207
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
207
چند روزی میشود که به کلمه تعلق فکر میکنم. این که به کدوم کشور ، به کدوم قشر از جامعه یا به چه کسی تعلق دارم .اگر میدانستم خوب میشد اما، میدانم که شاید عمری بگذرد که بتوانم جواب دقیقی برای این سوالات پیدا کنم شایدم اصلا پیدا نکنم و این تئوری را بپذیرم که انسان در کل حتی به زمین تعلق ندارد .اسیب های محیطی را نمیبینی؟
207
روی کاناپه ای که بوی مامانو میده دراز کشیدم. هوا داره تاریک میشه و خونه دلگیر ولی من چراغارو روشن نمیکنم. در پیانو بازه ولی من برای اجرای فردا تمرین نمیکنم. تنها کاری که دارم سعی میکنم بکنم اینه که از حال بنویسم تا در حال باشم چون اگر نباشم فقط به این فکر میکنم که کاش نباشم.
207
میدونی الیوت همیشه به این فکر میکردم کی قراره جام صبرم لبریز بشه و اگر بشه چی میشه ؟
شایدم خیلی وقته شده و من حالا مثل یک جنازه ی روی آبم و احتمالا همینطوره.
تصور کن از بچگی با کسی بزرگ بشی که دوستش نداری، در مدرسه ای تحصیل کنی که دوستش نداری، به گونه ای تربیت شوی که شبیه به افرادی شوی که دوستشان نداری، در دانشگاه واحد های درسی را پاس کنی که دوستش نداری و در نهایت مجبور باشی شغلی را انتخاب کنی که دوستش نداری.
میدونم زیاد دارم از کلمه دوستش نداری استفاده میکنم و تکرار این کلمه داره خسته کننده میشه ولی باور کن میخوام فریاد بزنم و بگم دوستشون ندارم.هیچ کدومو. هرچقدر قدرنشناس جلوه ام بده ولی اگر قرار باشه حق من از دنیا فقط همین باشه، دیگه همین هم نمیخوام باشه.
اصلا میخوام همه چی رو خراب کنم و دوباره بسازم اما این بار به گونه ای که دوست دارم از ستون تا بامش را ولی فعلا منتظرم، منتظرم تا از دریای صبر مرا بیرون بکشند و این همه عقده را از ریه هایم خالی کنند تا آن زمان تو هم با من فریاد میزنی؟ انگار زیر آب هم میشود فریاد زد.
207
تو مرا نواختی...
با اینکه هر دو میترسیدیم، تو از دوباره نواختن و من از شنیدن آوای خودم.
اما تو با من قطعه امنیت را نواختی، قطعه شروع را، سفر را ،تو قطعه من را نواختی من واقعی.
تو بدون لمس کردن زخمه هایم مرا نواختی.
207
درسته فئودور
من اکثر اوقات مثل بچه ها رفتار میکنم با این که سی و مقداری سالم شده. اما میدونی ترجیح میدم طوری رفتار کنم که واقعا هستم نه متناسب با سنم.مگر ما گفتیم خورشید به دور مان بچرخد؟
207
به خدا حسودی میکنم.
چرا که از من بیشتر دوستش دارد
با این که من خدای بهتری برای او میشدم.
هر چه از او طلب کرده بود زود تر برایش فراهم میکردم. زندگی را بدون این که انسان پاکدامن و خوبی باشد برایش بهشت میکردم و حتی اگر شنیع ترین کار ها هم در حقم میکرد، هرگز مجازاتش نمیکردم و نمیترساندمش. من برای او خدای بهتری میشدم. حتی اگر اعتقادی به من نداشت.
