Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
𝖗𝖔𝖒𝖆𝖓_𝖇𝖉𝖘𝖒
Open in Telegram
تنها کانال رسمی ببری خان(هانیه سابق، با نام سرخ پوستی: صاحب الجدار والزاویة)
Show more623
Subscribers
No data24 hours
-57 days
-1030 days
815
Post views
No data24 hours
No data48 hours
130.82%
Engagement rate
No data
Posts per day
Posts Archive
623
#۵۸۴
نسیم برخلاف بلاهت ذاتیش قدری دوراندیشی به خرج داد و با یکم ملایمت گفت: خوب تو میگی اسم خودش بمونه من نمیخوام اسم این عن رو بچم باشه
_ من بخاطر این عن نمیگم اسم خودش بمونه زندگی این بچه همش درحال تغییره، عوض کردن اسمش بهش استرس میده
قبل نسیم بابا گفت: اصلا از خودش بپرسین
_ از خودش پرسیدم
نسیم: اه شانس منه دیگه
علی درحال کشیدن مسح پاهاش گفت: من که علیم،اینو محمد صدا کنین اسم منم نشه
و بعد خشک کردن دستاش جوری که داداش نبینه حلقه نسیمو انداخت تو بغلش و نسیم که جونشو مدیون بزرگواری علی شده بود گفت: باشه اینم امتحان منه دیگه
مامان که تمام مدت بخاطر شوک خبرهای مختلف ساکت بود نگاهی به علی که شروع کرده بود کرد و رو به من گفت: این مهرش کو؟
_ تو دستشه که من برندارم
_ هانیه بفهمم اینم عین خودت... تو اصلا چرا نماز نمیخونی؟
_ باید غسل کنم
_ غسل چی؟
_ غسل التماسی
_ اون دیگه چیه؟
_ به غسلی که بعد التماس برای سسک بر انسان واجب میشه...
وسط حرفم علی صدایی مثل مخلوط سرفه و خنده درآورد و داداش رفت به بچه ها سربزنه و مامان گفت: تو هم عین عمه هات جلو بابا و داداشت هرچی دلت میخواد میگیا....پس پاشو میزو بچین
به محض چیدن میز بچه ها هم اومدن و ممل اول یکم غریبی کرد ولی چون متوجه شد اگه نجنبه چیزی بهش نمیرسه از خودش پذیرایی کرد و بعد نهار چرب و چیلی هرکی از سنگینی و خوشحالی یه ور افتاده بود و داشتم تو بغل بابا چرت میزدم که علی تکونم داد و گفت: هانیه یه لحظه بیا
به سختی خودمو کشیدم بیرون و رفتم تو اتاق که گفت: یه سر بریم خونه مامان اینا؟ خیلی وقته فندقو ندیدن
_ باشه بریم
_ بابات نمیذاره آخه
_ به داداش بگین بگه
_ نمیگه
_چرا؟
_ مثل تو مریضه
_ به خود فندق بگین بگه
و بعد اینکه فندق به سختی تونست بابارو راضی کنه راه افتادیم و چون دیر بود بی سر و صدا خوابیدیم و نزدیک صبح تو خواب عمیق بودم که صفیه جون شونمو گرفت و تکون داد و گفت: هانیه پاشو زود پاشو بچهها دارن میان سوپرایزت کنن
و هرچقد گفتم من از سوپرایز بدم میاد هی گفت: پاشو سوپرایز شو،زود باش باید سوپرایز بشی
و ساعت ۷ صبح با سر و صورت نشسته و قیافه خوابالو نشوندنم جلوی بخاری و شمع کیکمو فوت کردم و بعد خوردن کیک برای صبحونه تا صفیه جون و کبلایی رفتن سبزی و ... بخرن رفتم دشوری و تو عوالم خودم بودم که علی درو باز کرد و بی توجه به من که با باستن خورده بودم زمین داد زد: چقد اکلیل سرنج داری؟
_ چقد لازم دارین؟... نه... چیز... ندارم
623
Repost from JOZVE
https://www.karzar.net/174669
برای تعویق زمان کنکور ارشدودکتری،لطفا این کارزار رو امضا کنید.
623
#۵۸۳
و بعد چند ثانیه که هیچ صدایی نیومد یکم در کشویی کمدو کشیدم تا اوضاع رو بسنجم و قبل اینکه بفهمم چیشد جفت انگشتاشو فرو کرد تو چشمام و درحالی که هارهار بهم میخندید گفت: بیا برو چایی درست کن بجنب
_👉👈
_چیه؟
_ نمیشه شماهم بیاین؟
_ خری؟
_ میترسم مامان بچه جنه بیاد
_ مگه اینجا هزار و یک شبه؟
_ وای کاش بود... نه کاش نارنیا بود یا دنیای ارباب حلقه ها کاش من...
_ چند درصد ممکنه مامان بچه جن بخورتت؟
_ ده درصد
_ اگه نری من صد در صد اینو میکنم تو حلقت
تمیز کردن خونه و کشف و ضبط اقلام غیر مجاز دپو شده توسط من و فندق تا آخر هفته طول کشید و وقتی خونه در حد خونه پاجان وقتی مامان جون زنده بود تمیز شد و بوی آب از همه جا به مشام رسید برگشتیم خونه بابا اینا و داشتم با بابا که نسبتا خوش اخلاق بود شوخی چرک میکردم که در کوبیده شد به دیوار و داداش با دستهای پر غذا و باقلوا اومد توو و گفت: دوتا خبررخوب دارم اول بزرگه رو بگم یا کوچیکه؟
چون مخاطبش بابا بود، همه منتظر موندیم و بابا گفت: کوچیکه
_ جواب آزمایش و پت اسکنتو گرفتم تموم شد، تموم شد دیگه، دیگه خوبی
و محکم کله بابا رو بغل کرد و بعد اینکه با پلک زدن موفق شدن اشکاشونو قورت بدن مامان گفت: خبر خوب بزرگتر چیه که این خبرت کوچیک بود؟
_ نسیم بیارش
نسیم درحالی که یه توده کوچولو زیر چادرش قلمبه شده بود اومد توو و بعد چند ثانیه که موفق شد راضیش کنه کله شو بیاره بیرون چشمم افتاد به یه پسر بچه فرفری و بعد اینکه موفق شدن از چنگ و دهن من بگیرنش داداش بدون اینکه اصلا بهش دست بزنه بابارو نشونش داد و گفت: این رضاس بابای من، اینم زهراس مامانم، این وحشی هم خواهرمه، علی شوهرشه دوستمم هست اونم فندق دخترشونه
ممل چون بسیار اجتماعی و باهوش بود فقط با من و مامان و فندق دست داد و احوال پرسی کرد و تا فندق که مهر مادرانش سر رفته بود ببرتش تو اتاق و گربه هارو نشونش بده بابا گفت: چطور پسر دادن؟
داداش خیلی سرسری توضیح داد و درحالی که دل همه خون شده بود مامان گفت: اسمش چیه؟
قبل داداش نسیم از بین دندوناش گفت: محمدعلی، ولی عوضش میکنیم
_ چی میذارین؟
_فعلا پیدا نکردیم ولی من میذارم
داداش یکم با ابروهای بالا رفته و قیافه ای که تصویر جمله" چه غلطا" بود گفتم: اسم محیارم تو گذاشتی
_اونو هانیه گذاشت پای توئه
_ چی پای منه؟من رفتم برینم به این( با دستش علیو نشون داد) برگشتم زارت گفتی بچه دختره محیا تکون بخور یعنی حتی صریح هم نگفتی ضمنی گفتی
_ همینه که هست من میذارم
_بذار... تو بذار
623
#۵۸۲
یکم چپ چپ نگام کرد و چون بغض کرده بودم شروع کرد به شستن ماکارونیو گفت: جن اینجا چیکار میکنه؟
_ شما خودتون وقتی از بیرون میایم به کی سلام میکنین؟
_ بالاخره هم خونه ایم
یکم با لذت به درجا زدنم نگا کرد و گفت: باشه هانیه گیرم جن داریم جن اینجا چیکار میکنه؟
_ بچس نمیفهمه که
_ الان فرض بگیریم تو بچه جنی
_ خوب؟
_ نشستی تو سینک خدا میدونه برای چی
_ مثلا دارم پی پی میکنم
_ توو سینک من؟
_ بابا فرض کردیم من بچه جنم اون وقت پیپیمم از آتیشه
_ خفه شو گوش کن، نشستی تو سینک داری یه غلطی میکنی، میبینی یه اسکول با قابلمه درحال جوش میاد چیکار میکنی؟
_ نگاش میکنم
_ بعد میبینی یهآبکش گذاشت رو سرت داره قابلمه رو خالی میکنه پا میشی یا نه؟
_ نه منتظر میمونم بسم الله بگه
_ پس حقته بسوزی
_ الان به نظرتون مامانش میاد منو میخوره؟
بدون اینکه جوابمو بده سیبزمینیارو چید کف قابلمه و بعد ریختن مواد، گذاشتش تا دم بکشه و چون کاریم نداشت ادویه هارو ریختم تو ظرفاشون که دیگه خشک شده بودن و تا من مرتب کردن کابینت قابلمه ها و ظرفای مهمونی و کشوهای لیوانا رو تموم کنم علی و جفری فرش آشپزخونه و اتاق فندقو شستن و پهن کردن تو بالکن که یخ بزنه و بعد اینکه جفری تو چشم بهم زدنی حیاط و دیوارای حیاط و شیشه هارو شست نهار خوردیم و جفری که رفتم علی رفت تو اتاق من و فندق و چون اوضاع اون اتاق بحرانی بود دوییدم دنبالش و داشتم کتابخونه رو نامرتب تر میکردم که در کمد فندقو باز کرد و من متوجه شدم در واقع چیزی که من بهش میگم جاساز درواقع گوزه
