en
Feedback
شرنگ

شرنگ

Open in Telegram
3 838
Subscribers
-524 hours
-117 days
-6830 days
Posts Archive
توهم در سیاست پاره ب در نهایت، مانهایم، تفاوت جالبی بین دو نوع توهم سیاسی می‌گذارد: ایدئولوژی و اتوپیا. هر دوی این‌ها از واقعیت موجود دورند، اما کارکرد متفاوتی دارند. ایدئولوژی، فکر طبقه حاکم است که آن‌قدر درگیر حفظ قدرت و منافع خود است که واقعیات تلخ و نارضایتی‌های رو به رشد را نمی‌بیند. مثل آدمی که عینک خوش‌بینی افراطی زده و می‌گوید «همه چیز خوب است، این اعتراض‌ها مهم نیست.» اتوپیا اما، فکر طبقات پایین و ناراضی است. این‌ها آن‌قدر شیفته تغییر و نابودی وضع موجودند که فقط جنبه‌های منفی و خراب جهان را می‌بینند و یک آرمان‌شهر کامل و بی‌نقص را در ذهن می‌سازند. اتوپیا خطرناک است چون می‌تواند به خشونت و تمامیت‌خواهی ختم شود، اما در عین حال، موتور محرک تاریخ هم بوده است. رؤیای یک جامعه بی‌طبقه، یک دموکراسی واقعی یا یک بازار کاملن آزاد، همگی اتوپیاهایی بوده‌اند که جهان را تکان داده‌اند. پس می‌بینیم که توهم هم می‌تواند پرده‌ای برای حفظ فساد باشد (ایدئولوژی) و هم می‌تواند نیرویی برای تغییرات عظیم و خونین (اتوپیا). پس به تناقض می‌رسیم. از یک طرف، قلب دموکراسی با نقد توهمات، شفافیت و حقیقت‌جویی می‌تپد. شهروندان باید توان تشخیص حقیقت از دروغ و وعده واقعی از واهی را داشته باشند. اما از طرف دیگر، آیا سیاست اصلن می‌تواند بدون رؤیاپردازی، اسطوره‌سازی و وعده‌های بزرگ دوام بیاورد؟. آیا همبستگی یک ملت بدون خیال‌ و «داستان‌های مشترک» ممکن است؟. شاید راه حل نهایی، نه تلاش برای رسیدن به یک «حقیقت ناب و مطلق» که وجود خارجی ندارد، بلکه ساختن جامعه‌ای با نهادهای قوی برای راستی‌آزمایی، رسانه‌های مستقل و سیستم آموزشی باشد که به مردم یاد بدهد چگونه انتقادی فکر کنند، پیچیدگی را تاب بیاورند و با ابهام کنار بیایند. توهم جزئی از سرنوشت سیاسی ما انسان‌هاست، اما این انتخاب ماست که تسلیم آن شویم یا یاد بگیریم با چشمانی بازتر در دنیایی که ترکیبی از واقعیت و خیال است، زندگی کنیم. https://t.me/drabbasee

توهم در سیاست پاره الف تصور کنید سیاست یک بازی کاملن منطقی و حساب‌شده است. اگر این‌طور فکر می‌کنید، شاید خودتان گرفتار بزرگ‌ترین توهم سیاست شده باشید. واقعیت این است که توهم، خیال‌پردازی و باورهای نادرست، جزئی جدایی‌ناپذیر از دنیای سیاست هستند. توهم سیاسی فقط به دروغ گفتن یک سیاستمدار خلاصه نمی‌شود؛ این پدیده طیف گسترده‌ای دارد: از امیدها و رؤیاهای بزرگ ِ جمعی برای ساختن یک بهشت زمینی، تا شایعات ترسناکی که دشمنی پنهان را پشت هر اتفاقی می‌بیند، تا وعده‌های انتخاباتی که می‌دانیم هرگز عملی نیستند. برای فهمیدن این موضوع، نباید آن را صرفن یک بیماری روانی یا عیب اخلاقی بدانیم. توهم سیاسی یک واقعیت اجتماعی است، نیرویی که دنیای سیاست را شکل می‌دهد و حتی گاهی برای ادامه‌ی کار نظام‌های سیاسی ضروری به نظر می‌رسد. از نگاه جامعه‌شناسی، واقعیت سیاسی چیزی نیست که مثل یک سنگ از زیر خاک بیرون بکشیم؛ بلکه ساخته می‌شود. توهم یکی از مصالح اصلی این ساختمان است. مارکس با مفهوم «آگاهی کاذب» همین را نوشت. از نظر او، طبقه حاکم منافع خودش را طوری نشان می‌دهد که انگار به نفع همه مردم است و این توهم آن‌قدر تکرار می‌شود که حتی طبقات پایین‌دست هم آن را باور می‌کنند. مثلن ممکن است کارگری باور کند که کاهش مالیات ثروتمندان در نهایت به نفع خودش تمام می‌شود. این توهم از آسمان نمی‌آید، بلکه ریشه در زندگی روزمرّه و شرایط سخت اقتصادی دارد؛ آدم‌ها در جهانی که با آن بیگانه شده‌اند، آماده‌ترند توهماتی را بپذیرند که دردشان را موقتن تسکین دهد. حالا از زاویه‌ی دیگری نگاه کنیم. دورکیم، به این فکر می‌کرد که چگونه جوامع در لحظات شور و هیجان جمعی، مانند انقلاب‌ها یا جشن‌های ملی بزرگ، نوعی «جوشش اجتماعی» را تجربه می‌کنند. در این لحظات، زندگی عادی و منطق روزمره کنار می‌رود و دنیایی رؤیایی و پر از معانی تازه خلق می‌شود. این جامعه است که در واقع خودش را می‌پرستد و برای این پرستش، نیاز به نمادها، قهرمانان و اسطوره‌هایی دارد که ممکن است چندان هم با واقعیت تاریخی جور درنیایند. توهم یک «رسالت تاریخی» برای یک ملت، یا باور به یک رهبر استثنایی که قدرت‌های ویژه‌ای دارد، از همین جا می‌آید. این توهمات، شیرازه جامعه را کنار هم نگه می‌دارند و به قدرت مشروعیت می‌بخشند، درست مانند یک دین مشترک. می‌شود گفت ملت‌ها با یک «دین مدنی» کنار هم نگه داشته می‌شوند که آمیزه‌ای از حقایق و خیالات است. پرچم، سرود ملی و خاطرات مشترک، بخشی از این دین هستند. با ورود به دنیای مدرن و رسانه‌های ارتباطی مدرن، ماجرا پیچیده‌تر شد. بودریار را به خاطر بیاورید. از نگاه او، در عصر تلویزیون و اینترنت، مرز بین واقعیت و تصویرش از بین رفته است. ما دیگر با خود ِ واقعیت طرف نیستیم، بلکه با تصویرها و مدل‌هایی سروکار داریم که تجربه ما را از قبل شکل می‌دهند. در سیاست امروز، یک مناظره تلویزیونی دیگر یک بحث واقعی نیست، یک نمایش است. نظرسنجی‌ها افکار عمومی را منعکس نمی‌کنند، بلکه می‌سازند. تصویر یک سیاستمدار از عملکردش مهم‌تر می‌شود. توهم در این فضا، دیگر یک دروغ ساده نیست، بلکه یک «واقعیت ساختگی» است که جذاب‌تر، تمیزتر و ملموس‌تر از واقعیت پیچیده و خاکستری به نظر می‌رسد و آرام‌آرام جای آن را می‌گیرد. ما در جهانی از وانموده‌ها زندگی می‌کنیم. یکی از خطرناک‌ترین و در عین حال پرطرفدارترین شکل توهم سیاسی امروز، تئوری‌های توطئه است. باز هم نباید گول بخوریم و آن را فقط نشانه نادانی یا بیماری بدانیم. تئوری‌های توطئه معمولن وقتی همه‌گیر می‌شوند که جامعه دچار بحران‌های بزرگ، نابرابری‌های شدید و حس بی‌قدرتی دسته‌جمعی است. زندگی در دنیای مدرن پیچیده و ترسناک است. نیروهای بزرگی مثل اقتصاد جهانی یا دیوان‌سالاری‌های پیچیده، سرنوشت ما را تعیین می‌کنند. تئوری توطئه یک داستان ساده و سرراست ارائه می‌دهد: «همه این بدبختی‌ها تصادفی نیست، یک گروه دشمن و شرور پشت پرده طراحی‌اش کرده‌اند». این روایت، یک دشمن مشخص می‌سازد، خشم را جهت‌دهی می‌کند و به فرد این احساس کاذب را می‌دهد که «من حقیقت را می‌دانم و از بقیه باهوش‌ترم.» سیاستمداران پوپولیست دقیقن از همین نقطه ضعف استفاده می‌کنند و دنیا را به «ما» یعنی مردم برگزیده‌ی خدا و «آن‌ها» یعنی دشمن تقسیم می‌کنند و نوید بازگشت به گذشته‌ی طلایی یا آینده‌ای خیالی را می‌دهند. ادامه دارد https://t.me/drabbasee

کاش دست سیمین‌تنی، نه از جنس فراموشی، که از ازل، تا ابدیت من، به برهوت جانم، می‌ای ارغوانی بریزد که خمارش، طلوع چندباره‌ی تو باشد؛ مستی‌اش اکسیری چنان چون شراب قرمز خلّر؛ و نسیمی باشد ازلی، که در رگ‌هایم وطن می‌گیرد، و مرا، به نرمی یک راز، از قفس خویش بیرون می‌کشد. چنین عشقی، سرخوشی ِ تنانه‌‌ای شهوت‌انگیز، و سُکر مدام حضور است با بویی از عطر زنی، که عطش آتشناک هم‌آغوشی‌اش را به نوازش انگشتانم تسلیم کرده است مستانه. نه در آن هراس زوال است، نه زخم کاری فراق؛ تنها جاری است، چون جویی از نور، در بستر تاریک تن من، که به هر نپشی، تنها او را تکرار می‌کند. https://t.me/drabbasee

جامعه‌شناسی پرونده‌سازی علیه فردوسی‌پور پاره‌ی دوم اسطوره‌شناسی ِ گناه‌کاری ِ رولان بارت از اسطوره‌سازی رسانه‌ای می‌گوید؛ فرایندی که در آن، امر تاریخی و ساختگی، طبیعی و ازلی جلوه داده می‌شود. رسانه‌های حکومتی در وارونگی کامل این فرایند، اکنون مشغول «اسطوره‌زدایی از قهرمان» و «اسطوره‌سازی از گناه‌کار» هستند. فردوسی‌پور باید از جایگاه «کارشناس محبوب» پایین کشیده شود و به جایگاه «عامل نفوذ»، «برانداز نرم» یا «مزدور دشمن» برده شود. این یک اسطوره‌سازی واژگون است: خلق یک شیطان برای اثبات قداست خود. وقتی قدرت نمی‌تواند قهرمانی برای روایت پیروزی بسازد، ناگزیر شروری برای روایت شکست می‌آفریند. این شرور، سوپاپ اطمینان نارضایتی‌های انباشته است؛ «ببینید مردم، دشمن اصلی اینجاست، نه در ناتوانی ما.» از منظری دیگر، گی‌دبور استدلال می‌کند که در «جامعه‌ی نمایش»، هر آنچه می‌بینیم بازنمایی واقعیت نیست، بلکه واقعیت، خود به نمایش تبدیل می‌شود. پرونده‌ی امنیتی برای فردوسی‌پور، یک «نمایش سیاسی» تمام‌عیار است که سه پرده دارد: پرده‌ی نخست، آماده‌سازی افکار عمومی از طریق حملات رسانه‌های وابسته و اظهارات سرمربی؛ پرده‌ی دوم، شکل‌گیری تدریجی روایت رسمیِ«فتنه در فوتبال»؛ و پرده‌ی پایانی، ورود نهادهای امنیتی برای تکمیل این تراژدی. این نمایش، بیش از آنکه به فردوسی‌پور مربوط باشد، خطاب به دو مخاطب اجرا می‌شود: مخاطب درونی (حامیان مردد حکومت) که باید قانع شوند شکست تقصیر «خودی‌ها» نیست، و مخاطب بیرونی (جامعه‌ی منتقد) که باید ترسانده شود. فوتبال در این میان به صحنه‌ای برای بازتولید اقتدار سیاسی بدل شده است. میشل فوکو معتقد است قدرت، فقط سرکوب نمی‌کند، بلکه «تولید» هم می‌کند: تولید گفتمان، تولید حقیقت، و تولید گناه‌کار. قدرت برای تداوم خود، به «گناه‌کاری» نیاز دارد که حضورش، مداخله‌ی همیشگی قدرت را توجیه کند. فوتبال ایران، با همه‌ی ناکامی‌های مدیریتی‌اش، نیازمند چنین گناه‌کاری بود تا پرسش از «چرا شکست خوردیم؟»