Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
𝖗𝖔𝖒𝖆𝖓_𝖇𝖉𝖘𝖒
Open in Telegram
تنها کانال رسمی ببری خان(هانیه سابق، با نام سرخ پوستی: صاحب الجدار والزاویة)
Show more623
Subscribers
No data24 hours
-57 days
-1030 days
815
Post views
No data24 hours
No data48 hours
130.82%
Engagement rate
No data
Posts per day
Posts Archive
623
#۵۶۲
_ رفته بودیم سرعین راه یجوری مه بود اصلا نمیتونستی جلوتو ببینی نگه داشتم برم جلورو ببینم راه بیوفتم این گریه گریه که تو نرو نگرانت میشم خودم میرم اونقد عی عی کرد رضا گفت برو... رفت ده دیقه شد نیومد یه ربع شد نیومد نیم ساعت شد نیومد هوا تاریک شد با رضا به نوبت پیاده شدیم یکم یکم رفتیم جلو ببینیم کجا خرسی سگی چیزی خوردتش پیداش کنیم نسیمم گریه میکرد که نباید میذاشتین بره و اینا دیگه نزدیکای ساعت ۱۲ بود دیدیم داره میاد حدس بزن چرا دیر کرده بود؟
_ گربه دیده بود وایستاده بود ناز کنه؟
_ نخیر، کدو تنبل پیدا کرده بود چیده بود چون بزرگ و سنگین بود نتونسته بود بغلش کنه بیاد داشت قِلش میداد ولشم نمیکرد برداشت آوردش سرعین برش گردوند تبریز تا یه سال اونو اونقد اینور اونر کرد که دیوونه شدم انداختم دور
_ خوب میپختینش
_ نسیم میخواست یه دورم سر اون فغان به پا کرد که نه!
_ البته اونو حق داشت
چون دیگه ااشت بهم برمیخورد گفتم: واقعا جالبه که کسی که از آمبولانس سبقت گرفته داره در مورد چیز بودن من حرف میزنه
و ابروهای داداش که رفت بالا تازه یادم افتاد چرا عین سگ ازش میترسیدم و یه کوچولو خودمو دادم پشت بازوی علی که نتونه دازِت بزنه رو سرم و به جای اون رو به علی گفت: داشتم راهو براش باز میکردم
_ میدونم اون دفعه که راهو برای آتش نشانی باز کردی پیشت بودم
_ دیدی که آخرش ازم تشکر کردن... پاشین بریم بخوابیم
_ من دیگه یکی دوساعت دیگه باید برم الان بخوابم سختمه بیدار بشم
_ چخبره اینقد زود؟
_ بیمارستانو بردن اون ور شهر چیکار کنم خوب
_ تو برو بخواب من پنج دیقه ای میرسونمت
_ خودت خونه ای؟
_ ده باید بهبود باشم ولی نسیمم باید برسونم ماشین خودش صافکاریه
_ باز کوبیده؟ ماشین نو رو؟
_ فقط کارش شده مالیدن هی من ماشین صفر بخرم هی این بماله قیمتشو خراب کنه
و خیره شد به علی که خواهر شوهری از چشماش فوران میکرد و ادامه داد: نمیشه زهرا نمیذاره ماشینشو بگیرم... اون روز تو پاسداران تصادف شده بود
_ خوب؟
_ نسیم پشت رول بود یه لحظه گفتم رفتیم زیر تریلی، از بین دوتاشون نفهمیدم چجوری رد شد کی انداخت تو خاکی کی جستیم به خودم اومدم دیدم پیچید تو پمپ بنزین
_ خیلی شجاعی که ماشینو میدی دست اون خودتم میشینی رو صندلی مرگ، من یبار این غلطو کردم دیگه نمیکنم
_کی؟
_ آستارا آمبولانسا اومدن ببرنتون پرید پشت رول دیگه وضعیت بحرانی بود منم نشستم صندلی شاگرد محیارو هم گذاشته تو کریر روشم یه ملحفه نازک نخی انداخته، مهدی خدا شاهده یه جوری تو اون بارون میرفت نمیتونستم دستامو از رو داشبورد بردارم که بچه رو بین پاهام تنظیم کنم حداقل، یعنی زنده موندن من تو اون سفر معجزه بود
623
#۵۶۱
تا علی برگشت که با خشم نگام کنه گفتم: گشنمه
و داشت میرفت برام غذا گرم کنه که داداش بی توجه به قبری که برام کنده بود گفت: هانیه مگه خریدیش؟ تا باهم چشم تو چشم میشین میگی گشنمه
و دست علیو گرفت و نشوند روی صندلی و صندلی خودشم یه جوری گذاشت که کامل رو به هم باشن و داشتن در مورد موضوعات مزخرفی که اصلا برام جالب نبود با اشتیاق حرف میزدن که تصمیم گرفتم خودکفا باشم و سه تا چایی ریختم و داشتم چاییمو میخوردم که داداش گفت: اون بیسکوییتا چین؟
سریع نایلون فریزرو فرو کردم زیر میز ولی علی دید و گفت: عع هانیه زشته
قبل من داداش گفت: نه من که چیز بی نام و نشون نمیخورم معلوم نیس چیه که تو نایلونه
و چون سکوت کرده بودم علی به زور نایلونو گرفت و بهت زده گفت: هانیه تو واقعا تو یه لول دیگه ای خری... آخه من به تو چی بگم؟
_ بگین نوش جون
_ این غذای گربه س احمق
قبل من داداش بسته غذای خشک گربه هارو برداشت و گفت: نه بابا اینو باز نکرده هنوز
_ نه اینارو دفعه پیش گرفتم بهشون نساخت گذاشتم بندازم دور... چقدشونو خوردی؟
_ همین مونده
تا علی تنفسشو مرتب کنه داداش یکم با قیافه بی حس زل زد بهم و علی گفت: الان میفهمم چرا اینو میزدی
_ این تازه بزرگ شده اینه... فک کن زهرا ظرفای اینو با آب جوش میجوشوند بعد میرفت تو کوچه گِل میخورد
_ تو دسشویی هم کتکم میزدین
_ وای هانیه یادم ننداز... خونه هرکی میرفتیم این دسشویی داشت اکثرا هم زهرا میسپردش به من که خونه مردمو نترکونه... تا میرفتیم تو دسشویی اول میرفت سر فرچه توالت
علی: تو هم میزدی
_ نه میگفتم نکن... بعد چون میدونست من چندشم میشه برمیداشت میمالید به من منم میزدم تو گوشش میرفت به رضا میگفت داداش منو زد
با یادآوری خاطرات کودکیم حس کردم دلم برای داداش دوران بچگیام تنگ شده و گفتم: وای من دلم برای اون روزا تنگ شد چقد اذیتتون میکردم عین گاو داد میزدین سرم
_ گاو خودتی بی ادب
