آفتاب و مرگ
Open in Telegram
1 383
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-430 days
Posts Archive
1 383
من قصد ندارم این کانال رو نگه دارم. بخاطر اینکه نمیتونم از خشمی که داره منو میخوره نگم. از اینکه 40 هزار نفر توی دو روز کشته شدن. بعد نت رو بستند. هرچیزی مینویسم مسخره است. زندگی مسخره نیست ولی از زندگی نوشتن برای من حداقل مسخره و غیر عادی شده. حال بدی رو تجربه میکنم به طور کلی. شاید به صورت گمنام اعتیاد به نوشتن رو یک جوری مرتفع کردم.
اگر سوگواریهاتون گزینشیه و مثلا برای بیگناهان جنگ ناراحت میشید ولی برای بیگناهان کشته شده در کوچه و خیابون در روزها و سالهای قبل جنگ، نه بیاین دیگه همو فراموش کنیم. حتی اگه نون و نمک هم رو خوردیم.
1 383
فعلا شیفته انواع دودها شدم. مخصوصاً دود سیگار. با تندی خوشایندی سفر میکنه به هزارتوهای پنهان محیط و فضا رو از آن خودش میکنه. سیگار رو بخاطر فرایند روانیش دوست داشتم قبلاً. یه مدل فشار و رنج رو از وجودم میکَند و دود میکرد. که چون آدم محافظهکاری درباره سلامت جسم هستم، رهاش کردم. امروز توی کشو یه بسته دیدم. و پشت سر هم دود کردم. حس خوبی داشت.
1 383
سعی میکنم به یاد بیارم شبهایی که خونه بوی خودشو داشت. بوی شامپو. بوی برنج دم کشیده. بویی که از استشمامش حس جنون و حس شکست نداشتم. نمیدونم چرا این اتفاق رو سند ناکارآمدی خودم میدونم؟ هی به خودم میگم خب چمیدونستی؟ ولی صدای درونم نمیفهمه و سعی داره منو سرزنش کنه.
یعنی واقعاً این بو میره یا نه؟ دیگه باید بترسم مهمون دعوت کنم. هرچند که بخاطر دوری محل زندگیم هیچوقت دوستام دعوتهام رو جدی نمیگرفتن: حالا تو بیا این بار. ما یه بار دیگه میایم...
اگه شانس منه از فرداست که مهمون میاد برام و هی باید حرص بخورم. نکنه بوی ، بوی... آهان. فرشته پرسید چی شده؟ گفتم هیچی خونهم بوی مرگ انسان تنها گرفته. آره باید حرص بخورم نکنه مهمونم الان که داره چاییشو میخوره بوی مرگ انسان تنها رو حس کنه؟!
1 383
این دو روز مدام به مرگ فکر میکردم. به اینکه اگر دسترسی و کنترل جسم پس از مرگ میسر بود، شاید فکر و خیالها کمتر میشد. البته همان اثری که مر
1 383
یکی از بدترین اتفاقاتی که ممکن است برای خانه آدم و خود آدم بیفتد این است که وقتی به خانه برگردد با فساد مواد غذایی در فریزر مواجه شود. از من به شما نصیحت، حالا که قطعی برق زیاد شده حتماً موقع ترک خانه به مدت چند روز، فریزر را حداقل از مواد پروتئینی خالی کنید.
در اثر قطعی مکرر ممکن است فیوز بپرد و شما نباشید و آنچه نباید رخ دهد.
1 383
بعد از دو روز کار با دستکش و وایتکس و بوزدا و اسپند و عود و اسپری خوشبو کننده، در کابینت را باز کردم. چند تایی علی کافه داشتم. چندتایی کاپوچینو. یک قوطی شیشهای قهوه. اما مثل همیشه دستم و میلم به سمت قوطی سرامیکی چای رفت. چای با بهارنارنج. عمر رفاقتم با چای خیلی دراز نیست. اما عمیق است. دوست خوب بعدازظهر، نیمهشب، صبح، ظهر، وقت و بیوقت.
1 383
از لابلای چسبهایی که خودشان زمان جنگ به شیشه چسباندهاند، تماشایش میکنم. یک گیتار کوچک اسباب بازی که دو از تارهایش هم کنده شده را بر میدارد میبرد توی حیاط روی قابلمهٔ روی میز مینشیند و برای تماشاگران فرضی هم میخواند و هم مینوازد.
1 383
Repost from از دلخوشیهای کوچک
لازم نیست ما چیزی را بیندازیم گردنش، اصلا همممه چیز زیر سر خوب نخوابیدن است سمیرای عزیز؛ همهچیز.
1 383
شاید اگر خواب عمیقی داشتم، آدم بهتری میشدم و کارها را نصفه رها نمیکردم. حالا که کنتر نمیاندازد بیا همه چیز را بیندازیم گردن خوب نخوابیدن.
1 383
دوست داشتم طلوع صبح چند ساعت دیگر را ببینم. دلتنگ بالا آمدن خورشیدم از پشت کوهها. و سپس به خواب رفتن. ساعتها تا وقتی که خورشید کارش روی زمین تمام شود و برای بدرقهاش حاضر باشم. اگر قرار باشد بخاطر تماشای بالا و پایین رفتن خورشید زنده بمانم به شرط بقا بدون درد و سختی زیاد، حتما قبول میکردم. شوق زیستن همان گیاه کوچکی است که فقط در دامنههای کوهها میروید.
1 383
امروز برادرزادههای کوچکم را مهمان کردم و آمدیم میدان نقش جهان. چون میدانستم پول شام خریدن ندارم، کمی برنج سفید (!) با سیبزمینی سرخ کرده و ماستخیار از خانه آوردم. ماست ترش شده بود و برنج سرد. طعمش شبیه طعم بیپولی بود. از بچهها خجالت کشیدم.
1 383
دوستان شما متخصص کارکشته و با وجدان کودک میشناسید که درمانش مبتنی بر مهارت آموزی به کودک باشه و نه دارو دادن بیمهابا؟
ممنون میشم اگر شخص معتبری میشناسید اینجا برای من بنویسید.
1 383
البته باید حداقلهای زندگیام در حد جای زندگی و خورد و خوراک فراهم باشد وگرنه که میدانم شکم خالی را فراخواندن به تاریخپژوهی، بیحرمتی به رنج و خشم انسان است.
1 383
تلگرام بیشتر از آنکه مثل سالهای اول ظهورش فضایی پرشور برای معاشرت با دوستان باشد، دالان سوت و کوری است که در آن موسیقی پیدا میکنم و یا منابع درسی که هیچ جای دیگر پیدا نمیشود. چرا که دیگر دوست و دوستیای نمانده یا اگر هم باشد اصلاً شوقی برای گفتگو با دوست ندارم.
شکر که این نیمچه علاقهام به خواندن را هنوز دارم. تا روزی که آن هم از دست برود در این گوشه به زیستن ادامه میدهم. وقتی زندگی برایت معنی ندارد تاریخ بخوان. تاریخ آدمهایی که زندگی برایشان معنی نداشت. برای اینکه بتوانی زنده بمانی. چرا که زنده ماندن از مردن حداقل کمی آسانتر است. به عنوان کسی که از نوجوانی تلاش میکرده بمیرد و نشده، این را میگویم.
1 383
دو ساعتی میشود اینجا نشستهام.
همسایهٔ کناری احتمالا توی حیاط صبحانه میخورد. صدای چرخاندن قاشق چای خوری در استکان چاییاش گرسنهام کرد.