، به پرسش خطرناک «چرا این ساختار همواره شکست می‌خورد؟» تبدیل نشود. فردوسی‌پور «گناه‌کار ضروری» است؛ ضروری برای اینکه قدرت نشان دهد هنوز زنده است، هنوز می‌بیند، هنوز مجازات می‌کند. در شرایطی که کارآمدی به پایین‌ترین سطح رسیده، نمایش خشونت نمادین، آخرین سنگر بازنمایی اقتدار است. پرونده‌سازی امنیتی، «تکنولوژی قدرتی» است که می‌خواهد شکست در زمین سبز را به «پیروزی در دادگاه» تبدیل کند. در نهایت، در تقاطع نگاه روانکاوانه و جامعه‌شناختی، تصویری واحد آشکار می‌شود: آنچه در قالب حملات رسانه‌ای و احتمالن پرونده‌ی امنیتی علیه عادل فردوسی‌پور رخ می‌دهد، نه یک واکنش حقوقی یا حتی صنفی، که یک «آیین قربانی‌سازی سیاسی» برای پالایش روانی و بقای نمادین قدرت است. قدرتی که درمانده از خلق پیروزی در جهان واقع، به خلق گناه‌کار در جهان نمایش پناه برده است. فروید بر آن است که تمدن، سرکوب را طلب می‌کند؛ و این قدرت است که اکنون، در واکنش به زخم نارسیسیستی شکست، سرکوب یک صدا را تمدن‌سازی می‌نامد. بارت نیز تحلیل کرده که اسطوره، تاریخ را طبیعت جلوه می‌دهد؛ و این رسانه‌های حکومتی‌اند که شکست مدیریت‌شده را به «فتنه‌ی بیرونی» بدل می‌کنند. عادل، فارغ از خود شخص او، به نشانه‌ای بدل شده است؛ نشانه‌ی آن بخش از جامعه مدنی ایران که مستقل می‌اندیشد، محبوب است، و زیر بار تکرار دروغ نمی‌رود. حمله به او، حمله به تمام صداهایی است که می‌توانند بیرون از کنترل قدرت، محبوب و مؤثر بمانند. جرم فوتبال ۳۶۰ «خودبودگی» است در نظامی که خودبودگی را برنمی‌تابد. تراژدی اما اینجا است: قدرتی که برای بقا، فرزندان محبوب خود را قربانی می‌کند، نه در زمین بازی، که در تاریخ شکست خواهد خورد. چرا که مردم، برخلاف قدرت، فراموش نمی‌کنند چه کسی برای‌شان از فوتبال گفت، و چه کسی فوتبال را به دادگاه کشاند. https://t.me/drabbasee

جامعه‌شناختی پرونده‌سازی علیه فردوسی‌پور پاره‌ی نخست با ناکامی #تیم_ملی_فوتبال_ایران در جام جهانی ۲۰۲۶، حملات رسانه‌های تحت حمایت حکومت و سرمربی تیم ملی فوتبال به مجری موفق و مستقل برنامه اینترتی «#فوتبال_۳۶۰» شدیدتر شده و به احتمال زیاد، این حملات آغازی است برای تشکیل پروند‌ه‌ی امنیتی برای فردوسی‌پور. حملات سازمان‌یافته هستند تا صعود نکردن تیم را به گردن فردوسی‌پور بیندازند. در این یادداشت از منظر روانکاوی و جامعه‌شناسی به این موضوع می‌پردازیم. وقتی تیم ملی فوتبال ایران در مارپیچ ناکامی فرو می‌رود، نخستین تصویری که در رسانه‌های حکومتی شکل می‌گیرد، چهر‌‌ه‌ی سرمربی و بازیکنان، و حتی فدراسیون پرماجرا هم نیست؛ بلکه چهره‌ای است که سال‌ها پیش از قاب تلویزیون رسمی طرد شده، اما هم‌چنان در فضای مجازی و خاطر‌ه‌ی جمعی مردم حاضر است: عادل‌فردوسی‌پور. این غایب حاضر، این طردشده‌ی محبوب، اکنون در مقام «متهم» بازمی‌گردد؛ نه به جرم خطایی مشخص، که به جرم استقلال، محبوبیت، و بدل‌شدن به صدایی که قدرت، قادر به کنترلش نیست. این حملات