_ شما دلتون برای بچگیای من تنگ نشده؟
علی: نه دیگه محیا هست
_ محیا؟ محیا یک هزارم این خر نیست... یبار اومدم خونه دیدم داره تو باغچه خاک بازی میکنه رفتم دیدم داره پسر همسایه رو تو باغچه خاک میکنه
_ آخه من فک کردم مرده
_ مرده یا کشتیش؟
_ بابا به من چه آخه؟ باباش آیفونشونو درآورده بود این گرفت دوتا سیمو چسبوند بهم برق گرفتش منم دیدم مرد خاکش کردم
علی با تعجب گفت: جدی مرده بود؟
_ نه این بهش القا کرده بود که مرده
و وسط خنده های فیییس فیییسسی علی با خنده گفت: تو مدرسه هم همین بودا معلم گفته بود عدد فرضی بگیرین پاشده بود تو کلاس گشته بود که کو؟ کجاس؟ بگیرمش... اصلا تو زندگیم هیچ بنی بشری رو ندیدم اینقد مریض بوده باشه
_مهدی به خدا الانم همونه... اون روز آب قطع بود کلا یه بطری آب معدنی داشتیم بهشون گفتم یکم مراعات کن آب بیاد برداشته آبو خورده بعد زجهههه میزد تشنمه
داداش بی توجه به لبای آویزون من چاییشو سر کشید و گفت: هانیه سرعینو تعریف کردی؟
_ توروخدا نه
علی: توروخدا بگو
داداش: بذار بگم این دیگه تورو شناخته دیگه
623
#۵۶۰
_ آخه خیلی تیزه خیلی بزه زود میفهمه
_ تو بهش نگی از کجا میفهمه من دادم؟ بگو با پول خودتون خریدی، اصلا میپرسه از کجا آوردی خریدی؟
_ نه
_ خوب تموم دیگه
و بعد اینکه متقاعدم کرد داشتیم در مورد اسم دختر جدیدشون حرف میزدیم که نسیم میخواست حنا باشه و داداش با اینکه نظر خاصی نداشت فقط میخواست حنا نباشه و تا من قانعش کنم که حنا حرف نداره علی درحال زدن عینکش اومد تو آشپزخونه و گفت: شما دوتا چرا بیدارین؟
_ آقا داداش بهم پول داد لباس بخرم
داداش اول تو لیوانشو نگاه کرد و چون چیز زیادی برای پاشیدن به من وجود نداشت زل زد به علی و دوتایی نیمچه تلاشی برای اخم کردن و چون موفق نشدن دوباره تکیه داد به صندلی و علی گفت: دستت درد نکنه اونقد گدا بازی دربیار که اینا فک کنن من به تو پول نمیدم
و قبل اینکه من گریه م بگیره داداش گفت: چیشد که با چهارتا انکحتَ منکحتَ فک کردی صاحب هانیه ای و ما برای کادو دادن بهش باید از جنابعالی اجازه بگیریم؟
_ من قبل انکحت منکحت صاحب این شده بودم
با تعجب به انگشتش که گرفته بود سمت سینهم نگاه کردم و قبل اینکه چیزی بگم داداش با استرس گفت: قلبت قلبت
_ آهان
علی بدون حرف رفت سمت کتری و داداش گفت: به منم بده
_ قراره به موشها شیر بدی؟( به کسی که زیاد مایعات بخوره میگن)
_ نه اینو پاشیدم رو هانیه
+ البته من خیلی تر و فرزم زود جاخالی دادم
علی با شنیدن حرفم خم شد و بعد دیدن کابینت پشت سرم با حرص گفت: من هی اینجارو پاک کنم هی شماها لکش کنین
و داداش اول با شیطنت و بی صدا به حرص خوردنش خندید و بعد بلند شد و گردن علیو بغل کرد و با ملایمتی که آخرین بار وقتی محیا دوسالش بود نسبت بهش دیده بودم گفت: ناراحت شدی؟
_ ناراحت نشم؟ جلو بابا ایناهم همین کارو میکنه همه فک میکنن من بهش پول نمیدم
_ داداش همه تورو میشناسن که چجوری پول خرج میکنی
_ خوب پس فک میکنن بی عرضه ام
_ بابا اصلا کسی در مورد تو فکر نمیکنه... چیز... ناراحت نشو دیگه
623
#۵۹۹
به محض تموم شدن حرفم چشماش کاملا گرد شد و درحالی که قرنیه ش میلرزید چرخید سمتم و با خودم فکر کردم نسیم عجب خریه که اینو عصبانی میکنه ولی قبل اینکه باز میگرنش عود کنه ادامه دادم: حضرت امیر میفرماید: «من علمنی حرفا فقد صیرنی عبدا » هرکس یک حرف به من بیاموزد مرا عبد و برده خود کرده است.
_ حضرت امیر.... حضرت امیر....
_ فحش بدین به بابا میگم به حضرت علی فحش دادینا
درست لحظه ای که میخواستم بهش بخندم دستشو برد سمت چاییش و در بهترین زمان سرمو کشیدم و چایی داغ پاشید رو کانتر آشپزخونه و تا نشستم سرجام از بین لباش مثل مختار زمزمه کرد: هانیه بفهمم همچین چیزی بینتونه
_ داداش چرا اینقد خودتونو اذیت میکنین؟ شما نمیدونین اون با من چیکارا میکنه
_ چیکارا میکنه؟
_ چیز
_چیز چیه؟ چشاتو چرا اونجوری... ای بی حیا
_ خوب چیه؟ چرا اینقد حساسین آخه؟ شوهر شتریه که رو هر... دم خونه هر دختری میخوابه حالا یه عده حال و جونشو دارن تنوع میدن یه عده هم مثل شوهر من پاشون لب گوره از سر باز میکنن
_ منو خر فرض نکن شوهر تو دوشابو با آنژیوکت مبریزه تو رگاش
_ دوشاب سردیه
_ دوشاب سردیه؟
_ نباشه هم تاثیرش رو آقا مدل سردیه
_ والا با این پاتلت تو قیساوا هم سردیه خجالت نمیکشی این شکلی لباس میپوشی؟
_ لباسم چشه؟
_ تومبون خال خالی با این بلوز معلوم نیس از کجا پیدا کردیش
_ مال آباس
_ ای وای سرم... بخدا تو مشمول الذمه علی
_ میخوام فضای رویاپردازی بهش بدم
_ عزیزم چرا با نسیم نمیری خرید؟
_ چون نمیتونم ۵۰۰ تومن بدم یه تیشرت تو خونه بپوشم
_بالاخره لباس لازمه یا نه؟ نمیشه که همیشه از دیوار مهربانی لباس برداری
_ من خیلی هم خوش تیپم
_ من تعداد محدودی زن تو زندگیم دارم و تو با اختلاف بدتیپ ترین و شلخته ترینشونی
_ زشتم هستم
_ حالا اونو نگفتم دلت نشکنه.... آخه این چه وضع زندگیه برا خودت ساختی اون شکمته اون پاتلتته اون موهاته جمع کن خودتو
_ علی...
