات منتج از اون متفاوت از هگل میشه .در اینجا خدا نوعی مازاد تولید می کنه یعنی در خود خدا نوعی شکاف بین ناخودآگاه و آگاهی عقلانی ایجاد شده و هبوط جهان نیز نتیجه همین خود- آشکارگی خدا بوده البته شلینگ در همین مرحله هم دست از اصول اینهمانی برنمی داره و همین کار را برای توجیه شر و آزادی انسانی مشکل می کنه که دوباره کتاب آزادی خودش را تحریر می کنه .

درود یک نکته ای که باید به طور کلی در مورد نقد ایده الیستها به علم فیزیک گرفت همین کاربرد روش تحلیلی و تجزیه چیزها و روش ریاضی بود ‌.اینها اعتقاد داشتند که این روش واقعیت رو خرد و خمیر می کنه و دانش ما اون وقت دانش حقیقی نیست چون حقیقت شناخت امر کلی هست .پس به طور کلی نوعی نگاه منفی به روش علمی وجود داشت مثلا یکی از ایرادات هگل این بود که این روش غایتمندی رو در مطالعه طبیعت فراموش می کنه در صورتیکه طبیعت غایتمند است و حرکتی از امر جزیی و منفرد به طرف امر ایده ال و کلی هست .اصولا اینها به تطور هم اینطور نگاه می کردند که تکامل طبیعی تکاملی به طرف امر ایده آل است .من سیکل ایده آلیسم را از ایده به طبیعت و بازگشت به ایده را قبلا توضیح دادم هم در هگل و هم در شلینگ علی رغم بعضی تفاوتهای جزیی برداشت کلی یکی هست . اما این سخن نیز درست است که ما جوهری به نام نور نداریم ( این ممکن است با تجربه زیسته متفاوت باشد ) یعنی اونچه که هست تفاوت یا منفیت متعین است تفاوت نورها ، تفاوت چند طول موج از یکدیگر است .اینطور نیست که یک نور واحد داشته باشیم بگیم این نور هست و بقیه نورها را بر اساس شدت و ضعف طول موج با ان بسنجیم .خودتان در فیزیک بهتر می دانید آنچه مشاهده می شود تفاوت طول موج هاست و هیچ ابژه جوهرینی وجود ندارد .نور یعنی تفاوت طول موج حالا تفاوت تشخیص رنگ هم بر اساس اثر همین تفاوت طول موج بر چشم و مغز است رنگ در واقع تفسیر مغز از طول موج حاضر است چشم و مغز چون ساختار ارگانیک واحدی عمل می کنند و طبعا درک نور به واسطه عملی است که چشم و مغز بر سر این تفاوت طول موجی ایجاد می کنند .پس می توان گفت که نور خودش یک ابژه واقعی نیست بلکه صرفا ما نوعی تفاوت طول موج داریم که مغز آن را به شکل نور ادراک می کند . @AmirSalehi75

سلام، نوروساینس نمیگه که چشم نور رو می‌سازه. بلکه رنگ واکنش حسی مغز به نوری است که از طریق چشم مغز ما‌ رو تحریک می‌کنه. بدون چشم ها نور در جهان وجود داره ولی نمی‌تونه مغز رو تحریک کنه و خودش رو به مغز نشان بده. برای همین فکر نمی‌کنم بتونی بگی تجزیه نور پیش‌فرض می‌گیره که ادراک ما هیچ نقشی در پدیدار نور نداره. ما از نور درک بصری داریم. و می‌بینیم که نور سفید با عبور از منشور به طیفی از نور‌ها تجزیه میشه که مغز ما به شکل خیلی محدودی می‌تونه اونا رو درک کنه یعنی مثلا طیفی‌ از نور های با طول موج مختلف‌ را زرد می‌بینه و نمی‌تونه اون ها رو از هم سوا کنه. بنابراین از بینهایت طول موج پیوسته فقط هفت رنگ رو می‌تونه تشخیص بده. هگل میگه نه نور سفید نمی‌تونه به نور‌ با رنگ های دیگه تجزیه بشه چون مثل این است که درخشش از چند نوع‌ تاریکی تشکیل شده باشه. یا آب از چند جور خاک تشکیل شده باشه.

