en
Feedback
بروکلین

بروکلین

Open in Telegram

نامبرده تمامی اتهامات وارده را تکذیب می‌کند. 😶‍🌫️ ناشناس: t.me/UnknowTextBot?start=brooklyn ✨ خرید پرمیوم: PremPass.ir

Show more
Buy Ad
223
Subscribers
+124 hours
No data7 days
+1930 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+3
in 0 channels
August '26
+31
in 0 channels
Get PRO
July '26
+15
in 0 channels
Get PRO
June '26
+32
in 0 channels
Get PRO
May '26
+1
in 0 channels
Get PRO
April '260
in 0 channels
Get PRO
March '260
in 0 channels
Get PRO
February '26
+3
in 0 channels
Get PRO
January '26
+2
in 0 channels
Get PRO
December '25
+8
in 0 channels
Get PRO
November '25
+6
in 0 channels
Get PRO
October '25
+5
in 0 channels
Get PRO
September '25
+8
in 1 channels
Get PRO
August '25
+2
in 2 channels
Get PRO
July '25
+1
in 0 channels
Get PRO
June '25
+1
in 0 channels
Get PRO
May '25
+1
in 0 channels
Get PRO
April '25
+7
in 0 channels
Get PRO
March '25
+2
in 0 channels
Get PRO
February '25
+4
in 0 channels
Get PRO
January '25
+6
in 0 channels
Get PRO
December '24
+2
in 0 channels
Get PRO
November '240
in 0 channels
Get PRO
October '240
in 0 channels
Get PRO
September '240
in 1 channels
Get PRO
August '240
in 0 channels
Get PRO
July '240
in 0 channels
Get PRO
June '240
in 0 channels
Get PRO
May '240
in 0 channels
Get PRO
April '240
in 1 channels
Get PRO
March '24
+2
in 0 channels
Get PRO
February '24
+10
in 0 channels
Get PRO
January '24
+9
in 0 channels
Get PRO
December '23
+10
in 0 channels
Get PRO
November '23
+12
in 0 channels
Get PRO
October '23
+232
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
08 September+1
07 September+1
06 September0
05 September0
04 September0
03 September0
02 September0
01 September+1
Channel Posts
ıll Brooklyn llı

2
دلهره‌ی نوازنده از آن نبود که مبادا اجرایش آن‌گونه که باید، از آب درنیاید؛ دلهره‌ی او تنها به آمدن یا نیامدن یارش گره خورده بود. یاری که مدت‌ها بود رشته‌ی باهم بودنشان از هم گسیخته و کلاف عشقشان از هم باز شده بود. اجرا آغاز می شود و نوازنده پا بر صحنه می‌گذارد. حضار یک‌صدا به تشویق از جا برمی‌خیزند و او نیز، ناگزیر، لبخندی بر لب می‌نشاند؛ لبخندی که هیچ نسبتی با حال و هوایش ندارد. تمام وجودش چشم شده‌ و بی‌قرار، میان چهره‌های بی‌شمار، به دنبال چهره‌ی یار می‌‌گردد. اندکی بعد، نوای گیتار در تالار ‌می‌پیچد؛ نوای حسرت و دلتنگی، نوای عشق و بی‌تابی. هر نت، حرفی‌ست که سال‌ها در سینه مانده و امید نوازنده، آرام‌آرام رنگ می‌بازد. چشم‌هایش را می‌بندد و زمزمه می‌کند: «اگر قرار است او را نبینم.. بهتر که هیچ نبینم.» قطعه‌ی بعد آغاز می‌شود؛ قطعه‌ای که مارلنا، یارِ نوازنده، شیفته‌ی شنیدنش بود و شیفتگی‌اش آن قطعه را به گوش نوازنده هزاران بار دلنشین‌تر جلوه می‌داد. یک آن ندایی در اعماق وجودش می‌پیچد: «سرت را بالا کن، شاید خداوند بی‌قراری دلِ مجنونت را دیده باشد و شاید مارلنا را همین حالا، درست پیش‌ رویت قرار داده باشد، یک بار دیگر شجاعتت را نشان بده و به جماعت مقابلت نگاهی بینداز.» برای یک مجنونِ بی‌چاره، تنها راه احتمالی نجات، برده‌ی ندای درون بودن است و از قضا این بار، ریا نبود. مارلنا، در ردیف اول، با همان لباس سفیدِ محبوبِ نوازنده، آرام و بی‌هیاهو به طاقتِ طاق‌شده‌ی گیتار می‌نگرد. مارلنا روزی عاشق آن گیتار بود. نوازنده از هم نمی‌پاشد. شاید بگویی حتما آنچنان که انتظار می‌رفت دیدار دوباره‌ی مارلنا، شور و شوقی در او برنینگیخته است؛ اما حقیقت چیز دیگری‌ست؛ او همچنان می‌نوازد چراکه آن قطعه، تمام حرف‌های ناگفته‌اش را در بر می‌گیرد؛ تمام آنچه هرگز فرصت گفتنش را پیدا نکرده. می‌نوازد و می‌نوازد تا آنکه دیگر تاب نمی‌آورد. بی‌آنکه نوای گیتار را متوقف کند، از جایش بر‌می‌خیزد و از صحنه پایین می‌آید. با هر قدمی که به مارلنا نزدیک‌تر می‌شود، بیش از پیش لرزه به تنش می‌افتد. از یک چیز می‌ترسد؛ از اینکه سرنوشتِ آخرین دیدارشان تکرار شود. از اینکه او را در آغوش بگیرد و مارلنا با توانی ناشی از خشم و تنفری که در دل انباشته، دوباره او را از خود براند. سرانجام، روبه‌روی مارلنا می‌ایستد. آخرین نت قطعه در سالن طنین می‌اندازد و در سکوتی سنگین محو می‌شود. نوازنده گیتارش را آرام بر زمین می‌گذارد، نگاهش را در چشمان مارلنا گره می‌زند و تمام عمرش را به تن می‌کشد. آیا دوباره مرا از خود می‌رانی، مارلنا؟
216
3
ıll Brooklyn llı
168
4
مدت‌ها فکر می‌کردم آدم‌هایی که سال‌هاست کنارم مانده‌اند، حتماً ارزشمندترین آدم‌های زندگیم هستند. ساعت دیواری قدیمی پدرم هم سال‌ها در اتاق من آویزان بود. ساعتی گرد که همکارهایش سال‌ها پیش به او هدیه داده بودند و بعد از مدتی به دیوار اتاق من رسید. عقربه‌هایش همیشه کمی عقب می‌ماندند و هر چند وقت یک‌بار باید دوباره تنظیمش می‌کردم. با این حال صدای تیک‌تاکش آنقدر با سکوت اتاق قاطی شده بود که فکر می‌کردم بدون آن چیزی کم است. هر بار که زمان را اشتباه نشان می‌داد عقربه‌هایش را جلو می‌کشیدم و دوباره سر جایش می‌گذاشتم. انگار اصلاً مشکل از ساعت نبود و این زمان بود که گاهی راهش را گم می‌کرد. حتی وقتی صدایش بلندتر شد و عقربه‌هایش سخت‌تر حرکت کردند باز هم نگهش داشتم. دیگر فقط یک ساعت روی دیوار نبود. چشمم به بودنش عادت کرده بود و شب‌ها بدون صدایش یک چیزی درست به نظر نمی‌رسید. بعضی چیزها آنقدر آرام وارد روزمرگی آدم می‌شوند که دیگر نمی‌فهمی واقعاً دوستشان داری یا فقط به بودنشان خو گرفته‌ای. یک روز ساعت از کار افتاد. تا صبح چند بار با سکوت اتاق از خواب پریدم. نزدیک غروب تازه صدای آرام باران را شنیدم. صدایی که شاید همیشه پشت تیک‌تاک ساعت گم می‌شد. بعدتر آن را با یک ساعت آرام گرد عوض کردم که بی‌صدا زمان را نشان می‌داد. با این حال رد ساعت قدیمی هنوز روی دیوار مانده بود. آن‌قدر سال‌ها همان‌جا آویزان بود که هرچه تلاش کردم هیچ چیز نتوانست جایش را از بین ببرد. فقط یک رنگ تازه توانست آن رد را بپوشاند. زمان همچنان می‌گذشت حتی بدون چیزی که سال‌ها فقط وانمود کرده بود درست آن را نشان می‌دهد.
