𝘚𝘪𝘯𝘨𝘶𝘭𝘢𝘳𝘪𝘵𝘺
Open in Telegram
در جستجوی خویش Playlist Daily : @calffee Movies Daily : @FAINALYSISS https://t.me/BiChatBot?start=sc-ac573e501f
Show more1 368
Subscribers
-224 hours
-97 days
-2930 days
Posts Archive
1 368
ولی میدونی اینجا چطوری برنده میشه؟! انقدر دروغ به خوردت میده ، که حتی وقتی حقیقت جلوی شمات هست باورش نمیکنی...FROM S04E07
1 368
کاش به جای نگرانی از جنگ، بیکاری و
هزار دردی که دواش دست ما نیست الان
مثل کشورای دیگه برای جام جهانی آماده
میشدیم، کاش زندگی کمیباهامون مهربون
تر بود، حالا دیگه نمیدونم برای کدوم درد
بیدرمان گریه کنم، کاش تاوان آزادی به این
سنگینی نبود، هنوزهم این زمین سرخه ،
هنوز هم خیابونا بوی خون میده، داشتیم
یکم از مردهگی درمیومدیم، کیتموم میشه
این کابوس! کی آروم میگیره این قلب!
قلبمن ، ایران من....
1 368
آمبولانس رد میشه؛ تو توی تراس به آدما
نگاه میکنی ، میشینی و تنهایی تولدت رو
جشن میگیری شایدم تموم شدن سال
نحسی که گذشته، یکی میمیره و یکی داره
تولدش رو جشن میگیره ، حالا یا شروع یک
رویا رو شایدم پایان یک کابوس رو، خیام
میگه:
"انگار که هرچه هست در عالم نیست، انگار
که هرچه نیست در عالم هست"
به آدما فکر میکنی اونایی که رفتن، پارسال
همین روز داشتیم باهم همین خیابون رو بالا
پایین میکردیم و حالا خودتی و عزیزدلم
زندگی همینه ، آدما میرن ولی عشقشون رو
برات باقی میزارن.
میگی آرزو کن، اما اگه عمر آرزو به اندازهی
بال یه پروانه باشه چی؟!
آرزوی من همینه ، همینیکه الان دارم
زندگیش میکنم، زندگی توی عشق آدمها،
توی همین تراس کوچیک رو به روی درختای
چنار، همین سبزی، قلب مهربون آدما.
به خودم نگاه میکنم، یه اثری از هر آدمی که
دوستش دارم باهامه ، همشون اینجا باهامن
انگار که هرچه که میخوام الان همینجا در
همین زمان با منه، دونه دونه پیام های
تبریک رو جواب میدم، گوشیم که زنگ
میخوره با خوشرویی جواب میدم، انگار
رها شدم ، نمیدونم چطور بگمش اما چیزی
روی دوشم سنگینی نمیکنه من الان اینجام
و همه آدمهایی که دوست دارم توی قلبم.
1 368
روزهای سیاه خیلی وقت بود که از راه
رسیده بودند، همهی ما میدانستیم که
چیزی درونمان برای همیشه تغییر کرده
است، چیزی دیگر مثل قبل نخواهد شد.
ما میدانستیم روزگار سیاه است و گفتیم
شاید بالاتر از سیاهی دیگر رنگی نیست؛
اما در سه ماهی که گذشت دیدیم سیاه
شاید رنگی ملایم بود برای روزگارما.
عجیب است که آدمی چگونه در بحبوحه
مرگ و کشتار و عزا ؛ به زندگی روی
میآورد.
چگونه از دل خود آدمی را بیرون میکشد
که حتی از وجودش خبری نداشته است!
همه ما خیلی سعی کردیم زندگی کنیم،
بهانه تراشی کردیم برای بودن با یکدیگر ،
باهم زندگی کردیم، نگران هم شدیم ،
یکدیگر را پذیرفتیم بیشتر از قبل، از
بازگشت آدمهای رفته استقبال کردیم و
همدیگر را به آغوشگرفتیم زیرا در این
میانه آدمی پناهگاه آدمی بود.
ما دستان هم را گرفتیم و به سمت زندگی
راهی شدیم ، رفتیم تا زندگی را طوری دیگر
معنا کنیم؛ در این میانه همیشه آدمی حس
میکند که چقدر تنها و منزوی شدهست اما
یک فکر، یک تکانی به خود و دیگری دادن به
من نشان داد که چقدر آدمها از "بودن"
استقبال میکنند، گویی همه تنها منتظر
تلنگر و دستی هستند که به سویشان دراز
شود و بلند شوند و این زنجیره بلند شدن و
بلندکردن دیگری تا لایتناهی ادامه دارد...
اگر یک چیز را در این دوره یادگرفته باشم
همین است که جان آدمیزاد وابسته به
آدمیزاد است و ما جانپناه یکدیگریم.
در نهایت به عشقهایی فکرمیکنم که
بینهایت بودند و این مدت دریافتشان
کردم؛ حال در ساعات پایانی ۲۴ سالگی
حس میکنم که تمام معنای زندگی را
دریافتهام ؛ و زندگی چیزی نبود جز کنار
هم بودن و عشق نثار یکدیگر کردن.
1 368
ما همگان سوالهایی بیخطر بودیم که
تبدیل به یک جواب واحد شدیم و این
عاقبت نفی واقعیت بود.
