متلهف
Open in Telegram
4 174
Subscribers
No data24 hours
-77 days
-2230 days
Posts Archive
4 174
گرفتار نگاه و خنده هایش بودم، مثل یک اعدامی که در طنابش گیر کرده و بیهوده دست و پا میزند، هر چه بیشتر تلاش میکردم، گره به دور گلویم تنگ تر میشد.
4 174
دوستی هامان جا ماند کنار خیابان.
دلخوشی هامان جا نشد توی چمدان.
دیگر در هیچ شهری خانه ی کوچکی نیست؛ که در آن گل ها برویند.
4 174
دستم نداد قوت رفتن به پیش یار
چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم
