Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
𝖗𝖔𝖒𝖆𝖓_𝖇𝖉𝖘𝖒
Open in Telegram
تنها کانال رسمی ببری خان(هانیه سابق، با نام سرخ پوستی: صاحب الجدار والزاویة)
Show more623
Subscribers
No data24 hours
-57 days
-1030 days
815
Post views
No data24 hours
No data48 hours
130.82%
Engagement rate
No data
Posts per day
Posts Archive
623
#۵۷۲
_ من خسته میشم آخه
بدون جواب دادن به من کتشو برداشت و با استرس گفتم: فندقو ببرین
_ فندقو باید گروگان بذاریم اینجا
_ منو گروگان بذارین
_ باشه
_ نه نه میام شب برمیگردیم؟
_ بیرونو نگا کن.... خورشید میبینی؟
_ یه نوری در دور دستها هست ولی فک نکنم خورشید باشه احتمالا چراغه
وسط مکالمه جدی ما داداش با خنده گفت: هانیه پاشو... پاشو که این اتصال داده به تو باید بری
و هرچقد علامت خشونت خانگیو نشونش دادم نفهمید و بعد پوشیدن لباسام و برداشتن کل بار و بندیلی که قطعا روز بعد باید میاوردیم راه افتادیم سمت خونه
تو مسیر برای اینکه ببینم عصبانیه یا نه آروم انگشتمو گذاشتم روی دستش که رو پاش بود و چون حرکتی نکرد انگشت دوم و سوم و کل دستمو اضافه کردم و داشتم موهای روی دستشو میکندم که گفت: میخاری؟
_ نه میخوام ببینم عصبانی هستین؟
_ نه نیستم
_ دوسمم دارین؟
_ نه
_چقد نه؟
_حالم ازت بهم میخوره
_ حالتون چقد ازم بهم میخوره
_ خیلی
_ خیلی یعنی چقد... درصد بگین
_۱۰۰ درصد
_ یعنی یه درصدم دوسم ندارین؟
_ دردت چیه الان؟
_ میزنین؟
_ قطعا
_ چیکار کنم نزنین؟
_ اینو باید قبل اینکه خرابکاری کنی بهش فک کنی نه الان
_ دفعه بعدی قبلش فک میکنم
_ تا دفعه بعدی خیلی چیزا قراره یاد بگیری
_ آخه الان آمادگی یادگیری ندارم
درحال جا دادن ماشین تو حیاط خندید و گفت: عیب نداره نهایتش مجبور میشیم بیشتر وقت بذاریم
تا دستی رو کشید، دوییدم تو اتاقم و بعد یادم افتاد فردا خونه تکونیه و کلی جاساز داریم و دوییدم تو اتاق خواب ولی علی اونجا بود و داشت لباساشو درمیاورد و با دیدنش برگشتم که بدوام تو حیاط ولی متوجه کشوی باز نشدم و محکم کوبیده شدم بهش و تا خواستم جیغ بزنم کتشو زد به چوب رختی و یه چوب رختی پلاستیکی خیلی کلفت برداشت و درحال گرفتن بازوم گفت: بیا ببینم
_ نه نه
_ من این نه هارو از سرت میندازم الان راه بیوفت
623
#۵۷۱
بدون اینکه نگاهشو ازم بگیره با باباش خدافظی کرد و درحال قطع کردن گوشی گفت: پاشو آماده شو بریم خونمون
قبل من که چسبیده بودم به مبل و به این راحتیا قرار نبود کنده بشم داداش گفت: برای چی میبریش خونه؟
_میبرم کتکش بزنم
_😐
_ میای؟
_ نه از طرف منم بزن... الان نرین من حوصلم سر میره بذارین بچه ها بیان بعد
_ الان پویا کارتون میده بشین نگا کن
_ دیگه به روت نخندیدم که.... کارتون چی؟
_ نمیدونم
_چرت نگو الان آخوندی چیزیه
علی در حال برداشتن کنترل گفت: نه من مطمئنم الان یه برنامه جالب...
