291
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+330 days
Posts Archive
291
درود. روز خوش
ساعه، معادلی است که علی بهروزی در ترجمهی کتاب عینیت ایدئولوژی برای moment بکار برده است.
291
متشکرم
بله از نظر بالینی به نکات خوبی مقاله اشاره کرده تجربه بالینی هم نشان می دهد که تعداد زیادی از حملات پنیک در زمینه اتفاقاتی که اشاره کردید رخ می دهند مثل مرگ عزیزان ، یک ترومای ناگهانی مثل تصادف یا بیماری شدید نزدیکان و ترس از دست دادن آنها .
البته می توان به پنیک به عنوان نوعی تظاهر بیمارگونه امر واقع یا همان نگرانی وجودی نگاه کرد شاید حالت کمتر آزارنده آن واکنش سوگ یا افسردگی کوتاه مدت باشد .اما تظاهرات کمتر آسیب زننده می تواند خود اندیشیدن هم باشد بالاتر گفتم ایده یا تصورات آخرالزمانی می تواند نمودی از این مواجهه با امر نیستی باشد ، به زبان استعاری شاید حمله پنیک آشکار شدگی همان عبارت هیچ می هیچد باشد ، وقتی با بیماران صحبت می کنی و مسئله را باز می کنی خودش تعجب می کند و طفره می رود از اینکه مثلا علت حمله فلان اتفاق باشد چون دوست ندارد در مورد اون اتفاق صحبت کند .
به عنوان یک مضمون قابل تامل فلسفی می شود نسبت این تظاهر نیستی در امر انتیک را با زمان هم بررسید
جاییکه سوژه یا دازاین این نیستی امر واقع ، این خالی شدن زیر پا ، این فروپاشی لحظه ای را تجربه می کند ، زمان برایش چگونه می گذرد و چه نسبتی با زمان برقرار می کند ؟
@AmirSalehi75
291
به نکته جالب و بسیار مهمی اشاره کردید اتفاقا در همین مقاله نیز مرگ نزدیکان را در کنار سایر عوامل تهدید کننده یا نابودکننده زندگی به عنوان پیش درآمد حملات پنیک و مرگ آگاهی عنوان کرده
"Death awareness" or the realization of one's mortality would appear to be the most common precursor to panic and anxiety. Loesser and Bry (1960) have proposed that when first phobic attacks are analyzed carefully enough, they are invariably characterized by a breakthrough of death anxiety. While this global assertion may seem extreme, a review of the literature does reveal the awareness of death as a significant component in many cases of panic. The literature is full of cases of panic which ensued after experiences which aroused death awareness in the afflicted individual (e.g., Beck, 1985; Bourne, 1990; Burns, Thorpe, & Cavallaro, 1986; Butcher, 1984; Chambliss & Goldstein, 1980; Clum, 1990; Faravelli, 1985; Finlay-Jones & Brown, 1981; Foa et al., 1984; Garvey et al., 1987; Handly, 1985; Last, Bar- low, & O'Brien, 1984; Loesser & Bry, 1960; McCullough & Woods- Mann, 1985; Mukerji et al., 1987; Norton, Dorward, & Cox, 1986; Norton et al., 1991; Roy-Byrne et al., 1986; Sams, 1990; Shafar, 1976; Stampler, 1982; Towse, 1986; Van Dragt, 1985; Yalom, 1980, 1989). The specific events which evoked death anxiety included such things as the death of a family member or friend; serious illness in oneself or another; being in an earthquake or other natural disaster; being the victim of a violent crime; being in an automobile accident; hearing about or witnessing a traumatic incident; or even coming home to find that one's house had been burglarized.
The death of a spouse can provoke intense anxiety related to both isolation and awareness of one's own mortality. Yalom (1980) de- scribed a research study of widows' first year of bereavement. The subjects made such statements as "I feel like I'm walking on the edge of a black pit" (p. 56). Many comments indicated that, as a result of their existential awareness, they now viewed the world as a more insecure and potentially harmful place.
Perhaps the most extreme way one's foundation of security can be shaken is through the death of a child. Yalom (1980) describes the profound existential crisis which losing a child can provoke...
