Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
𝖗𝖔𝖒𝖆𝖓_𝖇𝖉𝖘𝖒
Open in Telegram
تنها کانال رسمی ببری خان(هانیه سابق، با نام سرخ پوستی: صاحب الجدار والزاویة)
Show more623
Subscribers
No data24 hours
-57 days
-1030 days
815
Post views
No data24 hours
No data48 hours
130.82%
Engagement rate
No data
Posts per day
Posts Archive
623
#۵۸۴
و منم رفتم سر باقی مونده غذاها و داشتم سر آخرین پنیر سوخاری گردن محیارو میشکوندم که با زنگ در پریدم جلوی در و علی اول منو کنترل کرد که از گردنش آویزون نشم و بعد از تحویل دادن وسایلی که خریده بود یه دوش دوساعته گرفت و با خستگی افتاد روی مبل و بلافاصله یه چایی بزرگ گذاشتم جلوش و داشت همونجوری میخوردش که مامان خبر بوتاکسو بهشون داد
علی اول بهت زده شد و تا مامان رفت تو اتاق رو به داداش که سعی میکرد همدردی کنه با کلافگی گفت: یعنی چی یعنی چییی؟ مادرت میخواد شرف منو ببره
_ بابا چیزی نمیشه خوب خط اخمت خیلی عمیقه
_ اگه محسن رضایی شدم چی؟
_ نه بابا نمیشی خوب میشه
وسط صحبتشون نشستم پیش علی و گفتم: همش تقصیر نسیمه اون گفت
و علی با چشمهایی که مشخصه یه فرد جهنمی بود گفت: رفته ریده تو ابروهای خودش حالا میخواد انتقامشو از من بگیره
قبل من داداش گفت: ابروهاش؟
_ فیبروز کرده
_ فیبروز چیه؟
و اول یه نگاه به من کردن ولی چون مشخص بود تو باغ نیستم علی گوشیشو درآورد و بعد اینکه سرچ کردن و عکس ابروهارو هم نگاه کردن داداش گفت: مطمئنی؟
_ آره بابا فک کنم هنوز دو هفته نشده
_ از کجا میگی؟
_ هنوز ترمیم نکرده
_ این روسریشو تا نوک چشمش میکشه پایین تو باز چجوری میبینی؟
_ من اینجور چیزارو زود میبینم
و تا داداش بلند شد و رفت تو اتاق با چشمهای خندون گفت: اونجوری نگام نکن تا بابات خوب نشده وقت دارم
_ که یکاری کنین طلاق بگیرن؟
_ طلاق که نمیگیرن ولی من تلاشمو میکنم
_ وای جدی دوس دارین طلاق بگیرن
آهی کشید و با حسرت گفت: نمیدونی چه دخترایی براش در نظر داشتم
623
#۵۸۳
ولی چون دفعه پیش همه رو جلو جلو نوشته بودم دفتر مشق محیارو برداشتم تا نگاهی به مشقای اون بندازم که نسیم با کیفش کوبید تو سرم و تا جیغ زدم: آااااااییییی
یه لگدم زد تو پهلوم و گفت: ابله حداقل رو آلت جرم نخواب... دنبال چی میگردی تو خشتکت؟
_ آلت جرم
_ پاشو مهدی کارت داره
_ ساعت چنده که همتون اومدین؟
_۳
_ الان وقت خواب قیلولهمه
_ پاشو ببینم
بی توجه به نسیم و سر و صدا کردنش دوباره خوابیدم و چشمام داشت گرم میشد که داداش گفت: هانیه بیا ببینم این چه نمره ایه
و اول پریدم بیرون و چون طبق معمول زاویه درست نبود با سر رفتم تو مامان و بعد اینکه خودمو پیدا کردم دوییدم سمت آشپزخونه و بعد یادم افتاد اینجا خونه خودمون نیست و داشتم میدوییدم سمت بالکن که بابا با خنده به داداش که میخندید گفت: خدا لعنتت کنه
و رو به من گفت: نه نه نترس میخواست بیای بیرون
و بعد پنج دیقه که خودمو پیدا کردم میخواستم دوباره چس کنمو بزنم تو برق که داداش گفت: بیا نهار
و بعد از خوردن مرغ و پنیر و قارچ سوخاری های پر از کالری های پهلو بیار تصمیم گرفتم ببخشمشون و رفتم تو اتاق مامان اینا و نشستم پیش مامان که دراز کشیده بود و همونجوری که نسیم ابروهاشو براش تمیز میکرد با تلفن حرف میزد و بعد از اینکه دوستشو در جریان ریز جزئیات روده بابا قرار داد به نسیم گفت: برای بوتاکس کی میری؟
_ فردا عصر
_ به مهدی نگفتی؟
نسیم در جهت تمرکز جوابشو نداد و بعد کشیدن تار موی لب مرزی گفت: نه
_ آفرین نگو
_ ولی نگرانم
_ از چی؟
_شوهر قحبه این بفهمه بهش بگه
قبل مامان پشت چشمی نازک کردم و گفتم: چه بی ادب... ابروهای منم بردار