و به محض اینکه زد شبکه پویا یه آخوند تو صفحه ظاهر شد و اول یکم با داداش خندیدن و بعد خیلی جدی نشستن که ببعی های با موهای بنفش و نارنجی و ... رو نگا کنن و اونقد حوصلم سررفت که خیلی آروم خودمو کردم تو بغل بابا و داشت خوابم میگرفت که کارتون تموم شد و علی بلند شد و گفت: پاشو پاشو بریم خونمون
_ نه
_ یه دو روز بریم خونمون خونه تکونی کنیم بیایم ... هانیه پاشو
_ من نمیام
_ پاشو
_ نه
_هانیه
_ نه
_ دارم اسمتو صدا میکنم
_ نه اینجا هانیه نداریم ... من نیام دیگه من که کمک نمیکنم
_ چرا میکنی شیشه هارو میدم تو پاک کنی
_ دو روز دیگه برف میاد کثیف میشن
_ نیای دستمال خیس میذارم رو دفترات
623
یک دعوایی بوده تموم شده رفته. من نمیفهمم چرا اینقدر پیگیرش هستین!؟
این بچه ها گناهی ندارن.
هانیه که اصلا گناهی نداره.
خواسته یا ناخواسته ستون خیمه ای شده که عده ای زیرش احساس امنیت میکنن و دوستیهای قشنگ به وجود اومده.
بیخیال پیگیرش نشین .... تموم شده رفته.
هانیه اگه این کار رو بکنی منم کانال رو میبندم و گروهم رو هم میبندم. میدونین که حرفم حرفه و استاد خود زنی!
ضمنا با افتخار ادمین جدید کانال هانیه عزیزم.
⚔️🛡️❤️🛡️⚔️
623
و یه مسئله دیگه
آدما گاهی بارهای نامرئی سنگینی به دوش میکشن
اونقد سنگین که حتی نمیتونن درموردش حرف بزنن یا حتی براش گریه کنن
ما خیلی وقتا نمیتونیم تو کشیدن این بار بهم کمک کنیم ولی بیایم بار روی دوش هم نذاریم
چون آدما انسانن، قلب دارن، نفس میکشن...
623
سلام عشقای من امیدوارم خوب باشین
اول بگم که آخر این پیام به دیگه میرم و دیگه نمینویسم و این لوس بازیای قدیمیم ختم نخواهد شد.
دو روز پیش دوتا از بهترین دوستهای من سر یه مسئله خیلی کوچولو تو گروه باهم حرفشون شد و بعد چند دیقه هم کار یکم بیخ پیدا کرد
یکی از طرفین دعوا آتی بود
آتی کسیه که با افتخار میگم وقتی هنوز خیلیا نمیشناختنش من فنش بودم
کامنتام زیر پستهای اولش هم سند حرفمه
و هنوزم کمثل ببر بنگال خوابیدم تو کانالش و تا پست میذاره میخونم و کیف میکنم
و طرف دوم آرشه
کسی که جدیدا باهاش دوست شدم ولی خیلی خیلی برام عزیزه و خیلییی حرف مشترک باهاش دارم، حرف زدن باهاش حالمو خوب میکنه و حرفامو میفهمه
هر دو طرف از طرف خودشون ماجرا رو میدیدن و از من انتظار داشتن
منم این انتظار رو درک میکردم و تو پی وی برای جفتشون هم داشتم توضیح میدادم شرایطو که!
متوجه شدم قضیه به همین سادگی نیست.
من واقعا نمیفهمم چرا باید این رفتارهای مهدکودکی رو اینجا ببینیم و نمیفهمم چطور یه عده از حاشیه تغذیه میکنن
من هیچ ابایی از اینکه اسکرین شات چتمو ببرید برای دوستام بفرستید ندارم چون حتی لحنمم پشت و جلوی رفیقام یکیه
ولی خجالتش برای کننده این کاره!
گیرم بین من و آتی بهم خورد(که خوابشو ببینی) چی به تو میرسه؟
دلم میخواد خوش بین باشم و بگم اونایی که داشتن اون پشت آشو شور میکردن میخواستن برای رفیقشون مرام بذارن و...
تقاضا دارم داستان دوستی خاله خرسه رو مجدد بخونید
شما اگه میخوای طرف بگیری بیا تو همون گروه و روو بازی کن
منم نه به کسی میگم بسه، نه پیام کسیو پاک میکنم
دموکراسی دموکراسی
بیاین هرچقد عشقتون میکشه دعوا کنین و آشتی کنین و دوست بشین و قهر کنین و...
