3 837
Subscribers
-124 hours
-107 days
-6730 days
Posts Archive
3 837
رسالت جامعهشناسان در میانۀویرانی، تورم و بلاتکلیفی
قسمت ب
مقاومت در برابر یادزدایی و مصادرۀ حافظه
و در نهایت، شاید سیاسیترین و اخلاقیترین تکلیف جامعهشناس در زمانۀ پس از جنگ و در دل تورم، مبارزه با فراموشی سازمانیافته است. بحرانها معمولن با ماشین عظیم «عادیسازی» همراهاند. قدرتهای سیاسی و اقتصادی، میل به فراموشی دارند؛ آنها میخواهند بحران را یک «حادثه طبیعی» یا یک «سوءمدیریت مقطعی» جلوه دهند. جامعهشناس باید مورخ زمان حال باشد و تبارنامۀ این فلاکت را ثبت کند. باید با تولید دانش دقیق، نشان دهد که این تورم و این بلاتکلیفی، محصول چه تصمیماتی، چه نزاعهای قدرتی و چه نابرابریهای تاریخی است. ما نباید بگذاریم روایت «تورم طبیعی است» به حافظۀ جمعی تبدیل شود. این جنس از کار، تولید «حافظه سخت» است؛ آرشیوی از رنج که میتواند در آینده، بنیانی برای پیگرد و دادخواهی باشد.
جامعهشناسی بهمثابه سپر روایی
تکلیف جامعهشناس در زمانه بلاتکلیفی، نه نجات دادن مردم به شیوهای منجیوار، که ایستادن در کنار آنها در مقام شاهد و راوی است. ما نمیتوانیم تورم را مهار کنیم یا ویرانههای جنگ را بازسازی فیزیکی نماییم. اما میتوانیم کار مهمتری انجام دهیم: میتوانیم نگذاریم این رنج در سکوت، شرم و فراموشی دفن شود. کار ما ساختن پلی است از جنس کلمات و مفاهیم بین تجربههای منزوی، تا مردم در آینۀ تحلیل جامعهشناختی، قدرت جمعی خود را بازشناسند. در جهانی که پول به هیچ و وعدهها به باد رفته، شاید تنها کالای ماندگاری که میتوانیم عرضه کنیم، فهمیدن است و تحمل کردنِ فهمِ مشترک. جامعهشناسی در این میان، نه تیغ جراحی که مرهمی بر زخمهای شناختی یک ملت است؛ مرهمی که با روایت کردن، درد را قابل تحمل و آینده را دوباره قابل تصور میسازد.
https://t.me/drabbasee
3 837
رسالت جامعهشناسان در میانه ویرانی، تورم و بلاتکلیفی
قسمت الف
جامعه پس از جنگ، نه صرفن یک بازه تاریخی، که یک وضعیت وجودی است؛ قلمرویی از ویرانهها که در آن نظم پیشین فرو ریخته و نظم نوین هنوز زاده نشده است. در این وانفسای تاریخی، هنگامی که تورم، افسارگسیخته سفرهها را خالی میکند و افق آینده در مه غلیظ بلاتکلیفی محو میشود، پرسش از «تکلیف» جامعهشناسی، پرسشی تجملی یا آکادمیک نیست، بلکه فوریتی اخلاقی و حیاتی است. جامعهشناسی در این لحظات مرزی، با یک انتخاب دوگانه روبروست: یا به کنج عاجنشین دانشگاهی عقبنشینی کند و به کالبدشناسی آماری درد بسنده کند، یا اینکه به میان ویرانهها و صفهای نان فرود آید و به روایتگر و مامای نظمِ ممکن بدل شود. این یادداشت بر آن است که تکلیف جامعهشناس را در سه ساحت «روایتگری رهاییبخش»، «بازآفرینی همبستگی» و «مقاومت در برابر فراموشی» صورتبندی کند.
بلاتکلیفی بهمثابه یک نظم نوین اجتماعی
نخستین تکلیف جامعهشناس، تبارشناسی خودِ مفهوم «بلاتکلیفی» است. مردم عادی بلاتکلیفی را در رنج روزمرّه «نمیدانم فردا چه میشود» تجربه میکنند، اما وظیفه جامعهشناس تحلیل ساختاری این احساس است. بلاتکلیفی در دوران پساجنگ، صرفن فقدان اطلاعات نیست، بلکه فروریختن «اعتماد به جهان» است. وقتی تورم دهشتناک، رابطه میان تلاش و پاداش را قطع میکند، دستمزدها پیش از رسیدن به جیب دود میشوند و برنامهریزی برای آینده به شوخی تلخی بدل میگردد، آنچه رخ میدهد یک «بحران عاملیت» است. مردم احساس میکنند سوژگیشان را از دست دادهاند و به ابژههای منفعل تاریخ بدل شدهاند. کار جامعهشناس در این مرحله، اعتباربخشی به این تجربه زیسته است؛ نشان دادن اینکه این «احساس درماندگی» یک آسیب روانی فردی نیست، بلکه پاسخی عقلانی به یک ساختار بیمار است. ما باید بلاتکلیفی را از سطح روانشناسی عامهپسند به سطح یک مقولۀ سیاسی- اقتصادی ارتقا دهیم.
تورم بهمثابه خشونت نمادین و اپیزودیک
تورم فقط یک پدیدۀ پولی نیست، بلکه پدیدهای عمیقن فرهنگی و شناختی است. تورم افسارگسیخته، «دستور زبان زندگی روزمرّه» را منهدم میکند. قیمتها که دیگر نشانههایی ثابت نیستند، به هیولاهایی لغزنده بدل میشوند که محاسبه را ناممکن میسازند. اینجا قلمرو «خشونت اپیزومیک» است: تخریب نظامهای دانش روزمرّه. مردم دیگر نمیدانند «ارزش» یعنی چه.
جامعهشناس باید این فروپاشی شناختی را مستند کند. چگونه یک مادر، ریاضیات جدیدی برای تقسیم غذای اندک ابداع میکند؟. چگونه مفهوم «صرفهجویی» وقتی پول نقد هر ساعت بیارزشتر میشود، معنای خود را از دست میدهد؟. تکلیف جامعهشناس ثبت این خردهخلاقیتهای بقا، این دانشهای فروپاشی است. تورم، نوعی جنگ داخلی آرام است که در آن، سرمایه به جان پیکرۀ جامعه میافتد و جامعهشناس، تاریخنگار این جنگ خاموش است.
فراسوی آمار: روایتسازی و بیرون کشیدن رنج از سکوت
در وضعیت بحرانی، اعداد و ارقام تورم و فقر، اگرچه لازم، اما ناکافیاند. آنها درد را به انتزاعی آماری تقلیل میدهند و فاصله میآفرینند. تکلیف جامعهشناس در این برهه، چرخش به سوی «روایت» است. آنها باید بدل به ابزاری شوند برای شنیده شدن صداهایی که در هیاهوی بحران گم شدهاند. روایت کردن، یعنی بازگرداندن عاملیت به سوژه. وقتی یک پدر بیکار، داستان حذف شدن تدریجی گوشت از سفرۀ خانوادهاش را تعریف میکند، یا جوانی از غیرممکن بودن ازدواج در هیاهوی تورم میگوید، جامعهشناس با ضبط و تحلیل نظری این روایتها، آنها را از یک شکایت شخصی به یک سند اجتماعی- تاریخی بدل میکند. این کار، مردم را از انزوای «قربانی بودن» بیرون میکشد و به آنها نشان میدهد که تجربهشان بخشی از یک تراژدی جمعی است. این آگاهی جمعی، پیششرط هرگونه کنشگری است.