مامان که کارش تموم شده بود همونجوری دراز کش ابروهاشو چک کرد و چون راضی بود بهم گفت: بیا دراز بکش... وای غبغبتم مو داره... وای هانیه تو مشمول الذمه علی هستی
_ تازه ممه هامم مو داره
_ اونارو که دیگه میزنی ایشالا
و قبل اینکه منتظر جوابم بشه بلوزمو کشید بالا و گفت: وای تو به کی رفتی اینقد شلخته و کثیفی
_ خیلی هم تمیزم بوی گل میدم
_ بزن اینارو
_ آییی نکش دردم گرفت
نسیم با خنده گفت: مگه چقد بلنده که میشه کشید؟
و با کف دست کوبید تو صورتم و گفت: خاک بر سر کثافتت
_ به خامجان نرفتم؟
مامان نگاه چپی بهم کرد و گفت: خامجان تو اون سالها که خونشون حموم نداشت هرروز حموم میکرد موهاشو سشوار میکشید رژ میزد
_ حمومو از تمیزی نمیکرد چون میداد... باشه میرم میزنم ولم کنین
_ بیا برو تو هم خط اخمتو بوتاکس بزن
قبل مقاومت من نسیم خیره به چشمای من گفت: مامان دیدی مهدی چقد پیر شده؟
_ آره
_ دور چشماش همش چروکه... خط اخم علی هم خیلی عمیقه
و بعد چند ثانیه که دستشو رو دهن من نگه داشت که چیزی نگم مامان زنگ زد به مطب دکتر و بعد رزرو دوتا وقت بوتاکس رفت که به بابا سر بزنه
623
#۵۸۲
_ مامان اسپرسورو با خرما میخوری؟
_ کره بادوم زمینی رو هم با مربا میخورم
_ چرا آخه؟
_ نمیدونم طعمش خوب میشه خوشم میاد... هانیه میخوام باهات حرف بزنم میترسم قهر کنی
_ من قهر نمیکنم شما میکنین
_ منم نمیکنم... در مورد این پول و اینا دیشب شنیدم به علی میگفتی من دلم نمیاد یه کتاب بهت بدم ... بخدا اینجوری نیس... خودم با رضا رفتم ثلثشو وصیت کنه برای تو من نمیدونم تو چرا همش فک میکنی ما تورو نمیخوایم من قبول دارم موقع ازدواجت تند رفتم نمیخواستم با یکی بیست سال بزرگتر و یه عالمه حالا از نظر فکر اون زمانم پایین تر ازدواج کنی میخواستم خوشبخت بشی فک میکردم زن کارخونه دار بشی خوشبخت میشی الان میبینم خوشبختی خداروشکر با شوهرت اینقد خوبین ولی همش مشکل پول داری
_ ندارم
_ یه ساله همین لباسا تنته
_ من مصرف گرا نیستم
_ باشه نباش ولی بذار
_ مامان اصلا مطرح نکن من یبار از شما چیزی خواستم برای هفت پشتم بسه شما برید همه امکاناتتونو برای پسرتون خرج کنید
وسط حرفم بابا که بخاطر کله کچل و چشمای پفش شبیه چنگیزخان مغول شده بود اومد تو آشپزخونه و گفت: هم سن تو بود رفت ماشینو برداره بازوشو گرفتم از ماشین انداختمش پایین سوییچم گرفتم گفتم بهت ماشین نمیدم این کارو با تو میکردم چیکار میکردی؟
_ خون به پا میکردم
_ یه هفته بعد با دوستاش اومد دم نمایشگاه ماشینمو ازم دزدید رفت من به اون بیشتر نمیدم اون بیشتر میگیره چون باور داره دوسش دارم تو نداری
من برا نسیمم میخوام طلا حساب کنم قیمت اصلیو میزنم ولی نمیگیرم تو زرت کارتو میذاری رو میز تو عین غریبه هایی بعد میری به علی میگی منو محتاج اینا نکن؟ من که میدونم نداری میخوای از پدر شوهرت بگیری
_ دارم جمع کردم خودم باهاتونم غریبه نیستم
_ من فقط یه اشتباه در حق تو کردم اونم این بود که وقتی زهرا زدت جلوشو نگرفتم، نمیخواستم بزنه به سیم آخر میخواستم راضیش کنم،تو چند ساله سر این خون منو کردی تو شیشه، اون کارات سر جهیزیه بردن بود، اون ادا اطوارت سر نبردن ماشین بود اینم این کاراته که نمیای نمیری من میگیرم فندقو اینجا گروگان نگه میدارم که بیای شب میبینم علی تنها اومده دنبالش من چیکار کنم تو کوتاه بیای؟
_ باشه چرا عصبانی میشی آخه من نمیدونستم ناراحت میشی بابا الان اینجام که
_ این پولو من باید بدم
_ بابا این شوهر من ولخرجه پول براش مهم نیس عین آب خرج میکنه تا آخر عمرش که نمیشه اینجوری باید بره جلو یا نه؟
_ با پول من برین جلو با ارثی که از من...