ولی زشته بعضی کارا
حرف کشیدن خیلی زشته، یکم امن باشین یکم قابل اعتماد باشین، از یه کنتاکت لفظی دوتا آدم بالغ تا الان ۴ نفر دوستیشون به باد رفته
حیا کنین یکم
به قول آقا برید یه جا پیدا کنید سرتونو بکوبید بهش که هانیه داره نصیحتتون میکنه
ولی جدا من دفعه بعد اینجوری شیوه محمدی پیشه نخواهم کرد
اسکرین شات عن بازیاتونو میذارم همه بدونن غیر قابل اعتمادین
623
#۵۷۰
علی یه نفس عمیق کشید که توش یه کتاب تهدید مستتر بود و با آرامش ساختگی گفت: دیگه؟
_ یه لحظه فک کنم کاکائو، بیسکوییت، مکمل، آفرین، حوله
و چون پنجتا انگشتم تموم شد زیر چشمی علیو نگاه کردم و چون ترسناک بود خواستم خودمو بکشم سمت بابا ولی چون خواب و همزمان بداخلاق بود ترسیدم بیدار بشه جرم بده و به داداش نگاه کردم که با ناامیدی بهم نگاه میکرد و زمزمه کردم: من که نمیتونم به مادرشوهرم بگم فلان چیزو بهت نمیدم وقتی میخواد باید بدم دیگه
_ اون فلان چیز چیه؟ چاقو؟
_ نه
_ هانیه میگی یا نه؟
_ ترقه... من چیکار کنم من باید حرف مادرشوهرمو گوش بدم
_ چطور اون قسمت که میگه روزی ۵ بار جارو بکشو گوش نمیدی؟
_ آخه بابت اون قسمتش بهم پول نمیده
_ ترقه رو بهش فروختی؟
_ من گفتم قابل نداره گفت نه... مال خودمم حساب کر... فقط سیگارت و این چیزاس اصلا خطرناک نیس
علی که دهانش دوخته شده بود یکم زل زد بهم و داداش که مصمم بود حتما پشت من باشه گفت: اون مامان تو هم از بی چادری تو خونه مونده( آب نمیبینه وگرنه شناگر خوبیه) به جای اینکه جلوی اینو بگیره ترقه هاشو هم حساب میکنه؟
علی قبل اینکه جواب داداشو بده جواب تلفنشو داد و بعد چند دیقه گفت: تقصیر هانیه س یا اون خانوم شما؟ اون بزرگتره باید جلوی اینو میگرفت بعد رفته براش ترقه هم خریده...
داداش یکم با خنده منو نکاه کرد و زمزمه کرد: چه راحت پر میشه
و درست لحظه ای که خنده ام گرفت علی برگشت سمتم و چشم تو چشم شدیم
623
#۵۶۹
_ من اینهمه دیروز باتو حرف زدم...
قبل اینکه ادامه جمله رو کامل کنه داداش دستشو که گرفته بود سمتم گرفت و درحالی که آماده بود بپیچونه با آرامش وحشتناکی گفت: سر خواهر من داد نزن
و علی با شجاعت مثال زدنی دستشو کشید گفت: همین که این سر داره از بی عرضگی منه برداشتی شوکر دادی به مامان من؟ تو نمیدونی اون لنگه خودته؟ اصلا از کجا آورده بودی؟ تو نمیدونی حملش جرمه؟
_ عع ازش گرفتن؟
_ نخیر برده گذاشته رو شاهرگ بابا
قبل اینکه من چیزی بگم داداش گفت: اون شوکرارو نسرین برای تو خریده بود؟ هانیه خری؟ میدونی چند ولتن؟
_ به من چه من فقط یه واسطه ساده ام مامان گفت شوکر و پنجه بوکس میخوام منم به عمه گفتم گفت میرم مهاباد میخرم، رفته درجه یکشو آورده اصلا هیچ ربطی به من نداره برید مامانتونو دعوا کنید
_ پنجه بوکس برای چی میخواست؟
_ من چه میدونم
علی بدون اینکه وقتشو برای من تلف کنه زنگ زد به باباش و با احتیاط گفت: بابا مثل اینکه یه چیز دیگه هم هست.... آره... پنجه بوکس... من چه میدونم برید ازش بگیرید نه فک نکنم چیز دیگه ای باشه اگه بود بهتون میگم
و دوباره چرخید سمت من و گفت: دقیقا بگو چیا بهش دادی؟
_ نسکافه از این گولدای دی کف چون که کافئین زیاد شبا اذیتش میکنه با کافی میت که باهم قاطی کن...
