en
Feedback
حقیقت شمن

حقیقت شمن

Open in Telegram

Show more
Iran400 969The category is not specified
377
Subscribers
+324 hours
+117 days
+5530 days
Posts Archive
پرسیدم: دون خوان حق انتخاب نهانی مرگ چیست که فقط سالکان دارند؟ - مرگ برای سالکان مبارز عامل "وحدت "است. (مرگ در عوض آنکه سازواره را متلاشی کند، می‌تواند آن را وحدت بخشد.) پرسیدم چگونه مرگ می‌تواند چیزی را وحدت بخشد؟ - گفت:" برای سالکان مرگ به قلمرو حالاتِ روحیِ افراد در بدن خاتمه می‌دهد." سالکان قدیم عقیده داشتند که حاکمیتِ بخش‌های متفاوت بدن است، که بر حالات روحی و اعمالِ کلِ جسم حاکم است، ""بخش‌هایی که کارکرد نادرست آنها بقیه جسم را به آشوب می‌کشاند""، برای مثال وقتی که تو خودت به دلیل خوردن آشغال مریض شوی. در آنصورت وضع شکمت هرچیز دیگری را تحت تاثیر قرار می‌دهد." مرگ تسلط آن بخش‌های فردی را از بین می‌بردو آگاهی‌ِشان را به یک واحد مبدل می‌کند. " #کرانه فعّال بی‌کرانگی @magic_love119

در سوی دیگر دیوار مه، دشت متروک وحشتناکی با تپه‌های کوچک و مدور شنی وجود داشت. ابرهای زردرنگِ اطراف ما در سطح پایینی قرار داشت. ولی آسمان یا افقی دیده نمی‌شد. توده‌های بخار رنگ‌پریده‌ای میدان دید را محدود می‌کرد. راه رفتن بسیار مشکل بود. گویی فشار هوا خیلی شدیدتر از آن چیزی بود که بدنم به آن عادت داشت. من و لاگوردا بی‌هدف راه می‌رفتیم، ولی به نظر می‌رسید که ناوال زن می‌دانست به کجا می‌رود. هرچه از دیوار دورتر می‌شدیم تاریک‌تر می‌شد و به همین نسبت نیز حرکت ما مشکل‌تر می‌گشت. دیگر من و لاگوردا نمی‌توانستیم راست راه برویم. مجبور شدیم بخزیم. من تمام نیرویم را از دست دادم. لاگوردا هم همینطور. ناوال زن مجبور شد ما را به سوی دیوار بازگرداند و از آنجا بیرون بکشد. این سفر را بارها تکرار کردیم. اوایل دون‌خوان و سیلویومانوئل کمکمان می‌کردند تا دیوار مه را متوقف کنیم، ولی بعد من و لاگوردا می‌توانستیم تقریباً به خوبی ناوال زن، این کارو انجام دهیم. ما تصادفاً آموختیم که چرخش دیوار را متوقف کنیم. یک وقت متوجه شدم که "قصد" من راهگشاست. تا آنجا که می‌دانستم یک جنبه‌ی خاص "قصد" من، اراده‌ی من نبود. اشتیاق شدیدی بود که در نقطه میانی جسمم متمرکز شده بود. #هدیه_عقاب @magic_love119

سیلویومانوئل استدلال می‌کرد که چون ناوال زن باید با ناوال خوان ماتئوس و سالکانش این جهان را ترک گویند، کارآموزان نیز باید از
سیلویومانوئل استدلال می‌کرد که چون ناوال زن باید با ناوال خوان ماتئوس و سالکانش این جهان را ترک گویند، کارآموزان نیز باید از آنها پیروی کنند، زیرا او در غیاب یک ناوال مرد تنها رهبر است. سیلویومانوئل من و لاگوردا را در محوطه پشت خانه‌اش نشاند. در همان جایی که تمام "بی‌عملی‌ها" را انجام داده بودیم. ما برای ورود به حالت حاد آگاهی، به کمک دون‌خوان نیازی نداشتیم. تقریبا من بی‌درنگ دیوار مه را "دیدم". لاگوردا هم همینطور. ولی هر قدر تلاش کردیم نتوانستیم گردش آن را متوقف کنیم. هر بار که سرم را حرکت می‌دادم، دیوار با آن حرکت می‌کرد. ناوال زن قادر بود دیوار را متوقف کند و خودش به تنهایی از آن بگذرد، ولی با همه کوشش‌هایش موفق نشد ما دو نفر را به همراه برد. سرانجام دون‌خوان و سیلویومانوئل مجبور شدند دیوار را متوقف کنند و ما را به میان آن هُل دادند. با ورود به این دیوار مه حس کردم که بدنم چون رشته‌های طنابی تابیده شد. #هدیه_عقاب @magic_love119