166
5
ıll Brooklyn llı
127
6
اون معمولاً دیر می‌رسید و همیشه هم دلیلی برای دیر رسیدنش داشت. من غر می‌زدم، ساعت رو نگاه می‌کردم و وانمود می‌کردم از منتظر موندن کلافه‌ام. اما حقیقت این بود که هیچ‌وقت از دیدن سایه‌اش انتهای خیابون خسته نمی‌شدم. لحظه‌ای که از دور پیداش می‌شد، تمام جمله‌هایی که برای اعتراض آماده کرده بودم، بی‌مصرف می‌شدن. آخرش هم فقط می‌گفتم: «بازم دیر کردی» و اون نمی‌فهمید پشت همین سه کلمه چقدر خیالم راحت شده.
125
7
ıll Brooklyn llı
163
8
هزینه دارد پای ارزش‌هایت بمانی وقتی همه از تو می‌خواهند کمی کوتاه بیایی. هزینه دارد حرف و عملت یکی باشد وقتی می‌توانی با چند جمله قشنگ همه‌چیز را ماست‌مالی کنی. هزینه دارد به خودت ایمان داشته باشی درست در روزهایی که هیچ‌کس باورت ندارد. هزینه دارد برخلاف جریان شنا کنی. هزینه دارد نه بگویی. هزینه دارد از جایی بیرون بیایی که دیگر شبیه تو نیست. هزینه دارد آدم‌هایی را ترک کنی که دوستشان داری اما کنارشان خودت را گم کرده‌ای. هزینه دارد برای رؤیایی بجنگی که دیگران حتی نمی‌توانند تصورش کنند. هزینه دارد تصمیمی بگیری که شاید مدت‌ها هیچ‌کس دلیلش را نفهمد. گاهی این هزینه از دست دادن چند آدم است. گاهی چند شب بی‌خوابی و هزار فکر سرگردان. گاهی هم ایستادن جلوی آینه و پرسیدن این سؤال که نکند همه درست می‌گویند و من دارم اشتباه می‌کنم. اما تمام این هزینه‌ها به چه قیمت؟ اصلاً ارزشش را دارد؟ اگر از من بپرسی می‌گویم آری. همان لحظه‌ای که شک آرام آرام وارد دلت می‌شود و صدای دیگران از صدای درونت بلندتر می‌شود ذره‌ای تردید نکن. اگر ته دلت هنوز چیزی تو را به ادامه دادن صدا می‌زند انجامش بده. هرچقدر بیشتر گفتند نمی‌شود مصمم‌تر شو. نه برای اینکه همیشه دیگران کم می‌آورند برای اینکه بعضی راه‌ها را فقط خودت می‌فهمی. بعضی تصمیم‌ها روی کاغذ جور در نمی‌آیند اما در عمیق‌ترین جای وجودت می‌دانی باید گرفته شوند. شاید مدتی سخت بگذرد. شاید انتخابت آرامشت را بگیرد. شاید شبی از خستگی گوشه‌ای مچاله شوی و از خودت بپرسی چرا وارد این مسیر شدم. اما یک روز می‌رسد که همه‌چیز آرام‌تر شده. به پشت سرت نگاه می‌کنی و خودت را می‌بینی که با همه ترس‌ها عقب نکشیدی. برای راحتی حقیقتت را نفروختی. برای پذیرفته شدن شبیه دیگران نشدی و برای فرار از تنهایی کنار آدم‌های اشتباه نماندی. آن روز شاید کسی برایت دست نزند. شاید هیچ‌کس نداند چه جنگی را پشت سر گذاشته‌ای. اما خودت می‌دانی. می‌دانی هزینه‌اش را دادی تا خودت باقی بمانی و هیچ حسی زیباتر از این نیست که به گذشته نگاه کنی و بی هیچ ادایی بگویی سخت بود، گران تمام شد، اما ارزشش را داشت.
161
9
هزینه دارد پای ارزش‌هایت بمانی وقتی همه از تو می‌خواهند کمی کوتاه بیایی. هزینه دارد حرف و عملت یکی باشد وقتی می‌توانی با چند جمله قشنگ همه‌چیز را ماست‌مالی کنی. هزینه دارد به خودت ایمان داشته باشی درست در روزهایی که هیچ‌کس باورت ندارد. هزینه دارد برخلاف جریان شنا کنی. هزینه دارد نه بگویی. هزینه دارد از جایی بیرون بیایی که دیگر شبیه تو نیست. هزینه دارد آدم‌هایی را ترک کنی که دوستشان داری اما کنارشان خودت را گم کرده‌ای. هزینه دارد برای رؤیایی بجنگی که دیگران حتی نمی‌توانند تصورش کنند. هزینه دارد تصمیمی بگیری که شاید مدت‌ها هیچ‌کس دلیلش را نفهمد. گاهی این هزینه از دست دادن چند آدم است. گاهی چند شب بی‌خوابی و هزار فکر سرگردان. گاهی هم ایستادن جلوی آینه و پرسیدن این سؤال که نکند همه درست می‌گویند و من دارم اشتباه می‌کنم. اما تمام این هزینه‌ها به چه قیمت؟ اصلاً ارزشش را دارد؟ اگر از من بپرسی می‌گویم آری. همان لحظه‌ای که شک آرام آرام وارد دلت می‌شود و صدای دیگران از صدای درونت بلندتر می‌شود ذره‌ای تردید نکن. اگر ته دلت هنوز چیزی تو را به ادامه دادن صدا می‌زند انجامش بده. هرچقدر بیشتر گفتند نمی‌شود مصمم‌تر شو. نه برای اینکه همیشه دیگران کم می‌آورند برای اینکه بعضی راه‌ها را فقط خودت می‌فهمی. بعضی تصمیم‌ها روی کاغذ جور در نمی‌آیند اما در عمیق‌ترین جای وجودت می‌دانی باید گرفته شوند. شاید مدتی سخت بگذرد. شاید انتخابت آرامشت را بگیرد. شاید شبی از خستگی گوشه‌ای مچاله شوی و از خودت بپرسی چرا وارد این مسیر شدم. اما یک روز می‌رسد که همه‌چیز آرام‌تر شده. به پشت سرت نگاه می‌کنی و خودت را می‌بینی که با همه ترس‌ها عقب نکشیدی. برای راحتی حقیقتت را نفروختی. برای پذیرفته شدن شبیه دیگران نشدی و برای فرار از تنهایی کنار آدم‌های اشتباه نماندی. آن روز شاید کسی برایت دست نزند. شاید هیچ‌کس نداند چه جنگی را پشت سر گذاشته‌ای. اما خودت می‌دانی. می‌دانی هزینه‌اش را دادی تا خودت باقی بمانی و هیچ حسی زیباتر از این نیست که به گذشته نگاه کنی و بی هیچ ادایی بگویی سخت بود، گران تمام شد، اما ارزشش را داشت.
1
10
ıll Brooklyn llı
159
11
بعد از سال‌ها آن‌قدر به آنجا نزدیک شدم که توانستم از لای در نیمه‌باز داخلش را ببینم. فقط چند پله پیدا بود و شیشه‌هایی که نور کم‌رنگی رویشان افتاده بود. چیز زیادی دیده نمی‌شد اما همان چند متر کافی بود تا هرچه سال‌ها تلاش کرده بودم فراموش کنم دوباره برگردد. فکر می‌کردم همه چیز از ذهنم پاک شده. چهره‌ها، صداها و روزهایی که بخشی از زندگی‌ام بودند. اما خاطره‌ها از بین نرفته بودند. فقط جایی دور از دسترس پنهان شده بودند و منتظر بودند تا یک در نیمه‌باز دوباره بیدارشان کند. همه چیز در چند ثانیه از مقابلم گذشت. لحظه‌های خوب و بد. رؤیاهایی که آنجا ساخته بودم. دعواهایی که خیال می‌کردم مهم‌ترین اتفاق دنیا هستند. ناراحتی‌هایی که کسی ندید و خنده‌هایی که آن روزها فکر می‌کردم هیچ وقت تمام نمی‌شوند. نفهمیدم چطور این همه خاطره توانسته بود در چند پله و چند تکه شیشه جا بگیرد. فقط می‌دانستم دیدنشان این بار دردناک‌تر از زمانی بود که واقعا اتفاق افتاده بودند. شاید چون آن روزها هنوز امیدی برای تغییرشان وجود داشت اما حالا فقط گذشته‌ای بودند که هیچ راهی به آن باز نمی‌شد. خیلی زود از آنجا دور شدم. موقع رفتن حتی پشت سرم را نگاه نکردم. نیازی به خداحافظی نبود. دلم می‌خواست تمام آن سال‌ها را در سیاه‌چاله‌ای بیندازم و برای همیشه از سنگینی‌شان رها شوم. اما بعضی جاها را نمی‌شود ترک کرد. از آن‌ها دور می‌شوی دیگر برنمی‌گردی حتی پشت سرت را هم نگاه نمی‌کنی ولی بخشی از تو هنوز همان‌جا پشت یک در نیمه‌باز ایستاده است.
155
12
ıll Brooklyn llı
170
13
هیچ دعوای بزرگی بین ما اتفاق نیفتاد. هیچ‌کدوممون حرف وحشتناکی نزدیم و هیچ دری با عصبانیت بسته نشد. فقط یک روز جواب پیام‌ها دیرتر شد. بعد قرارها بیشتر عقب افتاد. بعد هر بار که می‌خواستیم همدیگه رو ببینیم، یکیمون کار یا بهانه‌ای داشت. کم‌کم خبرهای مهم زندگیت رو از استوری، دیلی‌چنل و بقیه فهمیدم. دیدم شغلت رو عوض کردی، سفر رفتی، آدم‌های تازه‌ای وارد زندگیت شدن. من هم چیزهایی داشتم که می‌خواستم برات تعریف کنم، اما هر بار با خودم گفتم باید از کجای این فاصله شروع کنم؟ عجیب‌ترین نوع جدایی همینه.. وقتی کسی مقصر نیست، اما رابطه دیگه زنده نیست. نمی‌تونی از کسی متنفر باشی و نمی‌تونی هم مثل قبل دوستش داشته باشی. فقط گاهی اسمی، عکسی یا آهنگی تو رو پرت می‌کنه به روزهایی که خیال می‌کردی بعضی آدم‌ها قرار نیست هیچ‌وقت غریبه بشن. ما از هم جدا نشدیم فقط آنقدر دیدارمان را عقب انداختیم که یک روز فهمیدیم دیگر حرف مشترکی برای گفتن نداریم.
364
14
ıll Brooklyn llı
75
15
دیگر تنها قلمم نیست، افکار و‌ احساساتم نیز خشک شدند.
76
16
ıll Brooklyn llı
124
17
دل و دماغ نوشتن ندارم، آهنگ می‌ذارم که یه کم بیشتر تو خودمون گم بشیم.
124
18
ıll Brooklyn llı
140
19
سال‌هاست همه‌چیز به تعویق افتاده. رویاها، خنده‌ها و حتی خشم. اما تاریخ عجیب است درست وقتی فکر می‌کنی دیگر امیدی باقی نمانده، از دل فرسودگی حرکتی آرام شروع می‌شود؛ نه برای ویران‌کردن، برای دوباره ایستادن.
137
20
ıll Brooklyn llı
201