_ وای به قول پاجان.... حیف نمیتونم بگم بابا بیخیال شو
_ باید این پولو بگیری
_ نمیگیرم
_ نمیگیری دیگه؟ زهرا اگه گرفت هیچ اگه نگرفت وقتی مردم نذار بیاد سرخاکم
و بی توجه به پشمای ریخته من میخواست بره که گفتم: ببین حالا که اینجوری شد بدتر از اینم بگی نمیگیرم بخاطر اینکه جلوی مامانو نگرفتی هم نیس بخاطر اینه که یبار ازت قرض خواستم درست وقتی که میدونستی ندارم زنگ زدی بده مهدی میخواد بره ایتالیا
_ من کی همچین گهی خوردم؟
مامان با آرامش پوست خرمارو کند و درحال دادنش به بابا گفت: نه این گهو من خوردم رفته بود رو اعصابم خواستم اذیتش کنم
بابا یکم مامانو نگاه کرد و چون حرفی برای گفتن پیدا نکرد بعد خوردن خرماش بدون حرف رفت خوابید و من که به اندازه همون روز ناراحت شده بودم رفتم تو اتاق که مشقای زبان فندقو بنویسم
623
#۵۸۱
چون هنوز نگاهش بد بود گفتم: منم نمیخوام از اینا چیزی بگیرم
_ منم نمیخوام
_ ولی یکاری میکنین همش محتاجشون بشم اینا هر پولی به نسیم و داداش بدن به چشمشون نمیاد یه کتاب دلشون نمیخواد به من بدن بعد شما یه شرایطی میسازین من مجبور میشم بیام قرض بگیرم میخواستم پیشگیری کنم
_ هانیه من واقعا ولخرجم تو این همه پول برداشتی من متوجه نشدم... الان اینا چقد میارزن؟
_ الان فصل فروششون نیس همشون حاملهن
_ پس چیکار کنیم؟ اندوخته های دیگه هم هست؟
_ نه این دستبنده
_ نه اونو برای تولدت خریدم عمرا نمیگیرمش ازت
_ باشه فردا به آبا میگم... کل پول این یارو رو میخواین نقد بدین؟ چک بدین اینا بزان ضرر نکنیم
_ دسته چکم تموم شده.... دسته چک داری؟
_ نه از مامان بگیرم؟
_ بگیر... گوسفندات چقد میارزن؟
_ همین حدود احتمالا
_ نقشه نمیکشم بگو راستشو
سرمو به نشونه نه تکون دادم که با خنده گفت: هانیه حداقل بگو چندتان
_ نه حساب میکنین
_ وزنشونو که نمیدونم
_ نه نمیگم... توروخدااااا براشون چاله نکنین... نه نه اون فکرای شیطانیو از سرتون دور کنین
با خنده یکم دست و پا زدنمو نگاه کرد و درحالی که بغلم میکرد گفت: نه قول میدم براشون نقشه نکشم
_ حیف شدن گوسفندای خوبی بودن خدا رحمتشون کنه
_ گفتم نمیکنم دیگه
_ آقا جفتمونم میدونیم اون گوسفندا طلوع صبح فردارو نخواهند دید.... باید شیوه جدیدی برای پس انداز اتخاذ کنم
_ نه قول میدم اصلا از ذهنم خارجشون کنم... الان که فهمیدم تو حواست هست راحت تر خرج میکنم
و بعد اینکه به صدای ناشی از دودستی زدنم روی کله ام خندید خوابش برد
روز بعد سر صبحونه بابا یه چک سفید داد به علی و گفت: فقط خودت باید ثبت کنی من اعصابم نمیکشه
_ حاج آقا... ام باباجان حل شد
_ چجوری حل شد شبونه پول زاییدین؟
_ هانیه داشت
_ هانیه چی داشت؟ از کجا داشت که تو نمیدونستی؟
_ هانیهس دیگه میشناسینش که
بابا سری تکون داد و چکو پرت کرد رو کنسول که چون سبک بود پرواز کرد و تا بایلان و بارلاس پاره پورهش کنن علی و داداش رفتن و بابا با خشم گفت: چرا نذاشتی از من بگیره
_ داشتم
_ اگه داشتی میدونست
_چون نمیدونست داشتم دیگه بدونه که نمیذاره بمونه
_ باشه اونو نگه دار اینو من بدم
_ خوب داریم چرا بدهکار بشیم ... بابا چرا ناراحت میشی آخه
با اینکه دلم نمیخواست بیشتر از اون ناراحت بشه گفتم: الان میدی بعد یه کاری میکنی از دماغم درمیاد از همم ناراحت میشیم بذار رابطه مالی بینمون نباشه
بدون اینکه جوابمو بده و با بداخلاقی که تو کل عمرم ازش ندیده بودم رفت خوابید و منتظر بودم مامان بابت اینکه ناراحتش کنم دعوام کنه ولی بجاش دستگاه مشکی رنگ خفنشو کشید جلو و با اینکه یه قرص گذاشته بود دوتا دوبل ازش کشید و بدون حرف نشست جلوم و هرچقد منتظر موندم هیچ حرف تلخی نزد و دیگه داشتم کسخل میشدم که گفت: من فک میکردم این خیلی چاقه بغلش کردم دیدم سبکه
_ ۷ کیلوئه یکم زیاده ولی دکتر گفت رژیم نمیخواد
_ انگار حوصله ش سررفته
_ فردا یکم میبرمش بیرون الان ولش کنم بره نمیتونه بیاد اینجا تو کوچه هم میزننش
_پخمه
623
#۵۸۰