مجموعه سه "بی‌عملی" بعدی، کاملاً متفاوت و پیچیده‌تر از اولین مجموعه است. این مرحله به ما می‌آموخت که با دنیای دیگری مواجه شوی
مجموعه سه "بی‌عملی" بعدی، کاملاً متفاوت و پیچیده‌تر از اولین مجموعه است. این مرحله به ما می‌آموخت که با دنیای دیگری مواجه شویم. برای شدت بخشیدن به نتایج این "بی‌عملی‌ها" لازم بود که زمان اجرای آن شامگاه و یا سحر باشد. اولین "بی‌عملی" مجموعه دوم، دو مرحله دارد. در مرحله اول باید خود را در حادترین حالت ابرآگاهی قرار دهیم تا دیوار مه را کشف کنیم و پس از این کار در دومین مرحله باید چرخش این دیوار را متوقف کنیم تا در دنیای بین خطوط موازی، خود را به مخاطره اندازیم. او به ما هشدار داد که می‌خواهد ما را بدون هیچ آمادگی ذهنی مستقیماً در مرحله دومین دقت قرار دهد. او می‌خواست که ما بدون درک منطقی از اعمالمان پیچیدگی‌های آن را فراگیریم. او مدعی بود که یک گوزن یا گرگ جادویی بدون هیچ قوه درکی می‌تواند دومین دقت را به کار برد. می‌گفت که در اثر تمرین اجباری سفر به فراسوی دیوار مه، ما دیر یا زود در کل وجودمان دستخوش تغییری پایدار می‌شویم. تغییری که ما را وادار می‌کند واقعیت جهان بین خطوط موازی را بپذیریم. زیرا آن جهان بخشی از تمامیت دنیاست. درست همانطور که جسم فروزان ما قسمتی از تمامیت هستی ماست. #هدیه_عقاب @magic_love119

دون خوان در پی دلایل منطقی ساحرانِ مکزیکِ کهن با قطعیت اظهار داشت که میتوان سکوت درونی را جمع و انباشته کرد. او در مورد من تلاش کرده است تا راهنماییم کند که هسته سکوت درونی را در خودم بنا نهم و سپس لحظه به لحظه در هر موقعیتی که آن را تمرین می‌کنم، به آن بیافزایم. او شرح داد که ساحرانِ مکزیکِ کهن کشف کردند که هر فردی بر حسب زمان، آستانه متفاوتی از سکوت درونی دارد؛ یعنی اینکه هر یک از ما باید طبق تداومِ مدت زمانِ آستانه خاص خود، سکوت درونی را نگاه دارد، قبل از آنکه سکوت درونی بتواند به کار افتد. @magic_love119

او مدعی بود که وقتی ما در تنهایی و در حالت سکوت و سکون قرار بگیریم، به ادراک ما تکانی اساسی وارد می‌شود. سپس شنوایی ما قالب م
او مدعی بود که وقتی ما در تنهایی و در حالت سکوت و سکون قرار بگیریم، به ادراک ما تکانی اساسی وارد می‌شود. سپس شنوایی ما قالب می‌گردد و آنگاه می‌تواند نه تنها باعث شنوایی، بلکه با آمیزه‌ای از حس بینایی و شنوایی علائمی را که از جانب موجودات زنده‌ی اطرافمان می‌آید، دریافت کند. می‌گفت که در تاریکی خصوصاً زمانی که شخص آویزان است، چشم‌ها مکمل گوش‌ها می‌شوند. در اثر تمرین سومین "بی‌عملی"، سیلویومانوئل به ادراک ما از دنیای اطرافمان بعد جدیدی داد. #هدیه_عقاب @magic_love119

