بروکلین
Open in Telegram
نامبرده تمامی اتهامات وارده را تکذیب میکند. 😶🌫️ ناشناس: t.me/UnknowTextBot?start=brooklyn ✨ خرید پرمیوم: PremPass.ir
Show more223
Subscribers
+124 hours
No data7 days
+1930 days
Posts Archive
223
تو چه میدانی از آن شبهایی که تا سپیدهدم به سقف خیره میمانی و هزار خاطره در ذهنت میچرخد؟ چه میدانی از بیدار شدن نیمهشب و دراز کردن دست به سمتی که خالی است؟ چه میدانی از گوش دادن به آهنگی که هر بار زخم کهنهای را تازه میکند؟ چه میدانی از ورق زدن صفحات کتابی که چشمانت بر کلماتش است اما ذهنت جای دیگری سرگردان؟ چه میدانی از نگاه کردن به صندلی خالی روبرویت که روزی پر بود از حضوری گرم؟ چه میدانی از خیره شدن به فنجان چایی که سرد شده و هنوز دستت را گرم میکند؟ چه میدانی از نشستن پشت شیشه و تماشای قطرههای باران که یکی یکی بر پنجره میغلتند؟ چه میدانی از نشستن لب بالکن و شمردن ستارههایی که شاید دیگر نیستند اما نورشان هنوز میدرخشد؟ چه میدانی از نگاه کردن به ماشینهایی که از مقابلت میگذرند و به سوی مقصدی میروند که تو در آن نیستی؟ چه میدانی از صدای قدمهایی در کوچه که دلت میخواهد آن کسی باشد، اما نیست؟ چه میدانی از انتظار کشیدن برای باز شدن در مقابلت؟ هرگز آن را در کلمات نخواهی یافت؛ اما شاید روزی در سکوت شبهای تنهایی، خودشان تو را خواهند یافت.
223
یه جا خوندم آدمها توی زندگی میشن مثل صندلیِ اتاقت، تختِ خوابت، خیابون و محلهت یا حتی اپلیکیشن محبوبت؛ چیزهایی که فقط نمیشناسیشون، جای دقیقشون تو نقشهی ذهنت رسوب کرده و بهشون «عادت» کردی. راستش اینجاست که باید بگم من به تو عادت کردم؛ از جنس همون عادتهای مأنوس و معهود که بیسروصدا ولی پرقدرت، ریتم روزمو کوک میکنن. نمیدونم چطور باید بدون تو معنی داشته باشم. بیتو انگار جملههام نیمهکارهن و تقویمم ورق نمیخوره. تو برای من بدیهیترین و مألوفترین اتفاق دنیایی. نه فقط «عادی» مثل هوایی که میکشم؛ خاموش، ولی حیاتی.
شاید دقیقترش اینه «تو شدی خودِ عادت»
223
تو نبودی.
کجا بودی وقتی دنیا داشت روی سرم خراب میشد؟ وقتی که حتی نفس کشیدن هم برام سخت شده بود؟ میدونی اون شبها که صبحشون رو نمیدیدم، چند بار اسمت رو تو ذهنم تکرار کردم؟ چند بار گوشی رو برداشتم و با خودم گفتم "نه حتماً سرش شلوغه"، "حتماً یه دلیلی داره"، "حتماً منم دارم زیادهروی میکنم"؟
پیش دوستای جدیدت بودی؟ یا شایدم درگیر پارتنر جدیدت؟ کسی که چند ماه میشناختیش ولی منو که سالها بودم کنارت یادت رفته بود؟ شاید سفر شمال بودی... اون سفری که هفتهها ازش حرف میزدی، برنامه میریختی، عکسهای قشنگش رو میفرستادی. منم لایک میکردم و با خودم فکر میکردم که شاید بعد برگشتنت یه لحظهای یادم بیفتی و پیامم بدی یا بیای پیشم.
ولی تو نبودی.
الان کنارمی. ممنونم ازت.. واقعاً ممنونم. میدونم که برگشتی، میدونم که الان اینجایی، میدونم که شاید حتی واقعاً نگرانمی. ولی میخوام یه چیزی رو بدونی وقتی که همه رفتن، وقتی که هیچکس نبود، وقتی که دنیا پشت سرت خالی بود... یاد من افتادی؟ ببخشید که دارم اینجوری حرف میزنم. ببخشید که شاید کینهای به نظر میرسم. میخوام باور کنم که نیست، میخوام باور کنم که بخشیدم و حقیقت هم اینه که من بخشیدم. بخشیدم چون دیگه انرژی نفرت پراکنی ندارم. بخشیدم چون نمیخوام با کینه زندگی کنم. بخشیدم چون فهمیدم که تو هم فقط یه آدمی با محدودیتهای خودت. ولی بخشیدن به معنای برگشتن به عقب نیست. به معنای فراموش کردن نیست. به معنای این نیست که میتونیم دوباره همون باشیم.
من مجبور شدم یاد بگیرم که روی کسی حساب نکنم. مجبور شدم بفهمم که حتی نزدیکترین آدمها هم ممکنه وقتی بهشون احتیاج داری، نباشن. مجبور شدم دیوار بکشم، محکم، بلند، از اون دیوارایی که دیگه کسی نمیتونه ازش رد بشه هرچقدرم تلاش کنه؛ و الان تو اون طرف دیوار وایسادی و داری در میزنی و من اینجا نشستم و دارم بهت نگاه میکنم. بدون عصبانیت. بدون نفرت. فقط با یه خستگی عمیق و یه حقیقت ساده:
متأسفم، دیگه دیر شده.
حتی اگه هنوزم...
بخشی از من دوستت داشته باشه.
223
من هنوزم امیدوارم که یه روز بفهمم چرا همچی اینطوری شد. امیدوارم معنی این همه درد و رنج رو پیدا کنم و بتونم باور کنم که این همه اتفاق حداقل برای یه دلیل خوب بوده...
223
شوک ممتد، اون انگار یه غریبه بود که شبانه داخل خونهی قلبم نفوذ کرده بود و حالا مثل اون مستاجرهای لجوج که نمیرن تو هر گوشهای از وجودم ساکن شده بود. مثل اون بوی نم که تو خونههای قدیمی میچسبه به دیوارها و هرچی تهویه بزنی بازم میمونه، منم همینجوری شده بودم انگار این احساس عجیب تو رگ و ریشههام رخنه کرده بود و دیگه جداییش از خودم غیرممکن بود، وقتی میخندیدم انگار صدای خندهم از ته چاه میاومد، وقتی گریه میکردم هم اشکهام انگار قطرهقطره خون بود که از وجودم میچکید، هیچ چیزی باقی نمونده بود که ذرهای حس خوبی بهم بده، تا اینکه اون مستأجر پیداش شد. الان تنها خوشحالی باقی مونده برام اینه که اون دو ساله همسایمه و پازل گم شدهای بود تو زندگیم که بالاخره پیداش کردم. امیدوارم به همین سادگیا از اینجا نره و صاحب این خونهی نم زده بمونه.
223
شوک ممتد، اون انگار یه غریبه بود که شبانه داخل خونهی قلبم نفوذ کرده بود و حالا مثل اون مستاجرهای لجوج که نمیرن تو هر گوشهای از وجودم ساکن شده بود. مثل اون بوی نم که تو خونههای قدیمی میچسبه به دیوارها و هر چی تهویه بزنی بازم میمونه، منم همینجوری شده بودم انگار این احساس عجیب تو رگ و ریشههام رخنه کرده بود و دیگه جداییش از خودم غیرممکن بود، وقتی میخندیدم انگار صدای خندهم از ته چاه میاومد، وقتی گریه میکردم هم اشکهام انگار قطرهقطره خون بود که از وجودم میچکید، هیچ چیزی باقی نمونده بود که ذرهای حس خوبی بهم بده، تا اینکه اون مستأجر پیداش شد. الان تنها خوشحالی باقی مونده برام اینه که اون دو ساله همسایمه و پازل گم شدهای بود تو زندگیم که بالاخره پیداش کردم. امیدوارم به همین سادگیا از اینجا نره و صاحب این خونهی نم زده بمونه.