فندق مقادیر زیادی ورقه دیکته ۰ و ۱۰و برگه امتحان های نیاز به تلاش رو توو جیب حوله قایم کرده بود و تو جعبه جارو برقی پر بود از شیشه های کاکائو که معلوم نبود کی بدون من لمبونده و علی درحال ریختن پاکتهای نصفه چیپس و پفک و سس و... با خنده گفت: اینارو از تو قایم کرده ها
و چرخید سمتم و گفت: چیه چرا بغض کردی؟
_ نه من بغض نکردم... جارو بکشم؟
_ بیا اینجا ببینم چرا ناراحتی؟
_ نه خوبم
_ عع هانیه؟ چیشد
_ شما دلتون میخواد مامان جنه منو بخوره نه؟
علی بدون نگاه کردن قوطی خالی اکلیل سرنجو پرت کرد تو نایلون و کلهمو چسبوند به سینهش و گفتم: من همش شمارو خسته میکنم اگه من نبودم کارای این خونه تو نصف روز جمع میشد من اونقد همه جارو بهم زدم... من خیلی به درد نخورم...یعنی هر زنی به هیچ دردیم نخوره به درد چیز کردن دیگه میخوره من به درد اونم نمیخورم
_ دیگه داری چرت و پرت میگیا
_ اگه میخوردم میکردین دیگه
_ هانیه سیستم ما با شما فرق میکنه، ما اگه طرفمون چیز کردنی نباشه اصلا امکاناتمون مهیا نمیشه
_ تو نصف جمله میشد حرفتونو جمع کرد
_ جرعت داری بگو جرت بدم
_ نه اوکیه فهمیدم دیگه ولی درکل شما با ازدواج با من باخت دادین
_ گر خون دلم خوری ز دستت ندهم
زیرا که به خون دل به دست آمدهای
ولی قبل اینکه لبخند شیرین من به بوس ختم بشه عین وحشیا تیو کرد زیر تخت و زارت کشید بیرون و قبل اینکه دستهش رو سرم فرود بیاد رفتم تو کمد و درو بستم
623
#۵۸۱
روز بعد با سر و صدای کوبیده شدن در و پنجره و کابینتها بیدار شدم و از ترس اینکه باز غریبه بشه یاد دوران کنکورم بیوفتم تختو مرتب کردم و میخواستم از کمدا شروع کنم ولی فک کردم بهتره یه دوری توو خونه بزنم که بفهمه بیدارم و درحال بستن موهام رفتم تو حال که نگاهی بهم کرد و گفت: بیا اینجا
_ سلام
_ بیا ببین بیشعوریاتو... نگا کن
شیشه ادویه سیبزمینی سرخ کرده رو گرفت جلوم و گفت: جای انگشتاتو میبینی؟ صدبار بهت گفتم وقتی یه کار میکنی ده تا کار دیگه برای من درست نکن
با اینکه چیزی رو شیشه نمیدیدم گفتم: ببخشید
و بعد اینکه ادویه رو خالی کرد روی دستمال کاغذی پهن شده بغل بقیه ادویه ها شیشه رو فرو کرد تو وایتکس و با صدای قرچ قرچی شست و آب کشید و برگردوند روی حوله و بعد دستمال کشیدن سینک رفت سر گاز و در کمال تعجب پیچای صفحه رو باز کرد، گازو کند، گذاشت روی میز و جوری به تمام سوراخ سنبه هاش با اسکاچ کفی تجاوز کرد که دلم براش سوخت و گفتم: من چیکار کنم؟
_ هیچی
_ شیشه هارو پاک کنم؟
_ نه
_ چرا خوب شما سردتون میشه من پاکشون کنم دیگه
_ نمیخوام تف مالی میکنی
_ نمیکنم به خدا محکم پاک میکنم... خوب یه کاری بهم بگین... چایی بدم؟
_ نهار درست کن جفری هم داره میاد
_ چی درست کنم؟
_ یه چیزی که زود جمع بشه، ماکارونی
بدون نق و نوق نشستم بالاسر گاز تک شعله گوشه آشپزخونه
اینو برای مواقعی که مهمون داشتیم و گاز رومیزی زورش به جوشوندن برنج نمیرسید خریده بود و با اینکه مجبور بودم همه مراحلو به نوبت ببرم جلو، چون میشد زیرشو تا ناموس زیاد کرد در عرض یه ربع مایه ماکارونیو آماده کردم و بعد جوشوندن ماکارونیا با احتیاط برش داشتم و رفتم سر سینک و چون هنوز داشت قل میزد حواسم پرت شد و تا ریختمش تو آبکش جیغ بلندی زدم که باعث شد از رو نردبون بپره پایین و دویید جلو و گفت: چیشد کجات سوخت؟