وسط صحبت داداش و علی مامان درحال مرتب کردن موها و بلوزش وارد آشپزخونه شد و با اینکه علی استرس گرفته بود اصلا متوجه نبودن ادویه ها نشد و در حال چک کردن غذاها گفت: برای حاجی رو بکش ببرم
_ اشتها نداره که
_ نه مال علیو میخوره ...چیزشو...غذاهاشو....بکش ببرم انقد به من گیر ندین
و بعد برداشتن سینی پر از غذاهای رنگارنگ و سالاد رفت پیش بابا و چون صدای ماچ خیلی بلند بود داداش درحال جوییدن زرشک گفت: خدا رحم کرده از کار افتاده
و قبل اینکه من چیزی بگم بابا گفت: همتون بیاین باهم بخوریم من تنها اشتهام نمیکشه
بعد شام نشسته بودیم پیش بابا و داداش و علی داشتن پنجاه و سومین چایی اون روز رو میخوردن و میخواستم آخرین خرمارو بردارم که علی بلند شد و بلافاصله داداش جوری دستشو گرفت و کشید که کوبیده شد به مبل و گفت: چته؟
_ بسه... ده دیقه بشین اون باسنو بذار رو زمین اگه چسبید به فرش با من
_ باشه چرا عصبی میشی آخه
داداش یکم منو نگاه کرد و گفت: بیشرف بین دوتا لانگ نصف روز آفی اونم همش داری برای خودت کار میسازی هر وقت نگات کردم سرپایی بعد یه باد از بغلت رد میشه رو به قبله میشی خوب یکم مراقبت کن
_ خوب خسته نیستم
_ غلط کردی خسته نیستی سر کار هم همش داری راه میری
مامان در تایید داداش سری تکون داد و گفت: علی من میدونم تو هر وقت نگران باشی با کار بیخود سعی میکنی از فکر کردن فرار کنی ولی این راهش نیس اینجوری مریض میشی همین الان حاجی از تو سرحال تره یا به ماهم بگو مشکل چیه یا فقط به مهدی بگو یا اصلا بشین فک کن ببین مشکل چیه و حلش کن با خسته کردن خودت که به جایی نمیرسی
وسط بحثشون خزیدم پیش محیا که کنار بارلاس خوابش برده بود و اول خواستم بغلش کنم و ببرمش تو اتاق ولی با توجه به ابعادش احتمال دادم نتونم و برای همین خودم میخواستم برم تو اتاق که نسیم گفت: هانیه کجا؟
_ میرم بخوابم شب بخیر
و داشتم سقفو نگاه میکردم که علی هم اومد و بعد عوض کردن لباساش دراز کشید کنارم و گفت: هنوز نخوابیدی؟
_ الان میخوابم
_ بیا بغلم بخواب
بر خلاف حرفش خودمو چس کردم و پشتمو کردم بهش که دستاشو دورم حلقه کرد تا بکشه سمت خودش ولی خودش کشیده شد سمتم و گفت: از چی ناراحتی؟
با اینکه میخواستم قهر کنم و به دادن انرژی منفی ادامه بدم چرخیدم سمتش و گفتم: اونقد منو آدم حساب نمیکنین که دیگه همه میگن به مهدی بگو به فلانی بگو من کجای زندگی شمام
_ نمیخوام ناراحتت کنم
_ ولی میکنین هیشکی تو زندگیم منو به اندازه شما ناراحت نمیکنه ... اون چشماتونو اونجوری نکنین هر دوتامون میدونیم الان اراده کنین میتونین قلبمو پودر کنین ولی این دفعه دیگه تحمل نمیکنم
_ چه غلطی میکنی مثلا؟
_ هیچی اصلا به تخمم که مشکل دارین به من چه
وسط صحبتم چشماش تنگ شد و درحال تکون دادن شرش گفت: چی نشنیدم؟
_گفتم مشکلتون مالیه؟
_ نه اونی که الان گفتیو بگو
_نه هیچی نگفتم... ببخشید دیگه نمیگم
_ بله مشکلم مالیه سقف خونه چکه میکنه ایزوگامش صد تومن هزینه میخواد نمیدونم چجوری دخل و خرجو جور کنم
_ بابایی
_ هوم؟
_ بیاین گوسفندای منو بفروشیم
_ چیای تورو؟
_ گوسفندامو
_ تو گوسفند داری... اون گوسفندا که آبا خریده میگفت با یه دکتر شریکم مال توان؟
_👉👈
_ هانیه خیلی خود سر شدی
_ من میخواستم بگم آبا گفت به اون شوهر قرمساقت نگو اون بفهمه تو پول داری قبلش گورشو میکنه... چقد این زن حق میگه همیشه
_ من قرمساقم؟
_ به من چه من که نگفتم آبا گفت... اول گفت جن سیاه گفتم نه جنه نه سیاه گفت پس قرمساقه
_ یبار دیگه اون کلمه رو بگو
_ نه نمیگم ببخشید حالا بفروشیم؟
_ هانیه یه گهایی میخوری من میمونم اصلا، تو بابات گوسفند نگه داشته... مامانت نگه داشته... تو اصلا از گوسفند چی میدونی... اصلا شراکتتون بر چه اساسی بود؟
_ آقا من از طرف مادری میرسم به پیامبر پیامبرا هم همه چوپون بودن
_ زرت و پرت نکن.... توضیح بده ببینم چیکار کردی؟
_ هیچی یکم پول داشتم پیش آبا گفتم میخوام باهاش طلا بخرم گفت بده من برات گوسفند بخرم منم دادم بعد گوسفنده حامله بود دوقلو زایید شد ۳ تا منم دیدم اینجوری خیلی خوبه هی پول جمع کردم دادم آبا
