en
Feedback
حلقه‌ سوم

حلقه‌ سوم

Closed channel

از همان روز که هیچ به چیز تبدیل شد و کسی نفهمید چگونه این‌کار را کرد، لبه‌ی دیوارهای بلند حلقه سوم زحل، قدم می‌زنم. @ZVesper_bot https://t.me/BiChatBot?start=sc-6b5bc982e0

Show more
364
Subscribers
No data24 hours
-2047 days
-21530 days
Posts Archive
دیدم که برنداشت کسی نعشم از زمین...

_تو قسم خوردی عاشق منی ولی نشونه‌هاش کجاست؟ من برای پیدا کردن یه مدرک از دوست داشتنت، مُردم تو ما رو قربانی خدایان روزهای آبی و غمناکت کردی و من الان فقط دارم رنگ‌ها رو به صورتم برمی‌گردونم و فقط بی‌نهایت عصبانیم چون عاشق اینجا بودم._

توی توییتر هم نوشتم آدم به خودش می‌گه این دهه پنجاهی بازیا چیه! ولی این چند روز سر داستان عیادت و بیماری و اینا دارم فکر می‌کنم نکنه بزرگتر بشم از اون دسته آدما بشم که سر نبودن اطرافیانش توی تولد و خاکسپاری و مهمونی و‌ فلان، ناراحت می‌شه :)))) دارم رفتارهای مامان‌گونه دهه پنجاهی بروز می‌دم. زشته. به خودت بیا زهره.

بچه‌ها من جز دیوونگیام بیماری جدیدی نگرفتم. :)))) دو فک‌م رو به خاطر ناهنجاری دندون بعد از سال‌ها انتظار (از نوجوانی تا الان) بالاخره جراحی کردم. عمل خیلی سنگینیه. ۱۲ روزش گذشته و ده‌ها روز دیگه ازش مونده :)

یه چیزی بگید. هرچی. [چیزایی که نیاز به جواب طولانی نداشته باشه :)هنوز بی‌حالم.] @ZVesper_bot https://t.me/BiChatBot?start=sc-6b5bc982e0

مدتیه که احساس می‌کنم همه رو از پشت شیشه‌های آکواریوم می‌بینم. با فاصله. دور. کسی من رو به اون‌ور شیشه راه نمی‌ده.

سجده‌ی شکر بابت هم‌عصربودن با محسن چاوشی. ♥️

احساس می‌کنم گاهی افراد جدید ممکنه یادشون بره من چه‌قدر فوتبالی بودم :))

Repost from حلقه‌ سوم
آیا کسی را داری که اگر رئال مادرید تعطیل شد از جهان نترسی؟
آیا کسی را داری که اگر رئال مادرید تعطیل شد از جهان نترسی؟

یک سال از آلبومی می‌گذره که هیچ‌وقت نمی‌تونم درست توضیح بدم چرا انقدر زیاد احساس می‌کنم تمام کلمات و تصاویرش، زندگیم رو روایت می‌کنه. تولد «مقلد بزرگ»ه و این ترک یکی از قطعاتیه که پس از انتشار آلبوم به عنوان سوپرایز در یکی از نسخه‌های دیجیتالی آلبوم منتشر شد. حالا می‌خوام بدونم آیا توی شریدز خوبی؟ می‌تونی بشنوی دارم چه چیزایی رو فریاد میزنم حتی وقتی نمیتونم بگمشون؟ @vesperistyping

#پیام_ناشناس ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ زهره عزیز! پرستاره در واقع داشته حواست رو پرت میکرده که با کمترین عوارض احتمالی، آرام‌تر و ایمن‌تر از هوش بری. 😭😔 __ بچه‌ها :)) معلومه که داشته اینکارو می‌کرده. می‌دونم :) اینکه تاپیک انتخابیش فلسفه اسلامی بود و چنین نظر شازی داد که از قضا اتفاقا من تا حد خوبی باهاش موافقم خیلی بامزه بود :)

عجیب‌ترین مکالمه دربارهٔ فلسفه رو ۲۵ دقیقه قبل از بیهوشی داشتم. روی تخت نازک و استریل اتاق عمل درازکشیده بودم و به سقف سبز بیمارستان نگاه می‌کردم و پرستارها بالای سرم دربارهٔ ابزار عمل حرف می‌زنن و همه منتظر دکتر بیهوشی‌ بودن تا دستور بده چه‌قدر ماده بیهوشی نیازه تا برای پنج ساعت مطلقا در دنیا نباشم، یه پرستار بعد از اینکه بهم گفت «خاله» و وقتی سن دقیق‌م رو گفتم و در پی تعجبش که «اصلا بهت نمیاد!» ازم پرسید: «چی می‌خونی؟» گفتم: «فلسفه» [توضیح: مبتنی بر موقعیت و اینکه کدوم جواب توضیح کمتری نیاز داره بین فلسفه و علوم‌سیاسی یکی از رشته‌هایی که می‌خونم رو متغیر جواب می‌دم.] بعد همینطور که به آنژیوکتم یه چیزایی تزریق می‌کرد گفت: «من فکر می‌کنم فلسفه اسلامی وجود نداره، اینطور نیست؟ به نظرم اسلام کلا با فلسفه مخالفه و عجیبه که می‌گن فلسفه اسلامی داریم. اینم همون فلسفه در دوره‌ی اسلامیه نهایتا.» منم درحالی که قهقهه می‌زدم و از این مکالمه تعجب کرده بودم جواب می‌دادم که: آره، منم همین فکرو می‌کنم :))))))

خانم چپل رون به تازگی قلبم رو ربوده و این ترک شروع ورودشون باشه چون که خیلی مناسب الانه.

If you really want to leave I'll never make you stay Whatever you decide I will understand And it will all be fine Just go back to being friends @vesperistyping

یک هفته‌ست نرفتم سرکار و کم‌کم دارم دیوونه می‌شم. من رو برگردونید به همون دویدن از ۹ صبح تا ۹ شب. من نمی‌تونم این حجم از بیکار بودن رو تحمل کنم. من باید تحت فشار دهنم سرویس شه. عادت ندارم...

آدم هرکاری رو اگه بخواد، انجام می‌ده. اگه بخواد.

در دو ساله شدن هفت اکتبر، راستش دیگه مطمئن نیستم کار درستی بود یا نه.

Repost from حلقه‌ سوم
‏آه چه‌قدر امید دریا دریا امید! ولی نه برای ما ‏ ‏|کافکا|

دست‌آورد کاری، دست‌آورد علمی، پابرهنه راه رفتن روی چمن‌های یک دشت، شنیدن اینکه یه آدم مزخرف ازم می‌ترسه، دیدن جمع دوستام از دور، صحبت محبت‌آمیز، وقتی بهم می‌گن خوشتیپ، حرف زدن با خواهرزاده‌م. آفتاب گرفتن، لیموناد خنک و آلبالوپلو. خوندن یه داستان خیلی خوب. همین. دیگه چیزی یادم نمیاد.

کمتر چیزی در این دنیا به اندازه یک اچیومنت کاری/علمی بهم احساس زنده بودن می‌ده.