_ بسم الله نگفتم بچه جن سوخت
623
#۵۸۰
یکم خیره به رختخوابا که ریخته بودن جلوش موند و بلافاصله جوری دویید دنبالم که کمثل کانگرو و با ۴ تا پرش خودمو رسوندم به حیاط و داشتم همونجوری کون لخت میدوییدم تو حیاط که کمربندشو کشید و درحال پیچیدنش دور دستش از بین دندوناش گفت: بیا برو گمشو توو
_ غلط کردم گفتم جمع کنم خونه مرتب بشه بعد مرتب جمع میکنم یادم رفت
_ بیا برو گمشو تو
_ توروخدا نه
_ بیا برو تو بار آخره با زبون میگم
_ قول بدین نزنین
_ نمیزنم بیا برو
_ پس چرا اونو تو دستتون نگه داشتین؟ نه نه میام توروخدا نزنیین گناه دارم
_ بیا... برو... گمشووووو
یه جوری وایستاده بود که مجبور بودم از جلوش رد بشم و میتونست یه مسافت کوتاه ولی خطرناکی رو بین خودش و نرده گیرم بندازه و تونلهای وحشت بعثیا رو تداعی کنه برای همین دستامو گرفتم به نرده های ایوون که از اونجا برم ولی ظاهرا مخالف بود و سه چهارتا که کمربند به کمرم خورد همونجوری که اومده بودم برگشتم تو و میخواستم یه جا قایم بشم که وایستاد جلوم و گفت: عین بچه آدم هرچی جاساز هرچی خرابکاری داری همین الان میگی
_ مگه خرم؟
_ معلومه که خری؟ زود باش
_ نه من هیچی ندارم هیچ خرابکاری هم نیس هرچی بود شما همون موقع پیدا کردین زدین
_ پس از این لحظه هرچی پیدا کنم هم بابت اون میزنم هم بایت دروغ گفتن هم بابت این بلبل زبونیت
_ نه نه میگم
_ خیلی خوب بگو
_ آخه یادم نمیاد که... نمیشه یکم فک کنم؟
بی توجه به من در کابینت ماکارونیارو باز کرد و رفت رو پنجه هاش که بالاترین طبقه رو ببینه و درحال بررسی ترقه ها گفت: پس هیچی نداری
_ اونا مال پارسالن نم کشیدن از کار افتادن
_ عجب
_ خوب شد پیداشون کردین معلوم نیس قرار بود چند سال بمونن اونجا
_ من هر دوماه یبار اینجارو تمیز میکنم
_عع؟ قسمتو بیین ندیده بودینشون اینهمه وقت
با لبخندی همه کابینتارو بررسی کرد و چون هیچی پیدا نکرد رفت سراغ اتاق مشترک من و فندق و تا پاسی از شب، در هر کمد و کشویی رو باز کرد یه دور دویید دنبالم و بعد اینکه همه چیزایی که پیدا و ضبط کرده بودو ریخت تو جعبه و میخواست چیزی بگه که گفتم: ببخشید
_ اصلا هیچ کاری باهات ندارم آخر هفته بعد میبرمت باغ خاکت میکنم میام
623
#۵۷۹
در جواب سوالم میتونست فقط بگه نه ولی اونقد رو باسنم که هنوز منقش به نقوش شیلنگ بود ترکه زد که دیگه حسش نمیکردم و بازومو گرفت و نگهم داشت جلوی آینه و گفت: ببین وضعتو، ببین تو چه وضعی باز از رو نمیری؟ نگا کن چی میبینی؟
یکم باسنمو نگاه کردم و چون واقعا جاش بود گفتم: یه باسن همرنگ به کیرِ موشِ مُرده همدوش به مُردۀ فسرده
_ هانیه من دیگه خسته شدم،دیگه این دستم از این یکی بزرگتر شده انقد تورو زدم و آدم نشدی چیکارت کنم هان؟
_ همین جوریمو دوس داشته باشین
_ آخه بچه گربه خر... باشه پلشت احمق بیا بغلم خرابکار بیشعور
و بعد اینکه به جراحاتم رسیدگی کرد میخواست با خوندن لالایی ناجوانمردانه بخوابونتم که سریع چشمامو باز کردم و گفتم: من الان از همه جام داره آب میچکه
_ چندش ابله
_ چیز میخوام
_ الان چجوری میشه چیز کرد نه میتونی رو کمرت بخوابی نه میتونی برخورد چیزی به باسنتو تحمل کنی
_ وای خیلی بدین
_ حقته بمون همینجوری
_ زیرم بالشت میذارم... میخواااااام میخوااااااااااااام... باشه اونجوری خطرناک نگا نکنین وای من چیکار کنم دلم میخواد من یه زن جوان و با نشاطم...
