شهرزاد
Открыть в Telegram
3 293
Подписчики
+724 часа
+367 дней
+11030 дней
Архив постов
3 293
اطلاعیهی دورهی دوازدهم باشگاه داستانخوانی شهرزاد:
• همخوانی پنج داستان از کوبو آبه
•منبع: «تجاوز قانونی»
• زمان: سهشنبهها
• مدت: ۴ جلسه. جلسهی اول: ۱۰ شهریور
در صورتیکه تمایل به حضور در این همخوانی دارید:
@ShahrzadAminii
3 293
الآن ما گرفتار یک بحران مداوم هستیم...مردم دارند سختی میکشند. مردم عادی و شریف دارند سختی میکشند. آلمان و ایتالیا اقدام کردهاند و وضع خودشان را مرتب کردهاند. آن بلشویکهای خاک بر سر هم بهسهم خودشان همینکار را کردهاند، ظاهراً. حالا خود ما را نگاه کن استیونز. سالها میآیند و میروند ولی وضع ما بهتر نمیشود. تنها کاری که ما میکنیم، این است که بحث و جدل میکنیم و طولش میدهیم. یک مشت مردم نادان آن قدر حرف میزنند که آن چند نفری که از کارها سر در میآورند ناچار ساکت میشوند. به نظر تو این یعنی چه، استیونز؟
[بازمانده روز، کازوئو ایشیگورو، ترجمهی نجف دریابندری عزیز]
3 293
دو پیرمرد را تصور کنید که کنار هم ایستادهاند و هر دو بدون اینکه هم را بشناسند یک راه زندگی را پیش گرفتهاند؛ دنبالهروی از عقیدهی حاکم بر جامعه. "در این دنبالهروی چه حیثیتیست؟"
اولی نقاشی ژاپنیست؛ جنگ جهانی اول که شروع میشود به طراحی پوستر و دعوت جوانها به جنگ میپردازد. دومی خدمتگزار اربابی در انگلستان است که اربابش با تصمیمگیری اشتباه به هیتلر نفع میرساند.
حالا از این دو بپرسی چرا؟ پیرمرد نقاش میگوید "من این کار را برای کشورم کردم." و دومی میگوید "من این کار را برای ارباب خودم کردم."
سهچهار روزی میشود که کتاب «بازمانده روز» را بهپایان رساندهام. زمان برد تا بتوانم از صفحهی ۴۰ جلوتر بروم و درنهایت به جایی برسم که از اذیتشدن چشمانم پی ببرم نوری در آسمان نیست و من ساعتها پای خواندنش بودهام. هر روز هم از روی وسواسی که دارم از صفحهی اول شروع میکردم؛ آقای استیونز دو هفته بیشتر در گوشم میخواند که قرار است سفری را پیش بگیرد ولی آنقدر این حرف را میپیچاند و آنقدر با کلمات پرطمطراق و جملات قلنبهسلنبه میگفت که تا نمیشناختیاش، مشکل میتوانستی پای صحبتهایش بنشینی. ولی وقتی از پیش میدانی رمانی نویسندهاش را به نوبل ادبیات رسانده برای رسیدن به پاسخ این سؤال که "چه چیز این کتاب آنقدر خاص بوده؟" هم به خواندنش ادامه میدهی. دلیل دیگر سخت پیش رفتن کتاب در آغاز این بود که از جهان دو کتاب قبلی ایشیگورو فرسنگها فاصله داشت؛ از ژاپن و فرهنگ آن بسیار دور بودیم و اگر ایشیگورو را نمیشناختم فکر میکردم با رمانی همپای آثار دیکنز روبهرو شدهام.
اما چهچیزی رمان را برای من جذاب کرد؟ استیونز. این پیرمرد سختگوش، منظم، مؤدب، عمیق و تنهای تنهای تنها. استیونز پس از سالها از خانهی ارباب خود بیرون میآید تا هم انگلستان را سیاحت کند و هم یکی از همکاران قدیمی خود به نام میس کنتن را ببیند؛ زنی که دوستش دارد. نمیگوید، اما من این را میبینم و میفهمم و دلم برای او میسوزد که این را نمیپذیرد. استیونز در طول سفر، خاطرات خود را مرور میکند و من هنوز هم با مرور خاطرهی مرگ پدر استیونز قلبم فشرده میشود. حالا سر پیری با خودش فکر میکند ارباب او که فکر میکرده آلمانها پس از جنگ جهانی اول تاوان سختی دادهاند و پرداخت غرامت دیگر برایشان زیادیست، اشتباه بزرگی مرتکب شدهاند. همینجای رمان بود که فهمیدم اگرچه ایشیگورو از ژاپن دور است، اما حرفاش همانیست که در رمانهای قبل به زبان آورده.
