en
Feedback
یادداشت‌هایِ سآرا کاف

یادداشت‌هایِ سآرا کاف

Open in Telegram
468
Subscribers
+324 hours
+157 days
+3230 days
Posts Archive
تا میام غمگین بشم می‌بینم شاهِ مردان، منو به عنوان شیعه‌ش پذیرفته… بعد یه لبخند میاد رو لبم، قلبم پر از پروانه می‌شه.

سپیده برام فرستاده میگه مَست بشیم باهاش🤍

صبح رو با مدح امیر‌المومنین شروع کردم

enc_17435311774522576871980_نیک_موزیک_–_enc_17435311774522576871980.mp31.83 MB

شبخیر🦢

اگر بی ما خوش‌اند، در خوشی‌یشان برکت.

احتمالا نادر‌خان تریاکی بوده! وگرنه که غم رو نمی‌شه انکار و سرکوب کرد. غم رو هرچقدر پس بزنی بیشتر میاد دنبالت. تازه اگه موفق بشی و سرکوبش کنی به شکل‌های بدتری خودشو نشون می‌ده.

من هرگز ضرورت اندوه را انکار نمی‌کنم؛ چرا که می‌دانم هیچ‌چیز مثل اندوه روح را تصفیه نمی‌کند،و الماس عاطفه را صیقل نمی‌دهد،اما میدان دادن به آن را نیز هرگز نمی‌پذیرم،چرا که غم حریص است و بیشترخواه و مرزناپذیر، طاغی و سرکش و بدلگام. هر قدر که به غم میدان بدهی، میدان می‌طلبد، و باز هم بیشتر و بیشتر. هر قدر در برابرش کوتاه بیایی، قد می‌کشد، سلطه می‌طلبد، و له می‌کند. غم عقب نمی‌نشیند مگر آنکه به عقب برانی‌اش، نمی‌گریزد مگر آنکه بگریزانی‌اش، آرام نمی‌گیرد مگر آنکه بیرحمانه سرکوبش کنی. غم هرگز از تهاجم خسته نمی‌شود. و هرگز به صلح دوستانه رضا نمی‌دهد. نادر ابراهیمی

یک نفر گفت؛ خدا، کاش که عاشق بشوم… شُد و در پیچ و خمِ عشق، خدا را گُم کرد.

حبیبتی ♥️

Repost from Komiter
اگه علی عظیمی هم برگرده ایران ممنون می‌شم. این دنیا یه کنسرت علی‌عظیمی و محسن‌نامجو رو به من بدهکاره.

تولدت مبارک نور قلبم ♥️✨ وجود تو توی زندگی من مثل نور می‌مونه، دقیقا توی تاریک ترین و سخت ترین لحظه‌ها هرکسی که نبود، تو بودی دقیقا اونجاهایی که همه منو تنها گذاشتن تو بودی… اون روزایی که حوصله خودتم نداشتی برای من بودی… خودتم می‌دونی که همه برام یه طرفن تو یه طرف دیگه… از تلپاتی شدیدمون و اون نخی که از قلب من به قلب تو وصله و از همه‌ی عشقی که به من دادی هیچی جز این نباید باشه که تو خانواد‌ه‌ منی عزیزترینم.بمونی برام الهی. خیلی دوسِت دارم🪄🤍

شعرش از خواجوی کرمانی🌱

گفتم که نوشِ لعلَت..، ما را به آرزو کُشت گفتا تو بندگی کن کاو بنده پرور آید

گفتم که بوی زلفت گمراهِ عالمم کرد گفتا اگر بدانى..، هم اوت رهبر آید

گفتا به دلربایی.. ما را چگونه بینی؟ گفتم چو خرمنی گل..، در بزمِ دلربایی

گفتا سرِ چه داری.. کز سر خبر نداری؟ گفتم بر آستانت.. دارم سرِ، گدایی

گفتا تو از، کجایی کآشفته می نُمایی؟ گفتم منم غریبی..، از شهرِ آشنایی..

گفتا من آن، ترنجم کاندر جهان نگُنجم گفتم به از ترنجی لیکن به دست، نآیی