و چون مقاومت نمیکرد مظلوم شدم و اونقد نق زدم که گفت: باشه
و هم زمان در کمد رختخوابارو باز کرد و کل رختخوابا که به روش پارتیزانی فشرده کرده بودم توی کمد ریختن رو سرش
623
#۵۷۸
چون داشتم گریه میکردم و میدید که نمیتونم شعر مناسب پیدا کنم گفت: یه دونه هم من بخونم؟ از همین مولانا، بعد تو معنیش کن
_ شما صاحب اختیارین
_ زاهد بودم، ترانهگویم کردی
سرفتنۀ بزم و بادهجویم کردی
سجادهنشینِ باوقاري بودم؛
بازیچۀ کودکانِ کویم کردی.
_خوب کردم
_ از اول میزنمتا... بازیچه کودکان کویم کردی یعنی چی؟
_ بچه ها به دیوونه ها سنگ میزدن
_ چرا؟
_ بچه بودن دیگه عقلشون نمیکشید، بچه که گناه نداره
_ بیا اون دماغتو پاک... با بازوت نه میکروب کثافت... خوب بخون
_ وای توروخدا
_ هانیه اونقد ازت شعر میکشم که شعردونت پاره بشه دیگه موقع عصبانیت من بلبل نشی... بخون
_ نمیتونم نمیاد
_ نمیتونی؟ اگه نمیتونی بریم زیرزمین
_ گرچه میگفت که زارَت بِکُشم میدیدم
که نهانش نظری با منِ دلسوخته بود
_ اصلا عالی... بخون... گریه نکن اینقد مشطح شو دیگه مشطح شدن دوس داشتی که... بیا اشکاتو پاک کن حالا بخون
_ دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
الله الله، که تلف کرد و که اندوخته بود؟
_ رفتیم تو حافظ؟
_ دوس ندارین؟
_من کلا شعر دوس دارم بخون
_ قم بدکی نیست از برای محصـل
سنگک نرم و کباب اگــر بگــذارد
حوزه علمیه دایر است ولیـــکن
خان فرنــگی مآب اگــر بگــذارد
هیکل بعضی شیوخ قدس مآب است
عینک با آب و تاب اگــــر بگذارد
ساعت ده موقــع مطالعـــه ماست
پینکی و چرت و خواب اگــر بگذارد
یکم بی حس نگام کرد و گفت: شاعرش؟
_ حضرت امام
_ بیا جلو خم شو
_ خودتون گفتین شعر دوس دارین
صندلی رو با پاش کشید جلو و مجبورم کرد جوری خم بشم روش که بدنم روی نشیمنش باشه، کلهم از پشتیش بزنه بيرون و باسنم هم خم جلوش باشه که بتونه بزنه و جوری ترکه رو کوبید رو قبلیا که واقعا آزوم تر زده بود که نفسم قطع شد و گفت: خیلی خوب بخون
_ آقا توروخدا من اصلا دیگه شعر نمیخونم دیگه هیچ وقت نمیخونم
_ امشبو مجبوری بخونی
_ چندتا بخونم بعدش تمومه؟
_ هرچند تا من دلم بخواد.... هانیه زوزه الکی نکش
_ آخه چرا این کارو میکنین؟
_ سادیسم دارم
_ این دیگه سادیسم نیس لاجوردیایسمه( لاجوردی از شکنجه گرای خدوم و مادرقحبه اوایل انقلاب)
یکم هارهار به حالم خندید و عین جبار سینکی که از رقصیدن شعله لذت میبرد با لبخند گفت: باشه یه چندتا دیگه بخون بریم بخوابیم
_ همینجوری میخوابیم؟ چیز نمیکنیم؟
623
#۵۷۷
لبخندی از روی لذت زد و درحالی که حظ میکرد گفتم: خوب گفتم؟ حالا میبخشین؟
_ عالی گفتی برا همین بهت فرصت میدم قشنگ بشطحی... بخون
_ نه توروخدا... توروخدا نزنین باباییی آیییی
_ بخون هانیه بخون
_ بابایی غلط کردم دردم میاد دارم میمیرم
_ این دردو خودت برا خودت جور کردی اگه عقل داشتی الان افترکرتم گرفته بودی خوابیده بودی... بخون
_
چو اسماعیل پیش او بنوشم زخم نیش او
خلیلم را خریدارم چه گر قصد ستم دارد
طبیبی چون دهد تلخش بنوشد تلخ او را خوش
طبیبان را نمیشاید که عاقل متهم دارد
(ترجمه شعر:
بیت اول: اسماعیل وقتی ابراهیم بهش گفت باید سرتو ببرم با رضایت کامل همراهش رفت، تو این بیت به این داستان اشاره میکنه و میگه زخم نیش معشوق رو( ترجمه احتمالی: نیش زبون) عین اسماعیل با رضایت به جون میخرم/ خلیلم را خریدارم ایهام تناسب داره: خلیل لقب ابراهیم و خلیل به معنی دوست، یعنی هرچند که معشوقم قصدش اذیت کردن منه ولی من پایهم
بیت دوم: اینکه طبیب به یه نفر داروی تلخ بده و اون فرد اون داروی تلخو بخوره عاقلانهس و طبیبا نباید اون آدمو سرزنش کنن که چرا چیز تلخ خوردی، منم اگه درد عشق و معشوق میکشم انگار دارم داروی تلخ میخورم)
و بعد گفتن وزن و بحرش سری تکون داد و گفت: عالی
و تا ترکه رو برد بالا،گرفتمش و گفت: ول کن... ول نکنی بدتر میزنما... هانیه!
