ar
Feedback
شهرزاد

شهرزاد

الذهاب إلى القناة على Telegram

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد، می‌دانم.

إظهار المزيد
3 294
المشتركون
-124 ساعات
+327 أيام
+11130 أيام
أرشيف المشاركات
زوال زیبای گل‌ها
+1
زوال زیبای گل‌ها

یادم افتاد که زمان زنده‌بودن همیشه دوست داشتم در خواب بمیرم. الآن از این آرزویم شرم می‌کنم. چه‌قدر مسخره بود که دوست داشتم بمیرم بی‌آن‌که متوجه مرگ شوم، دقیقاً همان‌طور که همه‌ی عمرم زندگی کرده‌بودم بی‌آن‌که متوجه زندگی بشوم. [هر چه باداباد، استیو تولتز]

اواخر اسفند قصد داشتم بروم آن کتاب‌خانه‌ی کذایی و یک‌سری کتاب کلاسیک از دیکنز و خواهران برونته امانت بگیرم تا بهار را لطیف شروع کنم، اما از آن‌جایی که کتاب‌های نخوانده‌ام قفسه‌ها را روی سرشان گذاشته‌‌بودند، نرفتم. "هر چه باداباد" غیربهاری‌ترین رمانی بود که می‌شد خواند؛ در تقابل کامل با رویش و تازگی و تمامن آمیخته به مرگ. در زمانه‌ای که مکالمه پیرامون مرگ، گره به ابروها یا ترس به دل دیگران می‌اندازد، توانستم ساعت‌ها با فراغ بال از مرگ، ترس از آن، حسرتی که به دل می‌اندازد و نحوه‌ی رو‌به‌رو شدن با آن بخوانم. در صفحه‌ی پایانی یکی از شخصیت‌ها از دیگری می‌پرسد "گریسی درباره‌ی رجعت ابدی نیچه چه گفته بود؟" و این‌جا همان نقطه‌ای بود که به اصل مطلب "تولتز" پی بردم. رجعت ابدی نیچه از این قرار است که زندگی و تمام تجربیات ما به‌طور مکرر و بی‌نهایت مشابه بارها و بارها تکرار می‌شوند. با پذیرش این مفهوم، هر فرد مسئول تمامی انتخاب‌های خود می‌شود و اگر قرار باشد زندگی ما بارها تکرار شود، باید ببینیم آیا از نحوه زندگی‌‌مان راضی هستیم یا نه. نیچه به نوعی این مفهوم را به‌عنوان یک چالش وجودی مطرح می‌کند؛ اگر قرار است زندگی بارها و بارها تکرار شود، پس باید در برخی تصمیمات خود بازنگری کنیم. "تولتز" با الهام از این مفهوم دنیای پس از مرگی خلق می‌کند که پایان کار آدم‌ها نیست. برخلاف تصور بسیاری از آدم‌ها که مرگ می‌تواند پایان درد و رنج دنیوی و سرآغازی برای یک زندگی دیگر باشد، او شخصیت‌های رمان خود را در دنیایی شبیه به زمین قرار می‌دهد تا با حسرت زندگی پیشین محکوم به زندگی دوباره و دوباره باشند.

زوال زیبای گل‌ها
زوال زیبای گل‌ها

Repost from little forest.
when life gives you tangerines 🍊
when life gives you tangerines 🍊

