en
Feedback
شهرزاد

شهرزاد

Open in Telegram

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد، می‌دانم.

Show more
3 295
Subscribers
+324 hours
+277 days
+11630 days
Posts Archive
امروز دم‌دم‌های ظهر مادری با دفتر تماس گرفت و هماهنگ کرد که پسرش تنهایی به خانه برگردد. پسر کوچک از قبل در جریان بود و وقتی به او توضیح می‌دادم در سکوت دسته‌کلید عروسکی‌ای را از جیبش در آورد و چندباری جلوی صورت من که نشسته بودم تا رو‌به‌روی او قرار بگیرم تکان داد. بعد از سال‌ها کار کردن در محیط‌هایی این‌چنینی دیگر تشخیص می‌دهم بچه‌ها کِی حوصله‌ی باید و نباید بزرگترها را ندارند یا مثلن کِی خوش ندارند لمس شوند. به او افتخار کردم که قرار است تنهایی به خانه برگردد، مثل آدم‌بزرگ‌ها سری تکان داد و رفت. یک ربع بعد مردی وارد شد و گفت پسربچه‌ای دنبالش راه افتاده و اصرار می‌کند او را با ماشین به خانه‌اش برسانم. کلاس اولی که بودم مادرم باردار شد. چیز زیادی از افکار و احساسات درونی آن‌روزها در خاطرم نیست جز این‌که از شادی داشتن خواهری روی ابرها بودم. تا پیش از این‌که راه‌رفتن برای مادرم مشکل شود ایاب‌ذهابم به‌عهده‌ی خودش بود. یک روز مادرم پسر بزرگ همسایه‌ی طبقه‌ی اول را دنبالم فرستاد؛ فکر می‌کنم آن‌روزها بیست و خرده‌ای ساله بود، موهای مشکی و چشمان درشت ترسناکی هم داشت. با این‌که خوب می‌شناختمش حاضر نشدم با او برگردم. با گریه به ناظم مدرسه گفتم: "این آقا دزد است." بعد از این ماجرا بود که تصمیم گرفتند من‌ را برای تنها رفتن و برگشتن آماده‌ کنند. بعدها فهمیدم روزهای اول پدرم از دور مراقب‌م می‌بوده است و بالاخره احتیاط من خیالش را جمع کرده‌بود. مادر این پسربچه را قضاوت نمی‌کنم. کار برای مادری که دست‌تنها بچه‌ای را بزرگ می‌کند راحت نیست. این مادر یک طرف الاکلنگ نشسته و نیمه‌ی خالی او را جایی بین زمین و آسمان معلق کرده‌است. پدر رفته را هم قضاوت نمی‌کنم. فقط فکر می‌کنم. خیلی فکر می‌کنم.

قراره تا مدت‌ها به اون صحنه‌ی دراماتیکی که پیرزن دوست‌داشتنی با حل‌کردن قرص‌ها خلق می‌کنه فکر کنم.

گربه‌بازی، ایشتوان ارکنی
گربه‌بازی، ایشتوان ارکنی

از شما که داستان رو خوندین، نظر و نوشته‌تون رو برای من هم فرستادید خیلی خیلی ممنونم💗 نوشته‌ی من هم ضمیمه شد.📌

امروز شبیه دانش‌آموز چای‌شیرینیه که یاد معلم می‌ندازه امتحان داشتیم.
امروز شبیه دانش‌آموز چای‌شیرینیه که یاد معلم می‌ندازه امتحان داشتیم.

Family Supper, Kazuo Ishiguro.pdf1.28 KB

شام خانوادگی، کازوئو ایشی‌گورو.pdf2.77 MB

داستان هفتم: شام خانوادگی اثر کازوئو ایشی‌گورو [یکی از بهترین داستان‌هایی که تو زندگی‌م خوندم!] #سه‌شنبه‌های_داستان‌کوتاه

ممنونمم💗

Repost from Eunoia
کانال شهرزاد رو خیلی دوست دارم.

