361
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
361
📓از مقصد به مسیر
#پارت_دوم
نگاهم قفل صورتش میکنم بعد از چندثانیه لبخند میزنم میگم یعنی بهت بگم که من از تو چیمیخوام؟
(تمام قد میشه کنجکاوی نگاهش از لبهام برنمیداره منتظر ببینه چی میخوام بهش بگم)
میگه : اگه بهم نگی از من چی میخوای هیچوقت دلم باهات صاف نمیشه همین الانشم یجوریم که دوسش ندارم
میگم قبل از اینکه بگم چی میخوام ، یادته من از اول گفتم به حرمت رفاقت وقت میگذرونیم و چندروز بعد یه قولی تو بمن دادی ؟ قول تو این بود که همیشه رفیق بمونی و دلت واسه این مِهری که توی دوستی هست نلرزه
( انگار یکی بهش توهین کرده باشه اخماش میره تووو هم ، با خودش میگه این پسره چی با خودش فکر کرده چرا الان باید این قولم یادم بیاره )
اخم میکنه میگه چرا اینو گفتی؟ اولا که من زورم به دلم میرسه دوما ( بعد از یکم فکر، ب چشمام نگاه میکنه یه نفس عمیق میکشه و میگه) سر قولم بودم همیشه
من که سراسیمه میخواستم همینجا از لرزش صداش بغلش کنم میگم:
الان نمیدونی چرا اینو بهت گفتم ولی وقتی بگم ازت چی میخوام شاید تاکیدم روی کلمه #رفاقت بفهمی، راستی یه رفیق نمیترسه که ممکنه رفیقش ازش بدش بیاد
مستاصل و نگران میشه، آروم میگه: حواست هست همیشه آرومم میکردی و الان داری اذیتم میکنی ؟
(با خودم میگم چقدر این حرفش درد داشت واسم ، کاش توی یکی ازین نبردهای تن به تن گلادیاتوری قرون وسطایی بودم ولی چشمای نگرانش نمیدیدم)
بدون اینکه نگاش کنم، با صدایی که تواَمانِ بیرون دادن نفسم شده میگم :آره حواسم هست...
📓از مقصد به مسیر
#بهراد
#پارت_دوم
@MindRoad
361
یک خلأ وحشتناک، درونم را میخراشید و هر لحظه، مزۀ زندگی را برایم تلختر میکرد. من به هرچیزی که میخواستم رسیده بودم امّا هر روزِ این زندگی، برایم عاری از لذّت بود. همیشه احساس میکردم چیزی کم دارم و سرسختانه تلاش میکردم آن را پیدا کنم امّا از آن جایی که نمیدانستم آن خلأ چیست، ناخشنود و سردرگم باقی میماندم!
بهخاطر دارم همیشه عجله داشتم امّا هیچگاه، دلیل مشخّصی برای آن پیدا نمیکردم. لباسهایم را با عجله میپوشیدم، با عجله راه میرفتم، حرف میزدم، فکر میکردم درصورتیکه هرگز قرار ملاقات مهمّی نداشتنم و اگر دیر هم میرسیدم احتمالا کسی ناراحت نمیشد. حتّی سیگارهایم را هم با عجله میکشیدم، به نصف که میرسید آن را دور میانداختم و چند لحظه بعد، سیگار دیگری را آتش میزدم...
#آنقدر_کتاب_نخواندید_تا_مرد
#نواب
@MindRoad
361
یک انسان کامل انسانیست که از هر دو وجه زنانگی و مردانگی روحش بهره میبرد.
اگر قرار است جایی عشق بورزیم،
اگر قرار است جایی محکم و استوار باشیم،
اگر قرار است یک بحران روحی را به سختی طی کنیم،
اگر قرار است جاهایی زیباپسند و حساس باشیم،
در همه موقعیتها نگاه نکنیم که زن هستیم یا مرد، آنچه روحمان تشنه اوست را ببینیم و حس کنیم و انجام دهیم...
#کارل_گوستاو_یونگ
@MindRoad
361
بی قرار که میشوی ،تشویش که از راه میرسد ، طعم گس تردید که احاطه ت میکند،خلوتی میجویی. دلخواهت فضای کمی تاریک و موسیقیست. چشم هایت را که میبندی موسیقی را که تزریق میکنی اجازه میدهی این صدا هرکجا میخواهد تو را ببرد چیزی نگذشته است که آرامش را از دوردست ها لمس میکنی ضرب آهنگ نبض هایت که با آرامِ موسیقی هماهنگ شد خلسه ای ناب تو را در بر میگیرد...
انسان چقدر خوب به خلوت و موسیقی پاسخ میدهد!
#بهراد
@MindRoad
361
📓از مقصد به مسیر
#پارت_اول
میگم از چی میترسی چرا یه قدم میای جلو ولی تا سرگرمیه یکم شبیه دلگرمی میشه سریع چندتا قدم میری عقب
میگه آخه من هروقت دلم گرم شد تهش همین دلِ گرمُ باختم، آدما ولع به دست آوردن دارن، یکم که بفهمن کنارشون خوبی و آرومی، انگار امتیاز این مرحله رو گرفتن میرن سراغ مرحله بعد
نگاش میکنم ، حتی از صورتش هم میشه فهمید ک ذهنش مدام سناریوهای مختلف جلو میبره ، میخندم میگم خب الان من قراره برم مرحله بعد یا تو
اونم میخنده میگه اوممم نمیدونم شاید اینبار من ، آره اصلا من، یدفعه انگار ذهنش دستور پرخاش بده، زل میزنه تو چشام میگه: اصلا من با تو مشکل دارم چرا باید منو درک کنی چرا باید حرفام انقدر با حوصله گوش کنی چرا وقتی حالم خوب نیس انقدر قشنگ میشی اصلا چرا باید حرفات به دلم بشینه مگه میشه تو هیچی از من نخوای آدما که این شکلی نیستن آقا من از تو بدم میاد
میگم خب تو رفیق منی برام تعریف کردی چقدر جاهایی که تنها شدی قوی بودی و محکم ، شاید خودت ندونی ولی اونایی که توی تنهایی نمیشکنن و قوی میمونن خیلی قشنگن تو خیلی قشنگی، بعدم کی گفته چیزی ازت نمیخوام
چشماش برق میده انگار برنده شده باشه میگه دیدی تو هم یه چیزی میخوای...
📓از مقصد به مسیر
#بهراد
#پارت_اول
361
کسانی در زندگیام حضور داشتند که مرا بههردلیلی ترک میکردند و گاهی میخواستند ارزش خود را با عذاب من در نبودشان و تنهاییام، محک بزنند. غافل از اینکه من قدرت عجیبی در درونم داشتم که گاهی حتی خودم هم از آن میترسیدم... من موجودی هستم که بنا بر اندیشهام و درک سیرِ هستی، سالهایی که حتی او حضور داشت نیز با نبودنش هم زندگی کردهام... حتی با مُردنش و دفن کردنش!
به همین دلیل کسانی که مرا ترک میکنند، برایم مفهوم خاصی ندارند!
#نواب
#نشر_آرون