291
درود
من تزی رو مطرح می کنم صرفا به عنوان یک طرح ذهنی
تا حدودی مسئله اضطراب یا نگرانی با مسئله از دست دادن یا همه چیز نیست و نابود شدن مرتبط است .یکی از تظاهرات این نیست بودگی مضمون رستاخیز یا آخرالزمان است .من فکر می کنم هایدگر به آخرالزمان یا هر نوع اسکاتونی از زاویه همین نگرانی نگاه می کنه هر چند فعلا هیچ متنی که موید این فرض باشه تو ذهنم نیست .اضطراب در هایدگر نسبت مستقیمی با نیست و نابودشدن چیزها دارد و چه مضمونی واضح تر از تصورات آخرالزمانی این را بروز داده ؟
در حمله پنیک بیمار نوعی نیستی و پوچی وجودی را تجربه می کند تجربه نزدیکی مرگ این نوعی تجربه سوژه محور است یعنی ایگو در مرکز تجربه وجود داره .
اضطراب هایدگری را در شفاف ترین نمودش می توان در تجربه های آخرالزمانی فهم کرد ، با رجوع به دریدا ( من رغبتی به راز دارم پاره ۳)
پ ن ؛ بدون تردید حمله پنیک می تواند راه گشای نوعی ساحت استعلایی برای بیمار باشد تجربه نزدیکی مرگ باعث گشودگی به این سپهر می شود یعنی ممکن است دازاین در تجربه پنیک نوعی به سوی مرگ هستن را فهم کند و جهان از آن پس جور دیگری برایش آشکار شود .
اصولا هر رخداد یا تجربه ای که باعث گشودگی جهان ( از نوع دیگر) برای دازاین شود از جنس اضطراب یا به قول لکان امر واقع است .
حمله پنیک در حکم نوعی انفعال محض می تواند چون " در مرگ هستن " دازاین باشد ، شان امر واقع یا نوعی اسکاتون را دارد .
یک مطلب را باید توجه کرد اینکه واقع بودگی برای دازاین مهم است انتولوژی استعلایی بدون واقع بودگی ارزشی ندارد به همین خاطر من فکر می کنم قرائت لکانی و دریدایی از هایدگر قابل تامل تر هستند .هم اسکاتون دریدایی و هم واقع لکانی شان چنین واقع بودگی دازاین را دارند .دازاین از واقع بودگی اش جدا نیست ، پس هر تجربه ای که جهان را به گونه ای دیگر برایش بگشاید ، ارزشمند است .
@Meraj_Jamshidi
291
اما در باب پانیک اتک؛
پیش تر با ارسال متنی از کتاب باک احمدی و مقاله ای بنده مدعی شدم که پانیک اتک می تواند همان اضطراب هایدگر باشد، اما نقد های ایشان چه بوده است؟ بابک احمدی در کتاب اول توجهی به هستی ندارد! یا آن مقاله مذکور از سارتر وام میگیرد! یا نویسنده میخواهد مراجع را از حالتی که به او دست داده است برهاند!
کل نقد ایشان همین بود! یعنی از نظر ایشان سایر نویسندگان در حال بافتن پشم هستند!
بنده در عین حال که بسیار ارادتمند هایدگر هستم، اما سخن بابک احمدی برایم بسیار واجد اهمیت بوده و است، اگر اضطراب تداوم یابد، دقیقا میتواند معکوس عمل کند! نه تنها دازاین گشوده نمی گردد، بل هستی یا اندیشیدن را از کف میدهد. بنابراین بایستی پذیرفت که اضطراب هایدگر در توصیفی که ارائه می دهد، کلی ست و دقیقا ما به واسطه این کلی گویی، امکان یا راه هایی را برای همسبتگی یا تطابق میابیم. حتی هایدگر نمی گوید چه میزان اضطراب گشاینده دازاین به اصالت است؟ صرفا می گوید اضطراب! من خواهان تقبیح هایدگر یا نقد وی نیستم چرا که مسئله مهم راه هایی است که هایدگر برایمان گشوده، اما اگر فردی بخواهد طرف مقابل را با انتیک انتیک کردن خفه کند، آنجاست که باید تاب چنین نقد هایی را داشته باشد.