_ آبا برای کسی کار مفت نمیکنه
_ مفت نیست که منافع منفصلش مال اونه پشم و شیر و .... از هر ده تا هم آخر سال یکی برمیداره
_ کلاه گذاشته سرت
_ نه بابا گفت درسته هزینه چوپون و آغل و اینا همینقد درمیاد
_ بابا هم میدونه؟
_ آخه میخواست بزاشو بفروشه من خریدم
_ هانیه دقیقا چه مقدار و چند نوع دام و طیور داری؟یجا بگو
_ گوسفند بز مرغ بوقلمون با یه خر
_ خر برای چی خریدی؟
_ ارزون بود
_ از کجا آوردی اینهمه پول؟
_ ازتون دزدیدم از اون کارتتون که اس ام اساشو کنکل کردم
_ تو کردی؟
_ بله... هی ریز ریز زدم به خودم جمع شد... خوب چیکار کنم ولخرجی میکنین بعد یه گندی بالا میاد همش استرس پول میکشین
623
+2
وقتی نخود پخت ۲ قاشق از رب خونگی که مادرشوهرتون پخته میریزین تو ماگ گربه ای( اگه گربه ای نباشه هم میشه ولی اگه گربه ای باشه خوشمزه تره) + نیم ملاقه آبلیمو و هم میزنیم بعد میریزیم تو سوپ
و یه مشت خانومونه نعنای خشک سابیده شده رو میریزیم توش
و تا اون چند تا قل بزنه زود برای خودمون میکشیم و میخوریم
نکته: آقا گفت بگم اگه ربو بعد پختن سیب زمینی و نخود نزنین اونا نمیپزن گفتم خودشون بلدن گفت اونا نشستن تو آشپزی یادشون میدی
دیگه نمیدونم تعریف کرد یا بی ادبه
623
+1
یه قل که زد ماکارونیارو اضافه میکنیم( مقدار: یه مشت مردونه یا در صورت دسترسی نداشتن به مرد،۴ مشت خانومونه)
تو این فاصله زعفرونم با یخ میریزیم میذاریم کنار تا نخود بپزه( میخواستم زعفرونمونو نشون بدم)
در نمیذاریم سر نزه
زیرشم تا ناموس زیاد میکنیم زود بپزه( این قسمت رسپی خودمه آقا کم میکنه)
این مرحله برسه بگم بعد چیکار میکنیم
623
+3
بعد اینکه چرخکرده سرخ شد دوتا سیب زمینی نگینی شده یه استکان هویج نگینی شده+ اینقد نخود که در تصویره رو میریزیم توش بلافاصله آب میریزیم
) هویج و سیب زمینی محکوم به آبپز شدن هستن حتی یه دور هم نباید تفت بخورن)
623
۲. بعد اضافه کردن چرخکرده یه استکان آب هم اضافه میکنیم و همراه ادویه( زردچوبه+ نوک قاشق کاری+ فلفل سیاه) اونقد صب میکنیم تا آبشو بکشه و به روغن بیوفته( شعله رو زیاد کنین نهایت یه دیقه طول میکشه)
623
۱. اول پیاز نگینی رو میریزیم داخل روغن و شعله رو روشن میکنیم
سبک که شد( کامل سرخ نمیکنیم) چرخ کرده اضافه میکنیم
623
#۵۷۹
وسط صحبتامون مامان اینا رسیدن و داداش بعد عوض کردن لباساش مثل همیشه اومد تو آشپزخونه و درحالی که فندق و محیا هم پشتش بودن در یخچال و فریزرو باهم باز کرد و انگار که فیلم سینمایی نگاه میکنن وایستادن جلوش و تو این فاصله نسیم در تک تک قابلمه ها و تابه های روی گازو برداشت و بعد چک کردن غذاها، داداش که چیز دندون گیری پیدا نکرده بود یه مشت زرشک برداشت و یه ذره داد به بچه ها و به علی گفت: تو کارت تموم نشد؟
_ چرا
_ پس چرا من هربار نگات میکنم داری یکاری میکنی؟
_ مهدی دارم دیوونه میشم
و بطری بزرگ پر ادویه رو گرفت سمت داداش و گفت: نمیتونم بفهمم اینا چین اصلا یه بو های عجیبی میدن
_ بد یا خوب؟
_ بد
_ بریز دور
_ مامانت میاد دعوام میکنه
_ یه درصد احتمال بده بفهمه... بریز دور
_ مطمئنی؟
_ آره
_ اگه فهمید بگم تو گفتی؟
_ آره بابا بریز دور
علی با یکم تردید شیشه های بزرگ و کوچیک و غیر هم اندازه رو با محتویات داخلشون ریخت تو کیسه زباله و به داداش که تنها کمکش تو خونه بردن آشغالا بود گفت: این کیسه رو ننداز دور اگه فهمید پسش بدم
داداش درحال تکون دادن سرش کیسه مذکورو با بقیه کیسه ها برد و پرت کرد تو شوت زباله و برگشت و گفت: باز که کار داری
_ این چیه این چیه آخهههه
اینکه تو اون آشپزخونه شلخته که تداعی کننده خونه خانم ویزلی بود مامان رو سرخ کن کاور کشیده بود و روشم یه پارچه کوچیک انداخته بود حتی اعصاب منم خورد کرد و داداش با خنده گفت: میخوای اونم بنداز دور
_ نه ولی آخه اینا چین؟ بخدا اگه تا حالا ازش استفاده کرده باشه
623
#۵۷۸
