3 837
Subscribers
-124 hours
-107 days
-6730 days
Posts Archive
3 837
۱۴۰۵/۲/۱۲
از میان پردهی نازک مه،
نور چراغ مطالعه
گونهات را تا استخوان شفاف کرده است.
پیراهن سرخ نازک،
پوستی است دوباره بر تنات،
که هر ضربان قلبات،
آن را میلرزاند.
فنجان قهوه را
چنان آرام روی میز میگذاری
که انگار خواب پروانهای را جابهجا میکنی؛
سیگار ِ میان دو انگشت کشیدهات،
خط نازکی از دود را
تا مرز بخار مهتاب میکشاند،
و دود، گیج، نمیداند کجا تمام شود.
پشت عینک،
چشمانت روی واژههای شعر بالبال میزنند.
مه، آرام از شیشههای سرد پایین میلغزد،
و روی دستانت مینشیند
همانجا که رگهای آبی
زیر پوستت چون سطرهای کتابی پنهان،
نبض میزنند.
کتاب شعر را ورق میزنی،
و من تمام شعرها را
در همین تصویر خلاصه میکنم
نه در واژهها؛
در فاصلهی میان دود و مه
در طرز نشستنات،
گویی قرنهاست
که بخار نفسهایمان
بههم آغشته است.
https://t.me/drabbasee
3 837
...
۱۴۰۵/۴/۱۶
در میان این شب سربی ساکت،
نیرویی در من لانه کرده،
و بازوانم را بیصدا میبندد به صندلی خالی روبهرو.
سیرم از جهان،
از نبض ساعت،
از طعم آب،
از آنان که سایههاشان
در آنسوی پنجره،
برایم دست تکان میدهند.
من غریبهترین عابرم
در شهر ناآشنای قلب خودم.
هوا،
چون چاقوی مچالهای در گلویم گیر کرده،
و ریههایم، پروانههایی مُرده
در پیلهی تنگ سینه.
قبض روح،
این مهمان ناخواندهی بیرحم،
نه میگریزد،
نه تسخیرم میکند یکباره.
مرا قطرهقطره در خود میمکد،
به احتضاری شیرین،
بیهیچ تکان ناگهانی.
هیچ واژهای،
هیچ نوازش نوری،
این خلأ را پُر نمیکند.
ماندهام
با نخی از درد
که از سقف جانم آویخته
و تابی نمیخورد.
شب میگذرد،
روز میگذرد،
و من همچنان
در مرز میان هستی و نیستی،
زنجیر شدهام
به نیرویی که خودم آن را
در عمق خویش میکارم
و درو میکنم
این خوشههای بیحاصلی را.
https://t.me/drabbasee
3 837
بهمناسبت ۶ جولای، روز جهانی بوسه
به احترام بوسههایی که گرفته نشدند.
یادآوری: این یادداشت به معنای فراموشی و نرمالیزهکردن زندگی ِ پس از دیماه ۱۴۰۴ نیست.
پاره ب
تا اوایل قرن بیستم، بوسه عاشقانه لببهلب در فرهنگهای شرق آسیا، مانند ژاپن و چین، امری کاملن خصوصی و حتا تا حدی شرمآور تلقی میشد و در ملأ عام جایی نداشت. در مقابل، در جوامع غربی، بوسه در اماکن عمومی به تدریج به نمادی از آزادی فردی و مدرنیته بدل گشت. حتی امروز، تنوع فرهنگی در بوسه حیرتانگیز است. در فرانسه رسم «فِیر لا بیز» یا روبوسی، یک آیین اجتماعی پیچیده است که تعداد بوسهها (از دو تا چهار) بسته به منطقه تغییر میکند و اشتباه در تعدادش میتواند به یک گاف اجتماعی ظریف منجر شود. در فرهنگ اسکیموها، «کونیک» که همان مالیدن بینیهاست، نه فقط ابراز محبت که یک سلام گرم در سرمای قطبی است. در نقطه مقابل، در برخی فرهنگهای آفریقایی مانند قبایل تسونگا، بوسهی آشکار لبها در گذشته نهچندان دور، امری ناپسند شمرده میشد. این تفاوتها به ما نشان میدهد که بوسه نه یک غریزه یکسان زیستی، که یک برساخت اجتماعی قدرتمند است.
جامعهشناسی بوسه در دنیای مدرن، ابعاد تازهای یافته است. بوسه دیگر فقط یک عمل خصوصی نیست، بلکه به یک بیانیه اجتماعی و سیاسی نیز تبدیل شده است. دو فرد از یک جنس که در ملأ عام یکدیگر را میبوسند، تنها عشق خود را نشان نمیدهند، بلکه در حال پس گرفتن فضای عمومی برای هویتی هستند که تا دیروز طرد و پنهان شده بود. بوسه در سینما و رسانهها نیز به یک کالای فرهنگی بدل شده؛ از بوسه نمادین یک زوج در جشن پایان جنگ جهانی دوم گرفته تا بوسههای طراحیشده در فیلمهای هالیوودی، همگی تصویری آرمانی و اغلب دستنیافتنی از صمیمیت را ترویج میکنند که بر انتظارات ما از روابط تأثیر میگذارد. در عصر دیجیتال، ایموجی بوسه جایگزین خود عمل شده و این پرسش را پیش میکشد که در جهانی که صمیمیت از پیکسلها عبور میکند، معنای واقعی لمس انسانی چه تغییری کرده است.
در نهایت، تاریخ و جامعهشناسی بوسه نشان میدعد که این حرکت ساده لبها، از لوحهای گلی بینالنهرین تا صفحهنمایش تلفنهای هوشمند، همواره فراتر از یک تماس فیزیکی ساده بوده است. بوسه، زبانی خاموش اما پرمعناست که مرزهای اجتماع، قدرت، صمیمیت و فرهنگ را ترسیم میکند و پیوسته در حال بازنویسی قواعد خود است. بوسه همچنان یکی از پیچیدهترین دیالوگهای خاموش بشریت باقی مانده است.
برای مطالعه بیشتر نک:
· Danesi, Marcel. The History of the Kiss: The Birth of Popular Culture. New York: Palgrave Macmillan, 2013.
- فکوهی، ناصر. انسانشناسی بدن: رویکردی فرهنگی به بدن و احساسات. تهران: نشر گلآذین، ۱۳۹۰.
https://t.me/drabbasee
3 837
بهمناسبت ۶ جولای، روز جهانی بوسه
به احترام بوسههایی که گرفته نشدند.
یادآوری: این یادداشت به معنای فراموشی و نرمالیزهکردن زندگی ِ پس از دیماه ۱۴۰۴ نیست.
پاره الف
بوسه، این عمل ساده و در عین حال عمیقن پیچیده، یکی از جهانیترین و در عین حال متنوعترین رفتارهای انسانی است. شاید در نگاه اول یک واکنش غریزی یا صرفن راهی برای ابراز عشق به نظر برسد، اما همچون آینهای عمل میکند که باورها، سلسلهمراتب قدرت، صمیمیت و تحولات تاریخی یک جامعه را بازتاب میدهد. «جامعهشناسی بوس» به ما میگوید که این عمل بهظاهر ِ کوچک، متنی نوشتهشده از قوانین نانوشته اجتماعی است.
از منظر تاریخی، بوسه به شکلی که امروز میشناسیم، پدیدهای جهانی و باستانی نیست. قدیمیترین شواهد مکتوب از بوسه عاشقانه به حدود سه هزار و پانصد سال پیش در بینالنهرین و متون سانسکریت در هند باستان بازمیگردد. در امپراتوری روم، بوسه چنان در ساختار اجتماعی تنیده شده بود که برای انواع آن واژگان متفاوتی وجود داشت: «اوسکولوم» بوسهای بر گونه به نشانه احوالپرسی دوستانه، «باسیوم» بوسهای بر لب برای ابراز محبت، و «ساویوم» بوسهای پرشور میان عشاق. جالب اینکه رومیها بوسه را نه فقط یک عمل شخصی، که یک قرارداد اجتماعی میدانستند. یک بوسه میتوانست یک معامله تجاری را مُهر و موم کند، یک اتحاد سیاسی را تأیید کند، یا جایگاه اجتماعی افراد را مشخص سازد. ارباب، حق بوسیدن دهان خدمتکار را داشت، در حالی که خدمتکار تنها میتوانست دست ارباب را ببوسد. این تفاوت، فاصله و سلسلهمراتب قدرت را به شکلی فیزیکی و نمادین تثبیت میکرد.
با ظهور مسیحیت و بهویژه در قرون وسطا، بوسه رنگوبوی آیینی و معنوی به خود گرفت. بوسهی صلح در مراسم کلیسا، بوسه بر حلقه اسقف، و «بوسه فئودالی» میان ارباب و واسال، همگی نشان از کارکردی تشریفاتی داشتند. بوسه فئودالی به شکلی جالب، یک قرارداد الزامآور بود. دو شوالیه که یکدیگر را میبوسیدند، تنها محبت نشان نمیدادند، بلکه سوگند وفاداری یاد میکردند. اینجا بوسه به مثابه امضا و مهری بر یک پیمان اجتماعی عمل میکرد. در اواخر قرون وسطا و با تولد عشق درباری، بوسه به تدریج از حوزۀ عمومی و آیینی به قلمرو خصوصی و رمانتیک قدم گذاشت؛ مفهومی که سنگ بنای درک مدرن ما از بوسه را شکل داد.
اما بوسه بههیچ وجه یک زبان جهانی با معنایی ثابت نیست. اینجاست که جامعهشناسی و مردمشناسی با ظرافت وارد میدان میشوند.
ادامه دارد
https://t.me/drabbasee
3 837
به مناسبت روز قلم
پیشکش به استاد علیاکبر سعیدی سیرجانی
و با گرامیداشت یاد و خاطرۀ شهرنوش پارسیپور
ای قلم!
شهادت بده که در این وانفسای کلمات ِ اجارهای، در میان اینهمه بندۀ مقام و مزدور زر و قدرت، قامت زنان و مردانی را دیدی که شانههای استخوانیشان، از زیر بار ردای فقر، کمرنگ و خمیده شد، اما حرمت تو را، ای عصای موسای روشنگری، به ثمن بخس ِ نان و نام نفروختند.
اهل قلمی بودند و نوز هستند از تبار نور، ساکنان خلوت پرغوغای اندیشه. سفرۀ رنگینی نداشتند و ندارند جز قرص ماهتاب بر حصیر تنهاییشان، و مرکّب قلمشان، گاه، از خون دل و آب دیده آمیخته بود و هست. امّا همان سطرهای لرزان که بر کاغذ کاهی یا صفحۀ لپتاپ مینشست و مینشیند، طومار ابلیس قدرت را در مینوردد. به آنان وعده میدادند کاخ و جاه را، اگر که قلم را به عصای جادوی تملّق بیالایند و حقیقت را به طناب دار بسپارند.
اما این طرّارّان رمیده از گَرد گناه، کلبۀ درویشی خویش را با ایوان مدائن ِ سلطنت عوض نکردند و نمیکنند.
چه بسیار شبها که همدمشان جز گریۀ یک شمع نبود و همسفرشان جز سطرهای سرگردان. فرزندانشان حسرت لقمه نانی داشتند و دارند؛ و تن رنجورشان، از کبودی ضربات شلّاق استبداد، موج برمیداشت و برمیدارد. داغ روانی بر جانشان نشسته بود که از کینۀ دژخیمان بود و زخم جسمانیشان، نقشی بود که از میخهای شکنجه بر استخوان حک شده بود.
اما ای عظمت روح!
این زخمها بر قامتشان، نه ننگی که تاجی از شرافت شد. قلم از دستان شکنجهشدۀ آنان نیفتاد و نمیافتد؛ چرا که این دستها به ریسمان نامرئی آسمان بسته شدهاند، نه به زنجیر حکومتها. آنان ایستادند ومیایستند، نه از سر لجاجت، که از سر ایثار.
سکوت نکردند و نمیکنند، نه از بهر جاه، که برای آنکه وجدانشان، چون آینهای در برابر تاریخ، زلال بمانَد.
درود بر آن جوهر مقدّس که از کلک قدرتمند این زنان و مردان، فریاد شد و بر پیشانی دیوارهای شب نقش بست.
درود بر آن روحهای بلند که تسلیم، در قاموسشان غریبترین واژه است. آنان دلق پوسیدۀ فقر را به ردای زربفت وابستگی نفروختهاند و ثابت کردند که یک سطر صادقانه، از هزار تخت طاووس، بلندمرتبهتر است.
روز قلم که میشود، بوی مرکّب خشکیدۀ آنان نیز هنوز از لابهلای کتابهای ممنوعه، چون عطر باروت یک مبارزۀ بیامان به مشام میرسد. این عطر، اکسیر استقلال است؛ عطری که هیچ دیکتاتوری، تاب استشمامش را ندارد.
https://t.me/drabbasee
3 837
غربت در وطن
پارت الف
تصور کنید در کشوری پهناور، از شهری در دل کویر به کلانشهری در کنار دریا کوچ کردهاید. زبان رسمی یکی است، پرچم همان است، و شما همچنان «هموطن» خوانده میشوید. با این حال، گویی رشتهای نامرئی میان شما و پیرامونتان گسسته است؛ لهجهتان در نگاه اول به دیگری پرچم میدهد، طعم غذای محبوبتان در اینجا غریب است، و شوخیهایی که در دیارتان قهقهه میآفرید، در اینجا با سکوتی مبهوت روبهرو میشود. این تجربهی زیستهی میلیونها انسانی است که مهاجرت درونمرزی را برگزیده یا بدان ناگزیر شدهاند؛ تجربهای که از حیث روانشناختی سرشار از تناقض و رنجی نادیده است. رنجی که نه تنها التیامش دشوار است، بلکه اغلب اساسن به رسمیت شناخته نمیشود.
در گفتمان عمومی، مهاجرت همواره با عبور از مرزهای سیاسی و زبانی گره خورده است.
واژهی «غربت» برای کسی که از کشوری دیگر آمده، ملموس و مشروع است. اما فردی که صرفن از یک استان به استان دیگر نقل مکان کرده، با دلسوزی یا حتی تمسخری پنهان مواجه میشود: «مگه کشورت نیست؟ چرا غریببازی درمیاری؟». این پرسش، قلب مسأله را نشانه میرود. درست در لحظهای که فرد درگیر احساس عمیق بیریشگی و بیتعلقی است،
از سوی دیگری، این درد نه تنها فهمیده نمیشود، بلکه انکار میشود. این انکار، درد را دوچندان و زخم را عمیقتر میسازد.
از منظر روانشناختی، آنچه مهاجر درونمرزی تجربه میکند، «سوگ پنهان» نام دارد. فرد عملن بسیاری از سرمایههای روانی و اجتماعی خود را از دست میدهد: شبکهی امن دوستان و خانواده، جایگاه اجتماعیای که سالها برای ساختنش تلاش کرده، آشنایی با ریتم زندگی، کوچهها، بوها و صداها.
اینها فقدانهایی واقعی و عمیقاند، اما جامعهای که این مهاجرت را «ساده» و «بیدردسر» میپندارد، مجالی برای سوگواری فراهم نمیکند. در نتیجه، فرد سوگ خود را به ناخودآگاه میراند. این اندوه فروخورده، زمینهساز افسردگی خاموش، اضطراب مزمن و احساس مزمن «جا نبودن» میشود؛ وضعیتی که روانشناسان آن را «ناهمدلی محیطی» مینامند، یعنی گسست کامل میان تجربهی درونی فرد و بازخوردی که از جهان بیرون دریافت میکند.
هویت نیز آماج بعدی این غربت است. هویت ما برساختهای از روایتها، خاطرات و تأیید دیگران است. مهاجر درونمرزی در یک تعلیق هویتی گرفتار میآید: او نه کاملن متعلق به فرهنگ مبدأ است (چون آنجا را ترک کرده و شاید دیگر با تغییراتش بیگانه شده باشد) و نه کاملن پذیرفتهشدهی فرهنگ مقصد.
تلاش او برای تطبیق میتواند حس «خود ناخواسته»ای بیافریند؛ وانمود کردن به لهجهی جدید، پنهان کردن آداب و رسوم خود، و حتی شوخی با کلیشههای رایج علیه شهر خود، همه راهبردهایی برای بقا هستند که فرد را از خود اصیلاش دور میکنند و به تدریج به ازخودبیگانگی میانجامند.
رنج این غربت زمانی به اوج میرسد که فرد در لحظات بحرانی زندگی، کاملن تنها میماند.
مراسم عزا و شادی، نقاط عطف زندگیاند که در فرهنگ مبدأ، جمعی و آیینی برگزار میشوند. مهاجر درونمرزی در این لحظات با خلأیی هراسناک روبهرو میشود. در غم از دست دادن عزیزی، جای خالی آن حلقهی انسانی که بیکلام، درد را میفهمیدند، به شدت حس میشود. همکاران و آشنایان جدید، با بهترین نیتها، فقط میتوانند یک «تسلیت» رسمی بگویند، اما غم، در بستری از تنهایی فرهنگی، به ورطهای بیانتها تبدیل میشود. اینجاست که مهاجر درمییابد غربت، فقط دوری از مکان نیست؛ زیستن در جهانی است که نشانگان عواطف تو را نمیخواند.
و آنسوی ماجرا، این دردهای غریبه، گاه حتی در حریم خصوصی هم درک نمیشوند. مهاجری که با شریک زندگی خود از فرهنگی دیگر (حتی درون همان کشور) ازدواج میکند، ممکن است در اختلافهایی که ریشه در تفاوتهای فرهنگی دارد، خود را متهم اصلی ببیند: «حساسیت به خرج میدهی»، «چسبیدهای به گذشته». این ناتوانی در توضیح دادن این حس که مثلن شیوهی ابراز محبت در خانوادهی او غیرکلامیتر بوده و حالا او در محیط جدید، سرد و بیتفاوت به نظر میرسد، به سوءتفاهمی مبدل میشود که لایههای جدیدی از تنهایی را میآفریند.
آنچه این غربت را پیچیدهتر از مهاجرت بینالمللی میکند، غیرمنتظره بودن و نبود «تابوی غربت» است. مهاجر بینالمللی از پیش آمادهی شوک فرهنگی است و برایش چتر حمایتی گفتمانی وجود دارد. اما جوانی که از یک شهر کوچک به پایتخت میرود، در سرمستی رؤیای پیشرفت، غافلگیر میشود. او انتظار ندارد که آهنگ یک موسیقی محلی، ناگهان بغضش را بشکند یا دیدن باران در خیابانی شلوغ، دلتنگی عمیقی را بیدار کند که نامش را نمیداند. این غافلگیری، احساس شرم و ضعف را به دنبال دارد: «چرا من اینقدر ناتوانم؟». او رنج خود را با برچسبهایی چون «بیعرضهگی» یا «زودرنجی» قاب میگیرد و خاموش میماند.
ادامه دارد
https://t.me/drabbasee
3 837
تا انتهای مه
۱۴۰۵/۴/۱۳
مه از پیراهن سرخت آغاز میشود
نه از پنجرهها؛
این را تنها کسی میداند
که پیش از مه اینجا بوده است،
و حالا نمیداند
بخاری که بازدمش را
در فنجان قهوه گم کرده،
رویش هواست در حضور تو.
کتاب شعر روی میز
نه خوانده میشود
نه بسته
مثل سینههای تو در پیراهن،
که از نفس افتادهاند،
چون کلمهای میان دو سطر
که نه تمام شده
نه ادامه دارد.
به سیگار نگاه کن
خاکستر بلندش
پیش از آنکه بیفتد
حافظهاش را از دست داده است،
چون چشمان تو که پشت عینک،
آنچه را میخوانند
به یاد نمیآورند.
چرا نشستهای در مهی
که از تن تو بلند میشود؟
شیشههای این اتاق،
و تمام این سالهای طولانی،
چیزی نیستند جز
فاصلهای که میان دو پلک تو
از نفس افتاده است.
چرا دستت را
(که سیگار در آن میمیرد)
به من نمیدهی؟؛
نه اینکه ما
در یک بخار ایستادهایم،
و این فنجان قهوه
قلبی است که از تپیدن
در سینهی هیچکداممان
باز نایستاده است؟.
3 837
پسین جمعه؛ فاجعهای بدون واژه
۱۴۰۵/۴/۱۲
پسین جمعه است و پنجرهای خسته رو به حیاطی خلوت، بسته؛ و نوری که دیگر نور نیست؛ بلکه خاکستری رقیقی است که از میان ابرهای خسته و بیحوصله، چون غباری قدیمی بر اشیا مینشیند.
زمان اما نه میگذرد، نه میایستد؛ فرو میریزد. دانهدانه از میان انگشتان روان آدمی سُر میخورد، بیصدا و سنگین، و هر دانه پژواک خفهای است از هیچ.
چیزی در هستی ِ امروز، شکسته است. انگار این ساعتها آمده تا اندوه، جسم پیدا کند. هوا گرم است، اما حضوری سردتر از هر زمستان یخآجین دارد؛ نمور است، سربی است و بوی برگهای پوسیده و خاک خیسخورده میدهد؛ بوی تسلیم.
شاخهای خشک، به شیشهی پنجره میساید، با نوایی که نه التماس کهولت، که نجوای زوال است. هستی ذرهذره فرو میپاشد و انگار تمام کائنات تصمیم گرفتهاند روی سینهی تنگ آدمی چمباتمه بزنند و فشار بیاورند؛ فشار ِ بودن آدمی که بودنش دیگر هیچ ضرورتی ندارد.
این زمان ناجور، به جای آنکه بگذرد، در جان رسوب میکند. غباری است از جنس خود ِ زمان که در تار و پود روان مینشیند و سنگینیاش تا روزها بعد، چون خاطرهی یک بیماری طولانی، مثل طعم تلخی که از دهان نمیرود، با آدم میماند. تا دوشنبهای یا سهشنبهای از راه برسد و تو هنوز صدای فرو ریختن همان جمعه را در استخوانهایت بشنوی. خستگیای که از بیخوابی نیست؛ گویی روان از فرط انقباض، چروک برداشته است.
پسین جمعه است. سایهها کش میآیند، بیکه بدانی از کجا میآیند. دستی نامرئی، همهی اسباب زندگی را از زندگی تهی کرده و آدمی در این میانه، چیزی نیست جز ظرفی تُهی که باد غروب در آن زوزه میکشد. چشمانت به نقطهای خیره میماند، نقطهای که نیست، و دلت چنان میگیرد که گویا مرگ، پیش از آمدنش، نسیمی فرستاده تا طعم تنهایی ابدی را بچشی.
و این فاجعه از آن فاجعههاست که واژه ندارند. فقط حس میشوند. سنگین، ممتد و ناگزیر. جمعه تمام میشود، اما ویرانهاش تا میانههای هفته، روی سینهات باقی میماند.
این جمعه هم آوار شده بر جسم و روان من.
https://t.me/drabbasee
3 837
جامعهشناسی شیطان:
دیالکتیک زیبایی، قدرت و سقوط یک فرشته
پاره ب
در میدان اطاعت الهی، عزازیل سرمایه داشت؛ اما با تغییر قواعد میدان (ورود عنصری جدید به نام انسان)، سرمایه او به بدهی تبدیل شد. او آگاهی داشت که در نظام جدید، زیبایی بدون سجده یعنی شورش و فتنه.
در ادامه، باید به شیوههای بازتولید ایدئولوژیک این چهره در نظم اجتماعی پرداخت. نهادهای قدرت، چه دینی و چه سیاسی، از داستان سقوط شیطان زیبا برای تثبیت یک اصل محوری استفاده میکنند: «هرگز به ظاهر اعتماد نکنید». این شعار بدبینانه، بهطور متناقضی، برای مشروعیتبخشی به خشونت نظارتی نهادها به کار میرود. اگر خطرناکترین دشمن، چهرهای زیبا دارد، پس هر زیبایی بالقوه خطرناک است. بدینترتیب، نهاد قدرت، خود را محق میداند که لایههای زیرین هر پدیده فریبایی را بکاود. این فرایند، منجر به نوعی «هرمنوتیک سوءظن ِ» نهادینهشده در جامعه میشود؛ از بدبینی به سیاستمداران خوشسیما تا بیاعتمادی به ایدههای علمی که آراستگی دارند. هرچند در نظامهای استبدادی، این سوءظن به بیماری توهم توطئه میانجامد. شیطان زیبا، نمونه اعلای دیگریسازی امر جذاب است.
افزون بر این، در جهان مدرن، که بهقول والتر بنیامین، شاهد بازتولید مکانیکی زیبایی هستیم، مفهوم شیطان نیز دستخوش دگردیسی بنیادین شده است. دیگر با یک شیطان شاخدار ترسناک روبرو نیستیم، بلکه با «ابتذال شر» بهقول آرنت مواجهیم. شیطان مدرن، دوباره چهره زیبای خود را بازیافته است، اما این زیبایی از جنس سطوح براق صفحههای نمایش، الگوریتمهای اغواگر و بتهای مصرفی است. او در قامت «سیستم» ظاهر میشود؛ سیستمی آنقدر زیبا، منطقی و کارا که دیگر نیازی به وسوسهگری فعالانه نیست، انسانها خود برای لمس این زیبایی صف میکشند. جامعهشناسی شیطان در عصر دیجیتال، یعنی مطالعه این که چگونه الگوریتمها با وعده دانایی و شناخت (میوه ممنوعه عصر اطلاعات)، ما را به بند میکشند و با وجود آنکه تصویری آیینهای و فریبنده از «خود آرمانی»مان ارائه میدهند(چهره فرشتهای)، ما را از جوهره جمعی و سجده بر حقیقت محروم میسازند لیکن قدرت انقلاب، رهایی، آزادی و آزادیبخشی به ما میدهند.
نهایتن، آنچه روایت شیطان به ما میآموزد، خطر ذاتی کالاشدگی فضیلت است. عزازیل، عبادت ششهزارساله و زیبایی خیرهکننده خود را به «کالا»یی برای مبادله با قدرت برتر تبدیل کرده بود. وقتی از او خواسته شد این سرمایه انباشته را در راه نظم جدید (آدم) هزینه کند، سر باز زد. او از دیدگاه خداوند که قدرت قاهره دانشته میشود و هیچگونه اعتراضی را از مخلوفات خود نمیپسندد، «قدرت شورش» و آزادی را به دست آورد. حالا فرض کنید الله قاهر و منتقم، اعتراض همه زیرستانش را به رسمیت میشناخت!. البته از منظری دیگر، هرگاه زیبایی، دانش، ثروت یا قدرت، از ابزاری برای پیوند به هدفی برای تحقیر دیگری بدل شود، فرشتهوارترین چهرهها نیز بوی گندیدگی خواهند گرفت. مخالفان شیطان معتقدند فرشته زیبا، نه به خاطر ذات زیباییاش، که به دلیل خودشیفتگی در برابر آینه این زیبایی سقوط کرد. پس شاید زشتی شیطانی ِ ترسیمشده در نقاشیهای قرون وسطی، نه یک هیولا، که پرتره نهایی یک روح خودویرانگر باشد؛ روحی که زیباییاش در زندان «تسلیم» و عبودیت بزرگ محبوس نماند و در غیاب دیگری، فرونپاشید و هزینه آن را با آگاهی پرداخت هرچند ما نمیدانیم در جهان آخرت ِ وعده دادهشده، این فرشته زیبا بخشوده خواهد شد یا چون ما گنهکاران در جهنم جاودانه میشود!.
https://t.me/drabbasee
3 837
جامعهشناسی شیطان:
دیالکتیک زیبایی، قدرت و سقوط یک فرشته
پاره الف
در سپهر اندیشه دینی، روایت هبوط شیطان به دلیل سرپیچی از سجده بر آدم و اعتراض به الله، همواره با این پرسش بنیادین همراه بوده است: چگونه فرشتهای که در محضر الهی و در بالاترین مراتب قرب قرار داشت، سر به طغیان برداشت؟.
پاسخ متون مقدس، بهویژه در سنت ابراهیمی، اغلب به یک نقطه ظریف اشاره دارد: «زیبایی».
شیطان پیش از طغیان، فرشتهای بود و بر اساس منطق کیهانشناسی کهن، فرشتگان تجسم خیر و زیبایی محض هستند.
اما جامعهشناسی، این واقعه را نه صرفن یک رخداد الهیاتی، که یک کهنالگوی بیزمان از دگردیسی «سرمایه نمادین» میداند. .
این یادداشت میکوشد از منظر جامعهشناسی معرفت و قدرت، روایت سقوط این فرشته زیبا را بازخوانی کند تا نشان دهد چگونه زیبایی، بهعنوان یک برساخت اجتماعی، میتواند از ابزاری برای تسلیم و مرید بودگی، به اعتراض و طغیان تبدیل شود.
باید از خود پرسید چرا تصویر شیطان در اذهان عمومی، با وجود آن روایت اولیه از فرشتهبودگی و زیبایی، اینچنین هولناک و زشت ترسیم شده است؟.
این یک تناقض ساده نیست، بلکه یک ضرورت گفتمانی است. تمدنها برای بقای اخلاقی خود، نیازمند «دیگریسازی» از شر هستند. اگر قرار بود شیطان همچنان چهره نورانی و زیبای فرشتهای پیشین خود را حفظ کند، آنگاه مرز میان خیر و شر، اطاعت و عصیان، چنان محو میشد که هر نظام اجتماعیای را به ورطه فروپاشی میکشاند. بنابراین، اولین اقدام سرکردگان قدرت برای مهار شیطان، تصاحب روایت بصری او بود. چهره زیبا، که نماد قدرت آسمانی بود، به تدریج با سم، دُم، شاخ و هیبتی حیوانی جایگزین شد. این یک پروژه «زشتسازی» آگاهانه در طول تاریخ هنر و ادبیات است تا خطای شناختی ِ «اگر زیباست، پس خوب است» را خنثی کند. (ن.ک: تاریخ زشتی از امبر اکو، ترجمه هما بینا، فرهنگستان هنر، ۱۳۹۹).
در الهیات اسلامی، ابلیس (عزازیل پیش از سقوط) موجودی بود که ششهزار سال خدا را عبادت کرده بود و از چنان جلال و جمالی برخوردار بود که فرشتگان به او به دیده غبطه مینگریستند. او صاحب مقام «معلم ملکوت» بود. اینجاست که جامعهشناسی نخبگان به میدان میآید. از دیدگاه خالق و دیگر فرشتگان، ابلیس دچار توهم انحصار معرفتی شد. سرمایه زیبایی و عبادت او، به جای آنکه به «فروتنی نهادی» منجر شود، به «تکبر معرفتی» و ظاغیگری انجامید. او خود را نه فقط زیباتر و عابدتر، بلکه دارای بنیان مادی برتریبخش (آتش) در مقابل آدم (خاک) میدید و این در حالیست که شیطان تنها فرشتهای بوده که واجد اختیار و انتخاب و اعتراض شده؛ آنهم در بارگاهی که باید تسلیم محض بود و چشم و گوش بسته. بهویژه اعتراض این فرشته، آغاز یک کشمکش کیهانی است: تضاد میان «فرشته قدیمی آتشین» و «آدم نوظهور خاکی». سجده نکردن شیطان، نخستین شورش علیه یک نظم نوین اجتماعی بود که در آن، جایگاهها نه بر اساس جوهره باستانی، که بر پایه «علم و استعداد اکتسابی» (علم آدم به اسما) محسوب شد.
اما چگونه این فرشته زیبا توانست آدم و حوا را بفریبد؟. متون مقدس تصریح میکنند که آنها از میوه درخت ممنوعه خوردند، اما جامعهشناسی وسوسه، قصه را عمیقتر میکاود. وسوسه شیطان، یک پیشنهاد اقتصادی نبود، یک وسوسه «منزلتی» بود: «آیا شما را به درخت جاودانگی و ملکی زوالناپذیر راهنمایی نکنم؟».
او به انسان وعده نداد که عریانی و تشنگی و گرسنگیاش را برطرف میکند، وعده داد که «مانند خدا» شود. در اینجا، زیبایی شیطان نقشی کلیدی ایفا کرد. او از سرمایه نمادین عظیم خود (چهره ملکوتیاش) بهعنوان یک «ضمانت بصری» برای یک وعده استفاده کرد. شگرد او، شگرد یک پوپولیست کاریزماتیک بود: او توانست زشتی عصیان را در لفافه زیبایی قدرت و جاودانگی بپیچد.
اعتماد میانفردی در جامعه انسانی ِ نخستین، با یک «برچسب» جعلی از جنس زیبایی فریب خورد. این همان پدیدهای است که امروز در جامعهشناسی مصرف میبینیم: کالاهای فریبنده با بستهبندیهای زیبا که وعده خوشبختی میدهند اما اغلب حاوی هیچچیزی جز زوال نیستند.
با این تفاسیر، تحقیر شیطان و راندهشدنش از بارگاه الهی، یک مطالعه موردی بینظیر از نظریه «انگ زدن» در جامعهشناسی اروینگگافمن است. هویت اجتماعی شیطان بهطور کامل فروپاشید. او که روزگاری «طاووس ملائکه» بود، ناگهان «رجیم» نام گرفت. در این نقطه، دیالکتیک امر زیبا و امر منفور به اوج خود میرسد: تمام آن زیبایی و عبادت، یکشبه بیاعتبار شد. این یک انقلاب در نظام ارزشگذاری کیهانی بود. جامعهشناسی این چرخش را به ما میآموزد که «سرمایه نمادین» (زیبایی، تقدس، پرستیژ) نه یک جوهر ثابت، که تابعی از «میدان» است. در میدان اطاعت الهی، عزازیل سرمایه داشت؛ اما با تغییر قواعد میدان (ورود عنصری جدید به نام انسان)، سرمایه او به بدهی تبدیل شد. او آگاهی داشت که در نظام جدید، زیبایی...
3 837
خودکشی ویکتور یالوم فرزند اروین یالوم
زخمِ پنهان در آینه: تأملی بر سکوت مرگبار در سایه آگاهی
خبر کوتاه بود و تکاندهنده؛ گویی صاعقهای در سکوت یک کتابخانه فرود آمده باشد. ویکتور یالوم، روانشناس و فرزند اروینیالوم، با دستان خود به زندگیاش پایان داد. اما ورای موج اولیه اندوه و شوک، پژواک عمیقتری در این تراژدی نهفته است؛ پژواکی که باور رایج ما را به چالش میکشد و هشداری خاموش را فریاد میزند: آنها که بیش از همه از زندگی میگویند، گاهی بیش از همه در سکوت میمیرند.
ما انسانها برای بقای روانی خود، نیازمند یک روایت امن هستیم. روایتی که میگوید افسردگی قیافه دارد، ناامیدی از چشمها میبارد و فروپاشی با صدای بلند اتفاق میافتد. ما میخواهیم باور کنیم که اگر کسی در آستانه سقوط باشد، ما آن را میفهمیم. تراژدی ویکتور یالوم، این افسانه تسکینبخش را بیرحمانه ویران میکند. این یک مورد نادر از «خودکشی متناقض» است: لغزیدن به ورطه نیستی توسط کسی که پدرش کشتی معنادرمانی بود.
پدیدهای که اینجا با آن روبرو هستیم، چیزی فراتر از «افسردگی خندان» است. این وضعیت را میتوان «سندروم درمانگر مجروح پنهان» نامید. کسی که ابزار تحلیل روان را در اختیار دارد، به شکلی وحشتناک در پنهان کردن زخمهایش ماهر میشود. او نه تنها میداند که دیگران چه نشانههایی را جستجو میکنند، بلکه میداند چگونه آن نشانهها را در خود سرکوب و استتار کند. او آنقدر در نقش شفابخش فرو رفته که شاید حتی به خودش هم اجازه نداده باشد بیمار باشد.