بازآفرینی همبستگی در قلب ویرانی
وقتی ساختارهای رسمی فرومیپاشند، جامعه برای بقا به اشکال ابتدایی همبستگی پناه میبرد. تکلیف جامعهشناس، شناسایی، روایت و تقویت این «جزیرههای همبستگی» است. در صفهای طولانی، در شبکههای غیررسمی مبادلۀ کالا، در صندوقهای قرضالحسنۀ محلی که جای بانکهای ورشکسته را میگیرند، نوعی اقتصاد اخلاقی در حال زایش است. کار جامعهشناس فقط تماشای این پدیدهها نیست، بلکه میانجیگری است. آنها میتوانند با نگاشتن این شبکهها، آنها را به یکدیگر متصل کنند. میتوانند نشان دهند که چگونه مفهوم «همسایگی» در بحران بازتعریف میشود. جامعهشناسی در اینجا از برج عاج به سطح زمین میآید و به یک «عمل ارتباطی» بدل میشود؛ تسهیلگری برای بازسازی اعتماد در جهانی که اعتماد به پول و دولت فرو ریخته است.
https://t.me/drabbasee
3 837
کوچ اجباری کبوتر
دیماه که از تقویم فرو افتاد
خاک،
طعم نان را از یاد برد
و من
در صف نانواییهای سوخته
دیدم چگونه بالهایم
چون پولک از شانههایم جدا میشوند.
گرسنگی،
دیگر آن خواهشِ سادۀ نان نبود؛
دیواری بود میان من و خواب؛
میان مادری که لالاییهایش
به بغضی در گلو تبدیل شد؛
و دخترکی که ریاضی نخواند
چون زاویۀ نگاهش،
تنها «مرگ» را اندازه میگرفت.
شبهای دیماه
جلّادان، سهمِ آسمان را هم دزدیدند؛
کبوترها آواره شدند
و من
کفشم را به دریا زدم
اما دریا هم
از بوی خون آشامیده بود؛
چیزی از ساحل نمانده بود جز فریادی،
که در بلمی خالی اسیر شده بود.
حالا،
این آدمی که روبهرویت نشسته،
پوستۀ پاییزیِ همان درختیاست
که زمستان دیماه
ریشههایش را با اسید شست.
من دیگر سبز نمیشوم
فقط بیدار میمانم.
در این شبِ بلندِ بیصدا،
که حتی زوزۀ گرگی نیست؛
تنها سرفههای گرسنهای است
که در قفسِ سینۀ ملتی
خفه میشود.
من آدمیام
که از لبِ پرتگاه پرید؛
اما هرگز به زمین نخورد.
همانجا
میانِ سقوط و فاجعه
آویزان ماندم
تا هر صبح
تصویر افسردگی را
در آیینههای ترکخوردۀ مردمکهایم
تکثیر کنم.
و اینچنین،
از زندگی «سیر» میشوم
نه سیری از نان،
که سیری زخمهایی که
دیگر جای بخیه ندارند.
۱۱ خرداد ۱۴۰۵
https://t.me/drabbasee
3 837
آقای رئیسجمهور!
عفونتی چرکین از چاه قناعت بالا زده است؛
و ماهیهای قرمز حوض خانه
از فرط عادت به لجن،
به جای آبشش، ریه درآوردهاند
و نفس میکشند.
ما اما
در هوایِ صاف وعده
خفهایم.
افسردگی
اتاقی نیست که در آن را بشود بست؛
تختخوابیاست که هر صبح
سنگینتر از شب،
مرا از خودش بالا میآورد
و من
نیمخیز
چشم میدوزم
به تلویزیونی که خاموش است
و از صفحه تاریکاش
صورت پدرم
مُدام
متلک میخواند.
پدرم زنده است
اما از تلویزیونِ خاموش
نگاهم میکند.
پدرم کالبد تهی کرد،
درست روزی که فهمید
این جعبه جادو،
از اول هم،
به برق خانه همسایه وصل بوده است.
مادر اما
آرامتر از همیشه
از روی مزار،
برایم چای میریزد
و میگوید:
«پسرم،
اینجا زیر خاک،
گوشی آنتن نمیدهد،
خبری از زمین برایم نخوان.
فرداهایتان را
همینجا
دمِ در
لوله کنید
بیندازید تو».
خشمِ ما؟.
خشمِ ما،
حلقه گمشده خانوادگی است.
نه فریاد است، نه مشت.
فشاردادن بیصدایِ دندانی است
بر دندان دیگر،
در اتوبوسی که از راننده
جز آینهای که ما را کنترل کند،
چیزی ندیدهایم.
خشم ما،
شبیهِ گلدانِ پلاستیکیِ روی طاقچه است.
که مدام به جایش آب
گِلآلودگیاش را عوض میکنیم.
گلی در آن نیست
اما ریشه دارد.
راست رفته زیر خانه،
زیرِ همسایه،
زیرِ آسفالت شهر،
زیرِ میز مذاکره.
و انتقام؟.
آه از این انتقامِ بیخون
که شبها
وقتی همه خوابند
کبریت میکشد
بر نازُکای پرده خانه
و خدا خدا میکند
یکی
فقط یکی از ما
بیدار شود
و آتش را پیش از آژیر
دیده باشد.
اما ما
همه در بیداری خوابیم.
انگار انتقام
صبحانهای است که همسایه
هر روز لقمهاش میکند
میگذارد جلوی درِ ما،
با چای و قند دانهای
منقّش به عکس جلّاد
و ما مینشینیم
با اشتهای یک ملت
لقمه را بو میکشیم
تا شب
که باز برگردد
به آشپزخانه همسایه
نیمخورده،
سرمازده و
تکثیرشده.
آقای رئیسجمهور!
دیشب خوابِ کتابی را دیدم
که در کودکیام خواندم.
تمام واژههایش را
موریانه خورده بود
جز یک کلمه:
«انتقام».
کلمه اما لهجه داشت؛
لهجه خون،
لهجه شلیک،
لهجه پای پیاده راهرفتن،
از این زندگی
به هیچکجا.
و حالا صبح است.
همسایه با سینیِ نقرهای
صبحانه تازه میآورد.
باز همان لقمه لعنتی؛
باز هم نیمخوردهتر از دیشب.
و من
قبلِ آنکه در باز شود
پیش از آنکه پدر از تلویزیون
پچپچکنان بگوید: «تحمل کن»،
با صدایی که از آن ِ خودم نیست
از پشت در،
فریاد میزنم:
«بردار قورتش بده،
تا ظهر
دیر میشود!».
https://t.me/drabbasee
3 837
فقر، همچنین یک پدیده سیاسی است که شالوده شهروندی را ویران میکند. شهروندیِ کامل، فراتر از حق رأی، مستلزم برخورداری از یک پایه مادی برای مشارکت در سرنوشت جمعی است. فردی که تمام توان جسمی و فکریاش صرف جستجوی لقمهای نان میشود، عملن از حوزه عمومی طرد میگردد. او فاقد زمان، انرژی، مهارت و اعتمادبهنفس لازم برای کنشگری سیاسی است. صدای او در راهروهای قدرت شنیده نمیشود، چرا که منابع لازم برای سازماندهی، ائتلاف و فریاد زدن در اختیار ندارد. این محرومیت سیاسی، یک حلقه دیگر به زنجیر بازتولید فقر میافزاید، زیرا سیاستها و بودجهها به نفع کسانی تخصیص مییابند که توانایی لابیگری و فشار دارند. بدین ترتیب، فقر به یک خفقان سیاسی میانجامد و دموکراسی را از درون تهی میکند؛ نهادهای انتخاباتی به نمایشی توخالی بدل میشوند و تودههای فقیر، یا به انفعال کشیده میشوند یا طعمه آسان پوپولیستهایی که خشم آنان را بدون رفع ریشهای مشکل به خدمت میگیرند.
از منظری فضایی، فقر جغرافیای شهر را دگرگون میکند و به جداییگزینی فیزیکی منجر میشود. محلههای فقیرنشین، به مثابه زندانهای روباز، ساکنان خود را از جریان اصلی زندگی شهری، فرصتهای شغلی باکیفیت، خدمات آموزشی و بهداشتی استاندارد و حتی امنیت محروم میکنند. «اثر محله» به این معناست که فرد، جدا از ویژگیهای شخصی، بهصِرف زندگی در یک منطقه فقیرنشین، با مجموعهای از محرومیتهای مضاعف و انگهای اجتماعی روبهرو میشود. این جداییگزینی فضایی، نابرابری را ملموس، عینی و طبیعی جلوه میدهد. دیوارهای نامرئی میان محلههای بالا و پایین شهر، پیکر جامعه را قطعهقطعه میکند و امکان هرگونه پیوند عاطفی و اخلاقی میان شهروندان را از بین میبرد. فقیر، در پسِ این دیوارها نامرئی میشود و وجدان آسوده ثروتمندان نیز از رنج هموطنانشان آسوده میماند.