شبی او، من و لاگوردا را به دو تسمه جداگانه آویخت که مثل صندلی تسمه‌ای بود. او ما را در داخل آنها نشاند و به کمک قرقره‌ای تا بالاترین شاخه تنومند درخت بلندی بالا برد. می‌خواست ما به آگاهی درخت که به قول او به میهمانانش علامت می‌داد، توجه کنیم. ناوال زن را وادار کرد که زیر درخت بماند و گاه و بیگاه در تمام طول شب نام ما را صدا بزند. ضمن دفعات بی‌شماری که از درخت آویزان بودیم و این "بی‌عملی" را اجرا می‌کردیم، جریان باشکوه احساسات جسمی را تجربه کردیم که به تکان‌های الکتریکی ملایمی شباهت داشت. در خلال سه یا چهار کوشش اولیه‌ی ما، گویی درخت به این میهمانان ناخوانده اعتراض می‌کرد. بعد این تکان‌ها به نشانه‌های صلح و تعادل بدل شد. سیلویومانوئل به ما گفت که آگاهی درخت، غذای خود را از ژرفای زمین می‌گیرد، در حالی که آگاهی موجودات متحرک، آن را از سطح زمین به دست می‌آورد. درخت هیچ حس ستیزه و نزاع ندارد، حال آنکه موجودات متحرک لبریز از این خصوصیاتند. #هدیه_عقاب @magic_love11

سیلویومانوئل توضیح داد که در این دو "بی‌عملی"، ضمن تماس با زمین بعضی از موانع ادراک را شکسته‌ایم. برای تشبیه، او موجودات انسانی را با درخت‌ها مقایسه کرد. می‌گفت ما مثل درختان تحرک داریم. به طریقی در زمین ریشه دوانده‌ایم. ریشه ما جابجا می‌شود، ولی ما را از زمین آزاد نمی‌کند. او می‌گفت که برای برقراری تعادل، باید ضمنِ معلق بودن در هوا، سومین "بی‌عملی" را اجرا کنیم و اگر موفق شویم ضمن آویزان بودن از درخت به وسیله تسمه‌ای چرمی، "قصدمان" را انتقال دهیم، با "قصد" خود مثلثی می‌سازیم که قاعده‌اش بر زمین و رأسش در هواست. سیلویومانوئل فکر می‌کرد ما دقتمان را با دو "بی‌عملی" اولیه جمع کرده‌ایم و در موقعیتی هستیم که سومین "بی‌عملی" را به خوبی انجام خواهیم داد. #هدیه_عقاب @magic_love119

میلاد پیامبر اسلام و امام جعفرصادق مبارک💚💙💚

برای دومین "بی‌عملی"، سیلویومانوئل ما را وادار کرد که مثل سگی که خود را جمع کرده است، تقریباً به حالت جنینی و به پهلوی چپ روی زمین دراز بکشیم و پیشانی‌مان را روی بازوها بگذاریم. او تاکید داشت که تا حد امکان چشمانمان را ببندیم و فقط زمانی آن را باز کنیم که به ما می‌گوید حالتمان را تغییر دهیم و روی پهلوی چپ دراز بکشیم. می‌گفت که مقصود از این "بی‌عملی" این است که حس شنوایی ما از حس بینایی جدا شود. مثل گذشته او تدریجاً زمان آن را افزایش داد تا سرانجام توانستیم تمام شب را در بیداری سمعی به سر بریم. #هدیه_عقاب @magic_love119