_ مرد جنگی میخوای یکمم سوپ گوشواره درست کنم؟
_ آره آره
_ باشه وسایلشو بیار
و تا من سرگرم آماده کردن وسایل بودم کاهو هارو خورد کرد و داشت هویج رنده میکرد که کارم تموم شد و سریع یه کاهو برداشتم و گفتم: عع کاهوی پریود
و گرفتم سمتش که کاهویی که وسطش قرمز بودو ببینه
دستشو زد به کمرش و خیره به من و کاهو گفت: گفتم وسایل سوپ
_ خوب؟
_ تخم مرغ و پیاز و شکرو اونم با این وضع برا چی رسختی اینجا؟ اصلا برو بیرون ببینم
_ نه نه دلیل دارم
_ بفرما
_ عرض میکنم
_ هانیه
_بله... عرض میکردم که گفتم شاید بخواین در کنارش یکمم خاگینه درست کنین
_ من اومدم اینجا یکم برنج و خورشت درست کنم... قارنی یاریخ سفارش دادی گفتم باشه....سالاد سفارش دادی گفتم باشه...حتی سوپ
_ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تُبْطِلُوا صَدَقَاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَالْأَذَىٰ كَالَّذِي يُنْفِقُ مَالَهُ رِئَاءَ النَّاسِ وَلَا يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ ۖ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ صَفْوَانٍ عَلَيْهِ تُرَابٌ فَأَصَابَهُ وَابِلٌ فَتَرَكَهُ صَلْدًا ۖ لَا يَقْدِرُونَ عَلَىٰ شَيْءٍ مِمَّا كَسَبُوا ۗ وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ
همزمان که من آیه رو میخوندم با خنده و تو سکوت گوش داد و تموم که شدم گفت: من منت نمیزنم ولی همه اینارو باهم نمیشه خورد
_ آخه من خاگینه میخوام
_ الان درست کنم باباهم میخوره بهش ضرر میکنه
_ کم درست کنین بهش نرسه آخه من خاگینه میخوام
_ فردا برای صبحونه درست میکنم
_ نه الان الان الان
_ میدونی تو مشکلت چیه؟
_ نه چیه؟
_ مشکلت اینه که دلت کتک میخواد جای نگرانی هم نیس درستت میکنم
_ درست از نظر شما چیه؟
_ادب و احترامه دختر بد
_من از قندم مرا گویی ترش شو
تو ماشی را بگیر و لوبیا کن
اگر چه می زنی سیلیم چون دف
که آوازی خوشی داری صدا کن
چو دف تسلیم کردم روی خود را
بزن سیلی و رویم را قفا کن
یکم رقص فوق سکسیمو نگاه کرد و گفت: من فردا قشنگ یه وقت باز میکنم برای جنابعالی
_ آخ جون بریم استخر؟
623
#۵۷۷
علی بی توجه به حال و روز ما نشست پیش بابا که مامانو فرو کرده بود تو بغلش و بعد توضیح دادن مراحل شیمی درمانی گفت: این پمپ همیشه باید پیشتون باشه
_ باید از گردنم آویزونش کنم؟
_ از هرجاتون که بخواین میتونین آویزون کنین
و وقتی لبخند مامان عمیق شد تازه فهمید چی گفته و گفت: نه منظورم چیز.... منظورم ...
بابا سرشو تکون داد و گفت: باشه هم نزن فهمیدم
_ میتونین بذارین تو جیبتون یا تو کیف کمری
_ من اصلا فک نکنم زیاد برم بیرون
_ نه چرا؟ میرین ایشالا
با اینکه نسیم همش معتقد بود قضیه اونجوری که علی میگه ساده نیست و علی معتقد بود الان دیگه سرطان یه چیزی مثل سرماخوردگیه، بابا یه چیز حد واسط این دوتا رو از سر گذروند
بعد جلسه اول درحالی که ترسش کامل ریخته بود برگشت خونه و چون اشتتهاش باز شده بود علی براش یه بوش درست کرد که هم آبکی باشه و هم مقوی و بابا گفت: میشه بمونین اینجا؟ میخوام همتون نزدیکم باشین
و هممون نقل مکان کردیم خونه مامان اینا و بعد یه هفته کم کم جا افتادیم و بعد اینکه جلسه دوم شیمی درمانی هم بدون مشکل و درد خاصی رد شد بابا خوابیده بود و علی داشت برای شام سالاد میکرد که رفتم کمکش و چون اگه دست میزدم به کاهوهای ضدعفونی شده ناراحت میشد دستمو فرو کردم تو آبکشو بعد مالیدن همشون یه دونه کوچولوشو برداشتم و داشتم خارت خورت میخوردمش که یکم نگام کرد و کاهوهارو از اول آب کشید و تا گذاشت روی دستمال دستمو گذاشتم روشون و گفتم: چقد تر و تازهن
_ دلت کتک میخواد؟
_ مرد جنگی را زخم زیبا میکند
623
#۵۷۶
چون بابا هم با حرف علی زد زیر خنده داداش زیر بغلای محیارو گرفت و بلندش کرد و گفت: من تو ماشین به تو احمق چی گفتم؟