_ گور بابای علی بخاطر خودت مگه چند سالته اینجوری دست کشیدی از خودت؟
و درحال ریدن به هیکل من یه پول قشنگی برام کارت به کارت کرد و گفت: مرگ من بیا برو برا خودت لباس بخر
_ بابا پول دارم
_ هانیه تو منو به التماس انداختی... خواهش میکنم ازت اینو تو عالم خواهر برادری از من قبول کن فک کن دارم کادو میدم از طرف من برو برا خودت چند دست لباس تو خونه بخر یه ریملی مداد چشمی نمیدونم از این چیزا بخر سرحال کن خودتو ببین تو متاسفانه ستون خونتونی علی روحا شکنندهس هروقت تو دپرسی اونم حالش بده، فندقم همه نگاهش به توئه تا یکم پکر میشی کلا روحیه شو میبازه آفرین
_ باشه اینو پس بدم پول دارم خودم
_پس بدی، یا بری باهاش آبرنگ و آت آشغال بخری پلن بیم قهر طولانی مدته
_ یا ابالفضل
_ اینترنتی هم نخر فردا نسیم میره خرید باهاش برو باریکلا
_ علی بفهمه ناراحت میشه
_ چرا باید بفهمه؟ قایم کن ازش
_ آخه نمیشه که میفهمه
_ نمیفهمه
623
#۵۹۸
و بااینکه یه جایی نشسته بودم که نتونه یهو خفتم کنه تونست خیلی به موقع دهنمو بگیره که جیغ نزنم و بعد اینکه مطمئن شد آرومم با لبخند گفت: همه کاراشو کردیم
_ دیدینش؟
_ دقیقا تو اون مرحله ایم
_ دختره یا پسر؟
_ چون محیا هست فقط دختر میدن
_ وای جوجه محیا میدونه؟
_ میبینی چه دهنش قرصه؟ نصف توئه الان تو بودی کل فامیل فهمیده بودن... دارم باهات حرف میزنم
_ یه لحظه این استوریو بذارم
_ چشاتو درمیارم به کسی بگیا
و بعد گرفتن گوشیم و پاک کردن استوری ادامه داد: خیلی خوب حالا نوبت توئه یه راز بهم بگو
_ نسیم آئین نامه گواهینامشو تقلب کرده بود
سرشو انداخت بالا و گفت: نچ این اطلاعات سوختهس
_ کجاش سوختهس حالا شاید یکم ته گرفته
_ نه در مورد خودت بگو
_ امممم
_ چرا به علی میگی آقاجان
_ چون راب...چون سنش
_ نه نه نچرخون اولش داشتی یه چیزی میگفتی
_ داداش این حرکتتونو از کجا یاد گرفتین آخه
_ میثم یه کتاب داشت اصول و فن بازجویی از اون نچرخون بحثو اولیو بگو
_ دارم میگم خوب چون رابطمون مبتنی بر احترامه
_ هانیه... میدونی بی دی اس ام چیه؟
_ بله
یکم صاف نشست و بهت زده گفت: از کجا میدونی؟
_ علی بهم گفته
بدون خندیدن به قیافه بدبختش ادامه دادم: یکی از دوستام یه پیج بی دی اس امی داشت منم بهش گفتم خیلی کثیفی و قهر کردیم بعد به علی گفتم برام توضیح داد چیه
_ بعد امتحانم کردین؟
_ وا بلا به دور همینمون مونده من پاشم مردیو کتک بزنم
_ علی تاحالا دست روت بلند کرده؟
_ آره اون موقع که با مسعود اینا بودم یبار محکم با پشت دستش زد تو دهنم
_ اونو که دستش درد نکنه ولی بعد اون؟
_ یبارم تو مراغه البمب انداختم تو تنور دویید دنبالم ولی نتونست بگیره اگه میگرفت قطعا میزد... شروع به جرم کتک زدن محسوب میشه برین کتکش بزنین
خیره به کتری که داشت قل قل میجوشید و آتیش زیرش شعله میکشید گفت: من همش نگران توام خیلی خر و ابلهی میترسم این گولت بزنه
_ بعد رابطمون اس امی بشه؟
_ آره
_ بعد منو بزنه؟
_ آره
_ خوب اگه بزنه منم برمیگردم میزنم فلج که نیستم
_ مطمئن باشم نمیذاری کسی بهت زور بگه؟
_ خیالتون تخت تخت
_ چرا اینقد وول میخوری؟
_جام ناراحته... شما از کجا میدونین بی دی اس ام چیه؟
_ مسعود بهم گفته بود
_ تاحالا امتحان کردین؟
_ پاشو اون چاییو دم کن
_ البته شما نیازی به بی دی اس ام ندارین
_ چرا؟
_ چون همینجوریشم سگ... نه منظورم اینه که اخلاقتون تنده
و بعد ریختن دوتا چایی نشستم پیشش و یکم دستاشو که دور لیوان گنده چایی حلقه کرده بود نگاه کردم و در یه لحظه خاص بیماری های روحی و روانی بر من غلبه کردن و گفتم: داداش من برده آقام
623
#۵۹۷
یکم سرمو ناز کرد و بعد اینکه باز گریه ام گرفت و نازمو کشید که گریه نکنم زیر گلومو بوس کرد و کمک کرد تا غذامو بخورم و لم داده بودم تو بغلش و گربه شده بودم که گفت: راستی هانیه
_ بله؟
_ اون مَنقَله نیس مُنَقَله س یعنی جابجا شدن
_ مثلا بزنن طرف تخماش بره تو گلوش؟
_ میخاری نه؟
_ نه جیش دارم
_ پاشو برو بعدم آماده شو بریم خونتون بابات هی پیامای تهدید آمیز میفرسته
_ این گوشیو از کجا پیدا کردین؟
_ مال این دختره س امانت گرفتم
_ من فردا برم براتون یه دونه بخرم؟
_ باشه برو بخر
_چشم... میگم چیز نکنیم؟
_ نخیر چیز نمیکنیم
_ وای چرا
_ چون دیشب کردیم هر شب هرشب که نمیشه
بااینکه میخواستم اذیت کنم ولی اینکه همینجوری مهربون بمونه رو به اینکه بیشتر کتک بخورم ترجیح دادم و بعد ساعتها جمع و جور کردن،نصف کتابخونه و دفترامو بار زدم و برگشتیم خونه بابا اینا و بعد شام همه رفتن بخوابن و بعد چند ساعت چرخیدن که خوابم نگرفت آروم خریدم بیرون اتاق
داداش تو آشپزخونه نشسته بود و مشخص بود با خودش خلوت کرده و اول میخواستم بپرم پخ کنم ولی بعد فکر کردم این علی نیست و میگیره گردنمو میپوکونه برای همین با احتیاط گفتم: داداش منما نترسین
_ چرا باید بترسم؟
_ گفتم یه لحظه دیگه
خیره به چشمام تکیه داد به پشتی صندلی و چشماشو تنگ کرد تا دقیق تر براندازم کنه و گفت: چای میخوری؟
_ آره...هست؟
_نه کتریو بذار بجوشه دم کن... بعد بیا بشین یه چیزی بهت بگم
سریع کتریو آب کردم و گذاشتم روی گاز و بعد تو فاصله و جهت مناسبی نشستم پشت میزو گفتم: چیشده؟ از دانشگاه بهتون زنگ زدن؟
_ چرا باید از دانشگاه بهم زنگ بزنن اونجا هم خرابکاری میکنی؟
_ نه بخدا
_ نه زنگ نزدن ولی من فردا زنگ میزنم... حالا اینو ول کن... ببین بیا یه کاری بکنیم