در بُعد سلامت، فقر را باید به مثابه یک بیماری همهگیر و مزمن درک کرد. رابطه میان پایگاه اقتصادی-اجتماعی و سلامت، رابطهای بیچونوچراست: هر چه فقیرتر، بیمارتر و کمعمرتر. این مسئله صرفن به دلیل سوءتغذیه یا دسترسی کمتر به درمان نیست، بلکه فرسایش روانی مداوم ناشی از نابرابری و فقدان کنترل بر زندگی، عاملی به مراتب مخربتر است. استرس سمی ناشی از ناامنی شغلی، مسکن ناپایدار و بیپولی مزمن، بدن را در معرض سطوح بالایی از کورتیزول قرار میدهد و سیستم ایمنی را تضعیف، و بیماریهای قلبی، دیابت و افسردگی را شیوع میدهد. فقر، به معنای واقعی کلمه، در تن و جان انسان حک میشود و آن را پیش از موعد فرسوده میکند. جامعهای که اجازه میدهد چنین حجمی از رنج قابل پیشگیری وجود داشته باشد، مشروعیت اخلاقی خود را از دست میدهد.
اما شاید پیچیدهترین و تراژیکترین پیامد فقر، مصادره مفهوم آینده و توانایی تصور جهانی متفاوت باشد. فقر مداوم، قوه تخیل را فلج میکند. وقتی تمام انرژی صرف واکنش به بحرانهای اکنون میشود، جایی برای رؤیاپردازی، خلاقیت و کنش معطوف به تغییر باقی نمیماند. جامعهای که بخش بزرگی از جمعیت آن از امکان تصور و ساختن فردایی بهتر محروم شدهاند، در واقع سرمایه اجتماعی عظیم خود را در باتلاق روزمرگی نابود میکند. استعدادهای بیشماری که میتوانستند منشأ تحول و نوآوری باشند، پیش از آنکه فرصتی برای شکوفایی بیابند، زیر آوار نیازهای اولیه دفن میشوند. این فاجعه نه فقط برای خود آن افراد، که برای کل جامعه است که از انبوهی از ظرفیتهای انسانی محروم میماند.
در نهایت، از منظر جامعهشناسی، فقر اقتصادی یک زخم سطحی بر پیکره جامعه نیست که با یک پانسمان ساده یا کمکهای خیریهای التیام یابد. فقر، محصول منطق عملکردی یک ساختار نابرابر است. پیامدهای آن، شبکهای درهمتنیده از محرومیتها را میسازند که ابعاد اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، روانی و جسمانی را در بر میگیرد. فهم این پیامدها نیازمند نگاهی است که از سرزنش قربانی فراتر رود و به ریشههای ساختاری توزیع نابرابر قدرت و منابع خیره شود. تا زمانی که فقر به عنوان یک مسئله اخلاقی جمعی و یک نقص ساختاری در سازمان اجتماعی شناخته نشود، به بازتولید خود ادامه خواهد داد و نسلها را در گردابی از رنج و استیصال غرق خواهد کرد. رهایی از این وضعیت، نه فقط در گرو رشد اقتصادی، که نیازمند بازتوزیع بنیادین قدرت، احترام و امکان ساختن یک زندگی شایسته برای همگان است.
https://t.me/drabbasee
3 837
فقر اقتصادی دردناک جامعه
۶ خرداد ۱۴۰۵
فقر اقتصادی، پیش و بیش از آنکه یک عارضۀ مالی یا یک بحران گذرا در چرخۀ زندگی فردی باشد، یک پدیدۀ تمامن اجتماعی و یک زیستِ تحمیلی است که تار و پود هستی انسان را در خود میپیچد. از منظر جامعهشناسی، فقر صرفن به معنای خالی بودن جیب یا ناتوانی در تأمین مایحتاج اولیه نیست؛ فقر یک میدان نیروی فراگیر است که آگاهی، مناسبات، بدنها، آرزوها و حتی مفهوم زمان را دگرگون میکند. این وضعیت، گسستی دردناک از جریان اصلی جامعه است، جایی که فرد فقیر نه فقط در حاشیه اقتصاد، که در حاشیه حیات اجتماعی، نمادین و مدنی قرار میگیرد و به یک «دیگریِ» خاموش بدل میشود.
نخستین و عمیقترین پیامد فقر، بازتولید چرخهای و سیستماتیک آن است. جامعهشناسی، بهویژه با الهام از سنت پییر بوردیو، نشان میدهد که فقر تنها در توزیع نابرابر سرمایه اقتصادی خلاصه نمیشود، بلکه با کمبود سرمایه فرهنگی و سرمایه اجتماعی نیز درهمتنیده است. کودکی که در خانوادهای فقیر به دنیا میآید، نه فقط از پول، بلکه از شبکههای ارتباطی مؤثر، دانشِ ضمنیِ راهبری در نهادهای اجتماعی، زبان مشروع و حتی ذائقه تأییدشده از سوی ساختار قدرت محروم است. مدرسه به عنوان نهاد ظاهرن بیطرف، اغلب خشونت نمادین را بر او اِعمال میکند؛ میراث فرهنگیاش را بیارزش میشمارد و با معیارهای طبقه متوسط او را داوری میکند. این محرومیت چندلایه، یک جبر ساختاری خلق میکند که در آن، شکست نه محصول ناتوانی فردی، که نتیجه یک بازی از پیش طراحیشده با تاسهای پرشکست است. بدین ترتیب، فقر از والدین به فرزندان به ارث میرسد و این توهم خطرناک را دامن میزند که ناتوانی شخصی، عامل این میراث شوم است.
در سطح روانی و وجودی، فقر اقتصادی به مثابه زخمی بر هویت فرد عمل میکند. زندگی در شرایط کمبود دائمی، ذهنیتی را شکل میدهد که جامعهشناسان از آن به «فرهنگ فقر» یا «عادتواره فقیرانه» یاد میکنند. این ذهنیت، نه به معنای ناتوانی ذاتی، بلکه پاسخی انطباقی به شرایط خصمانه است. ناتوانی در برنامهریزی بلندمدت، تقدیرگرایی، و تمرکز افراطی بر بقای لحظهای، همگی مکانیسمهای دفاعی روانی هستند که در برابر آیندهای کاملن مسدود و غیرقابل پیشبینی شکل میگیرند. فقر، افق دید زمانی را منقبض میکند و انسان را در یک «اکنونِ» بیپایان زندانی میسازد؛ جایی که هر تصمیمی برای گذران امروز است و پسانداز برای فردا، توهّمی تجملی و دور از دسترس به نظر میرسد. این زیستِ تحقیرآمیز، شأن و احترام بنیادین انسانی را فرسوده میکند. فرد فقیر، به طور مداوم در معرض نگاههای ترحمآمیز، تحقیرهای بوروکراتیک و قضاوتهای اخلاقی نادرست قرار دارد و به تدریج این نگاه بیرونی را درونی میسازد و خود را به چشم یک شکستخوردهی تمامعیار میبیند.
فقر اما به همین جا ختم نمیشود، بلکه بافت پیوندهای اجتماعی را از هم میگسلد. دورکیم به ما آموخت که جامعه اساسن یک پدیده اخلاقی و متکی بر همبستگی است. فقر گسترده و نابرابری عمیق، این همبستگی اجتماعی را ذرهذره نابود میکند. از یک سو، همبستگی ارگانیکی که مبتنی بر تقسیم کار و وابستگی متقابل است، با طرد شمار زیادی از شهروندان از دایره تولید و مصرف، تضعیف میشود. از سوی دیگر، اعتماد به عنوان روانکنندۀ روابط اجتماعی از بین میرود. در جوامعی که شکاف طبقاتی به یک پرتگاه بدل میشود، تجربه زیسته فقرا و اغنیا چنان از هم دور میشود که گویی در دو سیاره متفاوت زندگی میکنند. این گسست، بیاعتمادی به نهادها، بیاعتمادی به همنوعان و نهایتن فروریزی اخلاق اجتماعی را به همراه میآورد. در چنین فضایی، فردگرایی منفی و بدبینی رواج مییابد و منافع جمعی، قربانی تلاشهای فردی برای بقا میشود. جرم، خشونت و انواع آسیبهای اجتماعی، نه محصول شرّ ذاتی انسانها، که نمود عینی فروپاشی نظم اخلاقی و اجتماعی ناشی از فقر و حاشیهنشینی است.