_ در فروبند و بدِه باده که آن وقت رسید
زردرویانِ تو را، که میِ احمر گیرند
به یکي دست، میِ خالصِ ایمان نوشند
به یکي دستِ دگر پرچمِ کافر گیرند
_ بیت آخر غلطه
_ نه درسته
_ معنی نمیده آخه یعنی چی با یه دست ایمان دارن با دست دیگه پرچم کفر بلند میکنن؟
_ داستان داره
_ بگو
_ قول بدین نزنین بگم
_ باشه قول میدم
_ قول دادینا
_ قول دادم دیگه
_ چشماتون یه جوریه که انگار قراره از توش بامبول دربیارین
لبخند خیلی زشتی زد و گفتم: امان نامه بنویسین بگم
و بعد اینکه با خنده رو کاغذ نوشت و امضا کرد که بعدش نزنه گفت: بگو
_ زمان مولانا مصادف با حمله مغولا بود و خیلی از کسایی که مولانا میشناختو مثل عطار کشتن، این شعرو برای نجم کبری گفته که وقتی مغولا رسیدن باهاشون جنگید و وقتی کشته شد پرچم مغولارو گرفته بود،هرکاری کردن پرچم از دستش ول نشد پرچمو شکوندن بعد خاکش کردن اونو میگه
_ وااای واااای چه جالب... خوب بیا جلو
_ وای شما قول دادین
_ خدعه کردم، کل دیوان شمسم مشطح کنی تا صب قراره شعر بخونی کتک بخوری
_ شما امان نامه نوشتین
_ اونو موریانه ها خوردن بخون
_ بابایی
یکم لپای آویزون و تن آش و لاشمو نگاه کرد و با مریضی گفت: ببین تقصیر من که نیست هرچقد جلوتر میریم داری شعرای قوی تری میخونی، منم شعر دوس دارم بخون... قبلشم یکم خم شو که بتونم بزنم به باسنت
_ آخه اونجا برای جاسازام بود
_ جاسازاتو میکنم تو ....بخون
623
#۵۷۶
_ گمشو تو اتاق
_ الان اونجوری داد میزنین یه چیز دیگه میوفته رو سرتون میزنین منو خونین و مالین میکنین
_ هانیه... گمشو... تو ....اتاقققققق .... شعر بخونی میکشمت احمق دیوانه
_ زیادی معقول بودن انعکاسی از فقر روانیست
«دیوانگی» ، بخش مهمی از سرزندگی است.دونالد وینیکات
_ دونالد وینیکات دیگه آره؟
چون قیافهش نشون میداد دشوری اصلا جای گوزیدن نیست دوییدم تو اتاق و داشتم از استرس ناخونمو میجوییدم که بعد چند دیقه با ترکه بلند آلبالو اومد تو اتاق و قبل اینکه چیزی بگم یه نگاه صدا خفه کن بهم انداخت و همزمان به بایلان گفت: بایلان بیا برو بیرون
بایلان مثل گوسفندی که جلوی قربونی شدن اسماعیلو گرفته بود پیچید به پاش و میخواست بخوابه رو کمرش که با پاش یه هل خفیف داد و گفت: بیا برو بیرون بدو کار دارم
و متاسفانه بایلان خیلی زبون فهم تر از من بود و تا رفت بیرون درو کیپ کرد و آستین چپ پیرهنش رو هم تا زد و بعد کشیدن صندلی نشست روش و گفت: بیا اینجا
_ من یه چیزی بگم
_ الان قراره خیلی چیزا بگی بیا جلو
چون خیلی خیلی ترسناک شده بود رفتم جلوش و دقیقا تو جایی که نشون داده بود وایستادم و بعد اینکه خودش لباسامو درآورد تکیه داد و درحالی که پاشو مینداخت رو اون یکی گفت: خوب... شعر بخون
_ چی؟
بلافاصله ترکه نشست رو استخون زیر پهلوم و تا نفس بگیرم دومی خورد پایین تر و چون مشخص بود تا نخونم قراره هی بزنه اولین بیتی که به ذهنم رسیدو خوندم:
خطا زلفت کند، آخر دلم را در گنه آری
جنایت خود کنی و آنگاه جرم از ماست پنداری
_ یکم نفس بکش... حالا یکی دیگه بخون
و مثل قبلی شروع کرد به زدن و درحالی که عین پاپ کورنبالا و پایین میپریدم جیغ زدم: بابایی توروخدا
_ مگه دوس نداری شعر بخونی؟ بخون... تا صب قراره شعر بخونی
