252
Subscribers
-224 hours
-17 days
-330 days
Posts Archive
252
انگار اندوه، دندان دارد. آرام و بیوقفه، از جایی در اعماقم شروع میکند به جویدن. چیزی درونم چنگ میکشد؛ چیزی بیشکل و بینام که نه میتوانم بیرونش بکشم و نه میتوانم به حال خودش رهایش کنم. گاهی تا معدهام پایین میرود و همانجا چنبره میزند، گاهی زیر دندههایم میخزد و گاهی چنان به جانم میافتد که انگار بدنم دیگر خانهی من نیست، بلکه چیزی است که باید از درون ویرانش کرد. درد، خودش را به شکل انقباضهای کوچک و ممتد نشان میدهد؛ مثل حیوانی گرسنه که در تاریکی بیدار مانده و چیزی برای بلعیدن جز من ندارد.