_ چی؟ چرا سری حرف میزنین؟ میخوایم بریم بانک بزنیم
_نه موجود نامتعادل... بیا من یه رازی به تو بگم تو هم یه رازی به من بگو
_ وای به به من عاشق رازم
_ عاشق چیه رازی؟
_ افشا کردنش👈👉
_ نمیگم اصلا
_ نه نه باشه نمیگم یعنیفقط به آقا میگم
دهنشو کج کرد و در حال تکون دادن سرش گفت: آقات آلردی میدونه
_ عع توییتر دارین؟
_ خفه میشی بگم یا نه؟
_ باشه باشه
_ من و نسیم میخوایم یه بچه دیگه بیاریم
_ چند وقته؟
_ یه سال
_ خوب پس حدود ۶_۷ سال دیگه به ثمر میرسه
_ هانیه
_ جونم
_ از پرورشگاه
623
#۵۹۶
_ اینجوری خودتو میزنی به نفهمی بعد میزنمت گریه میکنی
_ بابا مگه من چیکار کردم؟( بالی که برداشته بودمو پرت کردم تو قابلمه) اصلا نمیخورم همه چیو بدین به اینا
_ اون دستای چربتو اونجوری تکون میدی آشپزخونه منو به گه میکشی؟
چون آخرین جمله رو عربده زده بود زانوهامو خم کردم که پشت بارلاس قایم بشم و داشتم دستامو با دستمال پاک میکردم که علی رسما جیغ زد: اون دستمال گردگیریه
و چون نتونستم به صدای زیرش نخندم جوری با لگد زد تو پهلوم که صدای شکستن و ترکیدن و خراش برداشتن همزمان شد و سریع پاشدم تا بدوام تو خونه که پام گیر کرد به بایلان و با صورت پرت شدم رو فرش و همزمان جیغ زدم: وای فرش کثیف شد
و چرخیدم و با دیدن هیبت وحشتناکی که مثل جن تو فیلم شب بیست و نهم بهم نزدیک میشد اول چشمامو بستم تا جیغ بزنم ولی بعد متوجه شدم فایده نداره و قبل اینکه بهم برسه پاشدم تا بدوام ولی موهامو از پشت گرفت و داشت سیلیای وحشتناک به باسن و رون و شکم و کمرم میزد که باز گوشیش زنگ زد و تا جواب بده فرار کردم و داشتم باسنمو چک میکردم که اومد تو اتاق و گفتم: این جائفه است دیه شو ازتون میگیرم
_ این جائفه ست؟ این .... جائفهس...بیسواد... کودن....زبون دراز؟....این جائفه س؟
_ توروخدا نزنین چرا میدونین آخه؟
_ چرا ندونم؟ هان ندونم که تو کره خر منو سرکار بذاری؟
_ جائفه نیس؟ پس حتما مَنقَله س... باشه نیس ولی چون ما درسمون بهش نرسیده عیب نداره ندونم
و بعد اینکه با وجبم اندازه جراحاتمو گرفتم گفتم: ولی مشمول ۱۲ درصد دیه شدم
_ صب کن آشپزخونه رو مرتب کنم میام یجوری میزنمت مشمول ۱۲ تا دیه کامل بشی صب کن فقط
و درو بست و رفت و چون خسته بودم دراز کشیدم رو تخت و داشتم کاغذ دیواریو با ناخونم میکندم که درو باز کرد و زود قل خوردم رو قسمت خودم و حس کردم از درد باسنم مردم و میخواستم اشکامو پس بزنم که سینی گنده تو دستشو گذاشت رو تخت و با دیدن دوتا بشقاب ماکارونی و سالاد و خیارشور یکم رفتم جلوتر که زیر بغلامو گرفت و بغلم کرد و چون مطمئن بودم زورش نمیرسه بکشه تو بغلش با زانوهام رفتم جلو و تو بغلش قایم شدم و گفتم: ببخشید اذیت کردم
_ من هر وقت تورو زیاد دعوا کنم پشت سر هم خرابکاری میکنی
_ آخه فک میکنم دوسم ندارین
_ عزیز دل منی تو ولی خیلی وقتا دختر بدی میشی دیگه چیکارت کنم؟
_ ببخشید ... بخشیدین؟
_ بخشیدم
_ یعنی دیگه نمیزنین مشمول دوازده تا دیه کامل بشم؟
_ نه نمیزنم
_ من اونجای کاغذ دیواریو کندم
_ عیب نداره
623
#۵۹۵
و چون حس میکردم نشستن غیر ممکنه برگشتم تو هال و روی مبل با مظلومیت خوابم برده بود که حس کردم چیز خنکی روی پوست درب و داغونم که ذق ذق میکرد مالیده شد و تا من خودمو بزنم به خواب که نازمو بکشه گوشیش زنگ خورد و رفت توی اتاق و تا درو بست دوییدم پشت در که ببینم داره با کی حرف میزنه و همزمان که در جواب فرد نامعلوم پشت خط میگفت: هوم....بله....درسته
درو باز کرد و کمرشو تکیه داد به چارچوب و خیره شد به من که زمزمه کردم: گشنمه
با سر به آشپزخونه اشاره کرد و دوباره رفت تو اتاق و چون مشخص بود فرد پشت خط داره یه چیزی درمورد بیمارستان میگه و قرار نیس چیز دندون گیری نصیبم بشه رفتم تو آشپزخونه و چون ماکارونی خنک باعث میشد دلم درد بگیره، قابلمه بال و گردنو گذاشتم رو میز و تا با نام و یاد خدا شروع کنم بایلان و بارلاس برگشتن و داشتیم نهار میخوردیم که علی اومد بیرون و دم در آشپزخونه گفت: اینجا چه خبره؟
بارلاس پنجه شو که فرو کرده بود تو قابلمه درآورد و درحال لیس زدنش شروع کرد به خرخر و همزمان که بایلان با بال تو دهنش خودشو میمالید به شلوار علی موفق شدم گوشت تو دهنمو قورت بدم و گفتم: گشنمون بود
_ هانیه اون دستش تا آرنج تو قابلمه بود
_ من گفتم نکنه گفت میو... به من چه منو چرا اونجوری نگا میکنین اونو دعوا کنین
علی اول با چندتا نفس عمیق روی خودش مسلط شد و بعد به زور بال تو دهن بایلانو گرفت و بعد درآوردن گوشتاش تو کف دستش گرفت تا غذاشو بخوره و همزمان که نمیذاشت بره تو هالو به گه بکشه گفت: احمق اینو همینجوری میدی به این نمیگی بپره تو گلوش؟
_ من ندادم خودش برداشت
_ نمیذاشتی برداره
_ آقا هم سن و سالای این تو خیابون یاکریمو شکار میکنن خام خام میخورن هیچیشون نمیشه شما اینارو کونی کردین اون روز اون گربه خپل نارنجیه داشت بارلاسو کتک میزد
_ دستاتو بشور اون ظرف فلفل قرمزم بردار برو تو اتاق
_ نه
_ بله زود
_ نه نه ببخشید
623
فایل PDF نسخه ۲ #تفاهمنامه_بیدیاسام اکستریم با بیش از ۱۰ صفحه اضافه شامل اطلاعات و دانش اینفوگرافیک مرتبط.
با اشتراک گذاری نسخه پیدیاف تفاهمنامه در کانال یا گروههای تلگرامی و یا ارسال از طریق ایمیل و واتس اپ به گسترش آگاهی و اطلاعات در این زمینه کمک کنید.