برای فرزند اروین یالوم، میراث پدر هم نعمت بود و هم بار. وقتی پدرت نویسنده کتابی مانند «خیره به خورشید» (در باب غلبه بر وحشت مرگ) باشد، اعتراف به اینکه دیگر توان خیره شدن به تاریکی را نداری، چه معنایی دارد؟. شاید عمیقترین تراژدی این باشد که او به جای صحبت از رنج، ترجیح داد در سکوت، خود به موضوع مطالعه آسیبشناسی تبدیل شود. این سکوت، فریاد بلندی است برای همه ما که منتظر نشانههای واضح هستیم.
نکته کلیدی در واقعه دردناک، مفهوم «فاصله نزدیک» است. ما معمولن به غریبهها مشکوک میشویم، اما کنار دستیهایمان را ایمن میپنداریم. همکار، پدر، مادر، خواهر یا دوستی که کتاب مینویسد، سخنرانی میکند و راهکار میدهد.
ما فکر میکنیم دانش، واکسن ناامیدی است. اما دانش، بدون پذیرش هیجانی، مثل نقشهای دقیق از یک مینگذاری است که روی صندلی خودت کار گذاشته شده باشد؛ همه چیز را میدانی، اما نمیتوانی فرار کنی.
آنها که در حوزههای روانشناسی و فلسفه اگزیستانسیال کار میکنند، دائمن با عمیقترین زخمهای هستی همنشین هستند: پوچی، تنهایی، مرگ و آزادی. اگر کسی این دغدغهها را بیش از حد شخصیسازی کند و نتواند میان درد بیمار و درد خود دیوار بکشد، ممکن است در چاهی سقوط کند که عمقش را بهتر از هر کسی میشناسد. اروین یالوم در تمام این سالها به ما یاد داد چگونه رنج بکشیم، اما شاید کسی به او یاد نداد چگونه رنج فرزند را احساس کند، ببیند یا بشنود.
ضروری است دست از «نشانهشناسی افسردگی» به شکل کلیشهای برداریم. کسی که فردا میخواهد خودکشی کند، شاید امروز آرامترین لبخند را بزند، شاید بهترین تحلیل را از معنای زندگی ارائه دهد و شاید حتی به شما امید بدهد.
خوب بودن گاهی بدترین دشمن حال خوب است.
وقتی از خودکشی یک روانشناس صحبت میکنیم، یعنی باید سواد عاطفی را جایگزین هوشیاری سطحی کنیم. باید بپذیریم که هر کسی، حتی قویترین تکیهگاهها، ممکن است در اعماق وجودش فرو بریزد. وقتی اطرافیان خود میپرسیم «خوبی؟»، چون او در آستانه سقوط است، مسلطترین پاسخ را میدهد. بگوییم: «میخواهم کنارت باشم، حتی اگر حرفی نیست».
تراژدی ویکتور یالوم،، شکست یک فرد نیست؛ شکست جمعی ما در شنیدن صداهایی است که هرگز به زبان نمیآیند. باشد که این زنگ بیدارباش را نه به عنوان یک خبر زرد، که به مثابه دعوتی به همدلی رادیکال بشنویم. شاید کسی که امروز کنار دست ماست، امشب در سکوت محض، در حال نوشتن آخرین جمله از کتاب زندگیاش باشد، بیآنکه کسی غلط املاییاش را بگیرد حتی اگر این غلطگیر، روانمعناگر صاحبسبک بینالمللی چون اروینیالوم، و نویسنده آن جمله پایانی، فرزندش باشد.
https://t.me/drabbasee
3 837
در آنسوی خیال
۱۴۰۵/۲/۲
نه در عکسها بودی، نه در کوچههای همیشه.
تو در فاصلۀ باد و دو پنجره میوزیدی؛
گاه در نبض ساعت،
گاه در سایۀ پردهها،
و گاه مثل کبوتری سپید از لب بام میپریدی.
با تو حرف میزنم،
میان سکوت و آینه؛
با تو راه میروم،
در امتداد خیال خیس جادهها؛
گیسوانت را باد میبرد به سمتی که نیست؛
چشمهایت را قایقی میکنم در این شب بیانتها به سوی بیسویی.
معشوقهام!
ای دورتر از خوابهای من؛
ای مثل آفتاب که هر روز از نگاهم میدمی؛
تو را در اندوه بارانها رها خواهم کرد؛
که غمگینتر شوی و باز نزدیکتر آیی به من، کمی.
دستهایم پر از پرواز و خالی از توست.
سهمِ من از تو، تنها همین دیدار ناشدنی است؛
در آنسوی خیال،
جایی میان بودن و نبودن،
عشق تو ایستاده است،
و تماشای تو مرا کافی است.
https://t.me/drabbasee
3 837
نوحههای سیاسیاعتراضی؛ تقدسزدایی معکوس
پاره دوم
آنچه این نوحهها را از نظر جامعهشناختی عمیقن معنادار میکند، رابطۀ دیالکتیکی است که میان «حسین» (نماد قدسیت و حق) و «مردم» (نماد قربانیان زمینی) برقرار میکنند. در نوحۀ اعتراضی امروز، یک جابهجایی ظریف رخ داده: این دیگر تنها حسین نیست که مظلوم است، بلکه این مردماند که در «کربلای معاصر» رها شدهاند و حسین، شاهدی بر این مظلومیت و واسطۀ نجات است. بهعبارتی، نوعی انسانشناسی رنجآلود شیعی در اینجا فعال میشود که در آن، سوگواری برای قدیس، به سوگواری برای خویشتن جمعی بدل میشود. این فرایند را میتوان «تقدسزدایی معکوس» نامید: نه اینکه امر قدسی زمینی شود، بلکه امر زمینی چنان در هالۀ تقدس فرو میرود که نقدش مقدس میشود. وقتی سینهزنان در خیابان با ضربآهنگی رجزگونه تکرار میکنند: «ما همه لشکر حسینیم، ما فدایی وطنیم/ وطنمون داره غریب میمونه، تو حصر نامردمیها»، مرز میان امام، وطن، و کرامت ازدسترفته شخصی کاملن برداشته میشود.
اینجا اعتراض دیگر نه یک کنش سیاسی افقی و حزبی، که یک فریضۀ عمودی و دینی میشود.
نکتۀ قابلتأمل دیگر، نقش بدن و اجرای فیزیکی در این نوحههای اعتراضی است. جامعهشناسی بدن در مناسک محرم نشان میدهد که «سینهزنی» و «زنجیرزنی» صرفن نمایش حزن نیستند، بلکه اجرای نوعی خشونت تقدسیافته علیه خویشتن است که بهتدریج میتواند به نمادی از مقاومت علیه خشونت ساختاری حاکم بدل شود. بدنی که در نوحۀ اعتراضی بر سینه میکوبد، همزمان دو کار انجام میدهد: از یکسو به خاطر گناهان جمعی (از جمله سکوت در برابر ظلم) توبه میکند، و از سوی دیگر، آمادگی خود را برای فداکاری و ورود به «نبرد» نمایش میدهد. این بدنی است که درد میکشد، نه فقط از سر عشق به امام، بلکه از سر خشم از وضعیتی که کرامتش را لگدمال کرده.
اینجا ضربآهنگ نوحه، سرعت سینهزنی را بالا میبرد، از وزن کُند و غمگین شور به وزن تند و تهاجمی «واحد» میرود، گویی قلب جمعیت تندتر میزند و آمادۀ طغیان میشود. این لحظۀ اوج، همان جایی است که امر سیاسی از دل مناسک دینی متولد میشود، بیآنکه حتی یک شعار سیاسی مستقیم داده شود.
از منظر قدرت، واکنش حاکمیت به این پدیده ترکیبی از انکار، هضم، و سرکوب بوده است. از یکسو، نهادهای رسمی سعی دارند این نوحهها را ذیل مفهوم «مبارزه با استکبار جهانی» مصادره کنند و به آن جهتدهی امن ببخشند. از سوی دیگر، امنیتیشدنِ فزاینده هیئتهای عزاداری در برخی مقاطع حساس نشاندهنده اعتراف ضمنی حاکمیت به قدرت مخرب این مناسک است. دستگیریهای مقطعی برخی مداحان در شهرستانها، فیلترشدن نوحههای خاص در شبکههای اجتماعی، و تلاش برای ترویج «نوحههای اخلاقی و فردی» (که صرفن بر گریه برای مصائب اهل بیت و گناهان شخصی تمرکز دارند)، همگی نشانههای جنگی بر سر تصاحب این رسانۀ قدرتمند است. این یک نبرد تمامعیار بر سر روایت است: روایت رسمی میگوید «ظلم اصلی در بیرون مرزها یا در قرنها پیش بوده»، حالآنکه نوحههای اعتراضی آرام در گوش تودهها زمزمه میکنند که «کربلا همینجا و همین امروز است، زیر پا و در زندگی خودت».