_ هانیه
_ بله
_ چیز خطرناک چی بهش دادی؟
_ بستگی داره چیز خطرناک به چی بگین
_ خیلی خوب خیلی خوب غیر خوردنی چیا بهش دادی؟
_ پول بیبر
_ پول بیبرو شیاف میکنی که از دسته خوردنیا خارجش کردی؟
چون بی ادب حرف زدنش اونم در محضر بابا و داداش نشون میداد داره قاطی میکنه غلاف کردم و گفتم: فقط شوکر
_ و پنجه بوکس
_ پنجه بوکس که خطرناک نیس اون اصلا بلد نیس چجوری استفاده کنه؟
_ مگه استفاده داره؟ میکنی تو دستت میزنی دیگه
_ نه از اوناس که مشتتو محکم ببندی از اینجاهاش تیغای تیز... ببخشید
623
#۵۶۸
_ کژوال حرف دهن توئه؟
_ مگه دهن من چشه اصلا این مدل تیپ طبق مد های روز جهانه
تا جواب داداشو که میپرسید چیشد که تصمیم گرفتم به صنعت مد حمله کنمو بدم گوشی علی زنگ خورد و چون صفیه جون اینا داشتن میومدن که هم بیان دیدن بابا و هم یکم بمونن مجبور شدیم جمع و جور کنیم و بعد خرید مایحتاج خونه برگردیم خونمون
به محض رسیدن علی نگاهی به خونه کرد و گفت: تو خریدارو جابجا کن من یه دستمال بکشم
و بعد اینکه گردگیری تموم شد چون هنوز کارم تموم نشده بود گفت: تا اونارو جابجا میکنی یه جارو هم بکشم
و در ادامه تا من اونارو جابجا کنم برنجو دم کرد و با گوشتا و هویجای از قبل پخته فریز شده خورشت درست کرد و با ذوق گفت: چه خوب شد حرف مامانتو گوش دادم الان این خورشت چهل دیقه وقتمو میگرفت
_ چهل دیقه رو میخواین چیکار کنین؟
_ تورو بزنم
_ فَئَئئئئئئئئئندق
بلافاصله فندق که به خوبی حیاطو شسته و نصف سفره های آب زیر زمینیو خشکونده بود اومد تو وگفت: بله؟ آدایی شستم، لباسارم پهن کنم؟
قبل علی گفتم: نه تو خسته میشی
_ نه خسته نمیشم بده
و لباسارو برد و به محض بسته شدن در علی گوشت پشت رونمو گرفت و جوری پیچوند که اعصاب پای چپم بالکل از دسترس خارج شد و برای اینکه نیوفتم دستامو گذاشتم روی میز و نالیدم: آی آی توروقرآن
و چون ول نمیکرد گریه م گرفت و گفتم: من که کار بدی نکردم
_ هانیه مسخره بازی دربیاری مردی دیگه از بابامم نمیترسم هیچ مشکلی با اینکه جلوش لهت کنم ندارم
با اینکه مطمئن بودم بلوفه شل شدم تو بغلش و یکم فوت کرد تو صورتم تا نفس رفته برگرده و بعد اینکه با یکم خشونت صورتمم شست گفتم: حالا دم اومدن خواهراتون این بچه رو اینجوری خسته میکنین بعدم میزین سرکار من باید جواب بدم
_ مشکلی داری با جواب دادن؟
_ نه
_ زرت و پرت کردن درو باز کن بندازشون بیرون
_ نه نه چیزی نمیگن نگران نباشین
و با اینکه نگران بود و فندق هم شور شیربرنجیت رو درآورده بود و همش میبرد و میاورد هیچ کس چیزی نگفت و خیلی بی حاشیه عصر رفتیم عیادت بابا و چون بابا اصلا از اینکه کسی با کله کچل و رنگ نارنجی و شکم آب رفته و جوجه شده ببینتش استقبال نمیکرد خیلی زود هم جمع کردیم ولی کبلایی نذاشت برگردیم و از همونجا برگشتن خونشون و موجبات شادی و رضایت علی رو فراهم کردن
روز بعد بعد از ظهر تازه رسیده بود خونه و داشت منو قانع میکرد که به اندازه کافی از سر و ته ترم زدم و دیگه باید برم دانشگاه که گوشیش زنگ خورد و تا جواب داد با استرس گفت: هانیه؟ هانیه چیکار کرده؟