3 837
ای خطهٔ ایران مهین، ای وطن من
ای گشته به مهر تو عجین جان و تن من
ای عاصمهٔ دنیی آباد که شد باز
آشفته کنارت چو دل پر حزن من
دور از تو گل و لاله و سرو و سمنم نیست
ای باغ گل و لاله و سرو و سمن من
بس خار مصیبت که خلد دل را بر پای
بی روی تو، ای تازه شکفته چمن من
ای بار خدای من گر بیتو زیم باز
افرشتهٔ من گردد چون اهرمن من
تا هست کنار تو پر از لشکر دشمن
هرگز نشود خالی از دل محن من
از رنج تو لاغر شدهام چونان کهاز من
تا بر نشود ناله نبینی بدن من
دردا و دریغا که چنان گشتی بیبرک
کهاز بافتۀ خویش نداری کفن من
بسیار سخن گفتم در تعزیت تو
آوخ که نگریاند کس را سخن من
وآنگاه نیوشند سخنهای مرا خلق
کهاز خون من آغشته شود پیرهن من
و امروز همیگویم با محنت بسیار
دردا و دریغا وطن من، وطن من
ملکالشعرا، بهار
https://t.me/drabbasee
3 837
پارادوکس سرکوب
قسمت دوم
گزاره هاول، درکی دیالکتیکی از رابطه قدرت و مقاومت را به نمایش میگذارد. قدرت، بهویژه در اشکال سرکوبگرایانه آن، هرگز در خلأ عمل نمیکند و پیامدهایش کاملن تحت کنترل عاملیت آن نیست. سرکوب، با ایجاد تضاد و برجستهسازی مرزها، نه تنها به تثبیت هویت و افزایش همبستگی درونی گروههای هدف میانجامد، بلکه بسترهای اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی جدیدی را ایجاد میکند که در نهایت به ضد خود تبدیل میشود. این پارادوکس، هشداری است به تمامی ساختارهای قدرتی که به توهم کنترل مطلق دچار هستند. تاریخ مملو از نمونههایی است که در آنها «مُهرهای سربی» که برای خفه کردن صداها به کار گرفته شدند، نهایتن به «بلندگوهایی» برای طنینانداز شدن آن صداها در سراسر تاریخ تبدیل گشتند. راز این پارادوکس در ذات نفوذناپذیر انسان برای معنابخشیدن به هستی خویش نهفته است؛ جایی که حتی تاریکترین اَشکال سرکوب، نوری را میآفریند که سایههای قدرت را برای همیشه بر دیوار تاریخ آشکار میسازد.
https://t.me/drabbasee
3 837
پارادوکس سرکوب
قسمت نخست
گفته واتسلاو هاول، نویسنده و نمایشنامهنویس چک، که «سرکوب همان چیزی را خلق میکند که قرار بود نابود کند»، در نگاه اول پارادوکسی ساده و شاعرانه به نظر میرسد. اما در زیر این سطح ادبی، تحلیلی عمیق و جامعهشناختی از پویشهای قدرت، مقاومت و هویٌت نهفته است. این گزاره نه تنها توصیفگر مکانیسمی معیوب در اِعمال قدرت، که افشاگر منطق درونی و ناخواستهای است که در دل سرکوب اجتماعی، سیاسی یا فرهنگی عمل میکند. از منظر جامعهشناسی، میتوان این پارادوکس را در سطوح خرد و کلان، و در بسترهای گوناگون تاریخی و معاصر، مورد واکاوی قرار داد.
یکی از بنیادیترین کارکردهای سرکوب، تولید و تقویت معنا برای پدیدهها یا ایدههایی است که قصد حذف آنها را دارد. در شرایط عادی، یک ایده، رفتار یا گروه اجتماعی ممکن است از اهمیت چندانی برخوردار نباشد و در حاشیه زیستجهان اجتماعی قرار گیرد. اما هنگامی که قدرت، بخش قابل توجهی از منابع خود را برای نفی و حذف آن پدیده به کار میگیرد، ناخواسته به آن مشروعیت و اهمیت میبخشد. سرکوب، مرزهای نمادین میان «خود» و «دیگری» را پررنگتر کرده و برای آن دیگریِ طردشده، هالهای از تقدس، حقانیّت یا جذابیّت میآفریند.
از دیدگاه جامعهشناسی معرفت، قدرت با تعریف «هنجار» و «انحراف»، مرزهای واقعیت اجتماعی را تعیین میکند. اما این مرزگذاری، خود به عرصهای برای نبرد نمادین تبدیل میشود. گروهی که هدف سرکوب قرار میگیرد، هویّت خود را نه صرفن در درون خود، که در تقابل با سرکوبگر بازتعریف میکند. سرکوب، با ایجاد «شهدا» و «قهرمانان»، روایتهای قربانیشدگی و مبارزه را غنا میبخشد و آنها را به عناصری هویّتبخش برای نسلهای آینده تبدیل میکند. نمونه بارز این پدیده را میتوان در جنبشهای ملیگرایانه در برابر امپراتوریها مشاهده کرد. سرکوب فرهنگی و زبانی در امپراتوری عثمانی یا اتریش- مجارستان، نه تنها هویّتهای ملی را نابود نکرد، بلکه با ایجاد خاطرهای جمعی از ظلم، آتش ناسیونالیسم مدرن را شعلهورتر ساخت و دقیقن همان هویّت مستقل را در کانون توجه قرار داد که در پی انکارش بود.
در سطح کنش متقابل نمادین، سرکوب فضای گفتوگو را مسدود میکند. اما جامعۀ انسانی عرصهای برای تولید معنا است و هنگامی که مجرای اصلی بیان مسدود شود، معنا از مجراهای دیگر و اغلب خشنتر و رادیکالتر سرریز میکند. واتسلاو هاول، خود در متن جامعه چکسلواکی پیش از انقلاب مخملی، این پدیده را در قالب «زندگی در حقیقت» در برابر «زندگی در دروغ» نظامهای تمامیتخواه شرح داده است. او نشان داد که قدرت توتالیتر با سرکوب صدای مدنی، ناخواسته عرصههای غیررسمی و موازی را برای زیست اجتماعی و سیاسی ایجاد میکند.
سرکوب، با بستن کانالهای نهادی برای اعتراض یا اصلاح، گروههای معترض را به سمت روشهای رادیکالتر سوق میدهد. این همان چیزی است که جامعهشناسانی مانند چارلز تیلی در تحلیل خود از کنشهای جمعی به آن اشاره دارند. هنگامی که مجموعه کنشهای اعتراضی» متعارف (مانند تجمعات قانونی، انتشار بیانیه، اعتصابات صنفی) سرکوب شود، نیروی اجتماعی سرکوبشده به سمت «مجموعه کنشهای چالشبرانگیز» (مانند نافرمانی مدنی، شورش، یا اقدامات مسلحانه) گرایش مییابد. به این ترتیب، سرکوب، با نابود کردن کنشگران میانهرو، میدان را برای کنشگران تندرو باز میکند و نهایتن به رادیکالتر شدن همان جریانی منجر میشود که در پی مهار آن بود.
از منظر اقتصاد سیاسی و جامعهشناسی توسعه، سرکوب اقتصادی یا محرومیتسازی، اغلب به ایجاد و تقویت اقتصادهای زیرزمینی و ساختارهای موازی قدرت منجر میشود. هنگامی که نظام سیاسی، گروهی را از منابع رسمی و مشروع محروم میکند، آن گروه برای بقا و مقاومت، به خلق شبکههای اقتصادی غیررسمی و ساختارهای قدرت جایگزین روی میآورد. این شبکهها نه تنها نیازهای مادی را برآورده میکنند، که به بستری برای سازماندهی سیاسی و اجتماعی نیز تبدیل میشوند.