در نهایت، باید پذیرفت که نوحۀ اعتراضی در ایران امروز تبدیل به یک «حوزۀ عمومی زیرزمینی» برای طبقات محروم و متوسط فرودست شده است. یورگن هابرماس از حوزۀ عمومی بهعنوان فضایی برای گفتوگوی عقلانی انتقادی یاد میکرد، اما در بستر ایران، این حوزه عمومی بهطرزی منحصربهفرد در هیئتهای مذهبی و به مدد شعر و موسیقی و گریه شکل گرفته است. اینجا احساس است که کار عقل را میکند، و اشک، به اعتبارنامهای برای فریاد اعتراض بدل میشود. این پدیده نشان میدهد که جامعه برای نقد وضع موجود، حتی در شرایط اختناق شدید، نیاز به زبانهای بومی و آشنا دارد، زبانهایی که در اعماق حافظۀ تاریخی و مذهبی مردم ریشه دارند.
نوحۀ اعتراضی چنین زبانی است: شعری است که از حنجرۀ یک فرهنگ زخمخورده بیرون میآید و هنوز میتواند، در گرمای دیوانهوار یک شب محرم، خیابان را به صحن یک انقلاب بدل کند. و تا زمانی که حسین (ع) برای این جامعه نماد «ایستادگی در برابر ظلم» باقی بماند، این نواها خاموش نخواهند شد.
https://t.me/drabbasee
3 837
نوحههای سیاسیاعتراضی؛ تقدسزدایی معکوس
پاره نخست
نوحهخوان، میکروفن را با دو دست میفشارد، گویی میخواهد از آن سلاحی بسازد. ضرباهنگ سینهزنی تند میشود، و ناگهان کلمات از بستر سوگ و گریه فراتر میروند. دیگر تنها از عطش حسین (ع) و ظهر عاشورا نمیشنوید؛ میشنوید از «تشنگی کوچهها برای عدالت»، از «سرهای بر نیزۀ گرانی» و از «خیمههایی که بر باد رفتهاند جز خیمۀ ستم».
این صدای نوحههای اعتراضی است؛ یکی از پیچیدهترین، تنومندترین و البته جاندارترین وجوه فرهنگ عزاداری محرم در ایران، جایی که مرز میان مناسک دینی، کنش سیاسی و فریاد اجتماعی چنان محو میشود که دیگر نمیتوان از هم تفکیکشان کرد.
برای فهم این پدیده باید اول تکلیفمان را با یک مفهوم روشن کنیم: «نوحه» در بستر فرهنگیشیعی ایران صرفن یک فرم موسیقایی- شعری برای گریستن نیست. نوحه ستون فقرات حسی یک اجتماع است، رسانهای تمامعیار که پیش از ظهور رادیو و تلویزیون و اینترنت، اصلیترین کانال ارتباطی تودهها با جهان سیاست و اخلاق بود. در دل نوحه، نوعی اکنون تاریخی جریان دارد؛ یعنی حادثۀ کربلا هرگز در سال ۶۱ قمری محبوس نمیماند، بلکه بهشکلی رازآمیز بازتولید میشود. این ویژگی به نوحه قدرتی تمثیلی میبخشد. وقتی نوحهخوان از مظلومیت حسین میگوید، ذهن مخاطب بهطرزی اجتنابناپذیر میان آن روایت مقدس و مصادیق زمینی مظلومیت در پیرامون خودش پیوند میزند. اینجاست که نوحه، خواه ناخواه، از یک آیین صرفن دینی به یک بیانیۀ انتقادی اجتماعی بدل میشود.
سنت نوحهخوانی در ایرانِ عصر صفوی به قالبی نهادینه بدل شد، اما نوحۀ اعتراضی بهمعنای مدرن کلمه، فرزند مستقیم انقلاب مشروطه است. در بحبوحۀ مشروطه، شاعران مردمی و مداحان دورهگرد، مظلومیت امام حسین را با ستم استبداد صغیر پیوند زدند و خیابان را به حسینیه بدل کردند. برای اولینبار، دستگاه موسیقی شور و همایون محرم، حامل کلماتی شد که مستقیمن شاه را به چالش میکشید. این سنت در دوران پهلویها نیز ادامه یافت، جایی که بخشی از حکومت پهلویها محرم را چالشی امنیتی میدیدند. در سالهای منتهی به انقلاب ۵۷، نوحههای اعتراضی ضبطشده روی نوار کاست، همان کارکرد توییت و تلگرام امروزی را داشت؛ شورشی را سازماندهی میکرد که در لفاف تقدس کربلا پیچیده شده بود. انقلاب ۵۷ تا حد زیادی وامدار همین ظرفیت اعتراضی نهفته در نوحههای عاشورایی بود، ظرفیتی که گفتمان انقلابی را قادر ساخت خودش را تداوم قیام امام حسین و ملت را وارثان لشکر او تصویر کند.
اما این ازدواج میان دین و اعتراض اجتماعی پایانی خوش و بدون دردسر نداشت. بهمحض استقرار جمهوری اسلامی، تناقضی بنیادین سر برآورد: حاکمیتی که مشروعیتش را از خون حسین و سنت اعتراض شیعی میگرفت، اکنون خود در مقام «حکومت» باید پاسخگوی بیعدالتیها میبود. اینجا بود که نوحۀ اعتراضی از سلاح اپوزیسیون، به تیغی دولبه بدل شد که میتوانست هم در خدمت تثبیت قدرت باشد و هم علیه آن. در سالهای جنگ، نوحههای حماسی آمیخته به حالوهوای اعتراض به دشمن خارجی، انرژی ملت را به سمت مرزها روانه کرد. اما پس از جنگ، با گسترش شکافهای طبقاتی و بحرانهای اقتصادی، همان دستگاه نشانهشناختیای که روزی صدام را یزید میخواند، آرامآرام چهرهای دیگر به خود گرفت.
حالا برسیم به قلب ماجرا در ایران امروز. در دو دهۀ اخیر، بهویژه از انتخابات ۸۸ به بعد، نوحههای اعتراضی دچار چرخشی بنیادین شدهاند که آن را میتوان «سیاسیشدنِ امور روزمرّه در لفاف مذهبی» نامید. تعدادی از مداحان نسل جدید، که اتفاقن بسیاریشان از دل طبقات فرودست و محلات حاشیهای برخاستهاند، بهخوبی دریافتهاند که رنج اقتصادی و تحقیر اجتماعی تودهها را چگونه میتوان در تمثیلهای عاشورایی کدگذاری کرد. کافی است به محتوای نوحههای چند سال اخیر در محرمها گوش دهید. در این نوحهها، دیگر «شمر» لزومن یک شخصیت تاریخی یا حتی آمریکا نیست؛ «شمر» میتواند نماد «فساد سیستماتیک»، «رانت»، «تبعیض» و «دروغگویی» باشد. وقتی مداح در اوج سینهزنی میخواند: «حرممون رو آب بستن، خیمههامون آتیش زدن/ کی قتلگاه میکشونه، اونایی که نون و آب دادن؟»، مخاطب عام بهوضوح میفهمد که «آب بستن بر حرم» استعاره از قطع آب مناطق حاشیهنشین نیست، بلکه نمادی از انسداد کامل افق زندگی، فقر فلجکننده و بیآیندگی جوانان است.
https://t.me/drabbasee
3 837
آسیبشناسی تنهایی سازمانیافته
پاره سوم
تنهایی سازمانیافته صرفن نبودِ معاشرت نیست؛ یک پروژه سیاسی تمامعیار برای خلعسلاح جامعه است. در این پروژه، انسان تنها نه یک استثنا، که محصول نهایی ماشین دیکتاتوری است: موجودی که قادر به اعتماد، همکاری، و تخیل جهانی بیرون از ایدئولوژی رسمی نیست. حکومتهای استبدادی با انهدام شبکههای خودجوش اجتماعی و کاشتن بذر بدبینی متقابل، در واقع مشروعیت خود را نه از وفاداری ایجابی، که از انفعال و انزوایی که خود خلق کردهاند به دست میآورند. مقاومت در برابر چنین نظامی، پیش از هر چیز، نیازمند احیای فضای میانفردی و بازسازی آن پیوندهای افقی است که قدرت را از فرد به جمع منتقل میکند.
https://t.me/drabbasee
3 837
آسیبشناسی تنهایی سازمانیافته
پاره دوم
مصداقهای تاریخی:
حکومت نازی در گام نخست، احزاب سیاسی، سندیکاها و انجمنهای داوطلبانه را منحل کرد. سپس شبکهای متراکم از سازمانهای تودهای مانند «جبهه کارگری آلمان» و «جوانان هیتلری» را جایگزین آنها ساخت. این سازمانها نه برای ایجاد همبستگی، بلکه برای جایگزینی وفاداریهای قدیمی و زیر نظر گرفتن اعضا طراحی شده بودند. در سطح خانواده، سیاست تشویق کودکان به گزارش والدین، پیوند بیننسلی را مسموم کرد و خانه را از مأمن عاطفی به شعبهای از دستگاه نظارتی بدل ساخت. نتیجه، جامعهای بود که در آن «همسایه علیه همسایه» اقدام میکرد و همگان در ترس از گشتاپو، به جزیرههای تنهایی تبدیل میشدند که تنها با پل نمایشهای تودهای نورنبرگ به هم متصل بودند.