قبل اینکه کبلایی چیزی بگه سریع خودمو به بابا نزدیک کردم و زمزمه کردم: من هیچ کاری نکردم
623
#۵۶۸
_ کژوال حرف دهن توئه؟
_ مگه دهن من چشه اصلا این مدل تیپ طبق مد های روز جهانه
تا جواب داداشو که میپرسید چیشد که تصمیم گرفتم به صنعت مد حمله کنمو بدم گوشی علی زنگ خورد و چون صفیه جون اینا داشتن میومدن که هم بیان دیدن بابا و هم یکم بمونن مجبور شدیم جمع و جور کنیم و بعد خرید مایحتاج خونه برگردیم خونمون
به محض رسیدن علی نگاهی به خونه کرد و گفت: تو خریدارو جابجا کن من یه دستمال بکشم
و بعد اینکه گردگیری تموم شد چون هنوز کارم تموم نشده بود گفت: تا اونارو جابجا میکنی یه جارو هم بکشم
و در ادامه تا من اونارو جابجا کنم برنجو دم کرد و با گوشتا و هویجای از قبل پخته فریز شده خورشت درست کرد و با ذوق گفت: چه خوب شد حرف مامانتو گوش دادم الان این خورشت چهل دیقه وقتمو میگرفت
_ چهل دیقه رو میخواین چیکار کنین؟
_ تورو بزنم
_ فَئَئئئئئئئئئندق
بلافاصله فندق که به خوبی حیاطو شسته و نصف سفره های آب زیر زمینیو خشکونده بود اومد تو وگفت: بله؟ آدایی شستم، لباسارم پهن کنم؟
قبل علی گفتم: نه تو خسته میشی
_ نه خسته نمیشم بده
و لباسارو برد و به محض بسته شدن در علی گوشت پشت رونمو گرفت و جوری پیچوند که اعصاب پای چپم بالکل از دسترس خارج شد و برای اینکه نیوفتم دستامو گذاشتم روی میز و نالیدم: آی آی توروقرآن
و چون ول نمیکرد گریه م گرفت و گفتم: من که کار بدی نکردم
_ هانیه مسخره بازی دربیاری مردی دیگه از بابامم نمیترسم هیچ مشکلی با اینکه جلوش لهت کنم ندارم
با اینکه مطمئن بودم بلوفه شل شدم تو بغلش و یکم فوت کرد تو صورتم تا نفس رفته برگرده و بعد اینکه با یکم خشونت صورتمم شست گفتم: حالا دم اومدن خواهراتون این بچه رو اینجوری خسته میکنین بعدم میزین سرکار من باید جواب بدم
_ مشکلی داری با جواب دادن؟
_ نه
_ زرت و پرت کردن درو باز کن بندازشون بیرون
_ نه نه چیزی نمیگن نگران نباشین
623
#۵۶۷
روزهای بعد به لطف گیردادن های بی پایان مامان و پشتیبانی داداش هم مثل آدم لباس پوشیدم و هم لیزر رفتم و هم آرایشگاه و بعد دو هفته داداش که باز سرش خلوت شده بود یکم نگام کرد و بعد چند لحظه گوشه چشمهاش به سمت پایین خم شد و گفت: یعنی من اینهمه خرجت کردم تو بازم پاجانِ تراریخته ای
علی بدون حرف با شونه های لرزون خیره شد به داداش که از اعماق وجودش حرص میخورد و داداش ادامه داد: من واقعا نمیفهمم چطور یه زن میتونه اینقدر از دنیای زنانگی دور باشه.... آخه مردونه هم نیستی یه جور حیوونی
_ گربه ام؟
_ الان اون حرکتت که خودتو عین خرس گریزلی میمالی به ستون بخاطر اینه که کمرت میخاره؟
_ آره چطور؟ یعنی خرسم؟
داداش خیلی جدی درحال بررسیم گفت: نه ببین خرسم نیستی چون خرس غذارو میخوره تو میبلعی یه چیزی مثل پلیکان
وخیلی جدی از علی که دیگه خرناس میکشید پرسید: حیوون حد واسط خرس و پلیکان چیه؟
_ هانیه
_ یعنی اینو یه گونه منحصر به خودش بدونیم؟
_ آره چون فقط گریزلی و پلیکان نیست یه دز بالایی از خر، راسو، سنجاب، موش خرمایی و گربه هم توشه
_ موش خرمایی چرا؟