درود و سپاس جناب دکتر ذکر یک نکته: بر اساس برداشتم از شرح ژیژک در خصوص شلینگ، شلینگ متأخر در فلسفه ایجابی‌اش یک ایده‌آلیست نیست بلکه بین خدا و هستی‌آفریده شده تمایز قائل است. شلینگ در مرحله متقدم فلسفه‌ش (اعصار جهان، رساله آزادی و ...) که به بنیاد(B) و ایده(A) باور دارد یک ایده‌آلیست محسوب می‌شود که در عین حال به نوعی منادی ماتریالیسم و اگزیستانسیالیسم و تناهی منعکس در پست‌مدرنیسم نیز هست. در خصوص نور فرمایشتان کاملا به جاست گرچه نقد گوته و هگل به نیوتن صرفا در کانتکس اندیشه و مفهوم نبوده بلکه نقدی کاملا تجربی بر اساس یافته‌های عصر آنان (کشفیات معاصر آنها در خصوص موج بودن نور و ارتباط رنگ جسم تاریک(بدون نور) با طول موج امواج منعکس از سطح آن که موجب تشکل رنگ مرئی در چشم انسان می‌گردد) بود که البته نمی‌توان آن را یک نقد کاملا علمی محسوب کرد ولی به هرحال آنقدر هم پرت و غیر علمی نیست و البته در راستای بسط اندیشه‌ی آنهاست. در خصوص نور فکر میکنم حتی در قرآن نیز خدا به آن تشبیه شده است؛ الله نورالسماوات و الارض: اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبَارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لَا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُورٌ عَلَى نُورٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشَاءُ وَيَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ ﴿۳۵﴾ خدا نور آسمانها و زمين است مَثَل نور او چون چراغدانى است كه در آن چراغى و آن چراغ در شيشه‏ اى است آن شيشه گويى اخترى درخشان است كه از درخت‏ خجسته زيتونى كه نه شرقى است و نه غربى افروخته مى ‏شود نزديك است كه روغنش هر چند بدان آتشى نرسيده باشد روشنى بخشد روشنى بر روى روشنى است‏ خدا هر كه را بخواهد با نور خويش هدايت مى ‏كند و اين مثلها را خدا براى مردم مى‏ زند و خدا به هر چيزى داناست (۳۵) سوره النور

نه من درباره تاریکی و جن‌گیری صحبتی نکرده‌ام. اما ورود هگل به بحث نیوتن مشخص می‌کند که او از نور سفید خورشید صحبت می‌کند که می‌توان از منشور عبور داد. منظور هگل از نور در فلسفه طبیعت‌اش نباید یک متافور و استعاره‌ باشد. ما غیر از موضوع نور می‌بینیم که هگل وارد بحث گرانش که می‌شود درباره کار کپلر و نیوتن قضاوت‌هایی می‌کند و کپلر را ستایش و نیوتن را تحقیر می‌کند. اینجا هم نمی‌توانیم ادعا کنیم هگل دارد درباره سیاره و گرانش و ماده‌ای صحبتی متافیزیکی می‌کند که لازم نیست با واقعیت و تجربه تطابق داشته باشد. وقتی هگل بین پژوهش دو دانشمند قضاوت می‌کند دیگر نمی‌تواند بگوید من متافیزیکی نگاه می‌کنم و ایرادی ندارد. به نظر من هگل بر اساس متافیزیک و دستگاه منطق خودش طبیعت را می‌خواهد توضیح دهد و وقتی این توضیح متعارض با توضیح علمی است مرا به این نتیجه می‌رساند که هگل بی‌شک اعتماد گزافی به اندیشه‌ورزی خود داشته و احکامی که پشت سر هم صادر کرده است مانند آجر هایی است که ناشیانه روی هم سوار شده اند. این ترسناک است چون دیگر آدم هیچ اعتمادی نمی‌تواند به اندیشه‌ورزی او در مسائل انسانی و اجتماعی هم داشته باشد چون ما آنجا هم با همین هگلی سر و کار داریم که بی‌اعتنا به توضیح علمی یک پدیده بر اساس فرضیات خود که انگار از هر چیزی عزیزترند حکم می‌داد. شما تصور کنید که هگل برای مرکب نبودن نور سفید می‌گوید که مرکب دانستن آن مثل این است که فکر کنیم آب از چند نوع خاک تشکیل شده! یا درخشش از هم‌آمیزی چند نوع تاریکی. حال اینکه آب و خاک و درخشش و تاریکی اساسا متفاوت اند. من در این برخورد چیز قابل ستایشی نمی‌بینم بلکه اتفاقا همان بربریت و دیدگاه زمخت دگم بی‌سلیقه ای را می‌بینم که او نیوتن را به آن متهم می‌کرد.

در مورد وجه علمی موضوع نور وارد نمی شوم چون سواد کافی ندارم در این زمینه ، اما در مورد تجربه زیسته باید بگویم که هر ابژه ای در طبیعت یا اجتماع نوعی معنای ذهنی هم ایجاد می کند برای ما که متاثر از تداعی ها و تجارب قبلی و انتظارات آینده است .مثلا فکر کنم خود شما چند شب پیش داستان جن گیری و ارتباط آن با تاریکی را مطرح کردید یا اینجا آقای جعفری شعری از مولانا آوردند یا در متون مذهبی نور و تاریکی معنای خاصی دارد ، یا می توان از نور گرفتن خانه یا تجربه عکاسی و نقاشی با نور سخن گفت .نوری که نقاش تجربه می کند در بستری از آشکارگی و پنهان شدگی چیزها با نوری که محل بحث فیزیک دان است متفاوت است . این تجربه زیسته ، که پدیدارشناسی آن را مطرح کرد ، کمک می کند تا بتوانیم از هستی های متفاوت و متکثر چیزها سخن بگوییم ، مثلا نوری که شاعر از آن سخن می گوید با نوری که نقاش هستی متفاوتی دارند ، چون معنای متفاوتی در آگاهی دارند .به هر حال واقعیتی تحت عنوان معنا یا نوئمای نور در ذهن نقاش وجود دارد این هستی شناسی کمک می کند که از هستی شناسی مونیستی ایده آلیستها فراتر برویم و دچار دردسرهای این نوع فلسفه ورزی نشویم .