برای نمونه، در تاریخ معاصر، تحریمهای همهجانبه علیه برخی کشورها، اگرچه با هدف تضعیف دولتهای خاص اِعمال شد، اما در موارد متعدد به تقویت بازارهای سیاه، قاچاق، و اقتصادهای مقاومتی انجامید که خود منبع قدرت برای گروههای خارج از کنترل دولت مرکزی یا حتی مخالف با آن شدند. سرکوب، در این بستر، ناخواسته انعطافپذیری و خوداتکایی همان نیروهایی را افزایش میدهد که قصد تضعیفشان را داشت.
ادامه دارد
https://t.me/drabbasee
3 837
رقص بر سوگ؛ دگردیسی آیین عزا از نیایش تا عصیان
قسمت دوم
این، رقص بر مزار سوگ است؛ رقصی که نه برای مرگ، که برای زندگی در برابر مرگ، برپا شده است. این، دهنکجیای است به هر آنچه میخواهد درد را مصادره کند و برای آن، چارچوب و تشریفاتی تعیین نماید. این، فریاد جمعی است که میگوید اندوه ما، حتی در رقص و سرورمان نیز جاری است، اما این اندوه، ما را از پا نمیاندازد؛ برمیخیزاند و به حرکت وا میدارد. این، دگردیسی رنج به مقاومت است؛ دگردیسی مرگ به زندگی؛ دگردیسی سکوت به آوازی که تا ابدیت طنینافکن خواهد بود.
https://t.me/drabbasee
3 837
رقص بر سوگ؛ دگردیسی آیین عزا از نیایش تا عصیان
قسمت نخست
در شبی که ماه، خونین برآمده بود و باد، زوزهکشان از کوچههای آشنا میگذشت، دیماه با انگشتان یخزدهاش تقویم را ورق زد و کشتاری را رقم زد که زخمش بر پیکر جمعی این سرزمین، کهنهناشدنی و التیامناپذیر است.
اما شگفتا که از دل این فاجعه، نه فقط نوحه و ندبه که زمزمهای دیگر برخاست؛ آوایی که در نگاه نخست، ناسازوار و متناقض مینمود: طنین دف و چنگ، و پایکوبی بر خاکهایی که هنوز بوی خون میدادند. این، نه فراموشی است و نه بیدردی. این، دگردیسی آیینی است؛ تولدی دوباره برای اندوه در کالبدی دیگر.
سوگواری، به مثابه کهنترین آیین بشری، همیشه در پیوند با مرگ و فقدان تعریف شده است. گریستن، سیهپوشی، بر سر و سینه زدن، سینه و صورت خراشیدن، زبانی جهانی برای بیان درد فراق بودهاند. اما آنچه در فرهنگ ایرانیان پس از واقعه دیماه رخ نمود، نه انکار این زبان که دگرگونی بنیادین آن بود. گویی درد، چنان عظیم و بیکران بود که قالبهای کهنۀ عزا را در هم شکست و ناچار شد برای بازگو کردن خود، زبانی تازه بیافریند.
این دگردیسی، پاسخی است به پرسشی وجودی: هنگامی که سوگ، از دایره یک فقدان شخصی فراتر رود و به تراژدی جمعی بدل شود که عامل آن، نه تقدیر که ارادهای زمینی و خونآشام است، آنگاه چگونه باید گریست؟.
آیین سوگواری حکومتی- مذهبی، با همه تشریفات و مناسکاش، الگویی از پیشساخته و قالبی است که اندوه را در مسیری مشخص هدایت میکند. این سوگ، اغلب سوگی «مجاز» است؛ با کارکردی واپسنگر، تسلیبخش و در عین حال، منفعل. در این آیین، سوگوار در برابر مصیبت، تسلیم است و با نوحهخوانی، تنها بر عمق فاجعه میگرید، بی آن که در پی تغییری برآید. این سوگ، خویشتن را در سوگستان محصور میکند و مرزهای اندوه را معین میسازد. اما آنجا که قتلعام، تقدس هر آیین از پیش تعریفشده را به سخره میگیرد، سوگواری دیگر نمیتواند در این قالب بگنجد. ناگزیر باید از درون منهدم بشود و شکل تازهای بیافریند.
این دگردیسی، دهنکجیای فلسفی به زبان رسمی ماتم است. رقص، در این متن تازه، نه به معنای شادی و سبکساری که حرکتی آیینی و مقدس است. دستافشانی، نه نشان سرخوشی که هماهنگی ضربان دلها با یکدیگر است، در اعتراض به سکوتی مرگبار. دف، با پوست و حلقههایش، نه فقط سازی کوبهای که طنیناندازنده فریادهای فروخورده است. تار و سهتار، با زخمههای غمگین اما پرصلابت خویش، روایتگر قصهای میشوند که در کلمات نمیگنجد. و ترانه و تصنیف، نه بر بستر هجران یار که بر مبنای خون و قیام، سروده میشود.
اینجا، در این آیین دگردیسییافته، غم، همچنان عنصر اصلی است، اما دیگر غمی منفعل و ستمپذیر نیست. این، غمی است که برخاسته و قامت راستکرده است. چرخ زدن در رقص، چرخشی است برای دیدن همه زوایای مصیبت و همزمان، اعلام موجودیت در برابر آن. دستزدن، به نشان پیوستن است؛ پیوستن زخمخوردهای به زخمخورده دیگر، برای ساختن پیکری واحد از جنس اندوه و مقاومت. این سوگواری، به جای نگریستن به گذشته و ماتمخوردن بر آنچه رفته است، به نوعی آیندهسازی بدل میگردد. این، سوگی است که در آن، سوگواران با هر ضرب دف و هر گام رقص، مشتی بر سینه تاریخ فراموشکار میکوبند و فریاد میزنند: «ما هنوز زندهایم، ما هنوز به یاد داریم، ما هنوز مقاومت میکنیم.»
این دگردیسی، از منظر فلسفی، گذار از «سوگ تراژیک» به «سوگ حماسی» است. در سوگ تراژیک، انسان در برابر سرنوشت محتوم، تنها به درد و رنج تن میدهد و شاید به تطهیری درونی برسد. اما در سوگ حماسی، انسان در برابر مصیبتی که ساختۀ دست خویش است، نه فقط میگرید که میستیزد. او با درد، نه از در تسلیم که از در ستیز وارد میشود. رقص و موسیقی در اینجا، سلاحهای این ستیزند؛ سلاحهایی از جنس فرهنگ و هنر که تیرشان از هر ترکشکاری، نافذتر و پایدارتر است. این، پاسخی است به خشونت «نظمِ موجود»، با زیباییشناسی «نظمی نوین». این، پیکری است که از گورستان سربرآورده و حیات را به چالش میکشد.
پس آنچه در این دیار پس از آن دی ماه خونین روی میدهد، نه انکار سوگ که تعالی آن است. این، آیینی است که در آن، زخمخوردگان تاریخ، با زبان اعضای خویش سخن میگویند. پاهایی که میرقصند، همان پاهایی هستند که در راهپیماییها و تشییعها راه رفتهاند. دستهایی که میکوبند، همان دستهایی هستند که بر سینه زدهاند. و صدایی که ترانه میخواند، همان صدایی است که نوحه سر داده بود. این، تداوم اندوه است در قالبی دیگر، و چه بسا قالبی مؤثرتر. زیرا عزاداری رسمی، گاه به عادتی مبدل میشود که احساس را میکُشد، اما این آیین دگردیسییافته، با هر بار اجرا، زخم را تازه و خاطره را زنده نگه میدارد، بی آن که به ورطه سانتیمانتالیسم و تسلیم فروغلتد.
ادامه دارد
https://t.me/drabbasee
3 837
سکوت خدا و مسئولیت انسان: تأملی در پرسش برادران کارامازوف
قسمت دوم
در پایان، داستایفسکی پاسخی قطعی به پرسش خود نمیدهد، بلکه آن را به صورت معمایی حلنشده در برابر خواننده میگذارد. او از ما میخواهد خود در جستوجوی پاسخ باشیم. شاید پاسخ نهایی این باشد که در سکوت خدا، انسان ناگزیر است خود به پرسشگر و پاسخدهنده تبدیل شود. در غیاب صدای خدا، وجدان انسانی، مسئولیت متقابل، عشق به دیگری، و حتی ترس از پوچی مطلق، میتوانند موانعی باشند که انسان را از ارتکاب جنایت بازدارند. اما آیا این موانع برای همیشه کارآمد خواهند ماند؟.
داستایفسکی این پرسش را بیپاسخ میگذارد تا هر نسل و هر انسان، خود به تأمل در آن بپردازد.
آنچه مسلم است، داستایفسکی با مطرح کردن این پرسش، نه ترویج بیدینی، بلکه دعوتی است به ژرفاندیشی دربارۀ بنیادهای اخلاق و مسئولیت انسان در جهانی که گاه خدا در آن سکوت اختیار میکند. شاید سکوت خدا نه به معنای غیبت او، بلکه فرصتی است برای رشد و بلوغ اخلاقی انسان، تا او بیاموزد که بدون نظارهگری دائمی، به خاطر خود اخلاق و به پاس حرمت انسان، از جنایت بپرهیزد.
https://t.me/drabbasee
3 837
سکوت خدا و مسئولیت انسان: تأملی در پرسش برادران کارامازوف
قسمت نخست
در قلب رمان نامور «برادران کارامازوف»، داستایفسکی پرسشی را مطرح میکند که نه تنها شخصیتهای داستان، بلکه تمام بشریت را به چالش میکشد:
وقتی خدا ساکت است، چه چیزی مانع میشود انسان دست به جنایت نزند؟.
این پرسش که عمدتن از زبان ایوان کارامازوف بیان میشود، یکی از ژرفترین معضلات فلسفی و اخلاقی تاریخ اندیشه را بازتاب میدهد.
سکوت خدا در این پرسش، استعارهای است از غیاب امر قدسی، ناپیدایی عدالت مطلق، و فقدان ضمانت اجرایی فراطبیعی برای اخلاق. اگر خداوند به عنوان ناظر مطلق، قانونگذار نهایی، و مجازاتکننده نهاییِ اعمال شریرانه حضور نداشته باشد یا سکوت اختیار کند، چه نیرویی میتواند انسان را از فروغلتیدن به ورطه جنایت بازدارد؟.
داستایفسکی این پرسش را نه صرفن در سطحی انتزاعی، بلکه در متن واقعیت تلخ زندگی بشری مطرح میکند. او از طریق داستان زندگی شخصیتهایی مانند دمیتری، ایوان، دیاکوف و آلیوشا نشان میدهد که این پرسش چگونه میتواند به سرنوشتهای متفاوتی منجر شود. از یکسو، شخصیتی مانند دمیتری با وجود طوفان هوسها و گناهانش، همچنان در جستوجوی رستگاری است و از سوی دیگر، دیاکوف با پذیرش منطق «اگر خدا نباشد، همه چیز مجاز است»، دست به جنایت میزند.
پاسخ داستایفسکی به این پرسش را نمیتوان در قالبی ساده و تکبعدی خلاصه کرد. او در سراسر رمان، ابعاد گوناگون این مسئله را کاویده و راهحلهای مختلفی را پیش روی خواننده میگذارد. یکی از مهمترین پاسخها، مفهوم «مسئولیت متقابل» و «گناه همگانی» است. در جهان داستایفسکی، هیچ انسانی جزیرهای مستقل نیست. همه در برابر همه مسئولند و گناه هر کس به نوعی بر دوش دیگران نیز سنگینی میکند. این آگاهی عمیق از پیوند وجودی با دیگران، حتی در نبود نظارت الهی، میتواند مانعی در برابر جنایت باشد.
پدر زوسیما، پیر فرزانه داستان، تعلیم میدهد که هر انسان در برابر تمام انسانها و همه موجودات گناهکار است. این بینش متناقضنما، نه بار گناه را بر دوش فرد سنگینتر میکند، بلکه او را به بخشایش و همدردی فرا میخواند. اگر همه در برابر هم مسئولیم، پس تنهایی مطلق معنا نمییابد و جنایت علیه دیگری، در نهایت جنایت علیه خویشتن است.
پاسخ دیگر را میتوان در عشق و محبت جستوجو کرد. در برابر سکوت خدا، عشق انسانی میتواند به مثابه پاسخی به این پرسش ظاهر شود. آلیوشا کارامازوف، برخلاف برادرانش، مسیر ایمان و عشق را برمیگزیند. او حتی در برابر شکنجهگران و گناهکاران، چهرهای مهربان نشان میدهد. این عشق، که از ایمانی ژرف سرچشمه میگیرد، نه بر مبنای ترس از مجازات، بلکه بر اساس پیوندی وجودی با خدا و خلق او، انسان را از ارتکاب جنایت بازمیدارد.
با این حال، داستایفسکی از پذیرش سادهانگارانۀ این پاسخها نیز پرهیز میکند. او از طریق شخصیت ایوان، فیلسوف شکاک و رنجور داستان، قویترین استدلالها را علیه امکان اخلاق بدون خدا مطرح میکند. ایوان در گفتوگوی مشهور خود با آلیوشا، «شورش» علیه نظم جهانی خدا را اعلام میکند. او با ذکر نمونههایی از رنج بیگناهان، به ویژه کودکان، نشان میدهد که چگونه سکوت خدا در برابر این فجایع، ایمان به عدالت الهی را متزلزل میکند. اگر خدایی هست و سکوت کرده، پس جهان بر چه اساسی میچرخد؟.
ایوان میگوید: «من جهان خدا را نمیپذیرم، هر چند بدانم که وجود دارد». این نهایت طغیان علیه سکوت خدا است. او حتی اعلام میکند که «اگر خدایی نباشد، همه چیز مجاز است». اما خود او نیز از پذیرفتن کامل این منطق درمانده است. او به جنون مبتلا میشود، چرا که نمیتواند با پیامدهای هراسناک این اندیشه کنار بیاید. جنون ایوان نشاندهنده آن است که انسان حتی اگر بخواهد در جهانی بدون خدا زندگی کند، نمیتواند از التزام به اخلاق بگریزد.
پرسش داستایفسکی به ما یادآوری میکند که اخلاق انسانی ریشهای عمیقتر از قوانین و مقررات اجتماعی دارد. او نشان میدهد که حتی در تاریکترین لحظات سکوت خدا، چیزی در درون انسان وجود دارد که او را از فروغلتیدن به ورطه جنایت بازمیدارد. این چیزی شاید همان تصویر خدا در وجود انسان باشد، یا همان ندای وجدانی که حتی دیاکوف نیز نتوانست آن را کاملن خاموش کند.
ادامه دارد
https://t.me/drabbasee
3 837
🔸🔸🔸مطلب وارده🔸🔸🔸
♦️میان مرگ و امید: در باب سوگ جمعی و استمرار مقاومت
بخش دوم
✍دکتر خیام عباسی
۲ اسفند ۱۴۰۴
در نهایت، «امید اجتماعی» محصول همین فرایندهای پیچیده است. امید، نه یک خوشبینی سادهلوحانه، که حاصل اعتماد به توانایی جمعی برای عبور از بحرانها است. این اعتماد، وقتی شکل میگیرد که جامعه در سوگ، خود را تنها و رها شده نبیند: یعنی وقتی شبکههای همیاری خودجوش شکل بگیرد؛ وقتی هنرمندان و اندیشمندان، روایتگر درد جمعی و ترسیمگر چشماندازهای نو باشند؛ و آنگاه که هر فرد، در کنشهای کوچک خود، طعم تعلق به یک کل منسجم را بچشد.
مقاومت واقعی، در گرو حفظ همین پیوندهای نامرئی اما مستحکم است؛ پیوندهایی که در سوگ، محکمتر و آشکارتر میشوند.
پس، پاسخ به پرسش نخستین، در بازگشت به خویشتن جمعی نهفته است. ما میتوانیم از سوگ دستهجمعی عبور کنیم و روحیه مقاومت را حفظ کنیم، اگر سوگ را به عرصهای برای بازسازی همبستگی، بازتعریف معنا، پویاسازی حافظه جمعی، و تبدیل خشم به انرژی سازنده تبدیل کنیم.
اگر کنش جمعی را چنان جهت بدهیم که در کنار مزار عزیزانمان، نه فقط برای گذشته، که برای آینده نیز عهد ببندیم؛ آیندهای که در آن، زندگی، با تمام فقدانها، از دست دادنها، سوگها، فاجعهها، بحرانها و دشواریهایش، چنان ارزشمند انگاشته شود که مرگ نیز در راه پاسداشت آن، معنایی رهاییبخش مییابد. این، نه فراموشی درد، نه فراموشی فاجعه، نه فراموشی جرم و جنایت و کشتار جمعی، که والایی و ارزش بخشیدن به آن از طریق پیوند با ارادهای جمعی برای زیستنی اصیلتر در جامعهای آزاد و استوار کردن حکومتی دموکراتیک و پاسخگو است که در آن، حرمت جان انسان بر ایدئولوژی، بر دین، بر بقای حکومت و حاکمیت اولویت داشته باشد و «انسان» و «زندگی»، مقدسترین مقدسها باشد.
#سوگ
#سوگ_جمعی
#خیام_عباسی
#امید_اجتماعی
@NewHasanMohaddesi
https://t.me/drabbasee
3 837
🔸🔸🔸مطلب وارده🔸🔸🔸
♦️میان مرگ و امید: در باب سوگ جمعی و استمرار مقاومت
بخش نخست
✍دکتر خیام عباسی
۲ اسفند ۱۴۰۴
سوگ جمعی، بهمثابه پدیدهای اجتماعی، فراتر از مجموع غمهای فردی است. هنگامی که جامعهای در سالهای پیاپی جانباختگان خود در اعتراضات به حکومت را به خاک میسپارد، بهویژه در فاجعهای کممانند در تاریخ چون دیماه گذشته، با پرسشی بنیادین مواجه میشود: چگونه میتوان از این میدان ماتم عبور کرد، بیآنکه اراده برای زیستن و مقاومت در برابر سختیها فرسوده شود؟.
این پرسش، نه فقط یک مسأله روانشناختی فردی، بلکه مسألهای جامعهشناختی است که به ژرفترین لایههای هویّت فردی، همبستگی و معنای انسجام و هویّت جمعی گره خورده است.
برای درک این مسأله، نخست باید سوگ جمعی را بهعنوان یک «واقعیت اجتماعی» دورکیمی در نظر آوریم. دورکیم در بررسی دین و مناسک، نشان داد که گردهمآیی یک جمع در غم و شادی، «وجدان جمعی» را بازتولید میکند. سوگ، بهویژه هنگامی که علت مرگ، حادثهای طبیعی یا تراژدیای عمومی باشد، میتواند به نیرویی برای انسجام اجتماعی تبدیل شود. در چنین لحظاتی، مرزهای فردی فرو میریزد و «ما»یی شکل میگیرد که در غم مشترک، پیوندی ناگسستنی مییابد. این همدردی، آگاهی از سرنوشت مشترک را تقویت میکند و یادآور این حقیقت است که اعضای جامعه، قایقی واحد را در دریای طوفانی هستی پیش میرانند. از این منظر، سوگ جمعی میتواند مقدمهای برای همبستگی بیشتر باشد؛ به شرطی که مقاومت، به فردیشدن اتمیزه و شکننده تبدیل نشود.
بااینحال، سوگ مداوم و بیامان، ظرفیت روانی-اجتماعی جامعه را به چالش میکشد. تداوم فقدان، اگر با «پردازش اجتماعی» همراه نباشد، به بیحسی جمعی، افسردگی فراگیر و احساس درماندگی میانجامد. اینجا است که مفهوم «تابآوری اجتماعی» اهمیت مییابد. جامعه برای آنکه از کورهراه مصیبت، پخته و استوار بیرون آید، نیازمند «آیینهای سوگواری» است که نه صرفن بهعنوان تخلیه هیجانی، که بهعنوان عرصههایی برای بازتعریف معنا عمل کنند. در این آیینها است که مرگ، از یک پایان مطلق، به بخشی از یک روایت بزرگتر تبدیل میشود. جامعه با بزرگداشت جانباختگان، به زندگی و آرمانهای آنها معنا میبخشد و بدینسان، مرگ را نه پایان راه، که پلی به سوی آیندهای میبیند که آن جانباختگان برایش زیسته و جان دادهاند.
نقش «حافظه جمعی» در این میان، حیاتی است. خاطره جانباختگان، اگر صرفن در قالب عکسها و مشایعی غمبار محصور بماند، به وزنهای سترون بدل میشود که روحیه جمعی را به زیر میکشد و تضعیف میکند. اما اگر این حافظه، پویا و جهتدار شود، اگر از دل آن «روایتهای مقاومت» بیرون کشیده شود، آنگاه جانباختگان به «نمادهای ایستادگی» بدل میگردند. جامعهشناسانی چون هالبواکس بر این باورند که حافظه جمعی، همواره در حال بازسازی است تا با نیازهای حال، هماهنگ شود. امروز، ما نیازمند بازخوانی روایت جانباختگانمان بهگونهای هستیم که از دل آن، پیام استقامت، عشق به زندگی و پایفشاری بر ارزشهای انسانی را استخراج کنیم. این بازخوانی، مرگ را از یک تراژدی صرف، به فصلی از حماسه جمعی تبدیل میکند.
از سوی دیگر، باید به رابطه دیالکتیکی سوگ و خشم توجه کرد. خشم ناشی از بیعدالتی و فقدان، اگر هدایتنشده باقی بماند، میتواند به خشونت کور یا یأس مطلق منجر شود. اما همین خشم، در بستر یک گفتمان مقاومت اخلاقی، میتواند به «انرژی اجتماعی» برای مطالبهگری و اصلاح تبدیل گردد. شرط این تحول، وجود نهادها و فضاهایی برای گفتوگو و کنش جمعی است. جامعهای که سوگوارانش بتوانند در کنار یکدیگر، بر سر معنای فقدان بیندیشند و برای آیندهای که در آن، این فقدانها تکرار نشود، برنامه بریزند، از انفعال خارج میشود. این همان گذار از «سوگ انفعالی» به «سوگ فعال» است؛ سوگی که نه فلجکننده، که برانگیزاننده است.
گذر از این مرحله، مستلزم بازتعریف مفهوم «قهرمان» نیز هست. در فرهنگ ما، شهید و جانباخته، همواره جایگاه والایی داشته است. اما در شرایطی که جامعه با موجی از فقدانها مواجه است، باید از قهرمانسازیهای تکبُعدی و اسطورهای فاصله گرفت و به «سوژههای عادی» نزدیک شد. جانباختگان دیماه، هر یک با آرزوها، عشقها و زندگی روزمرّه خود، بخشی از ما بودند. نزدیک دیدن آنها به خودمان، باعث میشود که مرگشان را نه بهعنوان رویدادی دوردست، که بهعنوان تهدیدی برای تمام داشتههای جمعی درک کنیم. این درک، مسئولیتآور است و انگیزه مقاومت را در متن زندگی روزمره و برای حفظ ارزشهای آن جاری میسازد.
ادامه👇👇👇
#سوگ
#سوگ_جمعی
#خیام_عباسی
#امید_اجتماعی
@NewHasanMohaddesi
https://t.me/drabbasee
3 837
چه کنم جان و جهان را
۲
و این جمعه، با آن سکوت سنگین و نفسگیرش، میآید تا تهماندۀ جان مرا بگیرد. انگار تمام هفته منتظر این لحظه بوده است تا تمام وزن غم را بر شانههای خستهام بگذارد. صدای اذان از دور دستها میآید، اما نه آن اذان همیشگی. این اذان، امروز برای من نوحهای بیش نیست. نوحهای برای آنان که دیگر به ندای هیچ مؤذنی پاسخ نخواهند داد. مؤمنان آزادی که بینماز، به ابدیت پیوستند. یا شاید معبودشان را در جای دیگری جستوجو میکردند، جایی میان خیابانها، میان فریادها، میان آخرین نفسهایی که در هوای سرد دیماه بخار شد و رفت.
من از پنجره به خیابان خیره شدهام. خیابان خلوت است. انگار همه میدانند که امروز روز مناسبی برای بیرون آمدن نیست. گویی هوای شهر با خود عهد کرده است که امروز سنگینتر از همیشه باشد. حتی پرندهها هم پناه گرفتهاند در لابهلای شاخههای خشک درختان. هیچ چیز تکان نمیخورد. فقط من تکان میخورم، آن هم تکانهایی از جنس لرزش، از جنس تب، از جنس بیماری بیدرمانی به نام دلتنگی.