_ ظرف آجیلو قایم کردم رفته کنسولو از زیر سوراخ کرده جعبه رو از زیر سوراخ کرده همه رو خورده
_خر؟
_ به اندازه ۵ تا کولبر زور داره
_ آهان از اون منظر نگاش میکنی؟
_ آره
_ ولی تو احمقم داری تشویقش میکنیا
_ سبک زندگیشو دوس دارم اونقد راحت شنبه یشنبه میپوشه میره بیرون اصلا مهم نیس براش... البته الان خوب شده ها زمان داروسازی اگه میدیدیش قطعا سرت درد میگرفت
من: اون موقع چادری بودم
داداش: هانیه چادر بود شنل هری پاتر که نبود
_ اصلا خیلی هم خوبم تیپم کژواله شما ها از درکش عاجزین
623
#۵۶۶
قبل اینکه براش توضیح بدم که چطور شیشه رو داخل سلولهای مغزم سنتز میکنم نسیم درو با باستنش هول داد و درحالی که دستاش تا گردن پر کیسه های خرید بود و یه طرف چادر رو با لباش گرفته بود که نیوفته وارد شد و بعد اینکه علی شونه تخم مرغ و نایلونهای پر شیر و ماست و روغن و چیپس و پفک و سس و مامان کاهو و کلم و هویج و خیار و ... رو ازش گرفتن مانتوشو تکوند و درجواب نگاه وحشتناک داداش لبخندی زد که در اون لحظه معنا و مفهوم شجاعت بود و داداش که اینو برنمیتابید گفت: رفته بودی چیکار کنی؟
_ ماشینو بگیرم و خریدای خونه رو بکنم
_ اون کیسه ها خرید خونهن؟
_ خودت گفتی برای این الاغ لباس بخر
_ همه اونا برای این الاغه دیگه؟
نسیم که به وضوح مشخص بود چند وقته کتک نخورده بدون اینکه جواب داداشو بده چادرشو که تا کرده بود گذاشت تو کمد و رو به مامان گفت: رفتم هیوا وای نمیدونی برای این دوتا چی خریدم، کاش هانیه رو دوباره شوهر میدادیم یه مراسمی درمیومد اینارو بپوشن
و دوتا لباس شب یشمی خیلی ژیگول رو تحویل محیا و فندق داد و تازه متوجه شد داداش داره از کنترل خارج میشه و گفت: فقط همین خارج از حدود اختیاراتم بود وگرنه بقیه برای هانیهس
_ بیار ببینم
نسیم کیسه هارو گذاشت روی تخت بابا و همون اول یه جعبه سوتین قرمز کشید بیرون و داداش گفت: خیلی خوب باشه بده به خودش
و همراه کیسه هایی که نسیم ادعا میکرد همش ماله منه رفتیم تو اتاق و بعد اینکه چهارتا مانتو و چندتا شلوار و شلوارک و... رو برداشت برای خودش یه تن لباس زیر و لباس خواب و لباس تو خونه لختی پختی رو بهم تحویل داد و درحال نیشگون گرفتن از بازوم گفت: هانیه تورو به جون مهدی مثل آدم لباس بپوش
623
#۵۶۵
چون افتاده بودم رو کناره دست بافت قرمز کلفت و پشتمم رادیات بود مشکلی با اونجا موندن نداشتم و میخواستم چرت بزنم که بوی لیمو ترش تازه نشون داد عده ای درحال سوپ خوردن روی تخت بابان و تا سرمو بردم بالا که شرایطو بسنجم داداش انگشت لیمو ترشیشو گذاشت رو لپم و فشار داد و گفت: برگرد سرجات ولی قبل اینکه گریهم بگیره دلش سوخت و گفت: باشه بیا بیرون
_به شرطی میام که بغلم کنین
و بی توجه به قیافهش خودمو کشیدم بالا و چشمم افتاد به داروهای بابا که رو میز بود و یه شیشه رو برداشتم و گفتم: عع پنتواستاتین
_ عع؟ یجوری میگه عع انگار میدونه چیه
_ چرا نمیدونم مخدر ضد درده
_ پنتواستاتین ضددرده؟ احمق تو سر کلاس فارما خوابیده باشی هم باید بدونی اندیکاسیون این چیه
_ اندیکاسیون چیه؟
_ آنتی بی متابو....
