291
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+330 days
Posts Archive
291
بله. مهملبافی، (از جمله بندهای تراکتاتوس) بعضاً مهم و روشنگرند و شما تنها وقتی از این کتاب استفاده کردهای که بتوانی نردبانی را که با آن بالا آمدهای را رها کنی!
من نگفتم این فیلسوف است که سرگیجه را انتخاب میکند، بلکه فیلسوف در تصوری اسیر شده که حاضر نیست قبول کند مهمل است، حتی مهملی مهم!
هدفی که ویتگنشتاین برای فلسفه در نظر میگیرد، هدفی دردسترس و مشخص نیست. هدف فلسفه باز کردن گرههایی است که که ما را مبهوت و افسون کردهاند، فلسفه در اصل نوعی فعالیت درمانگرانه است. اصلا مشخص نیست این فعالیت چگونه خواهد بود و درمان چه شکلی خواهد داشت!
من به هیچ وجه این امر را متافیزیکی نمیبینم! چون ویتگنشتاین تعریفی از فلسفه ارائه نداده. مقدمه و نتیجهای را بیان نکرده. مگر اینکه شما هر شکلی از توصیف را متافیزیکی بدانید! که در این صورت به زحمت میتوان امری غیر متافیزیکی را متصور شد
291
این سرگیجه بالضروره رخ میدهد و عرض کردم، ماجرا برعکس است. ما نیستیم که سرگیجه را از میان چند گزینه انتخاب میکنیم. هر کس در این جهان توانسته از سرگیجه زبان بگریزد، گریخته. از میان این چند میلیارد انسانی که بر روی کره خاکی زندگی میکنند، اکثریت قریب به اتفاق، هرگاه کمی در میان دالهای بدون مدلول، سرشان گیج رفته، همچون خر رمیده، پا به فرار گذاشته. مثل وقتی که خواب میبینند و هراسان از خواب بیدار شده و وقتی میبینند هیچ چیزی را خواب ندیدهاند، (یا به عبارت بهتر، هیچچیز را خواب دیده اند) خیلی زود خود را به فراموشی میزنند. اما مسئله اینجاست که ماجرا برعکس است. فیلسوف ناگهان در دام میافتد و شکار میشود.
تعیین هدف برای فلسفه، همچنان خود یک پویش متافیزیکی است. گویی که فلسفه چیزی است که در دست است تا چیزی را محقق کند. همچون دانشانگاری متافیزیک در سنت فلسفی. به همین دلیل هم هست که پس از خوانش تراکتاتوس، باید همچون نردبانی که ما را به بام زبان رسانده، کنار گذاشته شده و پرت شود.
291
هم ویتگنشتاین اول و هم دوم، این نوع فلسفهورزی را مهمل میدانستند. اما مهمل بودن چیزی جدای از مزخرفگویی است!
کسی که از شرایط امکان زبان و معنا میگوید؛ لاجرم مهمل میبافد، چون زبان نمیتواند از شرط خود پرده بگشاید. هرچند این مهمل، مهملی مهم و روشنگر است.
اما نکته اینجاست که اسیر این سرگیجهها نشویم، به قول ویتگنشتاین دوم: هدف فلسفه این است که از مهمل پنهان (مهمل در لباس مبدل، فلسفهای که فکر میکند به گوهری فرازبانی در رابطه با جهان دست یافته)، به مهمل آشکار برسیم!
291
زبانورزی در ورای امر روزمره، در تخریب آن و کارکردهایش، هیچ رازی را قادر نیست بگشاید. راز اگر گشودنی بود که راز نبود. در نهایت یک مسئله بود. زبانورزی فلسفی ورای امر روزمره، بناست که راز را در رازبودنش، و در غائب بودنش، به رخ زبان بکشد و این تنها با ویران کردن کارکردهای زبان روزمره ممکن می شود. راز راز میماند و فقط رازماندنش، مثل یک پتک دردناک، مدام به پیکرهٔ زبان یادآوری میشود. زبان دچار مازوخیسم میشود. در یک تکاپوی بیحاصل، پیوسته از اینکه قادر نیست راز را بگشاید، خود را میآزارد. نقد ویتگنشتاین اول به متافیزیک، البته از این رو نبود. او معتقد بود، گزاره های متافیزیکی بی معنا هستند. چراکه وضع امر را بازنمایی نمیکنند. این درست است. اما اگر زبان فلسفه و متافیزیک، از دانش تلقی کردن خود کوتاه بیاید، دیگر این نقد نمیتواند به او اصابت کند. چنانکه در فلسفه های قاره ای قرن بیستم به خصوص با ورود امثال دریدا و پل دومان، زبان فلسفه، همچون سرگیجهٔ دائمی خود زبان حول معناهای به نظر دسترسپذیر اما همواره گریز از دست، تفسیر شده است.