سلام متشکرم لطف دارید به نظر من اندیشه کسانی چون شلینگ و هگل که معروف به ایده آلیسم است بسط دیگری از اندیشه افلاطونی است .یعنی شاید بتوان هگل را نوعی سنتز افلاطون و کانت در نظر گرفت .البته باید بگویم ایده اعتبار مجدد خود را مدیون کانت است که شناخت را اساسا محصول ایده فهم و عقل می دانست منتها در کانت این ایده آلیسم وجه انتقادی هم داشت یعنی کانت همچنان به استقلال داده حسی باور داشت یعنی کانت معتقد بود که داده حسی اولیه که کثرت داده های در هم بر هم حسی بودند داده می شوند و شهود حسی مثل زمان و مکان یا مقولات فهم بدون این داده های حسی تهی و پوچ هستند و قادر به استنتاج شناخت تجربی نیستند .به همین خاطر در کانت ما نوعی دوگانگی بنیادی می بینیم از سویی شهود زمان و مکان حس ، مقوله فهم و ایده عقل را داریم و از سویی داده اولیه شهود حسی حالا چه درونی و چه بیرونی . اما ایده آلیستها مخالف این دوگانه گرایی بودند و باور به نوعی مونیسم یا یگانه انگاری داشتند یعنی در هستی شناسی جدایی بین ایده و طبیعت قائل نبودند و در شناخت هم این جدایی بین عقل و حس را نمی پذیرفتند . اما نکته جدیدی که هگل وارد تحلیل هستی شناسی خودش کرد تاریخ است .درست است که هگل پیشرفت مقولات منطق خود را ، سیر ایده از ایده محض تا پیشرفت مقولات منطق و از آنجا تا طبیعت و سپس فراشد روح ذهنی و عینی تا روح مطلق که بازگشتی به همان ایده اولیه است منتها در شکل انضمامی خود ، خارج از زمان می دانست ، اما به هر حال این نوعی گشت و شدن بود که ذهن نمی توانست آن را در زمانی نفهمد .اصرار هگل به اینکه این سیر زمانمند نیست تاکید بر این است که کل این ماجرا و داستان در ذهن و اندیشه اتفاق می افتد بنابراین واقعی نیست ( به معنای امر خارج از ذهن ) .حتی معروف است که فردی به نام گروک از او سوالی پرسید و گفت تو که می گویی امر جزیی از امر کلی قابل استنتاج است این قلم را از ایده استنتاج کن که می گویند هگل عصبانی شده و گفته که کار فلسفه این نیست یعنی مشغولیت فلسفه مهمتر از این امور جزیی است .پس در واقع خود هگل در ایراد گروک اعتراف می کند که امر جزیی روی دستمان می ماند تحلیل و پیشرفت ایده نوعی پس مانده جزیی تولید می کند اما چون نمی خواست به شکست خودش در طرح نظام بلندپروازانه اش اعتراف کند به روی خودش نیاورد .در واقع این پس مانده جزیی که ارزش بحث فلسفی ندارد همان اشیا یا چیزهای فیزیکی منفرد و جزیی هستند که مشخص نیست جایشان کجاست .از انجا که امر جزیی و منفرد چیز های فیزیکی در طبیعت احتمالی و تصادفی هستند ممکن است با ضرورتهای عقلی یا سیر پیشرفت ایده سازگار نباشند پس قابل اعتنا نیستند ، در صورتیکه در نزد کانت همین پس مانده کارکرد داده حسی یا همان شئ فی نفسه را دارد که شروع کننده ماجراست .باری اگر در کانت داده حسی در طبیعت شروع کننده داستان شناخت است در هگل طبیعت یک پل یا واسطه است واسطه ای که ایده را بیرونی می کند و سپس از طریق تطور طبیعت از اشکال مکانیستی ، ارگانیک و غایت انگارانه به انسان و سپس به روح مطلق کشیده می شود . علی رغم اینکه پیروان هگل خوششان نمی آید که از فلسفه طبیعت او سخن بگویند چون با تجارب علمی متناقض است ، اما در هستی شناسی ایده آلیستی نظام فلسفی هگل اصلا قابل نادیده گرفتن نیست .بدون عبور از مرحله طبیعت اصلا روح شکل نمی گیرد .روح ذهنی که همان آگاهی انسانی است سنتزی از ایده و طبیعت است ( اشاره به جسم و روح در انسان ) بنابراین به نظرم طبیعت گذر مهمی در نظام هگلی است و در صورت حذف این گذر کل نظام فرو می پاشد .