ممنونم 💗

چند وقت پیش ویدئویی می‌دیدم از خانومی به اسم zoya اگر اشتباه نکنم که گفت همه‌چیز براش از آپلود کردن ویدئوی پوست‌گرفتن سیب جلوی دوربین شروع شده. این‌که خوش‌حاله خودش بوده و کاری که می‌خواسته انجام داده. من هم اون‌جا به قدم‌های کوچیک و تصمیم‌های ساده فکر کردم، نتیجه‌ش هم شد متنی که نوشتم.

https://t.me/ghostoflib/2734 همیشه این مسیرهایی که از یک تصمیم ساده شروع می‌شن و تبدیل به چیزی بزرگ‌تر و پرمعناتر می‌شن، آدم رو به فکر می‌برن. انگار یه جایی بین کلمات و صداها، تکه‌هایی از خودت رو گذاشتی و آدم‌ها هم اون رو پیدا کردن و با خودشون همراه کردن‌.

پنج سال پیش بود. یکی از دوستان‌‌م گفت دلش می‌خواهد حین آشپزی کتاب‌های صوتی گوش کند، اما از آن‌جایی که با صوت و لحن صداپیشگان ارتباط برقرار نمی‌کند، لطف کنم یک‌سری کتاب‌ها را حین خواندن ضبط کنم و برای او هم بفرستم. خب، من هم پذیرفتم. این شد که این کانال را ساختم و تمام آثار لئو تولستوی، چشم‌هایش بزرگ علوی، شب‌های روشن داستایفسکی و چندتایی دیگر را ضبط کردم و در کانالی که فقط ما دوتا از وجودش باخبر بودیم گذاشتم. در پاسخ‌ به این فایل‌های صوتی متن‌‌های تشکر طویلی می‌نوشت که انگیزه‌‌ای برای ادامه‌ی کار پرزحمت ضبط کتاب‌ها بود، البته تا زمانی که به دوستی‌مان گند نزده بود. دو سال گذشت. در آن زمان اتفاقی به فیلم Julia and Juliet برخوردم. فیلم روشن و زیبایی که روایت‌گر زندگی واقعی دو زن در دو دهه‌ی متفاوت بود؛ دهه‌‌ای که مریل استریپ زیبا با لحنی شیرین‌ و عشق جنون‌آمیزی آشپزی می‌کرد؛ تابه‌های مسی انبوه‌ی را که از تمام دیوارهای آشپزخانه‌اش آویزان بود روی میز چوبی پخش و پلا می‌کرد، خروار خروار پیاز خلالی می‌کرد، گوشت‌ها را در کره که شیفته‌اش بود می‌غلتاند و در نهایت این زن آمریکایی در دل فرانسه کتاب آشپزی‌ای از رسپی‌های فرانسوی برای آمریکایی‌ها نوشت. در دهه‌ی دیگر هم امی ادمز که از قضا تمام عمر رویای نویسندگی در سر داشته تصمیم می‌گیرد رسپی‌های به‌جامانده از زندگی زنی را که دیگر در قید حیات نیست در طول یک یک سال امتحان کند و تجربه‌هایش را در وبلاگی ثبت کند. وبلاگ او رفته‌رفته طرف‌دارهای زیادی پیدا می‌کند، غریبه‌ها برایش کامنت‌ می‌گذارند، برایش مواد اولیه می‌فرستند، خبرنگاری با او مصاحبه می‌کند. وبلاگ زندگی‌اش را زیر و رو می‌کند. همان شب کانال را عمومی کردم. این حس که نوشته‌هایم را با دیگران به اشتراک بگذارم قلقلکم‌ می‌داد. سرسری نام کانال را به "شهرزاد" تغییر دادم به این امید که روزی خلاقیت بیشتری برای عنوان‌ش صرف کنم. با احتیاط می‌نوشتم، از خوانده‌ها می‌گذاشتم. آدم‌ها هم پشت هم می‌آمدند تا امروز که یک سال و اندی گذشته و قریب به دو هزار نفر این‌جا هستند. پوشه‌ای در گالری درست کرده‌ام به نام "عزیزان نادیده" و اسکرین‌شات پیغام‌های محبت‌آمیز ناشناس را آن‌جا نگه می‌دارم؛ پیغام‌هایی که گرد زمان هم نمی‌تواند عیش هزارباره خواندن‌شان را زایل کند.