623
#۵۹۴
چون خیلی مظلوم و طفلکی بودم نشست کنارم و گفت: نرم برات غذا بیارم؟
_ یه ذره دستتونو بدین بعد برین
و برای اولین بار بدون چس کردن خودش دستشو گرفت جلوم و چون هیچ شرط و شروطی نذاشته بود اول لپمو گذاشتم تو کف دستش و با یخ بودنش حال کردم و بعد کل صورتمو فرو کردم توش و داشتم از گوشه چشم نگاش میکردم که با لبخند گفت: لیس بزنی دیگه دفعه بعد بگی دستتونو بدین نمیدم
_ بوس چی؟
_ بوس مثل بچه آدم متمدن دیگه؟
_ یه قاشق چای خوری هم قبایل بومی آفریقای جنوب غربی قاطیش باشه؟
_باشه
به محض تموم شدن حرفش ۴ تا انگشتشو کردم تو دهنم و بلافاصله دستشو کشید و یه سیلی محکم زد پشت رونم و جیغ زدم: خودتون گفتییین عیب نداره
_ من کی گفتم؟
_ قبایل جنوب غربی آفریقا آدم خوارن
_ بفهمم جونشو داری باز میزنمتا
_ شما نسلتون میرسه به قبایل بین النحرین👈👉
_ کی اهل کوفه بود داری منو میچسبونی بهش؟
_ بابابزرگتون
_ کی؟
_ بابا جوشی دیگه
_ اون دیگه کیه
_ اسم کاملش شمرابن ذی الجوشن بود تو خونه جوشی صداش میکردن مثل شما زود جوش... نه گه خوردم دمپایی نه حداقل از رو قبلیا نه آییییی آییییییی.... بابایی نه غلط کردم وای پوستم کنده شد
و بعد اینکه بی توجه به جیغام دوباره از رو قبلیا با دمپایی سنگینش زد و حتی پاهامم فاصله داد که بین رونها و پشتشونم بزنه بالاخره واقعا از نفس افتادم و خیالش که راحت شد بلند شد و گفت: اگه گرسنته پاشو بیا
با اینکه جون نداشتم خودمو رسوندم به آشپزخونه و هرچقد التماس کردم بذاره سرپا بخورم گفت هیچ راهی نداره و تنها حالتی که بهم غذا میده اینه که بشینم
623
#۵۹۳
_با دست بد میزنین؟
_ اوهوم
_ چندتا؟
_ هرچندتا بخوام
_ مثلا صدتا؟ اون روز تو اون سایته آقاهه نوشته بود هر طرفشو ۵۰ تا زدم
_ اون دستش مال خودش نیس بیا اینجا... بیا اینجا هانیه
_ بخدا گه خوردم اصلا دیگه بی ادب نمیشم توروخدا دیگه نه
_ بیا اینجا
_ نگه داریم بعدا من نمیتونم بیام
_ پس من پاشم
_ نه نه توروخدا پا نشین ولی منم نیام
_ یک
یکم سرجام درجا زدم و بااینکه عقلم میگفت برو جلو با گریه گفتم: توروخدا نه
_۲
_ بابایی نه
_۳
قبل اینکه پاشه دوییدم جلو و اول کمک کرد همه لباسامو دربیارم و بعد چون بخاطر ابعادم روی پاش جا نمیشدم جوری جابجام کرد که بالاتنم رو صندلی دیگه باشه و پاهامو بین پاهاش جابجا کرد و شروع کرد به زدن و همزمان دعوامم میکرد و چون خیلی داشت بد میزد بعد ده تا خودمو قل دادم پایین ولی برخلاف تصورم زورش رسید نگهم داره و چندتا سیلی محکم ولی آروم تر از قبلیا زد تو گوشم و گفت: خیلی پررو شدی.... باشه نفس بکش
و یکم فوت کرد تا اشکم دربیاد و بتونم نفس بکشم و بااینکه حس میکردم هنوز راضی نشده نمیدونم چیشد که دلش سوخت و تا مبل همراهیم کرد که دراز بکشم روش و میخواست بره که شلوارشو گرفتم و بین سرفههام گفتم: نه نرین
623
#۵۹۲
_میدونی مشکل چیه؟
و بدون اینکه منتظر جوابم باشه ادامه داد: مشکل اینه که من خیلی بهت رو دادم... تو شدیدا کتک لازمی
و بعد اینکه کارش تموم شد و دستشو شست شیلنگو گذاشت رو باسنمو تا بلند کرد خودمو قل دادم پایین و با تعجب گفتم: خیسه؟
_ آره
_ چرا؟
_ چون کثیف بود شستمش
_ آقا من که به مامانتون تجاوز نکردم که فوقش چهارتا زبون درازی بود
همونجوری که با ابروهای بالا داده سرشو تکون میداد جلوم زانو زد و گفت:عجب... پس کلا چهارتا زبون درازی بود ...
_ اون زیاده شما باید تناسب جرم و مجازاتو رعایت کنید... بعدشم من تفهیم اتهام نشدم
_ اصلا اشکالی نداره من الان تفهیم اتهامت میکنم بعدم با تناسب جرم و مجازات تنبیه میشی
و چون اعتراض داشتم دستشو آورد بالا که ساکت بشم و ادامه داد: گوشیم کو؟
_...
_ هوم؟
_ افتاد تو سوپ
_ نیفتاد... انداختی... اون روز که درمورد بزهات حرف میزدیم یه جمله قشنگی در مورد مشکل مالیم گفتی؟
_ چی؟ چی گفتم؟
_به تخمم که مشکل مالی داری
_ وای چقد بی ادب
_ تو گفتی
_ آره خودمو میگم چقد بی ادبم
_منم که شوهر قرمساقتم
_ آقا توروخدا من که نگفتم آبا گفت
_ آبا چی گفت؟
_ گفت به شما نگم
_ تو هم نگفتی.... بشین هنوز تموم نشده
بااینکه نیم خیز شده بودم برگردم رو صندلی با صدای داد زدنش تمرگیدم سرجام و با همون آرامش ترسناکش ادامه داد: یبار یه صحبتی در مورد زیرسوال بردن کاراکتر من داشتیم
_ من فقط...