دوران استالین نمونهای کلاسیک از انزوای سیستماتیک است. پاکسازیهای بزرگ دهه ۱۹۳۰ صرفن برای حذف مخالفان نبود، بلکه با برانگیختن موجی از محکومکردنهای عمومی و جلسات «خودانتقادی»، پیوندهای میان انسانها را رسمن به ابزار جنگ داخلی ذهنی بدل کرد. یکی از روشهای رایج، وادار کردن اعضای حزب به رأیگیری علنی برای اعدام همکاران بود. کسی که امروز رأی میداد، میدانست که فردا ممکن است خودش در جایگاه متهم بایستد. این چرخه، هرگونه حس سرنوشت مشترک را نابود میساخت. همزمان، معماری آپارتمانهای اشتراکی (کومونالکا) که چند خانواده را در یک واحد مسکونی به اجبار در کنار هم قرار میداد، به جای همبستگی، به نظارت متقابل و بیاعتمادی دامن میزد. آشپزخانۀ مشترک، عرصۀ جاسوسی بود نه همدلی.
وزارت امنیت دولتی آلمان شرقی (اشتازی) با بهکارگیری شبکهای از صدها هزار خبرچین غیررسمی، تنهایی را به صنعتی تمامعیار بدل کرد. طبق اسناد باقیمانده، بسیاری از شهروندان حتی به همسر خود اعتماد نداشتند. اشتازی استراتژی «تجزیه روانی» را به کار میبست: پخش شایعه درباره یک فرد در محیط کارش، گمکردن عمدی نامههای عاشقانه، قطع ارتباط با دوستان با تهدید آنها، و در نهایت ویرانسازی کامل شبکه اجتماعی سوژه. رمان «زندگی دیگران» (و فیلم اقتباسی آن) این فرایند را بهخوبی نشان میدهد: نویسندهای که بهتدریج تمام اطرافیانش از او فاصله میگیرند، بیآنکه بداند منشأ این خلأ، مهندسی اجتماعی یک سازمان امنیتی است.
در کره شمالی، نظام ردهبندی «سونگبون» جامعه را از بدو تولد به طبقات وفاداری تقسیم میکند و اجازه ازدواج، سکونت و معاشرت بین طبقات را بهشدت محدود میسازد. این ساختار، نه تنها انزوای افقی را نهادینه میکند، بلکه پیوند میان خانوادهها را به زنجیری برای کنترل جمعی بدل میسازد: لغزش یک فرد، سه نسل از خویشاوندان را به اردوگاههای کار اجباری میفرستد. در نتیجه، خانواده به جای پناهگاه، به کانونی برای خودپلیسی و قطع رابطه پیشدستانه تبدیل میشود. مادری که از ترس آلودهشدن به سرنوشت پسرش، او را طرد میکند، نماد غایی تنهایی سازمانیافتهای است که حتی غریزیترین پیوندهای انسانی را میگسلد.
اگرچه سازوکارهای کلاسیک هنوز پابرجایند، حکومتهای خودکامه امروز از فناوری دیجیتال برای تشدید تنهایی سازمانیافته بهره میبرند. شبکههای اجتماعی تحت نظارت، با ترویج نمایشهای خودخواسته از زندگی شخصی و با تشویق به «گزارش محتوای نامناسب»، هر پروفایل را به سلولی با میلههای نامرئی بدل میکنند. الگوریتمها دوستیهای نامتعارف را قطع و کاربر را در اتاق پژواک تبلیغات رسمی محبوس میکنند. سیستمهای اعتبار اجتماعی، شهروندان را با نمرهدهی به رفتار یکدیگر، به پلیسهایی تنها بدل میکند که محکوم به زیر نظر گرفتن همسایهاند. این شکل از تنهایی، اتمیزهسازی را به سطح مولکولی میرساند: فرد در میان میلیونها کاربر، همچنان بیاعتماد، تحت نظر و در نهایت تنهاست.
پیامدهای بلندمدت
تنهایی سازمانیافته، زخمی عمیق بر پیکره جامعه بر جای میگذارد که حتی پس از فروپاشی رژیم دیکتاتوری به سادگی التیام نمییابد. بیاعتمادی نهادینهشده به دیگری، فروپاشی مهارتهای همکاری و فقدان سنتهای مدنی، میراث ماندگار این سیاست است. جوامع پسا-توتالیتر اغلب با پدیدهای به نام «سندروم مردهشهروندی» مواجه میشوند: انسانهایی که اگرچه دیگر زیر چکمه دیکتاتور نیستند، توان خروج از انزوای تحمیلی و بازسازی زندگی جمعی را از دست دادهاند. بازسازی سرمایه اجتماعی در این جوامع، گاه به اندازۀ بازسازی ویرانههای مادی دشوار است.
https://t.me/drabbasee
3 837
آسیبشناسی تنهایی سازمانیافته
پاره نخست
در نگاه نخست، تنهایی حالتی وجودی و انتخابی به نظر میرسد چنو که فرد در خلوت خویش از هیاهوی جمع فاصله میگیرد. اما تنهایی سازمانیافته پدیدهای بهغایت متفاوت است: وضعیتی که در آن حکومت، انزوا را نه بهعنوان محصول جانبی نظم اجتماعی، بلکه بهمثابه هدفی راهبردی طراحی و تحمیل میکند. در این ساختار، فرد از پیوندهای افقی با همنوعان گسسته میشود و تنها یک رابطه عمودی، آن هم از جنس اطاعت و وحشت، با مرکز قدرت باقی میماند.
تنهایی سازمانیافته چیست؟.
تنهایی سازمانیافته را میتوان تخریب عامدانۀ شبکههای اجتماعی مستقل و جایگزینسازی آنها با پیوندهای مصنوعی و تحت کنترل تعریف کرد. برخلاف آنومی دورکیمی که محصول فروپاشی هنجارها در شرایط گذار سریع اجتماعی است، این شکل از انزوا سیاستی آگاهانه برای اتمیزهکردن جامعه است. هانا آرنت در تحلیل خود از توتالیتاریسم، این وضعیت را «ویرانسازی فضای میانفردی» مینامد: جایی که اعتماد، همبستگی و کنش جمعی غیرممکن میشود. انسان اتمیزهشده، بهتعبیر آرنت، موجودی است که نه به دیگری تکیه دارد و نه دیگری به او؛ در نتیجه هیچ مقاومت سازمانییافتهای نمیتواند از دل چنین تودۀ منفردی سربرآورد.
دولتهای دیکتاتوری برای دستیابی به این انزوای تودهای از ابزارهای همپوشان بهره میگیرند.
نخست، تخریب نهادهای واسط سنتی و مدرن است: اتحادیههای کارگری، انجمنهای صنفی، محافل روشنفکری، باشگاههای ورزشی و حتی خانوادههای گسترده، یا منحل میشوند یا به بازوهای نظارتی رژیم بدل میگردند. وقتی گروه کُرال (همسرایان) محله به جلسۀ خودسانسوری و گزارشدهی تبدیل شود، دیگر پناهگاه عاطفی نیست.
دوم، ترویج سیستماتیک بیاعتمادی متقابل از طریق شبکههای گستردهی خبرچینی است. رژیم با تشویق به «گزارش تخلفات» یا «اطلاعرسانی داوطلبانه»، هر رابطۀ انسانی را به میدان مین بدل میکند. همسر به همسر، همکار به همکار، و حتی فرزند به والدین مشکوک میشود. در چنین فضایی، دیگری نه همدرد، که تهدیدی بالقوه است و فرد برای حفظ امنیت، به درون پوستهای از سکوت و انزوا میخزد.
سوم، مهندسی فضای شهری و کنترل حرکت است. شهرکهای اقماری، بلوکهای مسکونی بزرگ و حذف فضاهای عمومی خودانگیخته (مثل قهوهخانههای سنتی، کافیشاپها، دانشگاهها یا میدانهای محلی) و جایگزینی آنها با فضاهای تشریفاتی رژه و تجمعات اجباری، امکان دیدارهای تصادفی و گفتوگوهای نانوشته را کاهش میدهد. حتا طراحی معماری و شهری به ابزاری برای تضعیف جامعهپذیری افقی بدل میشود.
چهارم، بازتعریف هویت فردی بر اساس وفاداری به قدرت مطلق است. در این مدل، هرگونه همبستگی پیشینی (قومی، طبقاتی، مذهبی، خانوادگی و...) اگر در چارچوب ایدئولوژی رسمی هضم نشود، «خیانت» یا «انحراف» تلقی میگردد. شهروند نمونه، انسانی تکافتاده است که تنها هویتش تابعیت حزبی و رابطهۀ مستقیم با رهبر است.
چرا قدرتهای خودکامه چنین سرمایهگذاری عظیمی بر روی تنهایی شهروندان میکنند؟.
از منظر جامعهشناختی، فرد ایزوله فاقد «قدرت اجتماع» است. قدرت، بهقول آرنت، نه در زور بازو، که در توانایی انسانها برای «عمل هماهنگ» ریشه دارد. وقتی هر فرد جزیرهای شود، توان کنش جمعی از میان میرود. اعتراضات ممکن است همچنان رخ دهند، اما بدون شبکههای اعتماد پیشین، به سرعت به خشونت کور یا فروپاشی میانجامند.