قبل اینکه داداش ادامه بده علی گفت: مهدی
_هوم؟
_ معنی کلمه اندیکاسیونو پرسید
_ وای هانیه بخدا من سرم درد میگیره زندگیم فلج میشه تو چرا اینقد بیسوادی آخه
_ من چیکار کنم فارما فراره
_ باشه فراره من اصلا قبول کردم که یادت نمونده چرا در موردش گه میخوری؟
_ آخه بخدا یادمه مخدر بود من هرچیو با کتک یاد بگیرم یادم نمیره
_ کاش حوصله داشتم تا فردا سر این بهت گیر میدادم، اونی که تو اون مغز پوکت مونده پنتواستاتین نیست با پنتازوسین اشتباه گرفتی
نگاهی به ذوقم بابت به بی ادب حرف زدنش انداخت و رو به علی با حرص سرشو تکون داد و همون لحظه ۴ تا اس ام اس براش اومد و در مقابل چشمهای متعجبم علی گوشیشو با انگشت خودش باز کرد و گفت: باز این سرطان جاده داره خیابونای تبریزو آباد میکنه
_ چیکار کرد؟
_ سرعت غیر مجاز، بی توجهی به هشدار پلیس، سبقت غیر مجاز کمربندم نبسته
داداش تکیه داد به دیوار و درحال بغل کردن دستاش به مامان گفت: داره ماشینو از صافکار اینجوری میاره ها
_ خوب میخواد زود برسه که بهش گیر ندی دیگه
_ منو که دیگه نمیتونی سرکار بذاری، به اسم صافکار رفته سر راه چهارتا عنم خریده مالیده به اون کله ش الان داره مثل کبری یازده میاد... هانیه چته؟
_ وقتی فحش میدین خوشم میاد
_ نمیتونم علایقتو هضم کنم
_ باید از روش عرق نعنا بخورین
_ چجوری بدون خوردن و کشیدن چیز خاصی اینقد رندوم چرت و پرت میگی؟
623
#۵۶۴
و با اینکه میخواستم دوباره اذیتش کنم علی دوبار خیلی ملایم زد به کمرم و گفت: برو بشین برات سوپ بیارم
چون ترسیده بودم رفتم نشستم برام سوپ بیاره که بارلاس پرید رو مهر داداش و همونجا با بایلان درگیر شدن و علی که میخواست کمک کنه هرچه زودتر تراژدی نمازخوندن داداش بدون خونریزی و جراحت جدی ختم به خیر بشه دویید جلو تا جداشون کنه و همونجا که نشسته بغل مهر باهاشون درگیر بود داداش نشست که سجده کنه و علی داد زد: حالا تو چهارتا دعا بیشتر بخون من اینارو بردارم بعد
و داداش درحال لرزیدن از خنده دستشو به نشونه چه دعایی چرخوند و بابا که تو سکوت و با خنده خیلی بیحالی شاهد قضیه بود گفت: مهدی قطع نکنیا این بهترین نمازی بود که میتونستی بخونی
و بعد اینکه نه تنها داداش که حتی ملائکه و خود خداهم نفهمیدن چند رکعت رو تو چه حالتی و با چه ترتیبی به اتمام رسوند به محض اینکه سلام نمازشو داد خم شد و دمپایی مامانو برداشت و بلافاصله پریدم تو اتاقشون و پشت فندق پناه گرفتم
فندق بی توجه به من و داداش به محیا گفت: خیلیا دوس ندارن درس بخونن ولی مجبورن
و چون داشتن درمورد مبحث مورد علاقه داداش صحبت میکردن بیخیال من شد و میخواست با رضایت فندقو نگاه کنه که فندق درحال باز کردن کتاب زبان محیا گفت: بیا کمکت کنم
_ نمیخوام درس بخونم
_ اگه درس نخونی باید بری گلستان پشیمانی