291
بدفهمی، نه بدفهمی کل زبان بلکه بدفهمی در رابطه با کارکردهای آن است. از این نظر برای درمان آن، باز به همان زبان متوسل میشویم.
زبان روزمره یک فرم واحد و یگانه ندارد، از این رو یوغ بردگی هم در کار نیست. اتفاقا درکر کارکرد زبان نشان می.دهد که ما نباید اسیر یک تصویر واحد از زبان باشیم. زبان با کنش و عمل درهمتنیده است، به اندازهی فرمهای متکثر زندگی، زبان میتواند کارکردهای مختلفی داشته باشد.
نقد ویتگنشتاین اتفاقا به استنتاجهایی متافیزیکی است که از زبان بیرون میکشند. میتوان جای فعل و اسم را عوض کرد، هیچ را در جایگاه مبتدا یا فعل قرار داد. اما از آنجایی که زبان ذات و جوهری فراتر از کارکردش ندارد، نتایج فلسفی این نوع تفکر هم هیچ رازی را از هستی نمیگشاید! این نوعی اسارت در یک تصویر متافیزیکی از زبان است، نه اینکه زبان زندهی مردمان که هر روزه به شکلی پویا و متکثر عمل میکند و کارها را پیش میبرد، یوغ بندگی باشد!
291
کانت این فشار را از ایدهٔ تمامیت میدانست که در ذات عقل است. اما پرسش همچنان پابرجاست. عقل چیست و ایده تمامیت را از کجا آورده؟
291
بدفهمی خود یک پدیده زبانی است. چگونه میتواند خود زبان را ابژه بدفهمی کند؟ بدفهمی نهایتا معطوف به یک گزاره می تواند باشد.
این فشارِ از هر کجا که هست، باید به عنوان یک باگ در کارکرد ارگانیکی انسان شناخته شود. فشاری است که منجر به نابودی خود ارگانیسم میشود و به نظر میرسد فشار آزادی است. اینکه ما حتی اگر قرن ها نیز زیر یوغ بردگی زبان روزمره هم باشیم، در نهایت گویا یک اهریمن پنهان، یک شرّ شریر، زیر گوش ما نجوا میکند که تو از اینهمه فراتری.
291
ماجرا دقیقاً برعکس است. این ما نیستیم که زبان را از امر روزمره فراتر میبریم، بلکه آن پرسش دگرگون کننده است که از ماورای امر روزمره، بر ما فشار میآورد و ما را که با زبان روزمره همبستهایم، به سوی خود برمیکشد. و بدینترتیب زبان را نیز دگرگون میکند.
291
اینجا دقیقا نقطهایست که ویتگنشتاین روی آن دست میگذارد. خارج کردن واژگان از موطن اصلیشان، یعنی زبان و کاربرد روزمره، و انتقال آنها به عرصهها و کاربردهای متافیزیکی، ریشهی سردرگمیهای فلسفی است.
نوعی اعمال فشار بر زبان که بتوان از آن استنتاجهایی فلسفی بیرون کشید!
291
پرسش مهمی که در این زمینه میتوان مطرح کرد، دربارهٔ ماهیت زبان است. آیا زبان بالضروره منطقی است، یا منطق، تنها یک نحو از انحاء زبانورزی است؟ با نظر به گنجینهٔ ادبی و زبانی بشر، میتوان به این نتیجه رسید که گویا منطق فقط یکی از انحاء زبانورزی است. زبان شعر ، زبان روایت خواب، و دیگر نحوهها نیز وجود دارند. اما پرسش بعدی این است که آیا زبان فلسفه و متافیزیک در طول تاریخ تفکر غربی، یک زبان منطقی است؟ منطق، چه از نوع دو حدی ارسطویی و چه از نوع سه حدی آن یعنی هگلی، خود مبتنی بر سه اصل است که آن سه اصل نیز در نهایت از یک اصل اشتقاق یافته اند. یکی اصل اینهمانی است و دیگری اصل امتناع اجتماع و ارتفاع نقیضین، (که در هگل این اصل نه تعلیق، بلکه تبدیل به خود فرایند دیالکتیک میشود) و آن یکی اصل طرد شق ثالث. با فروکاست این سه اصل میتوان در نهایت به اصل جهت کافی رسید: هیچچیزی بدون بنیاد نیست.