ای کاش میشد این جمعه را مثل یک روزنامه کهنه، مچاله کرد و دور انداخت. ای کاش میشد چهلم را از تقویم جدا کرد و سوزاند. اما تقویم، آن بیرحم همیشگی، با قاطعیت تمام، برگهایاش را ورق میزند و به ما تحمیل میکند. امروز را. این لحظه را. این جمعه را، این درد را. و من چارهای ندارم جز اینکه بنشینم و تماشا کنم. تماشا کنم که چگونه روز از نیمه میگذرد، چگونه خورشید بیاعتنا به ماتم من، به سوی مغرب میرود، چگونه تاریکی آرام آرام سر میکشد تا همه چیز را در خود فرو ببرد.
شاید در همین تاریکی، راز این همه رنج نهفته باشد. شاید روشنایی است که درد را عریان میکند و تاریکی است که التیام میبخشد. من اما نه به روشنایی امید دارم، نه به تاریکی. من در این جمعه، در منطقهای خاکستری میان این دو ایستادهام. منطقهای که در آن نه روز است نه شب، نه غم است نه شادی، نه زندگی است نه مرگ. منطقهای که در آن فقط مچالگی هست، فقط ویرانی هست، فقط کیسههای سربسته هست که از برابر دیدگان جان میگذرند.
و اینچنین است که جمعه به شب میپیوندد. و من همچنان پاکت مچالهشدهای هستم در ته سطل زباله.
و چهلمین روز، با تمام سنگینیاش، بر شانههای نحیفم نشسته است.
و دیماه، با تمام سردیاش، در استخوانهایم نفوذ کرده است. و من دیگر هیچ انتظاری ندارم. نه از آینده، نه از گذشته، نه از آدمها، نه از آن چه میگویندش خدا. فقط نشستهام و به کیسههای سربسته مینگرم تا شاید در یکی از آنها، نشانی از خودم بیابم. گمشدهای که هرگز یافت نخواهد شد.
https://t.me/drabbasee
3 837
چه کنم جان و جهان را
۱
بعدازظهر جمعه همیشه دلگیر و غمین هستند و روان من را مچاله میکند؛ چون پاکت سیگاری که خالی شده و آن را مچاله و روانۀ سطل زباله میکنند.
این جمعه مصادف شده با چهلم جانباختگان اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ ایران.
من ویرانهام؛ خرابم، متحیّر و مبهوت و غمزده و گویی به روز آخر آخرالزمان رسیدهام و تمام عزیزانم را در کیسههای سربسته تماشا میکنم.
جمعه برای من همواره طعم غربت داشته است. نه غربت جغرافیایی، که غربت وجودی؛ نوعی درماندگی وجودشناختی که از حوالی گرم شدن آفتاب تا مغرب، چنگال به درونم میاندازد. گویی در این ساعات، زمان خاصیت ارتجاعی دارد و همچون خمیری سرد، سخت و غیرقابل انعطاف میشود.
اما امروز، این جمعه که از پی شش روز تکرار و خستگی میآید، چهرهای دیگر دارد. امروز، این دلتنگی همیشگی، این غُصۀ آشنای آخر هفته، مصادف شده است با چهلم. چهلم آنان که در دیماه رفتند. چهلم آنان که نفسهایشان در سرمای زمستان، ابری شد و به آسمان پیوست.
اجازه بدهید از این مچالگی بگویم. از این احساسی که این روزها همدم همیشگی من شده است. مچالگی؛ واژۀ دقیقی برای توصیف وضعیت روحی این روزهایم. من پاکت سیگاری هستم که پس از کشیدن آخرین نخ، آن را با خشونت مچاله میکنند. نه از سر عصبانیت، که از سر عادت. انگشتانی بیرحم، کمر مرا خم میکنند، چینوشک بر پیشانیام میاندازند و مرا به شکل توپی درمیآورند که دیگر شبیه هیچچیز نیستم. نه شبیه آن پاکت ایستاده و پرغرور دیروزم، نه شبیه آدمی که چند هفته پیش بودم. و سپس این گلولۀ مچالهشده را با بیاعتنایی به ته سطل زباله میاندازند. من آن پاکت مچاله شدهام. من در ته سطل زبالهای به نام «روز جمعۀ پس از دیماه» افتادهام و از لابهلای چینهای درهم فرو رفتهام، به آسمان خیره شدهام.
این مچالگی اما یکباره رخ نداد. چهل روز طول کشید تا من اینقدر مچاله شوم. چهل روز از دیماه، قطرهقطره بر من چکیدند تا اینگونه در هم پیچیدم. در این چهل روز، من هر روز بخشی از خود را از دست دادم. یک روز امیدم را، یک روز باورم را، یک روز توان ایستادنم را. و حالا در این عصر جمعه، من ویرانهام. نه فقط غمگین که ویران. تفاوت است میان غم و ویرانی. غم مانند باران است که خیسمان میکند، اما ویرانی مانند سیلی است که بنیانمان را میبرد. من غرق شدهام در این سیل.
و این حیرانی، این بهت، شاید سهمگینتر از غم است. من مبهوت ماندهام. مبهوت از سرعت عبور آدمها از کنار واقعیت. مبهوت از اینکه چگونه میتوان در شهری زندگی کرد که کیسههای سربسته از کنارمان میگذرند و ما قهوهمان را تلخ میخوریم. مبهوت از اینکه نفس کشیدن در هوایی که نفسهایی در آن ناپدید شدهاند، چگونه ممکن است. من در این مبهوتی، شبیه کسی هستم که نیمهشب از خواب بیدار شده و خانه را غرق در جهنمی از آتش میبیند. هنوز نمیداند چه باید بکند. هنوز باور نکرده است که آتش گرفته است.
و این آخرالزمان. وای... وای که به روز آخر آخرالزمان رسیدهام. نه آن آخرالزمانی که در کتابها وعده داده بودند با دجّال و سفیانی و صیحۀ آسمانی، که آخرالزمانی اینجهانی، ملموس، پیشپا افتاده و در عین حال هولناک. آخرالزمانی که در آن، عزیزترین آدمها، در کیسههای سربسته جای گرفتهاند. کیسههایی که بر رویشان نوشتهاند «محتویات حساس» و ما میدانیم این محتویات حساس، همان دستانی است که روزی برایمان دست تکان میدادند، همان لبهایی است که روزی برایمان شعر میخواندند، همان چشمهایی است که روزی با دیدنمان برق میزد. حالا این همه حساسیت، در کیسههایی سربسته خفه شده است.
و من در این جمعه، تماشاگر این کاروانم. تماشاگر کیسههایی که یکییکی از برابر دیدگان جانم میگذرند. انگار کن در سینمایی نشستهام که پردهاش خود زندگی است و فیلمش، مدام تکرار رفتنها. در این تماشا، من نه فقط یک نفر که تمام عزیزانم را میبینم. هر کیسه که میگذرد، نامی بر آن نوشته نیست، اما من نامش را میدانم. من همه را میشناسم. آن کیسه که کمی بزرگتر است، شاید حاوی آرزوهای یک مادر باشد. آن یکی که کوچکتر است، احتمالن رؤیاهای یک جوان را در خود خفه کرده است. و آن یکی که از همه سنگینتر مینماید، مملو از شعرهایی است که هرگز سروده نشد، کتابهایی که هرگز نوشته نشدند، کودکانی که هرگز به دنیا نیامدند.
چهلم، رسمی است برای زنده نگه داشتن یاد رفتگان. اما امروز، چهلم برای من، یادآوری مرگِ خود ِ من است. من در این چهل روز، چهل، نه، چهارصد، نه، چهل هزار دفعه مُردم. با دیدن هر عکس، با شنیدن هر خبر، با خواندن هر نام، یک تکه از وجودم جدا شد و به آن کیسهها پیوست. حالا من موجودی هستم ناقص، کموکسر، با حفرههایی در روان که هیچ چیز نمیتواند لبریزشان کند. نه زمان، نه تکرار، نه فراموشی.
ادامه دارد
https://t.me/drabbasee