سازمان‌یافته را نمی‌توان صرفن واکنشی هیجانی به ناکامی ورزشی دانست. آنچه در جریان است، یک آیین سیاسی و رسانه‌ای تمام‌عیار است: قربانی‌سازی نمادین برای بازتولید مشروعیت فرسایش‌یافته. این پدیده را می‌توان از دو منظر روانکاوانه و جامعه‌شناختی واکاوی کرد؛ دو منظری که در نهایت به درکی واحد می‌رسند: قدرت درمانده، برای بقای خود، نیازمند قربانی است. از منظر روانکاوی فرویدی و پسافرویدی، حمله‌ی سازمان‌یافته به فردوسی‌پور واجد ساختاری سه‌لایه است: فرافکنی جمعی، حذف پدر رقیب، و بازگشت سرکوب‌شده. فرافکنی ناکامی ِ قدرت حاکم، در قامت رسانه‌های تحت امرش و #سرمربی منصوبش، با بحرانی از جنس «حقارت» مواجه است. شکست در میدانی جهانی که معیارهایش بیرون از کنترل قدرت سیاسی است، «خود ِ آرمانی» برساخته‌ی تبلیغات رسمی را زخمی کرده است. روان جمعی قدرت، برای التیام این زخم، دست به مکانیسمی دفاعی می‌زند که فروید آن را «فرافکنی» می‌نامد: نسبت‌دادن ناتوانی درونی به یک «دیگری» بیرونی. سرمربی شکست‌خورده، به‌جای پذیرش ناکارآمدی خود، می‌گوید: «من شکست نخوردم، این وطن‌فروشان بودند که مرا شکست دادند. این «دیگری» یا وطن‌فروشان کیستند؟. کسی که حضورش در بیرون از زمین، قدرتمندتر از هر مهاجمی، دروازه‌ی اقتدار شکننده را فرو ریخته: فردوسی‌پور و برنامۀ اینترنتی‌اش. #عادل، به‌واسطه‌ی دانش فنی، محبوبیت و استقلال، در ناخودآگاه جمعی نهادهای رسمی، جایگاه «پدر رقیب» را اشغال کرده است. او همان کسی است که فوتبال‌دوستان دوستش دارند، تحلیلش را باور دارند، و صدایش را می‌شنوند. در ساختار اُدیپی قدرت، چنین پدری باید حذف شود. حذف فیزیکی شاید سخت باشد، اما حذف نمادین از طریق پروند‌ه‌ی امنیتی دقیقن همان «قتل پدر» آیینی است که روان قدرت طلب می‌کند. نکته اینجا است که در این نمایش، پدر ِ رقیب نه به خاطر خطا، که به خاطر عشقِ مردم مجازات می‌شود؛ عشقی که از حاکمیت دریغ شده است. رسانه‌های حکومتی با انگشت اتهام به سوی او، در واقع مرتکب «انتقال» می‌شوند: انتقال خشم از ناتوانی خود به سوژه‌ای مستقل. از نظر روانکاوی لکانی، «امر واقع ِ» ناتوانی،یعنی لحظه‌ی مواجهه‌ی بی‌واسطه با شکست، چنان دردناک است که نظم نمادین را تهدید به فروپاشی می‌کند. برای گریز از این مواجهه، یک«گناه‌کار» ساخته می‌شود. فردوسی‌پور در این روایت، «گناه‌کاری» است که خون ِ نمادینش باید ریخته شود تا آلودگی شکست شسته شود. پرونده‌ی امنیتی، چاقوی این قربانی‌کردن آیینی است. مخالفان با قربانی‌کردن این «دیگری» مستقل، هم التیام زخم نارسیسیستی خود را جشن می‌گیرد، هم انذاری برای سایر صداهای مستقل صادر می‌کند، و هم شکست را در روایتی ساختگی به گردن «فتنه‌ی بیرونی» می‌اندازد. تحلیل روانکاوانه ریشه‌های ناخودآگاه این آیین را آشکار می‌کند، اما منطق اجتماعی آن را باید در مکانیسم‌های قدرت جست‌وجو کرد. از منظر جامعه‌شناسی سیاسی و رسانه‌ای، حمله به فردوسی‌پور پاسخی به یک بحران سه‌وجهی است: بحران مشروعیت، بحران روایت و بحران کنترل. ادامه دارد https://t.me/drabbasee

«گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم بازگویم که عیان است چه حاجت به بیانم سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم». حضرت سعدی چرا باید ادامه دهم؟. زمین و زمانه و شرایط چنان سنگین و سربی شده‌اند که گاهی وقت‌ها، در اغلب روزها، در تمامی شب‌ها (مانند امشب) و گاه‌وبی‌گاه، انگیزه‌ای برای ادامه دادن ندارم. درست از سر نومیدی خروشان، و از فرط سکوتی که پس از فروکش کردن همه‌ی صداها می‌آید. در این لحظه‌ها، گویی هستی از حرکت بازمی‌ایستد و ملالی شفاف، هم‌چون مه، همه‌چیز را در بر می‌گیرد. دیگر نه خبری از وعده‌های باشکوه فردا است‌ و نه خبری از تعلیق شیرین انتظار. تمامی راه‌ها در افقی بس تاریک و سیاه و یک‌سان گم می‌شوند و هر قدم، تکرار بی‌حاصل قدم پیشین است. دلیل‌ها، آن ستون‌های استواری که گمان می‌کردم طاق ِ بودنم بر آن‌ها تکیه زده، ناگهان عریان می‌شوند و چیزی جز سایه‌هایی رنگ‌پریده، در برابرم نمی‌بینم. انگار کن تمام این سال‌ها با انبوهی از هیچ، دیوار به دیوار بوده‌ام. گاهی فکر می‌کنم شاید مسأله این نباشد که چرا باید ادامه داد؟، بلکه این باشد که اساسن چه چیزی در این «ادامه دادن» نهفته است که آن را این‌چنین مقدس پنداشته‌ایم و از آن دل نمی‌کَنیم؟. گاهی هم فکر می‌کنم آن خلأ سهمگین، آن جای خالی معنا، خود یک «رویداد» است؛ رویدادی به عظمت پایان هر چیز. یادم هست، اغلب پایان‌ها عظمت دارند. پایان یعنی جایی که جست‌وجو برای یافتن دلیل، خود را از کار می‌اندازد و تنها می‌توان ایستاد و به این نیستی محض، این آرامش تلخ و بی‌مرز و بی‌محتوا و پوچ و هیچ، سلامی دوباره گفت. شاید این شب‌ها، نداشتن هیچ دلیلی برای ادامه دادن، هم شکست، هم شکل صادقانه‌ی آزادی باشد؛ نمی‌دانم. ۱۴۰۵/۴/۲۹ ۲:۲۵ https://t.me/drabbasee

ایران؛ جامعه‌ی پیرشده آنی‌آرنو در کتاب «مکان واقعی» مفهومی دارد به نام «پیری همگانی». نشانه‌هایی از این پدیده در ایران امروز مشاهده می‌شود. در دلِ نظریه‌ی «مکان واقعی» آنی‌آرنو، مفهومی کمتر شنیده‌شده اما به‌غایت تکان‌دهنده نهفته است: «پیری همگانی». این مفهوم، فراتر از یک استعاره‌ی ساده، به وضعیتی وجودی و اجتماعی اشاره دارد که در آن، یک جامعه به‌طور جمعی، بی‌آنکه لزومن به سن تقویمی بالا رسیده باشد، نشانه‌های پیری را در روان، مناسبات و چشم‌اندازهای خود متجلی می‌کند. آرنو پیری را نه فقط یک فرایند زیست‌شناختی فردی، که یک برساخت اجتماعی و یک تجربه‌ی مشترک می‌بیند که می‌تواند دامن کل یک ملت را بگیرد. «پیری همگانی» در ایران امروز، تجسم عینی این مفهوم است؛ پدیده‌ای که نه در چین‌وچروک چهره‌ها، که در تاروپود زندگی روزمرّه، گفت‌وگوها، و آرزوهای رنگ‌باخته خود را نشان می‌دهد. مهم‌ترین ویژگی این پیری همگانی، فرسایش «افق انتظار» است. جامعه‌ای که آرنو توصیف می‌کند، جامعه‌ای است که رابطه‌اش با آینده گسسته شده. در ایران امروز، این گسست در مکالمات روزمرّه آشکار است؛ جایی که صحبت از آینده، به‌سرعت به خاطرات گذشته‌ای طلایی