در مقاله مذکور نیز، نویسنده نه تنها نمیخواهد مسئله را پیش پا افتاده نشان دهد، بل دقیقا پانیک اتک را امری اگزیستانسیال میداند و معتقد است که درمانگر باید بدان تاکید ورزد. مقاله در همان چکیده می گوید که پانیک اتک صرفا یک حالت منفعلانه نیست (برخلاف نظر جناب جمشیدی) و همچنین به نقد رویکرد عصب شناسی، رویکرد شناختی و DSM-5 میپردازد. توضیح داده می شود که پانیک اتک صرفا یک اختلال نورونی بین سیناپسی یا یک موضوع شناختی یا اختلال در معنای روانپزشکی نیست. همچنین نویسنده به لحاظ فلسفی نشان می دهد که در رویکرد های نامبرده بیمار از بیماری جدا شده، درحالی که باید این دو را درهم تنیده با یکدیگر دریافت و فهم نمود.
من نمیتوانم چشم بر این تحلیل فلسفی ببندم و صرفا یکسری جملات به کاربر تحویل دهم و در هستی خیالینم فکر کنم که مخاطب هیچ از فلسفه و هایدگر نمیداند. البته برخی اطلاعاتی ندارد (که امری طبیعی است) و احتمالا چنین اغوا شوند اما این را میدانم که در مورد بنده چنین نیست.
سرکار خانم سیسی نیز به نکته بسیار مهمی اشاره نمود که تکمیل کننده ی بحث حاضر است؛
هایدگر روابط بسیار نزدیکی با لودیگ بینزوانگر و مدارد باس داشت و سال ها سیمنارهای زولیکون را برگزار نمود، هایدگر در یکی از سمینار ها رو به حاضرین که اغلب روانکاوان تشکیل میدادند هدف تحلیل دازاین را کمک به درمانجو برای یافتن امکانات از آن خود کننده میداند. اگر مطابق نگرش جناب جمشیدی باشد، هایدگر نباید خودش را درگیر چنین موضوعات انتکی می کرد! آیا هایدگر از شان انتولوژیک خود عدول کرده است؟! گمان نمیکنم، راه های رسیدن به خدا به تعداد آدم های روی زمین است.
من لازم میدانم به نکته دیگری نیز اشاره داشته باشم که هایدگر در کتاب متافیزیک چیست، صراحتا می گوید مقصود از دازاین همان انسان است (البته او اینبار واژه دازاین را به شکل یک نوع نسبت تعریف می کند اما در هستی و زمان دقیقا مقصودش هستند است). طرح نکته حاضر بیانگر این موضوع می باشد که می توان از واژه ای به جای واژه ای دیگر استفاده نمود؛
ما نام دازاین را به عنوان آن ساحت بنیادین که عرضه قیام انسان بماهو انسان است برگزیدیم ... متافیزیک چیست صفحه143
اگر دازاین هستنده ایست که انسان باشد، اضطراب نیز می تواند پانیک اتکی باشد که در مقاله به آن پرداخته شده است.
پایان
291
در کانت هم پدیدارشدن چیزها تنها در دامنه ای از وضعیت استعلایی ( استتیک یا آنالیتیک ترانسندنتال ) اتفاق می افتد ، ابژه ها در سپهر استعلایی ظاهر می شوند ، بدون این ساحت استعلایی ( به زبان ساده ساختار ذهن ) جهان اینگونه بر ما ظاهر نمی شد که الان ظاهر می شود ، همانطور که در هایدگر آشکارشدن هستنده ها در دامنه ای از نحوه هستن دازاین ریشه دارد ، جهان اگر اینگونه بر ما آشکار می شود چون ما به عنوان دازاین اینگونه ایم .
به نظرتون اینکه کانت هستی را از محمولات نمی داند ، چه تاثیری بر انتولوژی بنیادین دارد ؟
291
بله. من هم چنین فهمی از انتولوژی بنیادین دارم. فلسفه هایدگر در امتداد پروژه هوسرل، و در تصویری کلانتر، در درون ایدئالیسم کانتی تحقق مییابد. هایدگر در هستی و زمان، به تمامی کانتی است و در عین حال عناصر پنهانی از یک عبور رادیکال از هرگونه ایدئالیسم را نیز در خود پرورش داده است.
