| نیلی |
Open in Telegram
از قصهها * زینب حسینی، نه بیشتر. https://www.instagram.com/zeinab.s.hosseini?igsh=YmdkdTVnOGR1dXRj
Show more1 656
Subscribers
+124 hours
+27 days
+2130 days
Posts Archive
1 657
هرروز به خودم میگم اگر فقط سههفته دووم بیاری و بیشتر کار کنی بعدش کمی آزاد میشی
اما هرروز دلم توی تخت موندن، هیچکاری نکردن و آسودگی میخواد.
به خاطر همین سرعت کار کردنم خیلی کم شده و از اضطراب نرسیدن به ددلاینها بیشتر میمونم تو تخت و اسکرول بیهدف میکنم.
کاش بیام و بگم که تموم شد. همه رو تحویل دادم و برای پاییز آمادهام.
1 657
خونهی مامان صبحها بیشتر توی رختخواب میمونم
آفتاب نرم میخوره به چشمهام و منتظر میمونم که با چندنفر سلام کنم
مامان زودتر سماور رو روشن میکنه و نون رو توی فر میذاره که گرم بشه.
خونهی مامان میتونم به چیزهای کمتری فکر کنم و همواره برای کوچکترین جزئیات دلتنگ بشم.
1 657
هنوز هم باورم نمیشه همین پنجشنبهی پیش توی ۴۸ ساعت رفتیم بوشهر و برگشتیم. واقعا سفر فشرده و عجیبی بود.
1 657
از بیرون برگشتم و قبل از هرکاری خونه رو از بههمریختگی نجات دادم. واقعا درود به خونهی تمیز، ظرفهای شسته شده، بوی تمیزی لباسها و سکوت.
1 657
هشت صبح/ بیستوشش مرداد
سالها پیش به این فکر میکردم که بیدار شدن کنار آدمی که دوستش دارم چطور میتونه باشه؟
امروز که پیراهنت رو اتو میکردی و زیر لب چیزی رو زمزمه میکردی دوباره بهش فکر کردم و لبخند زدم.
1 657
امروز همزمان که اضطراب سفارشهای شهریور رو داشتم، دو پارت سفارش جدید هم قبول کردم. چون فکر میکنم اگه قراره پاره بشم یه ذره اینور اونور توفیری نداره. البته خیلی هم مطمئن نیستم.
1 657
گاهی اوقات وسط یک گفتگو به این فکر میکنم که چرا من قصهای برای تعریفکردن ندارم؟ یک چیزی تماما مربوط به خودم، احساساتم و هرچیزی که جایی برای شروع و پرداخت داشته باشه.
از دور انگار وجه دیگری دارم؛ آدم کم حرف و شنوندهای همراه. اینطور که میتونم به راحتی وسط قصهی دیگران راه باز کنم، ازش حرف بزنم و جایی برای همدلی پیدا کنم.
اما از نزدیک آدم بیقصهای شدم که دسترسی درستی به کلمات و اتفاقات نداره. در پاسخ به سوال چهخبر؟ تا کیلومترها صدای خالی زیر پوستم میپیچه و در حد بالا انداختن شونهها متوقف میشه.
1 657
برنامهی امروزم کار و انتظاره. غذا پختن و انتظاره. خواب و انتظاره. راه رفتن و انتظاره. تا وقتی برگردی.
1 657
دلتنگیام برای مامانم حتی با بودن کنارش هم رفع نمیشه. مخصوصا که میدونم خیلی روزها حالش خوب نیست و رنج نبودن خاله رو پشت پلکهاش پنهان میکنه.
