مُنگهها
Open in Telegram
﮼مُنگههایمن🖇 ﮼یکمیازنوشتههام ﮼یکمیامغر ﮼ازاینجامیشنوم📫 https://t.me/HarfinoBot?start=f015146574a4c17 ﮼وممنونمکهفورواردمیکنی!
Show more595
Subscribers
+124 hours
-37 days
-830 days
Posts Archive
595
یادمه اول دبیرستان سر کلاس فیزیک داشتم راجع به طولانی بودن روزهای مدرسه غُر میزدم به بغلدستیم.
معلممون شنید و از پشت عینکِ همیشه آویزون به نوکِ دماغش گفت؛
"روزها طولانین، ولی سالها نه!"
من اینطوری بودم که این چه حرفی بود این گفت؟
چند دقیقه بعد زنگ خورد و من الان ۲۶سالمه.
595
کمانچهی کلهر نگاهم رو به زندگی مثبت میکنه؛ نمیدونم چرا با گوش دادنش جزئیات انقدر به چشمم قشنگ میان.
595
وسط ننوشتنها و نخواندنهایم، دلم برای شعرهای تاریک فروغ عزیزم تنگ شد، میان کلمات و ناامیدیهایش، دلم هوای حافظ کرد،
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها..
نیمه شب تیرماه داغ تابستانی بود
خسته، خسته، خسته
میخواست بنویسد اما کلمات مویه کنان، از پس چشمانش پر میکشیدند، میخواست بخوابد، اما خواب؛
امان از خواب، که چون اسبی رمیده در میدان، از سرش میرمید،
هرشب به تکرار و تکرار و تکرار.
با رویاهایش لنگر میبافت، و میانداخت در دریا؛ موجها عظیماند و او میترسد.
اون ترسیده است، از جهان.
ترس میتواند تبدیل شود به درد و بپیچد لابهلای مهرههای گردن؛ طبیبها اینگونه میگویند.
کاش بهجای این اراجیف میگفتند، «عشق یک قصه شیرین است و به هر درد بی درمانی دواست و کاش عاشقها و معشوقها بدانند در پس هر شب سیاهی صبحی است»
کاش صبح که چشمانشان را باز میکنند این روزها گذشته باشد و عشق درمان کرده باشد،
زخمهارا، نخوابیدنهارا، دردهارا.
لنگر را بالا آورد، بادبانهارا کشید، راهی دریا شد،
موجِ وصال به تنه کشتی برخورد و مگر نه که وصال بیت اول یک مثنوی
عاشقانهاست؟!
خسته بود ولی در آغوش کشید، تمامیت عشق را،
چه دردش را چه درمانش را.