291
بسیار عالی
به نظرم اینکه تاکید می کنید بر امکان پذیری و استعلایی بودن انتولوژی درست است .بنابراین سپهر انتولوژیک در بستری از کریتیک کانتی جای می گیرد ، زمان درازی است که انتولوژی بنیادین را کانتی می فهمم .شانی استعلایی مثل سوژه کانتی دارد ، شرط هر نوع امر انتیکی است .
من فکر می کنم حل مسئله امکان و ضرورت هم به فهم این نسبت کمک می کند ، اگر سپهر انتیک را ضروری و سپهر انتولوژیک را ممکن در نظر بگیریم .گویی امر ضروری در دایره ای از امر ممکن رخ می دهد .
291
سلام. موافقم. نسبت امر اونتیک با امر اونتولوژیک نسبت امر ممکن با افق امکان پذیری است. هایدگر برای هر یک از علوم اونتیک، اونتولوژی ناحیهای ویژه آن علم را تعین میبخشد و پرسش از معنای هستی هر یک از ابژههای این علوم را بر عهده اونتولوژیهای ناحیهای میانگارد. اما در نهایت همه اونتولوژیهای ناحیهای در افق امکانپذیری اونتولوژی بنیادین قابل تحقق هستند. بنابراین نسبتی بسیار مهم و وثیق میان این دو برقرار است. و دقیقاً به دلیل همین نسبت امر ممکن با افق امکان پذیری است که نمیتوان انرژی را همان هستی تصور کرد.
291
سلام و درود
ما چیزی به نام پدیدههای اونتیک یا پدیده های اونتولوژیک نداریم. هستندگان هستند ولا غیر. اونتیک و اونتولوژیک، دو عنوان برای دو رویکرد جهت نزدیک شدن به هستندگان هستند. نه دو عنوان برای دو موضوع یا دو پدیده. کاملا این مسئله روشن است که هستی همواره هستی هستندگان است. ما با تامل در هستی هستندگان است که رویکرد آنتولوژیک را بنیانگذاری میکنیم. اما این بدان معنا نیست که در فرایند موضوعی سازی هستنده، تفاسیر متمایزی را که پیدا میکنیم، روی هم انداخته و با هم تطبیق دهیم.
برای مثال ما با جهان روبروییم. اما هنگامی که جهان را از آن حیث که برابرایستای ماست، ملاحظه میکنیم، در حال مواجهه اونتیک با جهان هستیم و در نتیجه علوم اونتیک به دست میآوریم. اما همین پدیدار را یعنی جهان را اگر از آن حیث که ساختار هستیاش را ملاحظه کنیم، به اونتولوژی راه مییابیم. بنابراین امر اونتیک و امر اونتولوژیک معطوف به رویکرد و نحوه نزدیک شدن ما به هستنده اند، نه عنوانی برای موضوع پژوهش یا ابژه شناخت. چیزی جز هستندگان در کار نیست. هستی نیز همواره هستی هستنده است. اگر هستی را همچون چیزی جز هستندگان در نظر بگیریم دوباره در همان دامی افتادهایم که کل تاریخ متافیزیک گرفتار همان بود، یعنی هستنده پژوهی هستی. به عبارتی پژوهش اونتولوژیک به شرط امکان هستندگی هستنده می پردازد و پژوهش اونتیک به ویژگیهای شخصی و اوصاف جزئی همان هستنده. مفهوم انرژی و مفهوم هستی دو پدیده یا دو موضوع خالص و ناب نیستند کهه بخواهیم اینها را با هم تطبیق دهیم. هر دو مفاهیم هرمنوتیکال و محصول پروسه تفسیر هستند. انرژی تا آنجا که یک ترم فیزیکی است هستندگان را همچون ابژه تعین بخشیده و تفسیر کرده، اما هستی تا آنجا که یک ترم فلسفیاست به افق امکانپذیری هستنده از آن حیث که هست میپردازد و هیچ رابطه عَرضی میان این دو نوع تفسیر وجود ندارد. چنانکه میتوان از هستی دازاین سخن گفت، از هستی انرژی یا هستیِ ماده نیز میتوان سخن گفت. اولی اونتولوژی بنیادین است و دومی اونتولوژی ناحیهای مربوط به علم فیزیک.