صبح بارانی و برفی‌مون به‌خیر 🌧

خواندن این کتاب تجربه‌ی متفاوت و عمیقی بود؛ مادر و دختری که مدتی‌ست از هم فاصله گرفته‌اند به اصرار دختر و به‌منظور ترمیم رابط
خواندن این کتاب تجربه‌ی متفاوت و عمیقی بود؛ مادر و دختری که مدتی‌ست از هم فاصله گرفته‌اند به اصرار دختر و به‌منظور ترمیم رابطه‌شان به ژاپن سفر می‌کنند. حرف‌های بسیاری در طول خواندن‌ش در مغزم گرد و خاک به‌پا می‌کردند.

به‌نظرش این‌روزها همه عطش دانستن داشتند و می‌خواستند همه‌چیز را بدانند و احساس می‌کردند که می‌توانند از تمام‌ پیچیدگی‌ها سر دربیاورند، انگار که بصیرت گوشه‌ای به انتظارشان نشسته باشد. درحالی‌که عنان کل‌ امور در دست ما نیست و آگاهی از بار درد و رنج آدم نمی‌کاهد. [آن‌قدر سرد که برف ببارد، جسیکا اَو]

به‌گمانم بهترین شکل نمایش خودسانسوری همین است؛ این‌که مدام جلوی احساس خودت را بگیری چون از خانواده تا جامعه این‌گونه به تو القا شده که ممکن است برای دیگران مزاحمتی ایجاد کند. کم‌ کردن زحمت، اضافه نکردن دغدغه‌ای به دغدغه‌های دیگران، تقلیل کردن مشکل خودت همه باعث می‌شوند برای قوی بودن از چیزی شکایت نکنی و به احسا‌ت دامن ندهی. برای شخص مم بسیار پیش می‌آید به دلیل حضور مادرم و یکی دو نفر از دوستان قدیمی افکار و نگرانی‌هایی را به زبان نیاورم، یا چون فکر می‌کنم کسانی از گذشته که دیگر دوست من نیستند ممکن است بدون عضویت کانال را دنبال کنند و منتظر باشند که حال بد و خستگی و ناراحتی و فقدان من‌ را ببینند، از حال بدم نمی‌گویم. وقتی می‌دانم به زبان آوردن مطالبی باعث می‌شود آدم‌ها پشت هم از این‌جا بروند، یا متن‌هایی را بیشتر می‌پسندند مخاطب‌پسند پیش می‌روم. بزدلانه‌ است که هم در دنیای حقیقی و هم مجازی برای دیگران زندگی کنی و نتوانی خود واقعی‌ات باشی، حتی اگر باعث شود خیلی‌ها از تو دوری کنند. ذهنی باز و آزاد، رسته از دست‌بند‌ها و پابندها و قلاده‌هایی که نفس‌ آدم را تنگ کنند رو به انقراض است.

استاد مرزی میان زندگی دانشگاهی و زندگی شخصی‌اش قائل نبود و سر کلاس مدام از مسائلی صحبت می‌کرد که برای من، با پیشینه آموزش کاتولیکی، شوکه‌کننده و در عین حال جذاب بود. یک روز آمد و گفت که خانه پدرش طی طوفان وحشتناک آخر هفته رفته زیر آب...آثار این اتفاق در صورتش پیدا بود ولی او هیچ تلاشی نمی‌کرد تا غمش را پنهان کند، این‌که غمش را بروز می‌داد، که از این بابت شرمسار نبود و خودش را ملامت نمی‌کرد، چیزی که در خانواده من متفاوت بود. [آن‌قدر سرد که برف ببارد، جسیکا اَو]

اتاقی در طبقه بالا چشم‌اندازی از درختان افرا داشت و برای تعمق و مراقبه در نظر گرفته شده بود. آن‌جا می‌توانستی پنجره را باز کن
اتاقی در طبقه بالا چشم‌اندازی از درختان افرا داشت و برای تعمق و مراقبه در نظر گرفته شده بود. آن‌جا می‌توانستی پنجره را باز کنی و روی نیمکت باریکی بنشینی و قلوه‌سنگ‌ها و درخت‌ها و آسمان را تماشا کنی. گفتم شاید واقعاً نیاز باشد که گاهی برگردیم و به گذشته‌ها فکر کنیم و شاید فکر کردن به آلاممان در نهایت ما را به شادی برساند. [آن‌قدر سرد که برف ببارد، جسیکا اَو] عکس از منظره‌ی پنجره‌ی اتاق در روستایی زیبا

شهرزاد - Statistics & analytics of Telegram channel @ghostoflib