دیدار یار
Open in Telegram
دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن ارتباط با نویسنده: deedareiar@gmail.com
Show more579
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
579
«فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی
بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز»
انسان بدون آزادی و اختیار هیچ فضیلتی ندارد. سرآغاز همه فضیلتهای آدمی همینجاست که بتواند انتخاب کند. فرشتگان بسیار عبادت میکنند اما آیا میتوانند به خدا تقرب یابند؟ درون آنها هیچ کششی بسوی گناه نیست. برای آنها دوراهی معنا ندارد. آنها بیاد خدا هستند در حالی که چیزی نیست که حواسشان را پرت کند. فرشتگان جایشان معلوم است نه پایینتر نه بالاتر. خدا انسان را این گونه سرشته که آزادی و انتخاب داشته باشد. ممکن است در این کشاکش انتخاب خوب و بد، نود ونه انتخاب بد باشد و یک انتخاب خوب اما همان یک انتخاب خوب از همه عبادت فرشتگان بالاتر است چون یک انتخاب است و چون ترجیح یک کشش بر کششی دیگر است.
جباران دوست دارند انسانها حداقل قدرت انتخاب را داشته باشند. آنها از عنصر انتخابگر میترسند چون همه را برده خود میخواهند.
این انسان را خدا سرشته و سنت اوست که انسان انتخابگر باشد و کسی نمیتواند در برابر سنت خدا بایستد و آن را تغییر دهد.
579
«اختیاری هست ما را بی گمان
حس را منکر نتانی شد عیان»
ساختار انسان به گونهای است که فقط در بستر آزادی و اختیار رشد میکند و با سلب آزادی نابود میشود. اگر عقابی بلند پرواز را به قفسی طلایی ببرند او را نابودش کردهاند.
خدا خواسته انسان حتی در سادهترین شؤونش انتخاب و اختیار داشته باشد. هر حیوانی با تولدش لباسی آماده با خود دارد که تا پایان عمرش با اوست و شبیه لباس همنوعهای اوست. به انسان گفتند خودت بر قامتت لباس بپوش، خودت انتخاب کن و بپوش. گرفتن اختیار و آزادی انسان گرفتن کرامت اوست. انسان در فقر و مصیبت باشد ولی آزاد خوشتر است تا در رفاه و تنعم باشد ولی در قفس مگر کسی که انسانیتش را از یاد برده باشد. انسانیت با حریت معنا دارد، با داشتن اختیار و حق انتخاب معنا دارد و بدون اینها در حد حیوانات با او رفتار شده است.
579
ور حسد گیرد ترا در ره گلو
در حسد ابلیس را باشد غلو
کو ز آدم ننگ دارد از حسد
با سعادت جنگ دارد از حسد
عقبهای زین صعبتر در راه نیست
ای خنک آنکش حسد همراه نیست
این جسد خانهٔ حسد آمد بدان
از حسد آلوده باشد خاندان
579
کیف مد الظل نقش اولیاست
کو دلیل نور خورشید خداست
اندرین وادی مرو بی این دلیل
لا احب افلین گو چون خلیل
579
سایهٔ یزدان چو باشد دایهاش
وا رهاند از خیال و سایهاش
سایهٔ یزدان بود بندهٔ خدا
مرده او زین عالم و زندهٔ خدا
579
مرغ بر بالا و زیر آن سایهاش
میدود بر خاک پران مرغوش
ابلهی صیاد آن سایه شود
میدود چندانکه بیمایه شود
بیخبر کان عکس آن مرغ هواست
بیخبر که اصل آن سایه کجاست
تیر اندازد به سوی سایه او
ترکشش خالی شود از جست و جو
ترکش عمرش تهی شد عمر رفت
از دویدن در شکار سایه تفت
579
هر که بیدارست او در خوابتر
هست بیداریش از خوابش بتر
چون بحق بیدار نبود جان ما
هست بیداری چو در بندان ما
جان همه روز از لگدکوب خیال
وز زیان و سود وز خوف زوال
نی صفا میماندش نی لطف و فر
نی بسوی آسمان راه سفر
579
گفت لیلی را خلیفه، کان توئی؟
کز تو مجنون شد پریشان و غوی؟
از دگر خوبان تو افزون نیستی!
گفت خامش، چون تو مجنون نیستی
هر که بیدارست او در خوابتر
هست بیداریش از خوابش بتر
579
کاش چون اصحاب کهف این روح را
حفظ کردی یا چو کشتی نوح را
تا ازین طوفان بیداری و هوش
وا رهیدی این ضمیر و چشم و گوش
ای بسی اصحاب کهف اندر جهان
پهلوی تو پیش تو هست این زمان
یار با او غار با او در سرود
مهر بر چشمست و بر گوشت چه سود
579
هر شبی از دام تن ارواح را
میرهانی میکنی الواح را
میرهند ارواح هر شب زین قفس
فارغان نه حاکم و محکوم کس
شب ز زندان بیخبر زندانیان
شب ز دولت بیخبر سلطانیان
نه غم و اندیشهٔ سود و زیان
نه خیال این فلان و آن فلان
حال عارف این بود بیخواب هم
گفت ایزد هم رقود زین مرم
خفته از احوال دنیا روز و شب
چون قلم در پنجهٔ تقلیب رب
آنک او پنجه نبیند در رقم
فعل پندارد بجنبش از قلم