حالا در ذهنم دو پیرمرد نشستهاند بر لبهی پرتگاهی و پاهایشان را تاب میدهند و فکر میکنند به انتهای زندگی رسیدهاند. استیونز میگوید" جناب لرد آدم شجاعی بود. در زندگی برای خودش راهی انتخاب کرد؛ بعداً معلوم شد راه درستی نبوده، ولی آن راه را خودش انتخاب کرد، دست کم این را میتوانست بگوید. خود من حتی این را هم نمیتوانم بگویم. من اعتماد کردم، به عقل و درایت جناب لرد اعتماد کردم. حالا از خودم میپرسم در این طرز کار چه حیثیتی است؟"
3 293
Repost from N/a
📝 شمارهی اول جریدهی منگنه
🗓 مردادماه ۰۵
✍️نویسندگان و مترجمان این شماره: آزاده کفاشی، آیلین هاشمنیا، پریسا جوانفر، صدف قربانیفر، محمدرضا صالحی، هژیر زردشتیان.
🖋با آثاری از: آنی ارنو، ای.ال.بیدر و فروغ فرخزاد.
🆔️ @manganeh_mag
3 293
دو نفر از دوستان بسیار توانمند و باسواد من مجلهای منتشر کردهاند که مطمئنم بسیار خواندنی و معتبر خواهدبود.
3 293
Repost from دوزخ امّا سرد
+1
نشر وزین نِی که سابقهٔ بدقولیها و بدرفتاریهایش با مترجمان و مؤلفان شهرهٔ عام و خاص است، جدیداً تصمیم گرفته بهطور کلی انبار خود را خالی کند، پس بدین شکل به مترجم یا مؤلف طرف قرارداد نامه میدهد که اگر علاقه دارید کتابهای فروشنرفته را بخرید، وگرنه میفروشیمش به خریداران کاغذ باطله!
یعنی ناشری با این طول و عرض عُرضهٔ تبلیغ آثار منتشرشدهٔ خودش را ندارد و بارها کتابها به دلیل پخش ناقص و ناتوانی در معرفیِ درست روی دستشان باد کردهاند.
3 293
سلام دوست عزیزم
خیلی ممنونم از ابراز خوشحالیت💗
حقیقت اینه که من دوست ندارم محتوای این کانال تغییر چندانی کنه. برای همین خیلی کوتاه اشاره میکنم که من تو این زمینه با چالشی مواجه نشدم. همهچیز با سادهگرفتن، خیلی ساده پیش رفت.
3 293
سلام شهرزاد جان
خیلی خوشحالم که بالاخره میتونی روزهای جوونی ات رو کنار انسان مورد علاقه ات بگذرونی
کمی از چالش هایی که از سر گذروندی تا الان کنار هم باشید بگو . مسائل خانوادگی رو چطور پشت سر گذاشتی ؟
3 293
https://t.me/ghostoflib/3906
من یک ساله مهاجرت کردم و مستقل شدم. باید بگم به شدت سخت و رنج آوره ولی میارزه! خیلی میارزه، حتی تنهایی شدیدش
3 293
فکر میکنم همهی ما گاهی دچار این حس و نیاز مفرط به تنهایی میشیم. بهنظرم اگر به کسایی که نگران میشن خبر بدی که "من مدتی نیستم." بعد اینکار رو کنی بهتره. یادمه یکی از دوستان راه دورم روزی بیخبر اینکار رو کرد و من تو روزهای نبودنش با تصور مرگش خیلی اضطراب کشیدم. دستم هم به هیچکجا بند نبود.
3 293
دوست دارم گوشی و سیمکارتم رو خاموش کنم و یک مدت طولانی با هیچکس در ارتباط نباشم به نظرت کار اشتباهیه بدون اطلاع به اطرافیانم این کارو انجام بدم؟
چون دلم نمیخواد دلیل این کارو توضیح بدم بهشون