هر بار تلاش می‌کنم با دیدن یک درخت احساس کنم برای اولین‌بار است آن درخت را می‌بینم. همان‌طور که عباس معروفی گفته‌بود "وگرنه این‌همه خلبان و راننده هر شب و روز از جایی می‌روند جای دیگر. هیچ درختی برای‌شان تازگی ندارد. سفر یعنی دور شدن از یک‌نواختی." من هم دستان‌م را روی خزه‌ها‌ی تک‌تک درختان و سنگ‌های بزرگ می‌کشم، زیر سایه‌ی درخت‌ها می‌نشینم، قارچ سمی شکار می‌کنم، سعی می‌کنم صدای قورباغه را تقلید کنم تا قورباغه‌های بیشتری در برکه جست بزنند و قورقور راه بیندازند و یک ساعت در دل جنگل پیش می‌روم که یک آب‌شار بزرگ را از نزدیک ببینم. یک خانم خوش‌‌ سر و زبان و مهمان‌نواز طبقه‌ی پائین خانه‌اش را در اختیار ما قرار داده؛ آب خیلی کم است و زن‌های روستا رخت‌چرک‌ها را با آبی که سر کوچه جاری‌ست می‌شویند. جاده‌ها چراغ ندارند و شب‌‌ها، اسب‌های خاکستری شبیه روح‌های سرگردانی هستند که کنار جاده به نقطه‌‌ای نامعلوم خیره شده‌اند. ساعت پنج صبح دسته‌ی گاوها و گوسفند‌ها با چوپانی که علاوه بر چوب، گوشی از دستان‌ش نمی‌افتد بیدارم می‌کنند. بچه‌های کلبه‌ی رو‌به‌رویی رفت‌و‌آمد ما را از بالای دیوار حیاط می‌پایند؛ هر بار برای هم یک شکلک تازه درمی‌آوریم. همه‌چیز خیلی زیباست، بکر است، اما تاب این زندگی را آوردن، فکرش هم مشکل است و از راحتی زندگی خودم خجالت می‌کشم. بعد از چند روز غیبت، به محض این‌که پا می‌گذارم خانه به گل‌دان‌ها آب می‌دهم. بزرگ‌ترین نگرانی‌ام در سفر همین است؛ برگ‌ها هم‌چنان شق و رق‌اند، حتا‌ چند برگ کوچک به جمع برخی‌شان اضافه شده و گل‌‌برگ‌های بابونه‌ هم هم‌چنان زنده و سرحال‌اند. بوی مایع لباس‌شویی در خانه می‌پیچد، لباس‌های سفر در هم می‌لولند و چمدان کوچک برمی‌گردد سر جای خودش. با کتری و قوری خانه چای دم می‌کنم، روی صندلی میز ناهارخوری می‌نشینم و چای داغ هورت می‌کشم و عکس‌هایی را که ثبت کرده‌ام نگاه می‌کنم. این‌جا طبیعت به گلدان‌های سفید اتاق محدود شده‌‌است، ماشین لباس‌شویی رخت‌چرک‌ها را می‌شوید و من نمی‌دانم همسایه‌ی رو‌به‌رویی اصلن بچه دارد یا نه.

فقط بابت این‌ها غصه نمی‌خورم؛ چرا بیشتر دنیای‌مان را ندیده‌بودم؟ [هر چه باداباد، استیو تولتز]

بهار- ۰۴
+1
بهار- ۰۴

حالا که مُرده‌ام، فکرم به‌شدت درگیر چیزهایی شبیه این‌هاست: چه تعداد از تصمیمات مهم زندگی‌ام را فقط به این خاطر گرفته‌ بودم تا کسانی که حتی متوجه حضورم نشده بودند درباره‌ام بد فکر نکنند؛ چه‌قدر له‌له زده‌ بودم برای خوش‌آمد کسانی که از آن‌ها خوشم نمی‌آمد فقط چون می‌ترسیدم بیزاری از من مسری باشد و به کل جمعیت سرایت کند. [هر چه باداباد، استیو تولتز]

صبح به‌خیر 🌄
صبح به‌خیر 🌄

صبح به‌خیرر 🌄
صبح به‌خیرر 🌄

این روز‌ها در یک کارت‌پستال زندگی می‌کنم.
این روز‌ها در یک کارت‌پستال زندگی می‌کنم.

به نهالی که تو در باغچه‌ی خانه‌مان کاشته‌ای و به آواز قناری‌ها که به اندازه‌ی یک پنجره می‌خوانند
به نهالی که تو در باغچه‌ی خانه‌مان کاشته‌ای و به آواز قناری‌ها که به اندازه‌ی یک پنجره می‌خوانند

دل من که به اندازه‌ی یک عشق‌ست به بهانه‌های ساده‌ی خوش‌بختی خود می‌نگرد
دل من که به اندازه‌ی یک عشق‌ست به بهانه‌های ساده‌ی خوش‌بختی خود می‌نگرد

سفر حجمی در خط زمان و به حجمی خط خشک زمان را آبستن‌کردن حجمی از تصویری آگاه که ز مهمانی یک آینه برمی‌گردد
سفر حجمی در خط زمان و به حجمی خط خشک زمان را آبستن‌کردن حجمی از تصویری آگاه که ز مهمانی یک آینه برمی‌گردد

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم سبز خواهم شد، می‌دانم، می‌دانم، می‌دانم.
دست‌هایم را در باغچه می‌کارم سبز خواهم شد، می‌دانم، می‌دانم، می‌دانم.

سهم من گردش حزن‌آلودی در باغ خاطره‌هاست و در اندوه صدائی جان‌دادن که به من می‌گوید "دست‌هایت را دوست می‌دارم."
سهم من گردش حزن‌آلودی در باغ خاطره‌هاست و در اندوه صدائی جان‌دادن که به من می‌گوید "دست‌هایت را دوست می‌دارم."

Repost from Khosro Club🦕
🥰📸

⭐️
⭐️

امروز که رو به پنجره پشت میز نشستم زیر لب از فروغ زمزمه کردم:" دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت، ای دختر بهار حسد می‌برم به تو
امروز که رو به پنجره پشت میز نشستم زیر لب از فروغ زمزمه کردم:" دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت، ای دختر بهار حسد می‌برم به تو عطر و گل و ترانه و سرمستی ترا با هر چه طالبی به خدا می‌خرم ز تو.