شهرزاد
Open in Telegram
3 294
Subscribers
-124 hours
+327 days
+11130 days
Posts Archive
3 294
یادم افتاد که زمان زندهبودن همیشه دوست داشتم در خواب بمیرم. الآن از این آرزویم شرم میکنم. چهقدر مسخره بود که دوست داشتم بمیرم بیآنکه متوجه مرگ شوم، دقیقاً همانطور که همهی عمرم زندگی کردهبودم بیآنکه متوجه زندگی بشوم.
[هر چه باداباد، استیو تولتز]
3 294
اواخر اسفند قصد داشتم بروم آن کتابخانهی کذایی و یکسری کتاب کلاسیک از دیکنز و خواهران برونته امانت بگیرم تا بهار را لطیف شروع کنم، اما از آنجایی که کتابهای نخواندهام قفسهها را روی سرشان گذاشتهبودند، نرفتم. "هر چه باداباد" غیربهاریترین رمانی بود که میشد خواند؛ در تقابل کامل با رویش و تازگی و تمامن آمیخته به مرگ. در زمانهای که مکالمه پیرامون مرگ، گره به ابروها یا ترس به دل دیگران میاندازد، توانستم ساعتها با فراغ بال از مرگ، ترس از آن، حسرتی که به دل میاندازد و نحوهی روبهرو شدن با آن بخوانم.
در صفحهی پایانی یکی از شخصیتها از دیگری میپرسد "گریسی دربارهی رجعت ابدی نیچه چه گفته بود؟" و اینجا همان نقطهای بود که به اصل مطلب "تولتز" پی بردم. رجعت ابدی نیچه از این قرار است که زندگی و تمام تجربیات ما بهطور مکرر و بینهایت مشابه بارها و بارها تکرار میشوند. با پذیرش این مفهوم، هر فرد مسئول تمامی انتخابهای خود میشود و اگر قرار باشد زندگی ما بارها تکرار شود، باید ببینیم آیا از نحوه زندگیمان راضی هستیم یا نه. نیچه به نوعی این مفهوم را بهعنوان یک چالش وجودی مطرح میکند؛ اگر قرار است زندگی بارها و بارها تکرار شود، پس باید در برخی تصمیمات خود بازنگری کنیم. "تولتز" با الهام از این مفهوم دنیای پس از مرگی خلق میکند که پایان کار آدمها نیست. برخلاف تصور بسیاری از آدمها که مرگ میتواند پایان درد و رنج دنیوی و سرآغازی برای یک زندگی دیگر باشد، او شخصیتهای رمان خود را در دنیایی شبیه به زمین قرار میدهد تا با حسرت زندگی پیشین محکوم به زندگی دوباره و دوباره باشند.
3 294
هر بار تلاش میکنم با دیدن یک درخت احساس کنم برای اولینبار است آن درخت را میبینم. همانطور که عباس معروفی گفتهبود "وگرنه اینهمه خلبان و راننده هر شب و روز از جایی میروند جای دیگر. هیچ درختی برایشان تازگی ندارد. سفر یعنی دور شدن از یکنواختی." من هم دستانم را روی خزههای تکتک درختان و سنگهای بزرگ میکشم، زیر سایهی درختها مینشینم، قارچ سمی شکار میکنم، سعی میکنم صدای قورباغه را تقلید کنم تا قورباغههای بیشتری در برکه جست بزنند و قورقور راه بیندازند و یک ساعت در دل جنگل پیش میروم که یک آبشار بزرگ را از نزدیک ببینم.
یک خانم خوش سر و زبان و مهماننواز طبقهی پائین خانهاش را در اختیار ما قرار داده؛ آب خیلی کم است و زنهای روستا رختچرکها را با آبی که سر کوچه جاریست میشویند. جادهها چراغ ندارند و شبها، اسبهای خاکستری شبیه روحهای سرگردانی هستند که کنار جاده به نقطهای نامعلوم خیره شدهاند. ساعت پنج صبح دستهی گاوها و گوسفندها با چوپانی که علاوه بر چوب، گوشی از دستانش نمیافتد بیدارم میکنند. بچههای کلبهی روبهرویی رفتوآمد ما را از بالای دیوار حیاط میپایند؛ هر بار برای هم یک شکلک تازه درمیآوریم. همهچیز خیلی زیباست، بکر است، اما تاب این زندگی را آوردن، فکرش هم مشکل است و از راحتی زندگی خودم خجالت میکشم.
بعد از چند روز غیبت، به محض اینکه پا میگذارم خانه به گلدانها آب میدهم. بزرگترین نگرانیام در سفر همین است؛ برگها همچنان شق و رقاند، حتا چند برگ کوچک به جمع برخیشان اضافه شده و گلبرگهای بابونه هم همچنان زنده و سرحالاند. بوی مایع لباسشویی در خانه میپیچد، لباسهای سفر در هم میلولند و چمدان کوچک برمیگردد سر جای خودش. با کتری و قوری خانه چای دم میکنم، روی صندلی میز ناهارخوری مینشینم و چای داغ هورت میکشم و عکسهایی را که ثبت کردهام نگاه میکنم. اینجا طبیعت به گلدانهای سفید اتاق محدود شدهاست، ماشین لباسشویی رختچرکها را میشوید و من نمیدانم همسایهی روبهرویی اصلن بچه دارد یا نه.
3 294
فقط بابت اینها غصه نمیخورم؛ چرا بیشتر دنیایمان را ندیدهبودم؟
[هر چه باداباد، استیو تولتز]
3 294
حالا که مُردهام، فکرم بهشدت درگیر چیزهایی شبیه اینهاست: چه تعداد از تصمیمات مهم زندگیام را فقط به این خاطر گرفته بودم تا کسانی که حتی متوجه حضورم نشده بودند دربارهام بد فکر نکنند؛ چهقدر لهله زده بودم برای خوشآمد کسانی که از آنها خوشم نمیآمد فقط چون میترسیدم بیزاری از من مسری باشد و به کل جمعیت سرایت کند.
[هر چه باداباد، استیو تولتز]
3 294
به نهالی که تو در باغچهی خانهمان کاشتهای
و به آواز قناریها
که به اندازهی یک پنجره میخوانند
3 294
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستنکردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه برمیگردد
3 294
سهم من گردش حزنآلودی در باغ خاطرههاست
و در اندوه صدائی جاندادن که به من میگوید
"دستهایت را دوست میدارم."
3 294
امروز که رو به پنجره پشت میز نشستم زیر لب از فروغ زمزمه کردم:"
دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت،
ای دختر بهار حسد میبرم به تو
عطر و گل و ترانه و سرمستی ترا
با هر چه طالبی به خدا میخرم ز تو.