سیلویومانوئل قصد داشت مستقیماً مرا به مرحله دومین دقت برساند و بدین ترتیب برای انجام وظیفه‌ام آماده کند. برای برانگیختن آگاهیِ من، یک سلسله اعمال متهورانه را طرح‌ریزی کرد. در حضور دیگران به من گفت که اکنون راهنمایی‌ام را به عهده می‌گیرد و مرا در محدوده‌ی اقتدار خویش، یعنی شب جای می‌دهد. برای توضیح به من گفت که در رویا تعدادی "بی‌عملی" به او ارائه شده است. این‌ها برای گروهی متشکل از من و لاگوردا به عنوان فاعل و ناوال زن به عنوان ناظر معین شده‌اند. سیلویومانوئل احترام زیادی برای ناوال زن قائل بود و درباره او همیشه کلمات تحسین‌آمیزی به کار می‌برد. گفت که او منحصر به فرد است و می‌تواند با او و یا هر یک از سالکان دیگر گروهش برابری کند. برای اولین "بی‌عملیِ" ما، سیلویومانوئل جعبه‌ای چوبی ساخت. وقتی من و لاگوردا با زانوهای چسبیده به سینه از پشت به یکدیگر تکیه می‌دادیم، به راحتی در آن جا می‌گرفتیم. صندوق سقف مشبکی برای ورود هوا داشت. من و لاگوردا باید داخل آن می‌رفتیم و بدون اینکه خوابمان ببرد، در تاریکی و سکوت کامل می‌نشستیم. اوایل اجازه می‌داد که فقط مدت کوتاهی در صندوق بمانیم. بعد وقتی ما به این روش عادت کردیم، زمان آن را طولانی‌تر کرد تا توانستیم تمام شب را داخل آن بمانیم بدون اینکه حرکت کنیم یا به خواب برویم. هر بار که ما این "بی‌عملی" را تمرین می‌کردیم، نتیجه کلی آن، احساس آسایشی بی‌مانند بود. این مسئله برایم معمایی بود. چون هیچگاه در خلال این بیداری طولانی شبانه به خواب نمی‌رفتیم. من این احساس آسایش را ناشی از این واقعیت می‌دانستم که ما در حالت ابرآگاهی هستیم ولی سیلویومانوئل می‌گفت که این ربطی به آن ندارد و این احساس، آسایش در نتیجه حالت نشستن ماست. #هدیه_عقاب @magic_love119

من (کارلوس کاستاندا) ناوال مناسبی برای آنها نبودم. من قادر به رهبری آنان نبودم، زیرا ساخت و وضعیتی داشتم که کسی به آن سوءظن ن
من (کارلوس کاستاندا) ناوال مناسبی برای آنها نبودم. من قادر به رهبری آنان نبودم، زیرا ساخت و وضعیتی داشتم که کسی به آن سوءظن نمی‌برد و در عین حال مغایر الگوی پیش‌بینی شده در قانون بود. ساخت و وضعیتی که از دید دون‌خوان پنهان مانده بود. اینطور می‌نمود که جسم فروزان من چهار بخش دارد، حال آنکه در واقع سه بخش داشت. برای آنچه که آنها "ناوال سه‌شاخه" می‌نامیدند، قانون دیگری وجود داشت. من به آن قانون تعلق داشتم. سیلویومانوئل می‌گفت که من مثل پرنده‌ای بودم که در اثر گرما و مراقبت پرنده نوع دیگری سر از تخم درآورده است. همه آنها آماده کمک بودند، همانطور که من نیز آماده کمک به آنان بودم ولی من با آنها تعلق نداشتم. #هدیه_عقاب @magic_love119

ذهن پروازگر هنوز تو را ترک نکرده است . بشدت لطمه دیده است . نهایت کوشش را می کند که روابطش را با تو از نو برقرار کند، ولی چیزی در تو برای همیشه از آن جدا شده است . پروازگر این را می داند . خطر واقعی این است که ذهن پروازگر ممکن است به این طریق برنده شود که از تضاد بین آنچه او می گوید و من میگویم سود جوید و تو را خسته و مجبور به تسلیم کند . می بینی که ذهن پروازگر رقیبی ندارد . وقتی پیشنهاد می دهد ، خود با پیشنهاد خویش موافقت می کند و ""تو را وامی دارد که باور کنی کار باارزشی انجام داده ای "". ذهن پروازگر به تو خواهد گفت که آنچه خوان ماتوس به تو می گوید ، چرت و پرت ناب است و آنگاه همان ذهن با همین حرفهایش موافقت خواهد کرد و تو خواهی گفت بله ، البته ، مزخرف است . این همان راهی است که او بر ما غلبه میکند. پروازگران بخش اساسی جهانند . باید آن را همان طورپذیرفت که واقعا هستند : هولناک ،‌مخوف . آنها وسایلی هستند که جهان توسط آن ما را در بوته آزمایش قرار میدهد.