_ نمیشنوم چی میگی
_ من نمیخواستم مسخره کنم ببخشید
_ پاشو برگرد سرجات من فقط میخواستم اسپنکت کنم ولی بابت هرکدوم از غلطایی که کردی جداگانه تنبیه میشی، سر بلبل زبونیا و خراب کردن اون گل زبون بسته هم قشنگ باهات کار دارم
و بعد اینکه تنظیمم کرد عین دفعه اول بشم شیلنگو گذاشت رو باسنمو تا بلندش کرد با نهایت درایت خودمو سفت کردم و یه ثانیه بعد یه درد عجیبی تو محل تلاقی رون و باسنم پیچید و از تعجب یه صدایی مثل هیک از گلوم بیرون پرید و بلافاصله دومیو خوردم
برخلاف کمربند و ترکه یه درد ترکیبی داشتم و همزمان که با هر ضربه که با صدای تپ تپ میخورد رو باسنم پوستمو عین سگ میسوخت ماهیچه هامم درد میگرفتن که نشون میداد داره خیلی محکم میزنه و از اونجایی که حس میکردم بیش از حد عصبانیه تا حد ممکن صدامو کنترل کردم و بعد حدود ده بیست تا دست نگه داشت و گفت: هانیه خوبی؟
چون صداش مهربون شده بود تازه متوجه شدم مادر باسنمو به عزاش نشونده و تا با صدای خیلی بلندی زدم زیر گریه دوباره جدی شد ولی بدون بدجنسی اول گفت: اگه میخوای آب بخور بیا
برای اینکه یکم فاصله بیوفته حاضر بودم هر کاری بکنم و به زور بلند شدم و بعد خوردن چند لیوان آب برگشتم
با دیدنم نشست روی صندلی و به پاش اشاره کرد که گفتم: تورو خدا دیگه نه
با اینکه بوتاکس جلوی اخمشو میگرفت نتونست جلوی خم شدن ابروهاشو بگیره و تازه متوجه شدم برخلاف داداش که همیشه یه فرم صورت ثابت داره، علی تمام احساساتشو با چشما و ابروهاش نشون میده و همزمان با این کشفم یه سکسه کردم و در نتیجه با لبای لرزون یکم از هوارو هم بلعیدم و بلافاصله شونه هاش شل شد و درحالیکه آرنجشو تکیه داده بود به میز گفت: بیا دراز بکش اینجا
_ نه
_ میدونی چرا اینقد کارت سخت شده؟
_ چرا؟
_ چون بین کتک خوردنات فاصله افتاده هی روت زیاد شده
_ الان روم کم شد
_ یا میای با دستم میزنم
یا خودم میارمت با شیلنگ میزنم
623
#۵۹۱
چون یکم جدی و غریبه طور شده بود با سر پایین و لبای آویزون راه افتادم سمت بالکن که گفت: دو تا تیکه س یکی بلند یکی کوتاه تو کدومو میاری؟
_ بلنده
سری تکون داد و گفت: این جوابت خودش یکی از دلایلیه که داری میری دنبال شیلنگ آوردن و با ابروهاش اشاره کرد به مسیر که کارمو بکنم و تا رفتم تو حیاط از دیدن شیلنگ کرمی زشت و بیخود لگدی بهش زدم و با اینکه دلم میخواست اون تیکه ۶ متریو بندازم دور گردنم و برم توو، اون تیکه حدود یه متریو برداشتم و درحال چرخوندنش برگشتم توو خونه و گفتم: مامان قبل ازدواجمون منو با شیلنگ زد
_ یادمه... حالا چرا آه میکشی؟
_ چقد آدم وقتی بچهس تحملش بیشتره
بعد اینکه به زور شیلنگو ازم گرفت با قیافه مهربونی گفت: یه صحبتی باید باهم بکنیم
_ صحبت حرفی یا کتکی؟
_ هردو... بشین
و بعد اینکه یه عالمه حرف زد گفت: متوجهی؟
_ چه جالب
_ چی؟
_ شدین مردی که میخندد... الان عصبانین ها ولی نمیتونین اخم کنین
بدون حرف پاشو انداخت پشت پایه یکی از صندلی های میزنهار خوری و کشید وسط و با سر بهش اشاره کرد.
بااینکه اخم نداشت چشماش بی ادب شده بود و تعلل رو صلاح ندونستم و همونطور که بلند میشدم گفتم: باز یکم زیاد با داداش بودین با سر حرف زدنش بهتون سرا...
وسط حرفم دستشو بلند کرد و جوری شیلنگو کشید رو بازوم که حس کردم شمشیر خوردم و داشتم جیغ میزدم که گوشمو گرفت و اول دکمه شلوارمو باز کرد و بعد خمم کرد روی صندلی
چون ارتفاع خیلی کم بود پاهام آویزون نبود ولی زانوهامم به زمین نمیخورد و درگیر پوزیشن مزخرفم بودم که شلوار و شورتمو کشید تا وسط رونم و گفت: تا من گرمت میکنم وقت داری به کارای بد این مدت و اینکه چرا تنبیه میشی فکر کنی، چیزی جا بیوفته تنبیهت خیلی سخت تر میشه فهمیدی؟
_ نه نه من نمیتونم هم جیغ بزنم هم فک کنم
_ پس جیغ نزن
_ من جیغ نمیزنم جیغم میاد
بیتوجه به بغضم پماد یخو ریخت رو باسنم و درحال چرب کردن پوستم گفت: اون دیگه مشکل خودته
623
#۵۹۰
عمه همچنان با بالشت رو سرش گفت: ولی قوی فقط داداش( منظورش عموئه) که برداشت مارو برد کربلا اونم قاچاقی
_ یقه تو بکش
_ علی مگه پرستار نیس؟
_ خوب؟
_ خوب میتونه کونمونو ببینه اون وقت یقه رو نمیتونه؟
علی همونجوری که نشسته بود خودشو رو پارکت سر داد سمت در و تا رفت بیرون صدای شترق ترکیدنش طنین انداز شد و بعد چند دیقه که خنده ها تقریبا بند اومد بابا گفت: علی بیا عیب نداره
و علی که روش باز شده بود برگشت و نشست جلوی در که تو مواقع حساس بتونه فرار کنه و منم سرمو گذاشتم روی پاش و بعد چند دیقه که داشتن خیلی بی ادب میشدن بابا دعواشون کرد و چون واقعا خسته بودم خوابم برد و کامل نشنیدم که عمه نسرین چجوری میخواد بره اژه ای رو راضی کنه نسیم بجای ۸ صبح تا ۳، ۱۰ تا ۱۲ بره سرکار و صبح وقتی بیدار شدم همه صبحونه خورده و رفته بودن و چون بابارو به اندازه دوتا جلسه بعدی شارژ کرده بودن، علی اجازه گرفت ما بریم به خونه سر بزنیم که گربه ها هم بتونن برن بچرخن و طبق معمول داشت با فندق درگیر میشد باهامون بیاد که مامان گفت: نه فندق بمون من دست تنهام
_ آخه درس داره
_ نه من کمکش میکنم بخونه برید شما
علی یکم نگاه کرد و با کلافگی نامحسوسی گفت: حاج آقا بخدا میایم
_ نه باید بمونه
_ آخه درس داره
_ پس فندقو ببر گربه ها بمونن.... نه فندق باید بمونه
از اونجایی که داشت عصبانی میشد فندقو به عنوان یه گروگان خوشحال کاشتیم اونجا و تا رسیدیم خونه، علی در سبدو باز کرد و گربه ها عین فشنگ دوییدن سمت پارک و خودمون رفتیم تو خونه و بعد اینکه گردگیری کردیم و خونه تمیزو جارو زدیم
علی رفت سراغ گلهاش و داشت خاک پای کاج مطبقشو مرتب میکرد که گفتم: بابایی نهار چیه؟
_ یه بسته چرخکرده در بیار
_ درآوردم یخش باز شده... من گشنمه... بیاین دیگه اونجا دنبال گنجین؟
علی چیزایی که از تو خاک کاج درآورده بودو گرفت سمتم و گفت: از وقتی تو اومدی حتی یه گل سالم ندارم
_ فدای سرم؟نه؟ نه فدای سرم؟
_ اینا چین ریختی پای این؟ این خیلی حساسه ببین شبیه زامبی شده، قبل تو شبیه این درختای کریسمس بود
_ منظورتون اینه که از اومدن من ناراحتین؟
_ چی ریختی پای این؟
_ باشه حالا که اینقد...