قبل اینکه من چیزی بگم بابا گفت: پسرم اصلا لازم نیس کسیو مامور کنی... بابا ماها ژنمون خاصه با این چیزا نمیمیریم... همین عموتونو نگا کنین یه قسمت مغزشو با ساعتش کنده هنوز زندهس اون وقت من از ۵ متر رودهم دو سانت برداشتن بمیرم؟
چون به هدفم رسیده بودم خوشحال شدم و در نتیجه با نهایت درایت گفتم: دوسانت نی
وسط حرفم داداش چنان لگدی زد که حس کردم یه چیزی تو پهلوم ترکید و نالیدم: وای کلیه ام
_ کلیه اونجا نیس
_ کلیه دقیقا اینجاس
داداش همونجوری که محیا تو بغلش درحال نفس نفس زدن بعد گریه بود نشست جلوم و یه بخشی از پشتمو گرفت تو دستش و جوری فشار داد که نفسم قطع شد و گفت:این کلیه س فهمیدی
_ بخدا فهمیدم
_ دیگه جلوی من در مورد کلیه زرت و پرت نمیکنی فهمیدی؟
_ آدم باید جنبه علم ... فهمیدم فهمیدم
تا ولم کرد مامان که لباساشو عوض کرده بود درحال مرتب کردن موهاش نشست پیش بابا و با بغض گفت: خوبی؟
_ خوبم... توروخدا اینقد نگران و ناراحت نباشین حالم بد میشه من اصلا هنوز کلی کار دارم قراره برای عروسی فندق و محیا براشون تاج طلا بسازم برای بچه هاشون النگو های تک شاخ نشان درست کنم نمیمیرم به این زودیا خیالتون راحت
بااینکه از روحیه جدیدش خوشحال بودم گفتم: بابا توروخدا اینقد پیش اینا شوهر شوهر نکن
_ چرا نکنم مگه شوهر بده؟ همین خودتو نگا کن زود رفتی داری زندگیتو میکنی اون کوثر احمق نشسته هی هر روز بیشتر کسخل میشه
به محض تموم شدن حرفش دوتایی خیره شدیم به داداش که گفت: این حرفارو تو یاد محیا میدی من میام اینو میزنم فک میکنم این یادش داده
_ نه اون یادش میده الان یدونه این از دهنم در رفت
623
#۵۷۵
قبل اینکه علی تصمیم بگیره که به چه شکل حساب منو برسه در خونه با شدت زده شد و تا باز کردم داداش با سر و وضع آشفته و پریشون با چندتا برگه تو دستش اومد تو و رو به علی گفت: بیا ببین چه خاکی به سر من شده
حالتش جوری بود که فکر کردم نسیم مرده و میخواستم بپرسم چیشده که چشمم افتاد به لکه بزرگ خون خشک شده روی پیرهنش و تا جیغ بزنم چی شده علی گفت: خون ریزی معده ؟ کی؟
_ دوساعت پیش زنگ زد که حالم بده بیا مغازه تا رسیدم دیدم داره خون بالا میاره
_ چرا به من زنگ نزدی؟
_ نمیدونم دکتر هرچی گفتو نفهمیدم بخون ببین چشه
_ الان کجاس؟
_ آی سیو شهریار... بخون ببین چشه
علی یکم برگه های تو دستشو بالا و پایین کرد و گفت: روده پرفوره چرا؟
_چرا؟ حتما سرطانه دیگه وای علی این چیزیش بشه
قبل اینکه بتونه ادامه بده یه نفس لرزون گرفت و چون میخواست جلوی اشکاشو بگیره چشماشو تا حد ممکن گشاد کرد و چون نتونست جلوشو بگیره زد زیر گریه
علی باتوجه به حال و روز داداش اول زنگ زد که یکی از دوستاش بجاش بره و بعد منو فندقو رسوند خونه بابا اینا که عین یه مجلس ختم بدون مرده بود و همراه داداش رفتن تا کارای اسکن و نمونه برداری و... رو جلو بندازن و روز بعد نزدیک ظهر اومد دنبالمون که بریم ملاقات و بعد اینکه هر کدوممون ده دیقه با بابا که اصلا حالش خوب نبود حرف زدیم برگشتیم خونه و بعد چند روز بابا مرخص شد و بدون هیچ مقاومتی قبول کرد براش تخت بذارن تو پذیرایی و ماهم درس و دانشگاه و کارمونو از سر گرفتیم و فقط خیلی بیشتر میرفتم خونشون که بعد حدود بیست روز داداش اومد دنبالمو جلوی در خونه که رسیدیم با بغض گفت: هانیه رضا سرطان داره، لفتش داده پیشرفت کرده متاستاز نداده ولی اوضاعش خوب نیس
با اینکه یه چیزی از قلبم جدا شده بود جلوی گریمو گرفتم و ادامه داد: خودش میدونه ولی من دلم نمیاد بگم موهاشو بزنه تو برو بزن منم یه کار سخت دیگه رو دفعه بعد میکنم
_ باشه حله
_ ببین تو دلقک بازیت بیشتر از منه... ببین میتونی یکم روحیهشو بهتر کنی؟ من قشنگ ترسیدم زهرا هم بد تر از من الان امیدمون فقط به توئه
_ باشه
سری تکون دادم و بعد برداشتن میوه های عجیب و غریبی که براش خریده بود رفتم بالا
بابا با نگاه ناامیدی لبخندی بهم زد و بعد اینکه لباسامو عوض کردم گفت: مهدی گفته بیای موهامو بزنی؟
_ آره
_ اگه خودت دلت نمیخواد نزن خودم میرم سلمونی
_
کاش من حجام بودم تا به وقت سر تراش