می‌لغزد. جوانان از «دوران خوب گذشته» می‌گویند که هرگز ندیده‌اند و سالمندان، خاطرات‌شان را چون کالایی کمیاب مرور می‌کنند. این نوستالژی جمعی، نشانه‌ی بارز پیری همگانی است. آینده دیگر چونان افقی باز و مملو از امکان تصور نمی‌شود، بلکه بیشتر به دیواری بتنی می‌ماند که حس حرکت و پیشرفت را در نطفه خفه می‌کند. برنامه‌ریزی برای سال‌های دور، به شوخی‌ای تلخ یا خوش‌بینی ساده‌لوحانه بدل شده است. دومین نمود این مفهوم، «اقتصاد روانیِ انقباض» است. آرنو پیری را با نوعی محافظه‌کاری و انقباض در سرمایه‌گذاری عاطفی و مادی پیوند می‌زند. در ایران، این انقباض را می‌توان در کاهش تمایل به سرمایه‌گذاری بلندمدت، چه مالی و چه احساسی، مشاهده کرد. ازدواج و فرزندآوری، که سنتی‌ترین فرم‌های سرمایه‌گذاری برای آینده هستند، به تعویق می‌افتند یا انکار می‌شوند. این وضعیت تنها یک انتخاب مدرن نیست، بلکه اغلب واکنشی از سر بی‌اعتمادی به پایداری جهان است. وقتی فرد از پسِ تأمین حداقل‌های امروز خود برنمی‌آید، سرمایه‌گذاری عاطفی برای آینده‌ای مبهم، عملی تجملی و حتی احمقانه به نظر می‌رسد. این انجماد عاطفی، چهره‌ی دیگر پیری همگانی است: سردی، بی‌تفاوتی، و فقدان شور برای ساختن و پیوند خوردن. «بدبینی روشن‌اندیشانه» سومین لایه‌ی این پدیده است. آنی‌آرنو از نوعی آگاهی تلخ سخن می‌گوید که در آن، فرد یا جامعه گمان می‌کند همه چیز را دیده و همه‌ی ترفندها را می‌شناسد. این دانایی ِ به‌ظاهر عمیق، در واقع لباس مبدلی بر تن ناامیدی است. در ایران، این بدبینی در قالب طنزهای گزنده، تحلیل‌های سیاسی- اجتماعی قطعی و همه‌جانبه‌نگر، و نوعی واقع‌بینی فلج‌کننده ظهور کرده است. همه، تحلیل‌گرانی شده‌اند که پایان خوش را ناممکن می‌دانند. این «روشن‌اندیشیِ بدبینانه»، هرگونه اقدام تازه، ریسک خلّاقانه و ایمان ساده‌لوحانه به تغییر را پیشاپیش محکوم به شکست می‌کند. این صدای پیری است که زمزمه می‌کند: «همه چیز همین است که هست، انتظار بیشتری نداشته باش.» و سرانجام، «فرسودگی جمعی» یا فرسایش فیزیکی نمادین است. پیری همگانی در کالبد شهر و بدن‌های شهروندانش نیز رسوخ می‌کند. معماری فرسوده و وصله‌پینه‌شده، خودروهای کهنه و دودزا که عمرشان بسیار بیشتر از میانگین جهانی است، نماهای خاک‌خورده و غمگین... اینها صرفن نشانه‌های فقر اقتصادی نیستند، که بیان فیزیکی یک روان جمعی پیر و خسته‌اند. بدن‌های شهروندان نیز از این فضا تأثیر می‌پذیرد: خستگی مزمن، دردهای جسمانی فراگیر، و نوعی بی‌حوصلگی برای مراقبت از خود، که همگی می‌توانند بازتاب یک افسردگی جمعی باشند. گویی انرژی حیاتی (لیبیدو) از کالبد شهر و شهروندان تخلیه شده و آنچه باقی مانده، تنی نحیف و بی‌رمق است که تنها بقا را پی‌گیری می‌کند، نه زندگی را. «پیری همگانی» آنی‌آرنو در بستر ایران، روایت فروپاشی یک «مکان واقعی» جمعی است. مکانی که دیگر نه ظرفی برای خاطره‌سازی و ساختن آینده، که تنها صحنه‌ی نمایش فرسودگی است. فهم این پدیده به ما می‌گوید که بحران امروز ایران، تنها اقتصادی یا سیاسی