و چون درد مشاعرمو از کار انداخته بود گفتم:
این مرتبهٔ مقربانِ درِ تست
آیا به چه خدمت این چنینم کردی
_ خوبه قشنگ با وجود درد تمرکز داری... یه ۳۰ ثانیه استراحت کن بریم بعدی
_ نه نه
_ آهان راستی یادم افتاد هزج مسدس محذوف چیه،حالا که انقد مسلطی هر شعری خوندی باید وزنشم بگی،غلط بگی کتکه
_ درست بگم چی؟
_ میریم شعر بعدی... بخون
_ هیچی تو ذهنم...آی آی
_ بخون
_ محتاج قِصه نیست گَرَت قصدِ خون ماست
چون رَخت از آن توست، به یغما چه حاجت است
_ قشنگ داری مرتبط با موضوع انتخاب میکنی آفرین
_ چون شعر خوندنای من از بی ادبی نیستن شطحیاتن
_شطحیات چیه؟
_ اگه غلط بگم کتکه؟
_ نمیدونم چیه بگو ولی بعد میرم نگا میکنم غلط باشه پوستت کندهس
_ اگه خوب بگم نمیزنین؟
_ حالا تو بگو من ببینم چیکار میکنم
_ تو عربی شطح یعنی آبی که اضافه باشه، مثلا تو گلدون آب بریزیم اونی که ازش میزنه بیرون شطحه
_ خوب؟
_ تو عرفان به اون حرفایی که عارف وقتی حالش دست خودش نیس میگه میگن شطحیات فک کنم بایزید بسطامی خیلی داره مولانا هم داره
_ تو عارفی؟
_ نه ولی عاشق که هستم
623
#۵۷۵
_ تکیه بده به ستون
سریع تکیه دادم و تا اولین ضربه نشست روی رونم جیغ زدم: هزجِ مسدسِ محذوف، هزجِ مسدس محذووووف
_چی؟
_ هزجِ مسدسِ محذوف
_ احیانا سیف وردته؟
_ بله
_ یبارم بگو
_ هزجِ مسدسِ محذوف
یکم چشماشو تنگ کرد و درحال خاروندن کف سرش گفت: چه عجیب من حس میکنم این عبارت معنی داره
و چون عمرم به دنیا بود هنوز دستشو از کف سرش نکشیده بود که یکی از کریستالای قلمبه لوستر ( که قبل پروسه داشتم سعی میکردم پاکش کنم) کنده شد و تاپ افتاد رو سرش و از شدت ضربه یکم سر جاش رفت پایین تر و با چشمایی که عصبانیت ازشون میزد بیرون داد زد: هانیه اون لحظه ای که مهدی بهم زنگ زد گفت کلاس زیست بذار
_ خدا لعنتتون میکَ...نمیکرد... به من چه اون قضا و بلاس
_ این قضا بلاس؟ تو نیومدی اینو انگولک کنی؟
_ من داشتم کمک میکردم
وسط صحبتمون و احتمالا بخاطر موج صوتی که داد زدناش ایجاد کرده بود دومی هم افتاد و چون دیگه دستش رو سرش نبود صاف خورد کف سرش و چون اصلا تحمل درد نداشت خیز برداشت سمتم و میخواستم در جهت غریزه بقا فرار کنم که بخاطر شلوارم که هنوز رو زانوهام بود با کله رفتم رو پارکت و با اینکه حس کردم دماغم ترکیده داشتم سعی میکردم فرار کنم که با خنده گفت: خون دماغ شدی؟
و تا خواست بیاد سمتم دوباره پاشدم و داشتم کوبیده میشدم به دیوار که گفت: نترس کاریت ندارم.... بیا اینجا کاریت ندارم
_ گفت: اگر تسلیم باشی، در امان هستی! ولی-
مطمئن هستم به محض دستگیری، میکشد!
هیچ پیمان و حقوقی نیست نزدش محترم!؛
حتم دارم اینکه ما را در اسیری میکشد!
_ هانیه یه قطره خون بچکه رو هرجایی خونت حلاله وایسا همونجا.. شعر بخونی مردی
_ من بترسم شعرم میاد
_ شعرت گه میخوره
و دستشو گرفت زیر دماغم و کشید سمت دسشویی و بعد شستن دماغم یه دسمال کاغذیو آبلیمو زد و لوله کرد و کرد تو دماغم و گفت: گمشو تو اتاقت بیام
_ سرتون درد گرفت؟
_ میام میگم بهت
_ با زبون یا با کتک؟
623
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم
میخورد خون دلم مردمک دیده سزاست
که چرا دل به جگر گوشه مردم دادم...