_ هانیه
با صدای محکمش چسبیدم به یخچال و چون خیلی جدی منتظر بود گفتم: آخه چجوزی بگم که اساعه ادب نشه؟
_ زرت و پرت نکن بگو ببینم چیه
_ پی پی بایلان
بی توجه به اینکه من هیچ کاره ام سری تکون داد و تا جای ممکن خاک کاجو مرتب کرد و تا بلند شد یکم فاصله گرفتم ولی بدون اینکه کاری به من داشته باشه یه قابلمه بزرگ گذاشت روی گاز و بعد اینکه اسکلت و بال و گردن مرغارو ریخت توش و افزودنی های مجاز ریخت، یه ماکارونی سریع ولی ارزنده هم دم کرد و تا درشو گذاشت و زیرشو کم کرد دوییدم بیرون که گفت: هانیه الکی برای چی میدویی اینور اونور؟ تو که آخرش خودت میری شیلنگو میاری؟
_ شیلنگ؟ مگه چیکار کردم؟
_ برو بیار بگم چیکار کردی
623
#۵۸۹
و تا علی هه هه هه بخنده محیا با بالشتش اومد تو اتاق و صاف رفت تو بغل داداش که دستشو گذاشته بود زیر سرش و آرنجشو تکیه داده بود به متکا و سرشو فرو کرد تو مثلث خالی ساخته شده و میخواستم خودمو خنج بکشم که داداش محکم چسبوندش به خودش و حس کردم اگه راه داشت قلبشو باز میکرد این کره خرو فرو میکرد تو و همزمان که محیا رو سفت روی قلبش نگه داشته بود گفت: نزن تو سرت خنگ میشی
_ نه نه تمرکزتونو بذارین رو اون
محیا به محض تموم شدن حرفم برگشت و با چشمای خابالو گفت: عمه گفت اگه شوهرت گازت گرفت بری پیششون میخوان سوریه رفتن خامجانو بگن
و قبل اینکه اعتراض علی مبنی بر اینکه: مگه من سگمممم
تموم بشه داداش محیارو انداخت رو شونهش و پرید تو اتاقی که عمه ها بودن و چون مشخص بود قضیه خیلی باحاله علی گفت: منم بیام؟
_ آره
_ آخه اذیت میشن
_نمیشن بیاین
و با یه یالله که منجر شد همه شون به تخمشون بگیرنش اومد تو و نشست جلوی تخت که خیلی به عمه ها و یقه های بازشون دید نداشته باشه و عمه ها بحث مستهجن سوریه رو شروع کردن و داشتیم شیهه میکشیدیم که بابا وایستاد دم در و با اخم گفت: من به شما احمقا نگفتم جلو نامحرم لباس درست بپوشین؟
و تازه اون موقع بود که هر کدومشون لحافی چیزی کشیدن رو سرشون و عمه مهری با بالشت روی سرش گفت: داداش داماد برادر که محرمه
_ اون الان حجابه؟ همه جات بیرونه بعد میگی علیضا منو میزد
_ خوب میزد دیگه... علی آقا هر کدوممونو یبار عین گوسفند خم کرد بغل باغچه که میخوام سرتونو ببرم
_ چرا باغچه؟
_ یه یاس کاشته بود میخواست خونشونو بده پاش قوی بشه
عمه بدون برداشتن بالشت و بی توجه به اینکه یقه لباسش تا ناف بازه و همه جاش بیرونه ادامه داد: من اصلا برادرامو حلال نمیکنم
بابا به داداش و عمه نسرین اشاره کرد بکشن کنار تا بتونه کله عمه مهریو با ماکادمیا نشونه بگیره و بعد اینکه صاف زد تو پیشونیش یکم دعواشون کرد و بعد اینکه درجوابش هار هار خندیدن نشست روی تخت کنار مامان و علی سریع برگشت و خیلی جدی پرسید: چه دل و جراتی داشتین اینارو بردین مکه
_ همشونم باهم بردم هی میشمردم کم نشن هر بار یکیشون نبود
623
#۵۸۷
و تا خودمو پیدا کردم به عمه که هنوز داشت تلمبه میزد گفتم: بذار برم به آقا بگم.... توروخدااااا خاطره جدید نگینا
_ زود بیا
و تا اونا تحلیل کنن چرا اون مرده همچین کاری میکرد در اتاق داداش اینارو کوبیدم به دیوار و چون هنوز بیدار بودن و متکاهارو گذاشته بودن زیر آرنجشون و چایی میخوردن پریدم وسطشون و گفتم: آقا گوشتونو بیارین یه چیزی بگم
و بعد اینکه ماجرا رو گفتم بدون اینکه بخنده گفت: آخه چرا؟
چون من نمیدونستم چرا چیزی نگفتم ولی داداش گفت: مثلا میخواسته بگه من خیلی قویم
_ تو هم در جریانی؟
_ بابا این زنه بیچاره بی کس و کار بود باباش مریض بوده میان تبریز دکتر باباهه میمیره اونو میبرن خاک کنن اینم گم میشه
_ حتما مامان تو میاره نگهش میداره
_ آشغال تیکه ننداز... نه این مرده باهاش ازدواج میکنه همسایه پاجان بود کلا مرض داشت خیلی اذیتش میکرد اونم کسیو نداشت میومد به خامجان میگفت اونم مثل این هانیه دهنش چفت و بست نداشت تعریف میکرد
به محض تموم شدن حرفش علی رو به من که داشتم ته چاییشو میخوردم گفت: تو چیزی تعریف نکنیا
و تا من چاییو قورت بدم و بگم چشم عمه صدام کرد و گفت: هانیه بیا اون قضیه پدر شوهرتو بگو
همزمان علی صاف نشست و گفت: چی؟ در مورد بابای من چی گفتی؟ هانیه لبخند نزن بگو
_اخه دفعه پیش که میخواستم بگم گفتین نگو
تا علی تصمیم بگیره گردن منو بشکونه یا خودشو داداش بازوشو کشید وگفت: ببین حرص نخور اینم نگه اونا میسازن
_ چی میسازن؟
_ برای خود تو ساختن داشتی میرفتی اینو گاز بگیری فرار کرده از بالکن افتادی پایین و اینا
_ نمیدونم چرا من به چشمشون گرگینه میام تو هم نشستی گوش دادی؟
_ بابا برا خود منم ساختن داشتم دنبال نسیم میدوییدم و....
