en
Feedback
| نیلی |

| نیلی |

Open in Telegram
1 656
Subscribers
+124 hours
+27 days
+2130 days
Posts Archive
| از قصه‌ها*- شهریور |
+8
| از قصه‌ها*- شهریور |

هرروز به خودم میگم اگر فقط سه‌هفته دووم بیاری و بیشتر کار کنی بعدش کمی آزاد میشی اما هرروز دلم توی تخت موندن، هیچ‌کاری نکردن و آسودگی میخواد. به خاطر همین سرعت کار کردنم خیلی کم شده و از اضطراب نرسیدن به ددلاین‌ها بیشتر می‌مونم تو تخت و اسکرول بی‌هدف می‌کنم. کاش بیام و بگم که تموم شد. همه رو تحویل دادم و برای پاییز آماده‌ام.

دلم یک فراغت کامل، آهسته و بدون پیچیدگی میخواد.

اصلا نمی‌دونم چطور بی‌حوصلگی رو به لازانیا تبدیل کردم.

خونه‌ی مامان صبح‌ها بیشتر توی رختخواب می‌مونم آفتاب نرم میخوره به چشم‌هام و منتظر می‌مونم که با چندنفر سلام کنم مامان زودتر سماور رو روشن می‌کنه و نون رو توی فر میذاره که گرم بشه. خونه‌ی مامان می‌تونم به چیزهای کمتری فکر کنم و همواره برای کوچک‌ترین جزئیات دلتنگ بشم.

| از قصه‌ها*- گرم، مضطرب و فشرده |
+8
| از قصه‌ها*- گرم، مضطرب و فشرده |

هنوز هم باورم نمیشه همین پنجشنبه‌ی پیش توی ۴۸ ساعت رفتیم بوشهر و برگشتیم. واقعا سفر فشرده و عجیبی بود.

از بیرون برگشتم و قبل از هرکاری خونه رو از به‌هم‌ریختگی نجات دادم. واقعا درود به خونه‌ی تمیز، ظرف‌های شسته شده، بوی تمیزی لباس‌ها و سکوت.

والس تولد3.35 MB

| از قصه‌ها*- ۳۴سالگی آدم خیلی عزیزم | ۴۰۵/۶/۴ 🤍⭐
+2
| از قصه‌ها*- ۳۴سالگی آدم خیلی عزیزم | ۴۰۵/۶/۴ 🤍⭐

خیلی مضطربم و نمی‌دونم و دلم می‌خواد چشم‌هام رو ببندم و ساعت‌ها بخوابم.

سلامت روانم در این دو روز:
+1
سلامت روانم در این دو روز:

هشت صبح/ بیست‌و‌شش مرداد سال‌ها پیش به این فکر می‌کردم که بیدار شدن کنار آدمی که دوستش دارم چطور می‌تونه باشه؟ امروز که پیراهنت رو اتو می‌کردی و زیر لب چیزی رو زمزمه می‌کردی دوباره بهش فکر کردم و لبخند زدم.

امروز هم‌زمان که اضطراب سفارش‌‌های شهریور رو داشتم، دو پارت سفارش جدید هم قبول کردم. چون فکر می‌کنم اگه قراره پاره بشم یه ذره اینور اونور توفیری نداره. البته خیلی هم مطمئن نیستم.

یه لیوان چای و پای‌سیب خیلی خوشمزه خوردم و جهان چنددرجه روشن‌ شد.

گاهی اوقات وسط یک گفتگو به این فکر می‌کنم که چرا من قصه‌‌ای برای تعریف‌کردن ندارم؟ یک چیزی تماما مربوط به خودم، احساساتم و هرچیزی که جایی برای شروع و پرداخت داشته باشه. از دور انگار وجه دیگری دارم؛ آدم کم حرف و شنونده‌‌ای همراه. اینطور که می‌تونم به راحتی وسط قصه‌ی دیگران راه باز کنم، ازش حرف بزنم و جایی برای همدلی پیدا کنم. اما از نزدیک آدم بی‌قصه‌ای شدم که دسترسی درستی به کلمات و اتفاقات نداره. در پاسخ به سوال چه‌خبر؟ تا کیلومترها صدای خالی زیر پوستم می‌پیچه و در حد بالا انداختن شونه‌ها متوقف میشه.

برنامه‌ی امروزم کار و انتظاره. غذا پختن و انتظاره. خواب و انتظاره. راه رفتن و انتظاره. تا وقتی برگردی.

دلتنگی‌ام برای مامانم حتی با بودن کنارش هم رفع نمیشه. مخصوصا که می‌دونم خیلی روزها حالش خوب نیست و رنج نبودن خاله رو پشت پلک‌هاش پنهان می‌کنه.

| از قصه‌ها*- از نیمه گذشته |
+5
| از قصه‌ها*- از نیمه گذشته |

من امروز اون لکه‌ی کوچک ابرم که خیلی اصراری روی موندن ندارم.
من امروز اون لکه‌ی کوچک ابرم که خیلی اصراری روی موندن ندارم.