582
Subscribers
No data24 hours
+17 days
-130 days
Posts Archive
583
مدتیست احساس میکنم درونم شبیه خانهای شده که چراغهایش هنوز روشناند، اما کسی در اتاقهایش زندگی نمیکند. روزها میآیند و میروند، آدمها حرف میزنند، شهر نفس میکشد، اما انگار من از پشت شیشهای ضخیم به همه چیز نگاه میکنم.
گاهی فکر میکنم من شبیه درختی شدهام که هنوز ایستاده، اما مدتهاست بهار را باور نمیکند. نه اینکه آرزوی شکوفه نداشته باشد؛ فقط آنقدر زمستان دیده که دیگر از آمدن فصلهای تازه مطمئن نیست یا شاید خستهس.
شاید غمگینترین بخش ماجرا این باشد که دیگر دنبال خوشبختی بزرگی نیستم؛ فقط دلم میخواهد یک روز از خواب بیدار شوم و سنگینی این همه ناامیدی را روی سینهام احساس نکنم.
بخشی از من در98جا ماند،در400در404و در آخر در405.
گاهی فکر میکنم آدم از یک جایی به بعد دیگر از اتفاقهای بد تعجب نمیکند. فقط نگاهشان میکند؛ مثل مسافری که از پشت پنجره قطار، ویرانههای تکراری را میبیند. نه فریادی میزند، نه سؤالی میپرسد. فقط میگذرد، چون دیگر چیزی برای شگفتزده شدن باقی نمانده است.
شاید این غم روزی تمام شود، شاید هم نه. اما امشب تنها چیزی که میدانم این است که دلم پر است؛ آنقدر پر که اگر یک کلمه دیگر به آن اضافه شود، ممکن است تمام سکوت این سالها یکباره فرو بریزد.
تکهای از تنهای های غروب جمعه.
583
با این اهنگ قدیمی تموم کنیم فعلا،
این آهنگ رو گوش میدم یاد دو سال دو سالو نیم پیش میوفتم خیلی برام عزیزه،
فیلمش رو هم میتونید ببینید ارزش دیدن داره در مورد داستان این آهنگه از کجا اومده و برای کیه خونده شده.🩶