سرخ‌پوستان نوای ملایم باد را آن گاه که رقصان بر سطح آبگیر می‌گذرد و بوی خوش باد را آن گاه که با باران نیم روز، عطرآگین می‌شود و بوی خوش برگ‌های سوزنی کاج را دوست‌تر می‌دارند. هوا برای سرخ‌پوست گران‌بها و ارزشمند است زیرا همه چیز از آن تنفس می‌کند. اگر ما سرزمین خود را به شما بفروشیم، باید به یاد داشته باشیدکه هوا برای ما زندگی بخش و ارجمند است و روح و نشاط زندگی را در تمام هستی می‌دمد. بادی که امکان تنفس را به پدربزرگ من بخشید، آخرین آه بدرود زندگی را از او ستاند. اگر ما سرزمین خود را به شما بفروشیم، شما باید با حیوانات این سرزمین، همچون برادران خود رفتار کنید. آری، وحشی و بدوی هستیم و نمی‌توانیم قتل عام هزاران بوفالو را درک کنیم! شما باید به فرزندان خود بیاموزید که زمین زیر پای آنان، خاکستر پدربزرگ آنان است، پس باید به سرزمین خود احترام و تکریم کنند و به فرزندان خود بگویند که زمین مادر آنهاست. آنچه برای زمین اتفاق بیفتد، برای فرزندان زمین هم اتفاق خواهد افتاد. اگر انسان به زمین تف کند، به خود تف کرده است. نباید فراموش کرد که انسان تار زندگی را نمی‌زند بلکه خود نیز تنها رشته‌ای از تارهای زندگی است.

وقتی دون خوان من و ناوال زن را با هم روبرو ساخت، هیچ یک از ما از وجود دیگری خبر نداشت. با وجود این بی‌درنگ حس کردیم که یکدیگر
وقتی دون خوان من و ناوال زن را با هم روبرو ساخت، هیچ یک از ما از وجود دیگری خبر نداشت. با وجود این بی‌درنگ حس کردیم که یکدیگر را می‌شناسیم. دون‌خوان به تجربه دریافته بود، تسکینی که موجودات دوگانه از مصاحبت یکدیگر حس می‌کنند، ناگفتنی و کوتاه است. به ما می‌گفت که توسط نیروهایی گردهم آمده‌ایم که برای منطق ما فهم ناپذیرند و تنها چیزی که نداریم زمان است. هر لحظه ممکن است آخرین لحظه باشد. به همین علت بایستی با روح زندگی کرد. #هدیه_عقاب @magic_love119

دون خوان دختر به دختر نشان داد که دنیا به دو سو تقسیم شده است. سوی چپ روشن و سوی راست پوشیده از مه کهربایی است. به او گفت وحشتناک است اگر فکر کنیم که ما فهمیدنی هستیم و یا دنیا قابل فهم است. گفت آنچه او مشاهده می‌کند یک معماست. رازی که انسان تنها در فروتنی و ترس آمیخته به احترام می‌تواند بپذیرد. دون‌خوان برایش توضیح داد که دو سوی انسان کاملاً از یکدیگر جدا هستند و شکستن این مهروموم و رفتن از یکی به دیگری نیاز به عزم و نظم بسیار دارد. موجود دوگانه مزیت بزرگی دارد. دوگانه بودن حرکت بین بخش‌های سوی راست را نسبتا آسان می‌کند. بزرگترین اشکال موجودات دوگانه این است که چون دو بخش دارند، غیر متحرک و محافظه‌کار هستند و از دگرگونی می‌ترسند. #هدیه_عقاب @magic_love119