و چون حق مطلب ادا نشده بود تکمیل کردم:لخت
و داداش بدون اینکه لبخندشو از بین ببره خیره شد تو چشمام که حساب کار دستم بیاد و چون دستم اومد یکم خودمو کشیدم سمت علی و گفتم: ببخشید
و علی که هنوز تو شوک فرهنگی بود گفت: آخه چرا اینجوری میکنن
_ عادتشونه برا خود عمو بعد مجروحیتش ساخته بودن الان همه فک میکنن میثم تو بیمارستان اهواز به وجود اومده
_ عموت اونجا بیهوش بوده
_ بابا میثم آی وی افه اینا کلا میخوان بخندن
_ خوب به خودشون بخندن به بابای من چیکار دارن؟
_ به خودشونم میخندن خامجان مرده بود روز بعدش رضا میگفت تو خواب دیدم بدون شلوار تو چمنزار میدویید
_ چرا؟
_ رضا هم ازش پرسیده چرا؟ گفته خیلی آدم خوبی بودم از وقتی اومدم اینجا قلمانا دست از سرم برنمیدارن
623
#۵۸۶
چون یکم دیگه زیادی داشتن بی راهه میرفتن بابا پرسید: شهین این قضیه پسرت چیشد؟
_ هیچی دختره میگه طلاق میخوام ما هم نمیدیم
_ آخه سر چی؟
_ میگه نا توانی جنسی داره
اون یکی عمه گفت: برای این میرن دادگاه؟
_ آره
_ دادگاه کیرم تازه دراومده
داداش با اینکه عادت داشت چایی پرید تو گلوش و به علی که دیگه داشت ذوب میشد گفت: میخوای ما بریم بالکن اینا راحت باشن
_ نه ما راحتیم بشین علی آقا... ما شمارو خیلی دوس داریم اون موقع که تو کما بودین اونقد گریه کردم رفتم تو کوچه جیغ زدم خدایا بچه برادر منو با شوهر امتحان نکن همسایه ها اومدن جمعم کردن
_ بله شما لطف دارین منم خدمت شما ارادت دارم
_ آره من همیشه میگم خدایا منو با بچه امتحان کن ولی با شوهر نه... ما بدون شوهر نمیتونیم... این هانیه هم عین ماست شوهربازه
_ بله
_تو هم خوش بحالته دیگه دختر دلمه دادیم بهت
_بله خوشبحالمه من برم تو بالکن با اجازتون این گربه ... چیزه...الان میره
و سریع دویید تو بالکن و تا داداش هم دنبالش رفت عمه بزرگم گفت: هانیه این تو خونه چیکارت میکنه؟
قبل من دومی گفت: یه کوفته سفید تپل ۲۶ ساله رو بدی دست یه مرد ۴۶ ساله چیکار میکنه؟
_ گاز میگیره
و خیره شدن به من که گفتم: نه گاز نمیگیره ولی میکنه
_ معلومه خوب میکنه ها
مامان که دیگه تحملش تموم شده بود گفت: آی بالا
و سریع بحثو جمع کردن و بعد شام بابا خوابید و داداش و علی رفتن تو اتاق داداش اینا که در دسترس عمه ها نباشن و عمه ها چنان بحثی رو استارت زدن که حتی منم خجالت میکشیدم
مامان برای همه روی زمین رخت خواب پهن کرده بود و من افتاده بودم بین نسرین و شهین و شهین شروع کرد به تعریف کردن اون همسایهشون که مریض بوده و گفت: رفته بود زن دوم گرفته بود بعد فهیمه زن اولش میگفت جفتمونو باهم میکرد میگفت گریه کنین
و همونجوری که ادای کردن منو درمیاورد گفت:گریه کن
و تا ادای گریه درآوردم مامان با صدای بمب ترکید و خودشو پرت کرد تو دسشویی
623
#۵۸۵
با اینکه علی خیلی مقاومت کرد موفق نشد حریف مامان بشه و روز بعد با پیشونی صاف از سرکار برگشت خونه و داشتم اذیتش میکردم و از اینکه نمیتونه اخم کنه لذت میبردم که مامان گفت: هانیه بیا برو لباساتو عوض کن مهمون داریم
_ کی؟
_ عمه هات
چون بابا از حضور فک و فامیلاش استقبال میکرد و باهاشونم خوش میگذشت چیزی نگفتم و بعد عوض کردن لباسام داشتم به مامان کمک میکردم سالادارو سلفن بکشیم که زنگ درو زدن و هر ۶ تا همراه دختراشون یجا وارد خونه شدن و بعد اینکه نسیم خیلی با سلیقه چادراشونو گرفت و تا کرد نشستن و بعد احوال پرسی با بابا یکمم با مامان تعارف تیکه پاره کردن
عمه ماقبل آخرم که ترکیه زندگی میکنه میخواست طبق معمول مجلسو در دست بگیره که داداش نشست رو دسته مبلی که عمه روش بود و گفت: علی این همسن مائه ها
علی نگاهی به عمه کمرد و گفت: ماشالا اصلا بهتون نمیخوره ۴۶ سالتون باشه
_ مگه من ۴۶ سالمه؟
_ پس چندسالتونه؟
_ ۳۹
بجای علی داداش پرسید: رو چه حسابی؟
_ فاطمه امسال برام تولد گرفت رو کیکم شمع ۳۹ گذاشت
_ از روی شمع کیکت میفهمی چند سالته؟
_ از کجا بفهمم؟ تو از کجا میفهمی؟
_ شناسنامه
_ پاساپورت هم میشه؟
_ آره
عمه سریع پاسپورتشو درآورد و بعد اینکه با دقت نگاه کرد گفت: آخه برای من ننوشته چند سالمه
_ ایناهاش
_ ۵۴ سالمه؟
_ نسرین چرا خنگ بازی درمیاری اون تاریخ تولدته اونو از سالی که الان هستیم کم کنی میشه سنت
_ الان سال چندیم؟
_ هزار وچهارصد و یک
_چجوری از هزار و سیصد هزار و چهارصدتا کم کنم؟
_ هیچی همون شمع کیک تولدت خوبه
علی به زور گاز گرفتن لب پایینش خندهشو خورد و چون همه عمه هام زل زده بودن بهش برای اینکه حواسارو پرت کنه به داداش گفت: این که همسن بودین خوب بودا تو درس و اینا
عمه بعد گذاشتن پاسپورتش توی کیف گفت: نه بابا این درس میخوند من نمیخوندم یعنی هدفهای من از راه درس محقق نمیشدن
_ هدفتون چی بود؟
قبل شروع کردن عمه بابا یه هه هه بلند کرد و به زور جلوی خندهشو گرفت و عمه با اشتیاق گفت: تو باغ گلستان یه قحبه خونه بود به اسم گلستان پشیمانی
و بی توجه به لپهای علی که قرمز شده بود انگار که در مورد یه غذای خوشمزه حرف میزنه ادامه داد: دوست داشتم برم اونجا کار کنم
_ چیشد که نتونستین؟
_ داداش(عمو) از جبهه برگشت بهش گفتم سرمو گذاشت لب باغچه گفت میبرم
_ بعد انقلاب بود مگه؟
_ الانم هست
علی نگاه پر حسرتی به داداش که درحال خوردن چاییش از خنده میلرزید انداخت و گفت: کاش منم باهاتون میومدم مکه
به محض تموم شدن حرفش اون یکی عمه ام سری تکون داد و با حالت روحانی گفت: مکه هییی عجب روزایی بود
چون بابا میخندید و حالش خوب بود مامان بدون مقاومت نشست پیشش و اون یکی عمه ام گفت: شهین چرت و پرت نگو تو اصلا کعبه رفتی؟
_ اون روز که احرام بودیم رفتم دیگه
قبل ادامه دادن عمه نسرین گفت: اونم چون داداش گفت اگه نیای دیگه به آقا ناصر حروم میشی
_ آره من نمیتونم حروم بشم من همیشه باید حلال باشم
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