بهر صدقه دائما گرد سرت گردیدمی
_ قشنگ بود برم حموم
_ نه بشین همینجا بیام بزنم
و بعد اینکه نه خیلی از ته ولی موها و ریششو زدم گفت: هانیه به مهدی گفتم به تو هم میگم، وصیت کردم هرچی دارم بینتون مساوی تقسیم بشه فقط اگه تو راضی باشی نسیمم یه سهم حساب کنین
یکم نگاش کردم و چون مشخص بود اگه من شروع کنم به دلداری دادن قراره هی خودشو بیشتر لوس کنه با صدای بلند زدم زیر گریه و وسط هق هقام گفتم: وای من چجوری قراره بدون تو زندگی کنم... چقد قراره بی پناه بشم... چقد بی پدری سخته
فندق و محیا که از لحظه ورود بغ کرده و نشسته بودن روی مبل با نوحه خوانی بی نظیر من با صدای بلند زدن زیر گریه و هرجا که من بخاطر گریه کم میاوردم محیا بقیه شو ادامه میداد و درحالی که خودشو میزد و موهاشو میکشید رسیده بودیم به بخش: ما چجوری قراره تورو تو خاک بذاریم که در باز شد و مامان، داداش، علی و نسیم با کلی کیسه( رودهش جراحی شده بود تو کیسه بود) سرم و سایر تجهیزات وارد شدن و داداش با دیدن ما مشاعرشو از دست داد و جوری زد تو گوشم که پرت شدم رو زمین و میخواست یه لگد بهم بزنه که محیا دویید جلو و درحالی که پاشو گرفته بود جیغ زد: وای عمه بمیرم برات که بابا نداری کتکت میزنن
به محض تموم شدن جملهش داداش دوتا دستشو گذاشت رو شقیقه هاش و گفت: وای میگرنم گرفت
و چون علی از خنده ترکید هممون نگاش کردیم و در جواب داداش که میگفت: به چی میخندی گفت: صحرای کربلاتون یه امام سجاد کم داشت
623
#۵۷۴
فندق که نفس گیری کرده بود گفت: الان اگه ننه میدید چشمامو درمیاورد
_ نه با تو کاری نداره
_ ولی اینارو میخواد پاره کنه دلشم نمیاد اون روز موقع رفتن بوسشون کردین میخواست ببره گم و گورشون کنه ( آزدیرماخ: یه کاری کنی طرف راهشو گم کنه با گربه این کارو میکنن)
_ چیشد منصرف شد؟
_ نه منصرف نشد انداختشون تو گونی برد، ولی پیاده رفت نتونست خیلی دور بشه بچه ها زودتر برگشتن
علی یه قهقهه شبه ترکیدن زد و گفت: از دست این هانیه... اون سسو بده
با شنیدن اسم سس با خوشحالی پریدم و گفتم: شام چیه؟ سلام بچه
و از پشت گردنش که چسبیده بود به صورتم روی میزو رصد کردم و با دیدن سالاد ماکارونی درحال همزده شدن گفتم: وای من رژیمم آخه
علی با لبخند شیطانی یه مشت شیوید هم به لگن پر سالاد ماکارونی اضافه کرد و تا همش زد از روی کانتر پریدم تو آشپزخونه و بعد اینکه حداقل ۴ کیلو به وزن چربیای بازو، پهلو،شکم و باسنم اضافه شد میخواستم بازم بخوابم که گفت: جفتتونم برید سر درستون
_ شما چیکار میکنین؟
_ منم میرم سرکار اگه اجازه بفرمایی
_ عرض میکنم
علی در حال تکون دادن سرش لباساشو عوض کرد و داشت تو اتاقا میچرخید که فندق گفت: آدایی چرا عین عمو مهدی میگین میرم ولی تو خونه سرگردونین؟
_ گوشیمو پیدا نمیکنم
_ عع مگه ننه هنوز بهتون نگفته؟
به محض تموم شدن حرف فندق رنگم پرید و علی درحال پوشیدن کتش اومد سمت من و گفت: من از صبح دارم دنبالش میگردم... کو؟
_ میگم که...
تا من آب دهنمو قورت بدم فندق گربه هارو زد زیر بغلش و دویید تو اتاقش و علی با اخم گفت: زود بگو چیکار کردی
_ گوشی به چه دردتون میخوره اخه... اصلا محققین ثابت کردن اشعه هاش باعث آلزایمر
وسط حرفم داد زد: فندق بیا اینجا ببینم
فندق سریع دویید پیش من و گفت: بله
_ دو دیقه وقت داری بگی چیشده قبل اینکه جفتتونم بد ببینین
_ نه نه خودم میگم
_گفتم فندق
فندق نگاه آخرو بهم کرد و با ناراحتی گفت: مامان بذار بگیم... دوستای هانی همش میگفتن دستور سوپ گوشواره رو بده... اونم پاشد درست کنه فیلم بگیره بذاره براشون
_ با چی فیلم بگیره؟
_ قطعا با گوشی شما دیگه... بعد میخواست فیلمو از زاویه اول شخص مفرد بگیره گوشیو با چونهش نگه داشته بود
علی یکم سقفو نگاه کرد و بعد اینکه رو خودش مسلط شد گفت: خوب؟
_ من گفتم نکنه گوش نداد همه چی خوب بودا آخرش که پخت طمع کرد اومد بخوره
_ گوشی افتاد تو سوپ
_ بله
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
