en
Feedback
⌊دگرگون⌉

⌊دگرگون⌉

Open in Telegram

زمان‌ آدم‌ها را‌ دگرگون‌ می‌کند! Instagram.com/dgrgun ‌ ‌ ‌ ↓ رزرو تبلیغات اینستاگرام ↓ @ADSKK 🤍

Show more
5 873
Subscribers
-224 hours
-17 days
-1230 days
Posts Archive
🫂🤍!
🫂🤍!

خدا کند به چشم بیایی... لطف کنی و به چشم بیایی، مهربان باشی و خوبی کنی و به چشم بیایی، تلاش کنی و بکاری و درو کنی و به چشم بیایی... که رنج عظیمی‌ست آدمیزاد خارج از نقش و جایگاه و رسالت انسانی‌اش همه‌کار کند، اما به چشم نیاید! -نرگس صرافیان طوفان

‏یهو بدون اینکه خودت بفهمی یه آدم دیگه‌ای میشی...

باید بگم رژیم فقط مال غذا نیست گاهی هم باید نسبت به آدما رژیم بگیریم و با هرکسی نشست و برخواست نکنیم تا روان سالمی در آینده داشته باشیم.

روزی که مرگ بی خبر از راه می رسد آن پلک آخری که بهم می زنم تووویی! حمیده رضایی

🤍🪴
+1
🤍🪴

میخواهم بدانی كه ديوانه نشده‌ام. تصميمات مهمم را گرفته‌ام و با اينكه بعضی‌ها را رنجاندم، ترک كردنشان بهترين و محبت آميزترين كاری بود كه میتوانستم انجام دهم! 📕 سه‌گانه‌ نیویوک

آشپزخونه مکان آشپزی نیست، مکان غیبت من و مامانم پشت فامیله.

مگر می‌شود آدم بیخود و بی‌جهت اسیر دوتا چشم شود؟

اشک می‌ریزی و می‌گویی: پس رویاهایمان چه!؟ می‌بوسمت و می‌گویم: بخواب جانم در خاورمیانه رویا داشتن، خودش یک رویاست.

حوصله سه چیز رو ندارم ؛ خودم ، شنبه و ایران.

من نمی‌خواهم مال من باشی؛ می‌خواهم آزاد باشی، آنقدر آزاد که اگر روزی میان تمام راه‌های جهان حق انتخاب داشتی، باز هم راهی را انتخاب کنی که به من می‌رسد.

مرا کمی بیشتر دوست داشته باش چرا که فکر میکنم پایان غم انگیزی خواهم داشت.

کوچیکترین آثاری از سلامت روان من دیده نمیشه با تشکر از جامعه؛ خانواده و وزارت آموزش پرورش.

اگر درباره ی من از تو سوال پرسیدند، بگو مرا بسیار دوست داشت، هربار که از او دور شدم، با قلبی پر از عشق به سویم آمد و باز هم غم هایم را در آغوش کشید، بسیار حسود بود؛ حسادت می کرد، حتس به لباس های تنم، آن قدر بی پناه بود که وقتی اذیتش می کردم، بی صد اشک می ریخت، و باز هم به خودم پناه می آورد، جوان بود، اما کنار من، دختری مظلوم و کودکی ناز می شد، خیلی هم خودخواه بود؛ مرا فقط برای خودش می خواست، خیلی زود عصبانی می شد؛ اما با تمام این ها ، تا پای جان عاشقم بود.

اگر درباره ی من از تو سوال پرسیدند، بگو مرا بسیار دوست داشت، هربار که از او دور شدم، با قلبی پر از عشق به سویم آمد، و باز هم غم هایم را در آغوش کشید، بسیار حسود بود؛ حسادت می کرد، حتس به لباس های تنم، آن قدر بی پناه بود که وقتی اذیتش می کردم، بی صد اشک می ریخت، و باز هم به خودم پناه می آورد، جوان بود، اما کنار من، دختری مظلوم و کودکی ناز می شد، خیلی هم خودخواه بود؛ مرا فقط برای خودش می خواست خیلی زود عصبانی می شد؛ اما با تمام این ها ، تا پای جان عاشقم بود.

‏تو نسخه‌ای از من رو داری که تا به حال هیچ کس نداشته..!

گاهی انسان از یک غمِ بزرگ نمی‌شکند؛ از هزار اندوهِ کوچک می‌شکند که هر روز، آهسته روی قلبش می‌نشیند.

او رفیق واقعی من است، هنگامی که برای همه ناپیدا و نامرئی بودم او‌ تنها کسی بود که مرا دید و در آغوش گرفت.

قصر نور بود؟ یا مسافرخانه ی نمور؟ یاد دلم به خیر...