و در برابر پشمهای ریخته داداش و نظر من، محیا درسو به گلستان پشیمانی ترجیح داد و داشتن روی املای square کار میکردن که اومدم بیرون و با دیدن علی در حال نماز، با ذوق خیز برداشتم سمتش ولی تو راه با جلوپایی که داداش گرفت منحرف شدم تو شکم بابا و از اونجایی که مطمئن بودم قراره کتک بخورم بیتوجه به داد زدنای بابا و داداش خودمو قل دادم اون طرف تخت و با اینکه لپ و شکمم بین لبه تخت و دیوار گیر کرده بود با دستم فشارشون دادم و جام که امن شد داداش گفت: بمون همونجا بیای بیرون کشتمت
623
#۵۶۳
_ هشتصد بار بهش گفتم نیفت دنبال آمبولانس
_ زن و شوهر تو کار اسکورت آمبولانس و آتش نشانی هستین دیگه
درحالی که اگه من میگفتم ناراحت میشد با خنده و بریده بریده گف
_وای علی، نسیم یبار کوبید به ماشین زندان
و چون دیگه داشتن تو گوش هم پچ پچ میکردن و بلند بلند میخندیدن بهم برخورد و رفتم تو اتاقمون و روز بعد عصر بعد اینکه همه از سرکار برگشتن و استراحتهاشونم کردن، داشتم زیر سوپو زیاد میکردم که داداش با انگشت پاش به مهری که افتاده بود بغل پایه مبل چندتا شوت کم قوس زد تا هدایت بشه رو محل مناسب و تا دستاشو برد سمت گوشاش بیماری های روحی و روانی بر من غلبه کرد ولی از اونجایی که دلم کتک نمیخواست فکرمو دادم به سوپ و داشتم جلوی سررفتنشو میگرفتم که نماز مغربو تموم کرد و به هر زحمتی بود تحمل کردم و تا نیت کرد و الله اکبر گفت پریدم بیرون و روبروش تکیه دادم به کانتر و تا شروع کردم به جوک گفتن داد زد: الله اکبر
و نسیم بدو بدو اومد بیرون و گفت: هانیه بیا برو اینور
بلافاصله تکیه مو برداشتم و رد شدنم همزمان شد با رکوعش و همزمان با الله اکبر بعدی لگدی زد که بخاطر جاخالی بی نقصم بهم اصابت نکرد و تا خوشحالی کنم نسیم داد زد: علی بیا ببین این چیکار میکنه
و همزمان که هولم میداد و زورش هم نمیرسید گفت: سگش نکن احمق
_ منتظره من بکنم؟
و بلافاصله سرمو کشیدم که مهر نخوره بهم و نسیم بعد اینکه مهرو برگردوند جلوی داداش گفت: همه اینجا شاهدن که خودت داری میکنی
و رفت تو آشپزخونه و داشتم رد شدنامو با رکوعاش هماهنگ میکردم که علی دویید جلو و همونجوری که داشت سعی میکرد منو بکشه اونور و زورش نمیرسید چشمم افتاد به داداش که خیره شده بود به مهر که بتونه جلوی خنده شو بگیره و به علی که داشت از غفلتم سو استفاده میکرد که فن جودو روم بزنه گفتم: من دفاع جودو یاد گرفتم یادتون بدم؟
_چی؟
_ وقتی جودو کار اومد روتون فن بزنه سریع لباستونو دربیارین بشینین رو زمین
و داداش که ترکید خیالم راحت شد که نمازش باطل شد و بدون مقاومت خودمو شل کردم که علی بکشتم کنار و داداش در حالی که پا میشد از اول شروع کنه گفت: صب کن تموم بشه بیام بگم بهت
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