بنابراین بحث از هستی یک سطح استعلاییتر از بحث درباره انرژی است و اینها هم ردیف هم نیستند که قابل مقایسه باشند یا با هم تطبیق داده شوند بلکه یکی هستنده را از آن جهت که ابژه علم فیزیک است ملاحظه میکند و دیگری هستنده را از آن جهت که در افق گشودگی هستی به مثابه هستنده آشکار میشود مورد توجه قرار میدهد.
291
درود
قطعا باید این تمایزات انتقادی را در نظر داشته باشیم و از مشابهت سازی های انتیک و انتولوژیک پرهیز کنیم اما باید به نسبتی که هایدگر بین امر انتولوژیک و انتیک ( ترمینولوژی دوره ای خاص ) برقرار می کنه هم آگاه باشیم اینطور نیست که این دو ساحت هیچ نسبتی برقرار نکنند در پست بالا که موید نقد درستی بود هم اشاره کردم در عین تمایز باید نسبت را هم دید و گرنه خود این تمایز همچون سلاح برنده ای می شود که راه هر نوع نقدی را می بندد .
291
بله این به نظرم اشکال منطقی و درستی است و وقتی یادم هست زمانی که فهمیدم برایم کشف بزرگی بود گویی در هایدگر .اینکه امر انتولوژیک بدون امر انتیک راه گشایی ندارد ، یعنی علی رغم تفاوت این دو بدون هم وجود ندارند ( البته با تفاوتی که از واژه وجود در این تمایز داریم ) .هر نوع تمایزی حداقل شناخت سپهر ایجاد می کند مثلا می دانیم امر انتولوژیک ، انتیک نیست اما اینگونه هم نیست که امر انتولوژیک را هم به بهانه انتیک بودن نفی کنیم .این تقارن مفهومی به نظرم در دوگانه پدیدار - چیز کانتی یا روح و آشکارشدگی جزیی اش در هگل هم صادق است هر چند نوع رابطه ای که هر یک از این فیلسوفان بین این دوگانه ها طرح می کنند متفاوت است .من تصور می کنم بحث پیرامون پدیدار - چیز فی نفسه کانتی یا روح و تجلیات ابژکتیو آن در هگل کمک کننده است تا نسبت بین امر انتولوژیک و انتیک را بفهمیم .بنابراین بر این اساس امر انتولوژیک در نهایت امری کریتیکال و استعلایی خواهد بودکه حدود امر انتیک را تعیین می کند .
291
مگر پدیدارشناسی هایدگر برای پرسش بنیادین از هستی راهی به غیر از رجوع به پدیده های اونتیک یا هستندگان دارد؟ همانطور که در دوره متقدم دازاین می شود ابزاری برای انکشاف از هستی. حتی هایدگر متاخر نیز مادامی که تکنولوژی و تکنوساینس را نقد می کند آنها را شیوه ای از unveiling نامستوری و ناپوشیدگی از هستی می داند نه مغلطه های سرگرم کننده! بنابراین ضمن تمایز میان امر اونتیک و آنتولوژیک اگر به شیوه هایدگری بنگریم آیا تاثرات پدیدارشناسی هایدگر بر روی حوزه روانکاوی و روانشناسی اگزیستانسیال از جمله لکان و رولو می و یا سایر علوم از جمله فیزیک را می توان در راستای انکشاف از هستی قرار داد؟ یا تمام دانشمندان، فیزیکدانان و یا روانکاوان متاثر از وی صرفا در حال اجرای یک نمایش سرگرم کننده هستند؟ هایدگر علی رغم تمام تلاشی که برای مرکزیت زدایی از سوژه نمود خود نیز به نیکی فهمیده بود که هیچگاه این سوژه حذف شدنی نیست کما اینکه ۱۰ سال از اواخر عمرش را به برگزاری سمینارهای سولیکون [ که کتابش به فارسی نیز ترجمه شده] برای روان شناسان و روانکاوان اختصاص داد.
