🌖 آقای زرد
Open in Telegram
ممکنه من نویسنده باشم اما همیشه کلماتم تو بودی https://t.me/BiChatBot?start=sc-357351-pqRbLHg ناشناس 👈🏻
Show more484
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-430 days
Posts Archive
484
بر روی چاه مستراح نشسته ام و به زندگی لبخند میزنم
یادم می اید در کودکی بر روی چاه مستراح که مینشستم
شلنگ آب را بر روی گچ دیوار میگرفتم و بوی گچ آب خورده مستم میکرد
مورچه ها را با آب دنبال میکردم
در دستشویی زنگ زده بود
زندگی زنگ زده بود و در عمق فاجعه مردی پرده ها را کنار میزد و کریهانه میخندید
فاجعه نمایان شد
و تیرگی چشمانم را گرفت
برق نور مرد و گورکن شدید تر میکند
نگاهم میکرد و کریهانه میخندید
دستم مقابل آیینه نا مرعی بود و چشمم در نور خورشید بی انعکاس و دیگر کسی نمیدید که رنگش قهوه ایست نه مشکی
حسم از گم کردگیست از ربان مشکی بر روی قاب عکس و قال قضیه را با فراموشی کندن
بزرگ شدم و یادم رفت
کودکی ام چطور زیر آماج بلا تبدیل به سگ شکاری شد.
484
یک بار دادم نوشته هامو یه دوست بخونه
وسط خوندن باهاش حرف زدن جواب که داد یادش رفت داره نوشته منو میخونه
منم به روش نیاوردم
اخرین باری بود که از یه دوست توجه خواستم
484
نمیدانی برادر جان چقدر در خیابان منتظر ماندم که شب دلش سوخت و کمی مهتاب آمد.
در بی راهه ها راه رفتم، راه را از غم میجستم و غم پایم را چنگ میزد
همه در سرگردانیه خویشیم
همه بی لبخند و سزاواری
بغضی ها هم سزاوار ترند
درد کشیده اند لابد
نگاه به آن دریده انسان میکنی و میگویی چه کسی سزاوار تر است
آن کس که میفهمد میمیرد و زنده میماند
و آن کس که زنده است روزی مرگش فرا میرسد.
484
حتی با خرده نان در جیبم
راه عشق را ادامه میدهم
باشد که بعد از مردنمان
لاله بر روی قبرمان بروید.
484
نمایی از من هم در لا به لای گچ و خاک شبیه به ته سیگار از اخر و زمان در همان خانه که زاده شدم به جای مانده
ما مرده ایم و بوی جنازه را کسی نفهمید
ما را کشتند و کسی ندید تا پلیس خبر کند
ما تیتر اخبار شدیم و یا چشم ها کور بود یا جوهر روزنامه سفید رنگ از آب درامد
ما حتی در افسانه شدن هم تباه بودیم
از ما میگویند
به نام کسانی که نبودند.
484
من زیاد ادم خوش گذرونی نیستم
بشاش هم نیستم و فقط بعضی وقتا تظاهر به شادی میکنم که دیگرانو خوشحال کنم
با گذشت زمان این ویژگیم هم داره کم کم محو میشع
دیگه خاطراتم از زمان و خودم داره فقط تبدیل به بخش های بد میشه
یعنی چیزی که از گذشته و خودم به یادم میاد داره فقط و فقط قسمتای تلخش
سختیای سختش و تنهایی همیشگیش میشع
داره فقط اینارو یادم میاد
تراپیستم گفت راجب گذشته حرف بزنیم؟
گفتم من تو گذشته زندگی نمیکنم
اما حقیقت اینه که من قسمت دردناک و تلخ گذشته رو بارها و بارها هر روز زندگی میکنم چون چیزی از زیبایی و شادیش باقی نمونده.
تو دوران محکومیتم به نرسیدن، نداشتن رو بیش از پیش باور کردم و ارزوی داشتنم از علاقه من به زنده بودن هم سبقت گرفته
فقط و فقط یه چیز واسم مهمه
ثبت سگ شکاری و قتل اون و بعد مردنم.
484
حنجره بشکاف از فریاد و به سلابه بکش هستی را
تو هنوز هم روشنای تاریک، نیمه جان در خون خود غلطیده ای.
484
ناگهان در پرتویی پر مهر دستان بی جانم را در کفنی از گلبرگ لمس کردم
همه چیز در حقیقت اشکار بود و من دگر توهمی رویاگونه را با شیدایی نمیگذراندم
484
میدانی از پس سایه امده بودی
از پشت درختان کاج شبحی در مه بودی
به لیاقت کویر برای باران هر آنچه محتاجش بودی در بالای چشمت در افق اسمان نمایان بود
من اما خرده ریگی در ته دریا
تکه شنی از ساحل که لخت پای دخترکی به خیابان اورده بود
دل سرد از حجمه های سرنوشت و ناسزای تقدیر سر بلند کردم برای بوسیدن
سرم را باد داده بودم و باد گم شد در پشت دشت
ان زمان برگشت بر من که ایستاده بودم
اما مرده بودم
484
مردی؟
_ نه دارم دودکش میشم غصه نخور
بخواب تا درد مرهم گیرد
_میخوابمم همینه.زندگی روزگار نمیگذرونه
تابم سر رسیده
خب توش بنویس
_چی بنویسم؟
بنویس اگر هرگز نبودم هیچگاه پلی شکسته و کلیسایی ویران و عابری خسته هم نبود
واسم مهم نیست.
484
بریده ای از جرایدم
خط به خط واژه گزینی بر زیر عینک این نه، آن را بزار بماند
سطر اشتباه و رهگزر بی اعتنا و اخبار حاشیه رانده شده ام
نوشته بودم ما دو دوست در وطنی غریبیم
هر چه خواندم دوستت دارم تو عریان از شعر در کفن ریخت و پاش روحت پشت مرز ماندی
مرز ما جنس ماست، طعنه سرنوشت گشته ایم، بی آغوش و از راهِ دور شده ایم.
تو بمان من میروم
تو نمیر من میشکنم
من ، تو، واژه گزینی، سر تیترمان سانسور جنس است
گویی جنبش تریاک شاغلان کارخانه
سیمان و قهوه و حقمان را ندادند
صدایت در نیاید
مبادا قهر کند
میشنوی از پشت در صدا میزند خوشبختی؟
خواب خوابم
مرگ که آمد صدای در را تازه شنیدم
سیگار به دست بودم که مردیم
گریه کنان جدایی بودم که مردیم.
484
جایی که ایستادم طوفانیه
مصیبت انعکاس ترس و مظلومیت چهرم تو قطره های آب بارون و انعکاس خشم طبیعت تو اشک چشمام جاریه
شاید از بلندی افتادم
شاید از آسمون نزول پیدا کردم به زمین
زندگی ارزش یک دقیقه از نفس کشیدنش رو نداره اما اون حجم زیبایی برخواسته از درد تو کنج دلت ارزشش رو داره
حتی با بغض و دلتنگی و مکافات کفشات تو پات
نترسی، تو تنهایی، اما تو تنهاییت تنها نیستی.