فال من
623
#۵۷۴
_ خم شو... دق نده سر هرچیزی
_ ببخشید دیگه دختر خوبی میشم
_ خم شو شلوارتو بکش پایین زود هانیه شوخی ندارم باهات خودم زورت کنم بد میبینیا
با چشمای اشکی کاری که گفته بودو کردم که گفت: نه بیشتر بکش پایین
_چشم چرا؟
_ میخوام بزنم اینجا
اونجارو با مگس کش نشون داد و با وحشت گفتم: وای چرا رونم؟ میمیرم بابایی
_ هیچیت نمیشه سگ جون خر، باسنت هم هنوز کبوده هم میخوام بمونه برای جاسازات
_ نه من پاک پاکم
_ اره میدونم... این دروغ گفتناتم لحاظ میکنم
_ نه نه نزنین یه چیزی بگم؟
_ بگو
_ از پیامبر روایت داریم که مبغوضترین بنده در نزد خدا کسی است که -برای زدن – پشت مسلمانی را به ناحق لخت کند.
یکم دستاشو زد به کمرش و نفس عمیقی کشید و گفت: تو مسلمونی؟
_ اونجاش که مهم نیس
_ من تا فردا هم با تو سر و کله بزنم از رو نمیری برو بالاتر ببینم
و چون با مگس کش زد زیر باسنم سریع پریدم بالاتر که چون پاهام از زمین فاصله داشت دیگه نمیتونستم تکون بخورم ولی همزمان دستشو گذاشت رو کمرم و زانوشو تکیه داد به سرم و صدای هوووف پایین اومدن دسته پلاستیکی رو که شنیدم درست زیر باسنم آتیش گرفت و تا جیغ بزنم دومی خورد درست زیر قبلی و همینجوری که میرفت پایین تر لابلای عر زدنام گفت: دختره... احمق... زبون.... دراز... پررو... یه غلطی کردی... جای عذرخواهی... جای پشیمون شدن.... وایستادی.... با من.... یکه به دو میکنی؟
و تا دست نگه داشت تازه تونستم بین جیغها و هق هقهام نفس بگیرم و گفتم: توروخدا دیگه نه دیگه نمیکنم قول میدم
نوک دسته رو آروم کشید وسط رونم و گفت: حالا برا من روایت میخونی آره؟
_ نه من گه خوردم
_ پاشو
با امید واهی اینکه تموم شد سریع بلند شدم و قبل اینکه چیزی بگه دستامو که رفته بود عقب برگردوندم و گفت: خوبه تکیه بده به ستون
_ چرا؟
_مگه نگفتی مبغوضترین بنده در نزد خدا کسی است که -برای زدن – پشت مسلمانی را به ناحق لخت کند؟
_ من نگفتم پیامبر گفت
_ خوب تو نقل کردی یا نه؟
_ غلط کردم
_ کردی یا نه؟
_ بله
_ در مورد جلو چیزی گفته شده؟
_ آنجلینا؟
623
#۵۷۳
و چون هیچ جوره حاضر نبودم دنبالش برم ولم کرد و رفت سر کمد و بعد از عوض کردن چوب رختیا برگشت سمتم و با دیدن جدیده گفتم: اون گیره ها برای سشن نیس
_ گمشو بیرون
_ نه گیره نه
_ برو بیرون هانیه عصبانیم نکن
_ آخه ترسناکین... باشه حرف گوش میدم فقط گیره نه اونارو قبل اینکه بزنین من سیف وردو گفتم
یکم با چشمهایی که آتیش ازشون بیرون میزد نگام کرد و چون مشخص بود قراره اعصابشو بیشتر خط خطی کنم
چوب رختیو پرت کرد رو تخت و درحال زمزمه" قودوغ حسرتی چکن( ای کسی که حسرت کره خر میکشی خاک بر سرت)" از کمدبغل تخت یه مگس کش برداشت و گفت: برو دیگه
_ مگس انگاری باعث میشه کرامت کودک... باشه باشه چشم
و با سرعت پلنگ دوییدم بیرون که یه وقت از پشت نزنه و تا رسید بهم با خنده گفت: دقیقا داری چه گهی میخوری؟
_ تا من اینارو پاک میکنم شما هم بیارین جارو بکشین جلو بیفتیم
_ اولا تو داری گهو میمالی به گه، خودم بعدا باید تمیز بشورم دوما الان یه کار دیگه داریم
_ نه کارارو باهم مخلوط نکنین
_ بیا پایین
چون قیافه و لحنش خطرناک شده بود آروم پریدم پایین و با استرس گفتم: داشتم شوخی میکردم ببخشید من که کار بدی نکردم
مگس کشو از گردن گرفت تو دستش و با قسمت دسته چندبار زد به دسته مبل و عین موشی که گربه خیره شده باشه تو چشمهاش رفتم جلو
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