223
روزگار عجیبیه… آدما به راحتی میان و میرن مثل موجی که میخوره به ساحل و دوباره برمیگرده. بعضیا یه ردی از خودشون میذارن و بعضیا بیصدا محو میشن. من اما ته دلم یه آرامش کوچیک دارم اینکه تا جایی که از دستم برمیومد کوتاهی نکردم. همیشه سعی کردم خوب باشم، به یادشون باشم، قدمی بردارم، حتی وقتی خودم خسته بودم و توان ادامه نداشتم این چیزی بود که حالمو عمیقاً خوب میکرد. خیلی وقتا سخت گذشت، خیلی وقتا دلخور شدم، خیلی وقتا غرورم شکست اما دلم هنوز یاد نگرفته بد باشه. شاید دیگه دیر شده بود، شاید حتی یه غبار خاطره هم تو ذهنشون نباشم ولی من خودمو میشناسم، میدونم سعیمو کردم. همین برای من کافیه، حتی اگه کسی جز خودم نفهمه.
223
دیشب با خودم نشسته بودم و فکر میکردم که چه مدت طولانی گذشته و من نه چیزی تازه یاد گرفتم، نه کتاب درست و حسابی دست گرفتم و تا آخر خوندم، نه حتی یه پروژه شخصی شروع کردم که بهش دل ببندم. نه اینکه وقت نداشته باشم؛ برعکس، کلی وقت برای کافهگردی و دور دور گذاشتم، خوش گذشت، لحظههاش شیرین بود، ولی کمکم حس میکنم اون تفریح ساده تبدیل شده به یه روتین تکراری که دیگه مثل قبل برام تازگی نداره. هر هفته همون کافهها با همون دکور آشنا، همون گفتگوهای بیسروته، همون مسیرهای هزاربار رفته. انگار داریم زندگی رو به هم پاس میدیم، منتظریم یکی بیاد نسخهای بپیچه که حالا چیکار کنیم. یه جور رخوت عجیبی افتاده رو روزهام. یه حس تسلیم که "همینه دیگه، بیشتر از این نمیشه تو این مملکت" ولی همین لحظههای کوچیک الانمون رو هم داریم به راحتی از کف میدیم. به خودم میگم شاید اگر گاهی کافهنشینیهامو با یه کتاب همراه کنم، یا یه دوره آنلاین توی گوشیم باز کنم، یا حتی وقتی توی پارک قدم میزنم به جای خالی فکر کردن به هیچ، یه پادکست آموزشی گوش بدم، یا با رفقا به جای غر زدن مدام از وضعیت، یه پروژه کوچیک مشترک راه بندازیم، همون حس سبکبالی رو داشته باشم ولی یه چیزی هم به زندگیم اضافه بشه. شاید دارم زیادی سخت میگیرم، شاید هم این فقط یه دغدغه معمولی سن و ساله، ولی ته دلم میخواد وقتی به چهل سالگی رسیدم، از این روزها فقط خاطره میزهای کافه و منوهای رستوران و صفهای ترافیک باقی نمونده باشه. دلم میخواد چیزی برای عرضه و نشون دادن داشته باشم چیزی که به خودم بگم "اینها رو ساختم، اینها رو یاد گرفتم، این مسیر رو طی کردم". میخوام حس کنم که این سالها فقط گذر زمان نبوده بلکه پُلی بوده برای قد کشیدن این جوانه. حتی اگه دنیا دور و برمون هزار محدودیت داشته باشه حتی اگه فضا برای نفس کشیدن تنگ باشه، باز هم میشه تو همین تنگنا یه روزنه پیدا کرد، یه راه باریک.. برای بالیدن.
223
واقعاً منصفانه نیست. زندگی با این همه بدبیاری انگار یه کمدی سیاهه که من نقش اولشم. هر وقت میگم دیگه از این بدتر نمیشه، میگه سورپرایز ..... 😞 یه بدتر دیگه میاد سراغم. مثل اینکه سرنوشت داره با من شوخی میکنه، مشکل اینجاست فقط اون میخنده من بغضم میگیره. کاش حداقل برای این همه مصیبت یه کارت تخفیف یا امتیاز وفاداری میدادن آدم دلش خوش میشد یه چیزی گیرش اومده از این زندگی ماتمکده.