فلسفه و علم دو ساحت متمایز هستند اما این تصویری نیز که شما از هایدگر ترسیم می کنید، گویی تنها در یک ساحت کاملا استعلایی و رازورزانه فروبسته مانده که علاوه بر مغایرت با دامنه اثرگذاری فنومنولوژی وی در حوزه علوم انسانی و تجربی بلکه با گزاره کلیدی گشودگی به تفکر و پرسش که اُس و اساس اندیشه هایدگر است مغایرت دارد زیرا خود را چنان در جایگاه والا و رفیعی قرار می دهد که گویی در آسمانها پنهان شده در صورتی که هایدگر فیلسوفِ در-جهان-بودگی است نه آسمانها
291
این تمایز اگر رعایت نشود، گرفتار همان بیچارگیای میشویم که دستوپاگیر ایدئالیسم مطلق هگل شد و ریشه در نادیده گرفتن تمایز کانتی داشت
291
تمایز میان ساینس و متافیزیک تمایز بسیار مهمی است ... در هایدگر سه امر متمایز می شوند. یکی دانشهای انتیک است که همان ساسنس است. دیگری انتولوژی های ناحیه ای است که متعلق به هر شاخه از علم است. مثل انتولوژی فیزیک یا انتولوژی بیولوژی و ... که در پی پرسش از مفاهیم بنیادین هر علم است. سومی انتولوژی بنیادین است که از هستی در معنای کلیاش پرسش میکند. حال ایجاد تناظر میان انرژی در فیزیک با هستی در انتولوژی بنیادین، یعنی مفهومی از علوم انتیک با مفهومی در انتولوژی بنیادین که دو مرتبه از هم فاصله دارند، فکر میکنم مغلطه بزرگی باشد، در عین حال که میتواند جالب و سرگرمکننده هم باشد.
291
ممنون از توضیحات روشنگر
برای ویتگنشتاین اول میتوان با قطعیت گفت که به سوژهی استعلایی باور داشته، سوژهای که در مرزهای زبان و جهان سکنا دارد.
اما در دورهی دوم فکر میکنم که او فرمهای زندگی و کنشهایی که در بطن هر بازی زبانی قرار دارد را جایگزین سوژه میکند. هیچ امر وحدت بخشی به نام سوژه در زبان ما وجود ندارد، فقط اشتراک ما در کنشهایی درون فرمهای زندگی وجود دارد که باعث میشود سخن هم را بفهمیم.
ویتگنشتاین در پیشگفتار پژوهشهای فلسفی، کتابش را به یک آلبوم تشبیه میکند. آلبومی از تصاویری متکثر، تودرتو و شبکهای درهمتنیده از کنشها و موقعیتها، که در نهایت با هم شباهت خانوادگی دارند و هیچ نخ تسبیحی وجود ندارد که آنها را به هم پیوند دهد.
یکبار هم گفته بود که قصد دارد جملهای از شاه لیر شکسپیر را بعنوان شعار کتابش انتخاب کند: من تمایرها را به تو خواهم آموخت.
291
بله همین خلاء یک تصویر تکرارشونده بود که باعث شد ویتگنشتاین که تدریس و دانشگاه را بعد از رساله رها کرده بود به معلمی مدرسه ابتدایی بکشاند من فکر می کنم همان تجربه معلمی در مدرسه بود که او را روشن کرد که کار با رساله تمام نشده است بنابراین تخت تاشوی خود را برداشت و دوباره به دانشگاه برگشت و شروع کرد از بن بستهای زبان نوشتن و جالب است سبک تحقیقات فلسفی سبکی پاره نوشته ای و تکرارشونده است من کاری به محتوی تحقیقات فلسفی ندارم اما خود وجود نوشته ای که می خواهد بن بستهای رساله را توضیح دهد ، نشان از شکست و ناکامی رساله است .
اما اشارات پایانی نوشته تان واقعا متاملانه و جذاب بود اینکه ما در زبان و در جایگاه بیان نوعی خلاء را تجربه می کنیم ، این خلاء همان سوژه یا به بیان کانتی من استعلایی است که نمی شود حرف زد و آن را فرض نگرفت .