حال باید به این نکته توجه کرد که خود همین سه اصل در جریان تفکر فلسفی پیدا شده و قوام یافته. به عبارتی منطق یکی از محصولات سنت فلسفی است و وقتی فیلسوفی مثل هایدگر از خود اصل اینهمانی پرسش میکند، از این که چرا هر چیزی خودش است؟ باید این نکته را پذیرفت که گویی فلسفه محدود به منطق نیست. با این وصف، ما باید از اینکه در هایدگر با زبانی روبهرو شویم که به اصول منطق، تن نمیدهد غافلگیر نشویم. هیچ میهیچد گزاره ای است که برای ذهن روزمره که بعد از عهد اسطورهها، سخت با پارادایم علمی همبسته شده است، یعنی چیزها را غالباً در شناختنی بودنشان مد نظر قرار میدهد و نه در عملکردی بودنشان، بیمعناست. اما فلسفه در این سطح رخ نمیدهد. پس چگونه میتوان از سطح تفکر روزمره به سطح تفکر فلسفی کشیده شویم؟ با طرح رادیکال پرسش از ماهیت تفکر روزمره. قید رادیکال را افزودم، به این دلیل که ذهن روزمره باید از سطح لفاظی پرسش فراتر رفته و با پرسش درگیر شود. راه فراروی از هرچیزی طرح رادیکال پرسش از آن است.
291
بله منظورم همین کلمات بودند که هگل نشان داد که اینها مقام زبانی دارند و نه یقین تجربی و حسی .اینکه هایدگر می گوید زبان هستی را بر دازاین می گشاید شاید یکی از معانی آن همین کارکرد اشارات در زبان باشد گویی اشارات به مثابه کلیدی هستند که قفل شناخت جهان را باز می کنند .
کانت تاکید دارد که " من " هیچ برابرایستا یا ابژه ای ندارد همینطور مکان و زمان ( همان سه واژه ای که اینجا به اسم مقولات اشاری نام بردیم ) .
291
حکم معدوله اگر معنایی داشته باشد سپهری گفتار یا مقامی بیانی دارد مثل ضمایر اشاره ، آیا می توانید زبان را بدون اشاره فهم کنید ،
کانت اصل عدم تناقض را در سپهر ضروری شناخت قبول داشت و اصلا شناخت تجربی بیرون این اصل معنایی نداشت .
اما کشف حکم معدوله ( حتی اگر کانت متوجه کامل نتایج آن نشده باشد ) سپهری را در زبان نشان می دهد که فراتر از شناخت می رود .مثل سپهرهای اجراگری و اشاری زبان .
می دانید که هگل پدیدارشناسی شناخت را با شکافی که اشارات زبانی در یقین حسی می اندازند شروع کرد .
مقوله اشاره جزء مقولات کانتی نیست اما هگل نشان داد که شناخت از همان ابتدا آغشته به اشاره است و بدون امر اشاری پیش نمی رود .
اگر بخواهم از زبان شناسی مثال بیاورم همان تفاوت بین لانگ و پارول در سوسور است .
سپهر حکم معدوله در زبان سپهر منطق ذووجهی نیست بلکه شکاف بین حکم منفی و ایجابی است .
به عبارتی حکم معدوله پوزتیو کردن شکاف بین سوژه بیان و سوژه گفتار است .
291
.
در مورد احکام معدوله و کانت:
استدلال کانت این بوده است که احکام معدوله بیش از آنکه شناخت جدیدی بدهند، فقط تغییر زبانی ایجاد میکنند. او آنها را واسطهای میان احکام موجبه و سالبه میداند، اما از نظر معرفتشناختی، آنها را چندان مهم نمیداند زیرا معتقد است که تأثیر مستقیمی بر گسترش شناخت ندارند.
291
هایدگر توصیف خیلی خوبی از استعلا نزد کانت دارد
جهان در برابر کانت تنها هنگام استعلا آشکار می شود ، یعنی برای آشکار شدن هستی باید مقامی در نیستی بگزینیم تا هستی خودش را به ما نشان بدهد .
291
درود
زبان فراتر از منطق " گزاره های وضع جهان " بعد پرفرماتیو یا اجراگری هم دارد .شما اگر این بعد اجراگری را از زبان بگیرید ، گفتار را از یک کارکرد خود خالی کرده اید .لاکلائو بود که می گفت خود زبان استالینیست است ؟
بعد سوژه در کانت بیشتر اجراگری است تا توصیف وضع
291
هر پرسش [در حالت نهایی خود] جایی را در سوژه نشانه میرود که فاقد پاسخ است./ ژیژک
به همین دلیل کسی که میپرسد (موضع هیستریک) نسبت به کسی که میداند(موضع وسواسی) جایگاه دست بالا را دارد.
و پرسش های شما همواره آموزنده است. 😄
