361
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
361
در پزشکی دردی هست به نام درد شبح یا درد فانتوم...
بیمار در جایی احساس درد میکند که دیگر وجود ندارد؛ در دستی که قطع شده، در پایی که نیست، در انگشتانی که جایشان خالی است...
درد از چیزی که هست نیست، که "از دست دادهاش" درد میکند، نداشتنش، فقدانش.......
گاهی جای خالی چیزی در آدم درد میکند.. :) 🖤
@MindRoad
361
یه رنگ سفیدی
نشسته رو موهات . . .🥺🤍
[ Amin Basati ]
🆔•| @Ahangbartar1 ✦
361
شب ها که مزاحمان لعنتی خوابند اگر قدری باهوش باشی اجازه ی شروع هیچ فکر و خیالی از جنس کار و مشغله را نمیدهی همه ی آن ها را مهر و موم میکنی در صندوقچه ای که فقط صبح ها که از خواب بر میخیزی باز میشود
شب را خلوت میکنی با خویش خودت را رها میکنی روی کاناپه اینجاست که هرکس باید یک موسیقی داشته باشد موسیقی مورد علاقه ای که دروازه ی ورودش به دنیای مرموز و دل آرامِ شب باشد...
پخشش که میکنی قدری که از آن میگذرد تو را از همه مشغولیات جدا کرده و وارد ورطه ی خیال امیال افکار اوهام و رویاهایی دلکَش میکند...
پس از لختی گذر عقربه ها با چشمانی بسته و آرامِ موسیقی؛
کنار پنجره باز مینشینی سیگاری آتش میکنی به آسمان مینگری کام های عمیق تو نشان از خواستن هایی است که هنوز در رویاست...
#بهراد
@MindRoad
#شب
361
زمانی که کافکا به دلیل بیماری به برلین نقل مکان میکنه در پارک دختر کوچکی رو میبینه که عروسک مورد علاقهش را گم کرده و گریه میکنه کافکا با دخترک تمام پارک را برای پیدا کردن عروسک میگرده اما پیداش نمیکنن و به دخترک میگه، فردا بیا پارک بیا تا با هم به دنبالش بگردیم.
فردای کافکا نامهای را به دخترک میده که توسط عروسک نوشته شده و به دخترک گفته، گریه نکن، من به سفر دور دنیا رفتم و برایت از ماجراهایی که در سفر دارم مینویسم. کافکا هر روز نامهای برای دخترک میآورد و دخترک از شنیدن جراها لذت میبرد
تا روزی که کافکا عروسکی را با خودش میاره و دخترک با دیدنش شروع به گریه میکنه و به کافکا میگه این شبیه عروسک من نیست، همونجا کافکا نامه دیگری به دخترک میده که در آن عروسک به دخترک نوشته که مسافرت سبب تغییرش شده.
دخترک عروسک را با خوشحالی بغل میکنه و به خانه ش میره . یک سال بعد کافکا میمیره و دخترک سالها بعد زمانی که یه دختر جوان شده داخل عروسک نامهای با امضای کافکا پیدا میکنه که نوشته
هر چیزی را که بدان عشق میورزی، احتمالا زمانی از دست خواهی داد اما عشق به طریق دیگری به تو باز خواهد گشت...
#جوردی_سیئر
@MindRoad
361
📓از مقصد به مسیر
#پارت_دوم
نگاهم قفل صورتش میکنم بعد از چندثانیه لبخند میزنم میگم یعنی بهت بگم که من از تو چیمیخوام؟
(تمام قد میشه کنجکاوی نگاهش از لبهام برنمیداره منتظر ببینه چی میخوام بهش بگم)
میگه : اگه بهم نگی از من چی میخوای هیچوقت دلم باهات صاف نمیشه همین الانشم یجوریم که دوسش ندارم
میگم قبل از اینکه بگم چی میخوام ، یادته من از اول گفتم به حرمت رفاقت وقت میگذرونیم و چندروز بعد یه قولی تو بمن دادی ؟ قول تو این بود که همیشه رفیق بمونی و دلت واسه این مِهری که توی دوستی هست نلرزه
( انگار یکی بهش توهین کرده باشه اخماش میره تووو هم ، با خودش میگه این پسره چی با خودش فکر کرده چرا الان باید این قولم یادم بیاره )
اخم میکنه میگه چرا اینو گفتی؟ اولا که من زورم به دلم میرسه دوما ( بعد از یکم فکر، ب چشمام نگاه میکنه یه نفس عمیق میکشه و میگه) سر قولم بودم همیشه
من که سراسیمه میخواستم همینجا از لرزش صداش بغلش کنم میگم:
الان نمیدونی چرا اینو بهت گفتم ولی وقتی بگم ازت چی میخوام شاید تاکیدم روی کلمه #رفاقت بفهمی، راستی یه رفیق نمیترسه که ممکنه رفیقش ازش بدش بیاد
مستاصل و نگران میشه، آروم میگه: حواست هست همیشه آرومم میکردی و الان داری اذیتم میکنی ؟
(با خودم میگم چقدر این حرفش درد داشت واسم ، کاش توی یکی ازین نبردهای تن به تن گلادیاتوری قرون وسطایی بودم ولی چشمای نگرانش نمیدیدم)
بدون اینکه نگاش کنم، با صدایی که تواَمانِ بیرون دادن نفسم شده میگم :آره حواسم هست...
📓از مقصد به مسیر
#بهراد
#پارت_دوم
@MindRoad