‍ دون خوان گفت: من چیزی را از خودم در نمی‌آورم. این وظیفه را از خودِ بیکرانگی گرفتم. گفتنِ تمام این حرف‌ها برای من آسان نیست. اگر فکر میکنی که مشکلاتِ تو لذت بخش است، در اشتباهی." موفقیتِ ماموریت تو برای من اهمیت بیشتری دارد تا برای تو". (اگر شکست بخوری خیلی کم برای از دست دادن داری. چه چیزی را از دست می‌دهی؟ دیدارهایت با مرا و این چیز مهمی نیست. "ولی من تو را از دست میدهم و این برای من بدین معناست که یا تداوم سنتم را از دست بدهم و یا این امکان را که تو با کلیدی طلایی آن را ببندی". )آنگاه ادامه داد:" بارها و بارها به تو گفته‌ام که سالکان- رهرو، عملگرا هستند آنان احساساتی، دلتنگ و یا افسرده نمی‌شوند. برای سالکان- رهروفقط یک مبارزه هست و آن مبارزه‌ای بی‌پایان است". ((اگر فکر می‌کنی اینجا آمده‌ای که آرامش بیابی یا این آرامشی در زندگی توست در اشتباهی. وظیفه ادای دین‌هایت با هیچ احساسی هدایت نمی‌شود که تو درباره‌اش بدانی. این با خالص‌ترین احساس همراه است. این با احساس سالک- رهرو هدایت می‌شود که آماده است تا در بیکرانگی غوطه خورد و درست قبل از آنکه چنین کند، برمی‌گردد و از تمام کسانی تشکر می‌کند که او را یاری داده‌اند.)) در واقع بی‌کرانگی سالک- مبارز را با تیرک سه متری لمس نمی‌کند، اگر او در حالت والای بودن نباشد. پس" دقتت "را هدر نده. دست از" تلاش" برندار.(موضوع را تا آخر، بی‌رحمانه و باوقار دنبال کن.) @magic_love119

👇👇ادامه داستان: در لحظه‌ای که او از خط می‌گذشت دون‌خوان پرش شگفت‌آوری کرد و بر فراز سقف خانه به پرواز درآمد. ناوال زن گفت که مثل چوب خمیده‌ی بزرگی بود که پس از پرتاب دوباره به سوی پرتاب کننده باز می‌گردد. وقتی که دوباره در کنارش فرود آمد، دختر به پشت بر زمین افتاد. تاکنون این چنین نترسیده بود و در عین حال از دیدن یک چنین صحنه شگفت‌آوری دچار هیجانی بی‌سابقه بود. او حتی نپرسید که چگونه چنین شاهکار فوق‌العاده‌ای را انجام داده است. می‌خواست به سوی اتومبیلش بدود و به خانه برود. مرد پیر او را بلند کرد و از اینکه به او حقه زده بود، معذرت خواست. گفت که در واقع رقاص خود اوست و پرواز به روی خانه، رقصِ او بوده است. #هدیه_عقاب @magic_love119

👇👇ادامه داستان: سرخ پوست پیر با چالاکی از روی خط گذشت و به او گفت که خودش همه این کارها را، مزخرفاتِ سرخپوستان می‌داند، ولی رقاص، از داخل خانه مراقب آنهاست و اگر دختر می‌خواهد رقصش را ببیند، باید او را راضی کند. ناوال زن گفت که ناگهان چنان هراسان شد که نتوانست از خط بگذرد. سرخپوستِ پیر سعی کرد او را ترغیب کند و به او گفت که گذشتن از آن مرز برای تمام جسم مفید است؛ مرز یک چنین قدرتی دارد که با گذشتن از آن نه تنها خود را جوان‌تر حس می‌کند، بلکه واقعاً او را جوان‌تر "می‌سازد". برای اثبات گفته خود، از روی خط برگشت و فوراً شانه‌هایش آویزان شدند. گوشه لب‌هایش چین خوردند و چشم‌هایش برق خود را از دست دادند. ناوال زن نمی‌توانست منکر دگرگونی شود که عبور از خط ایجاد کرده بود. دون‌خوان برای بار سوم از روی خط گذشت. نفس عمیقی کشید و بادی به سینه انداخت. حرکاتش با روح و متهورانه شدند‌ ناوال زن گفت که این فکر به مغزش خطور کرد که او حتی از نظر مردانگی هم قوی‌تر شده است. تنها کاری که می‌توانست بکند، این بود که به خودش بگوید، ترسیدن از یک سرخپوست پیر احمقانه است. مرد پیر یک‌بار دیگر منطق و خوش‌مشربی او را مخاطب قرار داد و گویی رازی را بر او فاش می‌سازد، با لحن توطئه‌آمیزی به او گفت که فقط به خاطرِ خوشایندِ رقاص، وانمود کرده که جوان‌تر شده است و اگر حالا به او کمک نکند و از خط نگذرد، هر لحظه بیم آن می‌رود که در اثر فشار ناشی از راست راه رفتن از حال برود. چند بار از روی خط این طرف و آن طرف رفت تا تلاش شدیدی را که این نمایش صامت ایجاب می‌کرد، به او نشان دهد. ناوال زن گفت که وقتی دون‌خوان حرکات یک مرد جوان را تقلید می‌کرد، چشمان ملتمس او دردی را که جسم پیرش تحمل می‌کرد، نشان می‌داد. دختر از خط گذشت تا به او کمک کند و از شر قضیه خلاص شود. می‌خواست به خانه بازگردد. #هدیه_عقاب @magic_love119

👇👇ادامه داستان: سه ماه پس از این جریان، دون‌خوان فکر کرد که زمانِ صحیحِ تحویل مدارک رسیده است. در خلال این مدت دختر به او عادت کرده و منتظر بود که هر روز او را ببیند. دون‌خوان برای آخرین بار به سراغ دختر رفت تا از او تشکر و خداحافظی کند. به او گفت که خیلی دلش می‌خواهد برای سپاسگزاری هدیه‌ای برایش بیاورد، ولی حتی برای غذا خوردن هم پول کافی ندارد. دختر تحت تاثیر خلوص و صفای او قرار گرفت و به ناهار دعوتش کرد. ضمن صرف غذا به دختر گفت که فکر می‌کند لزومی ندارد یک هدیه، شیِ خریده شده‌ای باشد. می‌تواند چیزی باشد تنها برای چشمان بیننده. چیزی برای یادآوری و نه برای مالکیت. کلمات او را فریفتند. دون‌خوان به یاد او آورد که چگونه برای سرخپوستان و شرایطِ بینوایی آنان غمخواری و دلسوزی کرده است و از او پرسید آیا دلش می‌خواهد سرخپوستان را به صورت دیگری هم ببیند، نه به عنوان فقرا، بلکه به عنوان هنرمندان. گفت مرد پیری را می‌شناسد که آخرین بازمانده‌ی شجره‌ی رقاصانِ قدرت است. به او قول داد که اگر بخواهد، مرد برایش خواهد رقصید. به علاوه به او اطمینان داد که هرگز چنین چیزی در زندگیش ندیده و نخواهد دید و این چیزی است که فقط سرخپوستان می‌توانند ببینند. دختر از این فکر خوشش آمد. بعد از پایان کار، او را به تپه‌هایی برد که گفته بود سرخپوستان در آنجا زندگی می‌کنند. در واقع دون‌خوان او را به خانه خودش برد. او را وادار کرد که اتومبیل را کمی دورتر پارک کند و بقیه راه را پیاده رفتند. قبل از رسیدن به خانه ایستاد و با پایش خطی در شن و خاک کشید. به دختر گفت که این خط، مرز است. با چرب زبانی از او خواست که از روی آن بگذرد. ناوال زن برایم نقل کرد که تا آن لحظه، امکان تماشای یک رقاص واقعی سرخپوست او را فریفته بود، ولی وقتی که سرخپوست پیر خطی در خاک و شن کشید و آن را مرز نامید، او دچار تردید شد. سپس وقتی به او گفت که این مرز را تنها برای او کشیده است و اگر از روی آن بگذرد راه بازگشتی ندارد، احساس خطر کرد. #هدیه_عقاب @magic_love119