علاوه بر این، تنهایی مقاومت را درونیسازی میکند. انسان منزوی برای کاهش بار روانی، به تدریج شرایط را طبیعی میپندارد و حتی برای یافتن معنا در رنج خود، به ایدئولوژی رژیم پناه میبرد. این همان «همنوایی خودانگیخته»ای است که اریکفروم از آن سخن میگوید: انسان برای رهایی از اضطراب انزوا، خود را در قدرت فراتر حل میکند و بدل به سوژهای مطیع میشود که آزادیاش را با امنیت خیالی معامله کرده است.
از همه مهمتر، تنهایی سازمانیافته نظارت را کامل میکند. وقتی هیچ پناهگاه اجتماعی (گروه دوستان صمیمی، خانواده غیرسیاسی، محفل قابل اعتماد و...) باقی نمانَد، فرد همواره زیر نورافکن فرضی قدرت زندگی میکند. جورج اورول در کتاب «۱۹۸۴» بهدرستی ترسیم میکند که چگونه عشق و دوستی، خود عمل سیاسیای علیه حزب است؛ زیرا فضایی میآفریند که از چشم «برادر بزرگ» پنهان میماند. تخریب این فضاها، آدمی را به زندانی در سلول شیشهای بدل میکند که نگهبانی جز وجدان وحشتزدهاش ندارد.
https://t.me/drabbasee
3 837
درماندگی آموختهشده و تعمیم آن به وضعیت سیاسی
پاره سوم
برای کودکی که از ریاضی میترسد، حل یک مسئله ساده و دریافت تأیید، حکم روشن شدن یک چراغ کوچک در تاریکی مطلق را دارد. در کنار اینها، تأکید بر «مهارت تصمیمگیری» و حق انتخاب بسیار حیاتی است. حتی انتخابهای ساده مانند برنامهریزی برای یک وعده غذایی یا انتخاب مسیر پیادهروی، میتوانند حس کنترل بر زندگی را ترمیم کنند.
در نهایت، درماندگی آموخته شده به ما هشدار میدهد که قدرت و اختیار ما نه یک کالای تجملی، که یک ضرورت زیستی و روانی است. ما برای شکوفایی، نیاز داریم که عاملیت خود را باور داشته باشیم. هر بار که به انسانی القا میکنیم تلاشش بیفایده است، تیشه به ریشه هستی روانی او میزنیم.
اما این داستان روی دیگری هم دارد؛ روی دیگر آن امید است. اگر انفعال و ناامیدی میتوانند از طریق تجربه شکل بگیرند، پس امید و تابآوری نیز میتوانند آموخته شوند. درماندگی حکم سرنوشت نیست، بلکه یک نرمافزار مغزی معیوب است که با صبر، تمرین و تجربههای اصلاحی میتوان آن را بازنویسی کرد. مبارزه با این هیولای خاموش، از آن لحظهای آغاز میشود که فرد به جای زمزمه «من نمیتوانم»، با تردید و شاید لرزان بگوید: «تا حالا نتونستم، اما شاید بشه یه راه دیگه رو امتحان کرد.» در همین شکاف کوچکِ تردید نسبت به ناتوانی مطلق است که اراده زندگی دوباره جوانه میزند.
https://t.me/drabbasee
3 837
درماندگی آموختهشده و تعمیم آن به وضعیت سیاسی
پاره دوم
آنچه این نظریه را برای درک آسیبشناسی روانی حیاتی میسازد، پلی است که به سوی تبیین افسردگی میزند. سلیگمن استدلال کرد که الگوی رفتاری، شناختی و هیجانی افراد افسرده شباهت چشمگیری به حیوانات درمانده در آزمایشگاه دارد. فرد افسرده نیز اغلب تاریخچهای از شکستها و فقدانهای کنترلناپذیر را پشت سر گذاشته و به این باور تعمیمیافته رسیده است که «هرچه کنم، اوضاع بهتر نخواهد شد».
این باور میتواند از روابط عاطفی ناکام، محیطهای کاری سمی و مستبد، فقر و تبعیض سیستماتیک، یا احساس ناتوانی در تأثیر نهادن بر حکومت نشأت گرفته باشد.
با این حال، یک پرسش بزرگ باقی ماند: چرا برخی افراد در برابر رویدادهای کنترلناپذیر مقاومترند و گروهی به سرعت فرو میپاشند؟.
این پرسش، سلیگمن را به بازنگری در نظریه و ارائه مفهوم «سبک تبیین» کشاند. شیوهای که ما برای توضیح رویدادهای بد برای خودمان به کار میبریم، تعیین میکند که درمانده شویم یا امیدوار. افرادی که شکست را به عوامل درونی («من بیعرضه هستم»)، پایدار («همیشه همینطور بوده و خواهد بود») و کلی («هیچ کاری را درست انجام نمیدهم») نسبت میدهند، طعمههای آمادهتری برای درماندگی و افسردگی هستند. اما اگر شکست را به عوامل بیرونی و خاص («آن امتحان واقعن سخت بود»)، ناپایدار («آن روز حالم خوب نبود») و خاص («فقط در این یک مبحث ضعیف هستم») نسبت دهیم، در برابر ناملایمات تابآوری بیشتری نشان خواهیم داد.
یافتههای علوم اعصاب نیز پرده از مکانیسمهای مغزی این پدیده برداشته است. تحقیقات جدیدتر، بهویژه مطالعاتی که توسط استیون مایر در سالهای بعد انجام شد، نشان داد که درماندگی آموخته شده در اصل، یک نقص در یادگیری فرار نیست، بلکه یادگیری قدرتمند «انفعال» است. مغز یاد میگیرد که در موقعیتهای تنشزا، منفعل بودن را انتخاب کند. بخشی از مغز به نام هسته رافه پشتی که منبع اصلی سروتونین در مغز است، نقش کلیدی در این فرایند ایفا میکند. شوکهای کنترلناپذیر، این ناحیه را به شدت فعال میکنند و ترشح سروتونین را تحت تأثیر قرار میدهند و این شرایط، حالت اضطراب و ترس را ایجاد میکند.
اما نکته شگفتانگیز اینجاست که وقتی حیوان یاد میگیرد میتواند بر شوک کنترل داشته باشد، قشر پیشپیشانی میانی وارد عمل شده و هسته رافه پشتی را مهار میکند. بنابراین، این قشر پیشپیشانی است که پیام «کنترل داری، آرام باش» را صادر میکند. در حیوانات درمانده، این مدار مهاری خاموش میماند و هیولای وحشت در هسته رافه به جولان خود ادامه میدهد. این بدان معناست که احساس کنترل، یک توهم یا سازه روانشناختی سطحی نیست، بلکه یک ضربهگیر بیولوژیک در سختافزار مغز ما است که طوفان عصبی استرس را خاموش میکند.
آثار درماندگی آموخته شده فراتر از افسردگی بالینی میرود و بر حوزههای گوناگونی سایه میاندازد. در نظامهای آموزشی، دانشآموزانی که بارها و بارها تجربه شکست را به شیوهای کنترلناپذیر و تحقیرآمیز پشت سر میگذارند، دچار درماندگی تحصیلی میشوند و دست از تلاش میکشند، باوری که اغلب با لقب «تنبل» یا «بیاستعداد» از سوی معلمان ناآگاه تثبیت میشود.
در محیطهای کاری، مدیریت مبتنی بر ترس و انتقادهای غیرسازنده و بدون بازخورد مشخص، موجی از درماندگی سازمانی را دامن میزند و ابتکار عمل را در کارکنان میکشد. در روابط عاطفی، خشونت خانگی چرخهای از درماندگی میآفریند که قربانی را متقاعد میکند هیچ راه فراری وجود ندارد، حتی اگر درهای حمایت اجتماعی به رویش باز باشد. در فضای سیاسی فرد را از کنشگری، انتقاد و مخالفت با حکومت بازمیدارد.
درماندگی آموخته شده، صدای بلندی است که فریاد میزند «تو نمیتوانی»، آنقدر بلند که فرصت دیدن درهای تازه گشوده شده را از آدمی میگیرد.
خوشبختانه، آنچه آموخته میشود، میتواند بازآموزی یا خاموش شود. پادزهر درماندگی آموخته شده، در مفهومی نهفته است که سلیگمن بعدها آن را «خوشبینی آموخته شده» نامید. فرایند درمان، با بازسازی شناختی آغاز میشود. درمانگر به فرد کمک میکند تا سبک تبیین بدبینانه خود را شناسایی کرده و آن را به چالش بکشد. چالش با باورهای «همیشگی» و «هیچوقتی» و جایگزینی آنها با واقعبینی انعطافپذیر، هسته اصلی این درمان است. تکنیک دیگر، تجربه دادن خُرد و تدریجی «تسلط» است. مغز باید دوباره طعم کنترل را بچشد. شکستن اهداف بزرگ به گامهای کوچک و دستیافتنی و سپس جشن گرفتن هر موفقیت، شبکههای عصبی مرتبط با عاملیت و خودکارآمدی را دوباره بیدار میکند.
https://t.me/drabbasee