بازیهای زبانی تعبیر دیگری از وعده های ایجابی زبان برای پر کردن خلاء تجربه شده اش در بیان است مثلا هنر ، ریاضیات ، علم ، دین ، اخلاق و سیاست آزادی .هر یک از این بازیهای زبانی وعده های شکست خورده زبان برای پر کردن شکافی بوده که خود ایجاد کرده ، مثل کسی که گندی می زند و خود را مجبور می بیند تا آن را درست کند .
سوژه همین تکرار تجربه خلاء و وعده ترمیم و پر کردن آن است .به همین خاطر سوژگی همان تجربه زبان در بازی حضور و غیاب خود است .
پ ن ؛ اما فلسفه در این میان فقط یک بازی زبانی مثل بقیه نیست بلکه میدان این بازیهاست فلسفه به واسطه مقام و جایگاهی که دارد می تواند از خود این خلاء و خود بازی حرف بزند همانطور که ما اینجا در حال فلسفه پردازی هستیم .
291
درود
واقعیتش من کمی با این واژگان لاکانی زاویه دارم.
اما سعی میکنم سخن شما را بفهمم، چراکه به قول آگوستین در نهایت نوعی همدلی باعث فهم متقابل میشود.
مسئله برای ویتگنشتاین در اصل به بنبست رسیدن تبیین است. شما هرچقدر بنیان یک پدیده را بکاوید و به قول خودش با بیل زمین تبیین را حفر کنید، در نهایت به جایی به سنگ بستر میرسید و بیلتان کج میشود. یعنی فرایند دلیلآوری بالاخره باید جایی به انتها برسد. اما فشاری که ما احساس میکنیم، مثلا چیزی مثل اصل دلیلی کافی که طبق آن هر پدیدهای باید دلایلی داشته باشد، ما را آزرده میکند و راحتمان نمیگذارد. بیلمان کج شده اما هنوز ناراحتیم و میخواهیم بیشتر حفر کنیم و به آن دلیل نهایی، یا قول رمانتیکها به آن اصل نامشروط برسیم! که نمیرسیم.
نووالیس بود که میگفت: همیشه امر نامشروط را میجوییم اما فقط چیزها را مییابیم.
راهکار ویتگنشتاین توصیف است، توصیف به جای تبیین!
زبان ذاتی پنهان در پس پرده ندارد. نباید اسیر فشار تبیین شویم. باید کارکردهای آن را توصیف کنیم. شناخت حاصل میشود.
این امر در ارتباط با ضد ذات گرایی اوست و البته شباهت خانوادگی.
خلاصه کنم، شاید خلا موجودیتی ایجابی نداشته باشد. همانطور که واژگان ما هم ذاتی ندارند.
اما اینکه ما لاجرم در ارتباط با زبان نوعی خلا را تجربه میکنیم، بنظرم قابل تامل و روشنگر است. اگر زبان ذاتی ندارد، پس برای کسی که به دنبال ذات آن میگردد، تجربهی خلا تجربهای قابل درک است
291
درود
این تصویر همان خلاء یی هست که خود زبان برای ما موجودات سخنگو درست کرده ، این بهایی است که ما موجودات سخنگو باید پرداخت کنیم تا خود هستی برایمان آشکار شود ، شاید اگر همچون حیوانات بودیم نیازی نبود با این خلاء سرگیجه آور دربیوفتیم یا جدی اش بگیریم .
به عبارتی زبانمندی نه تنها خود این خلا سرگیجه آور را ایجاد می کند که به قول ویتگنشتاین جایی در انجا نداشت این خلاء در هر باری که شروع به توصیف جهان می کنیم خود را تکرار می کند ( تکرار خصلت وجودی این خلاء است ) بلکه زبان وعده پوزتیو کردن این تصویر مهمل هم هست ، وعده ای که با هر بار تکرار سوژه را با ناکامی مواجه می کند اما دست بردار نیست .
291
نقد ویتگنشتاین به رساله منطقی فلسفی و البته بسیاری فلاسفه دیگر:
۱۱۵. اسیر یک تصویر بودیم. و نمیتوانستیم از آن رها شویم زیرا در زبان ما جای داشت، و زبان ظاهرا آن را فقط سرسختانه برایمان تکرار میکرد.
ویتگنشتاین / پژوهشهای فلسفی