en
Feedback
متن مجری|فن بیان|دکلمه|بداهه گویی| پادکست|مجری گری

متن مجری|فن بیان|دکلمه|بداهه گویی| پادکست|مجری گری

Open in Telegram

مرتضی حکیمیان‌م مجری صحـــــــنه | نریتـــــــور | پلاتونویـــــــس با هماهنگی اجرای صحنه و نوشتن پلاتو یا همون متن اجرا برای سایر مجریان رو میپذیرم متــــــــن مـــــــجری جاییکه کلمات شما را درخشان می‌کند @Mortezahakimiyan 📲 09193193731🎤

Show more
5 243
Subscribers
No data24 hours
-157 days
-4430 days
Posts Archive
صدایی از جنسِ ایمان لحنی از تبارِ آفتاب سرکار خانم توبه مجریِ حماسیِ این سرزمین او نه فقط سخن می‌گوید بلکه می‌دمد در جانِ واژه‌ها در میدانِ احساس و اندیشه او پرچمدارِ شورِ کلام است وقتی از وطن می‌گوید، واژه‌ها قد می‌کشند خانم توبه صدای صلابت و شعور و الگوی مجریانِ تازه‌نفسِ ایران زمین

تمامیت ارضی ایران نه قابل تعارف است و نه مذاکره وطن، امضای خون دارد نه جوهر سیاست
تمامیت ارضی ایران نه قابل تعارف است و نه مذاکره وطن، امضای خون دارد نه جوهر سیاست

تمامیت ارضی ایران نه قابل تعارف است و نه مذاکره وطن، امضای خون دارد نه جوهر سیاست
تمامیت ارضی ایران نه قابل تعارف است و نه مذاکره وطن، امضای خون دارد نه جوهر سیاست

تو سرود ابر و باران و طراوت بهاران تو بمان که جمله هستی به صفای تو بماند

من می‌خواستم برسم به الفبایِ نجیبِ واژه‌ها برایِ ذکرِ دعا برایِ فهمِ نغمه‌هایِ ناگفته که آغازشان از لب‌هایِ تو بود و در این ر
من می‌خواستم برسم به الفبایِ نجیبِ واژه‌ها برایِ ذکرِ دعا برایِ فهمِ نغمه‌هایِ ناگفته که آغازشان از لب‌هایِ تو بود و در این راه با حقارتِ تنم تمامِ قدِ دل را به قامتِ تعظیمِ تو سپردم در مسیرِ بودنت منِ عاشق، چون عابری مست، میانِ رؤیا و واقعیت گم می‌شد چون مسافری خسته که هنوز دل به آزادیِ نگاهت دارد و بودنم در چشمِ تو، شاید نامه‌ای بی‌فرستنده بود یا خطی جاافتاده از انشایی غلط اما... تمامِ خطاهایم فقط برایِ رسیدنِ به تو بود

کتاب، نردبون بی‌صداست؛ بالا می‌بردت

پلاتوی مجـــــــــــــــری مثل ِ قافیه‌ واسه‌ شعــــــــــر ِ

یه روز مارتین لوتر کینگ با دل گرفته و چهره‌ای مغموم و درهم کوبیده ، رو پله‌های خونه‌ش نشسته بود فکرهاش سنگین نگاهش بی‌رمق همس
یه روز مارتین لوتر کینگ با دل گرفته و چهره‌ای مغموم و درهم کوبیده ، رو پله‌های خونه‌ش نشسته بود فکرهاش سنگین نگاهش بی‌رمق همسرش تا این حال و روز مارتین رو دید، بی‌درنگ رفت لباس سیاهش رو پوشید اومد نشست کنارش و زد زیر گریه مارتین با تعجب گفت: چی شده؟ چرا گریه می‌کنی زن؟ گفت: مگه نمی‌دونی!؟ خــــــــــدا مُــــــــــرد مارتین جا خورد، گفت: زن، چی می‌گی؟ این چه حرفیه؟ زنش با نگاهی پرمعنا جواب داد: وقتی تو، که همیشه از ایمان و امید می‌گفتی، این‌جوری شکسته و ناامیدی یعنی خدا مُرده پاشو مرد وقتی خدا هست یعنی همه چیز هست نویسنده پلاتو ✍: مرتضـے‌‌حڪیمیان #انگیزشی #انگیزشی_موفقیت #پلاتو #استودیو #مرتضی_حکیمیان 🔸ᴍ ᴀ ᴛ ɴ - ᴍ ᴏ ᴊ ʀ ɪ

@mortezahakimiyan درود و مهر ، هم اکنون شنونده‌ی سخنان ارزشمندتون هستم.

دل‌نوشته‌ای آغشته به رنگ پاییز و لبخند انار و نوازش نسیم عصرانه آنجا که چای بر لب فنجان می‌رقصد و گیتار، دل به واژه‌های دلتنگ
دل‌نوشته‌ای آغشته به رنگ پاییز و لبخند انار و نوازش نسیم عصرانه آنجا که چای بر لب فنجان می‌رقصد و گیتار، دل به واژه‌های دلتنگی می‌سپارد پاییز از راه رسیده با چتری از طلا و دلی پر از خیال دیدار دیداری که طعم مهربانی دارد و در هوای نم‌نم، هنوز ادامه دارد.