نیست، بلکه عمیقن وجودی است. این پیری، پیش از آنکه در آمار جمعیتی خود را نشان دهد، در روان جمعی و در معنابخشی به زندگی روزمرّه رخنه کرده است. درمان آن، اگر ممکن باشد، نه با تزریق سرمایه یا تغییر سیاست‌ها، که با بازآفرینی یک «افق انتظار» جمعی، دمیدن شور دوباره به کالبد اجتماع، و بازیافتن ایمان به این که «فردا» هنوز می‌تواند با «امروز» تفاوتی معنادار داشته باشد، گره خورده است. پیش از هر چیز، باید پذیرفت که جامعه سال‌خورده شده تا شاید بتواند دوباره جوان شود. https://t.me/drabbasee

photo content

سوگواره‌ای برای سربازان وطن چشمانت را ببند و تصور کن مادری را که پسرش، نفس‌های جوانش، طناز خنده‌هایش، حالا در گودی ِ سرد خاک، بی‌هیچ وداعی، آرام گرفته است. این فقط یک مرگ نیست؛ این فروپاشی جهانی است در سینه‌ی انسان؛ داغی است که در کلمات نمی‌گنجد. باور نمی‌کنم، مادر! باور نمی‌کنم این پیراهن خاک‌گرفته، همان تن سپید تو باشد که هر صبح با آب چشمانم می‌شستم. این پلاک سوخته، تنها یادگار ضربان قلب توست؟؛ همان قلبی که شب رفتن، چنان در سینه‌ام می‌زد که گفتی: «نگران نباش، بازمی‌گردم، با دسته‌گلی از ستاره...». کجایی حالا که بوی باروت، جای عطر تنت را گرفته است؟. کجایی که این چکمه‌های وارفته، بی‌صاحب، بر سنگلاخ‌های داغ، گواهی می‌دهند از گام‌های آخرت... گام‌هایی که دیگر به آستانه‌ی این خانه نخواهند رسید. این دست‌های تو بود، مگر نه؟؛ همین دست‌ها که هنوز گرمی نان سفره را داشت، حالا مُهر سربی مرگ بر آن خورده است. می‌دانی چه شکنجه‌ای است دیدن این انگشتان بی‌جان؟؛ انگشتانی که قرار بود فردای جنگ، حنای عروسی ببندی، گره از کار پدر بگشایی‌ و دست مهربانی بر سر خواهر و برادر چشم‌انتظار بکشی... ای جوان مادرنگران! تو با آن چشم‌های به وسعت دریا، چگونه در آن گودال تنگ، جا شدی؟. تو که از بلندای خنده‌هایت، گنجشک‌های حیاط سکوت می‌کردند، چگونه در این سکوت کبود ابدی خاموش مانده‌ای؟. نگاه کن! خواهرِ کوچکت هنوز آب جوی را می‌پاید تا شاید تصویر خندانت از سفر برگردد. پدر اما... پدر نگاهش به در خشکیده است. او تو را در صدای هر غروب، در خش‌خش هر برگی می‌شنود، اما دم نمی‌زند. سکوت او مرگ تدریجی یک کوه است. به من بگو چه بر سر آن همه آرزو آمد؟. آن شب که زیر آسمان بمباران، سنگر گرفتی، به کدامین رؤیا پناه بردی؟؛ به بوسه بر دستان من؟؛ به بوی عطر نارنجی قامتت؟؛ به درس و دفتری که نیمه‌کاره گوشه‌ی اتاق مانده؟. به من بگو، چه کسی گونه‌هایت را نوازش کرد وقتی چشمانت آرام آرام به مهمانی آسمان می‌رفتند؟؛ باد بود یا فرشتگانی که بر گودی خونین شقیقه‌هایت بوسه می‌زدند؟. حالا من مانده‌ام و دشت بی‌انتهای جنون. هر سحر، بوی قهوه می‌پیچد در خانه، اما فنجان تو خالی است؛ آه که همیشه خالی خواهد ماند. هر شب، رختخوابت را پهن می‌کنم، مبادا که خسته برگردی و بستر گرم نیابی. حرف بزن مادر! این است رسم مادری در سرزمین نخل‌های شکسته؟؛ این است سرنوشت سروهایی که هنوز قامت نبسته، هیزم آتش شدند؟. فرزندم! اگر مرگ را پیش چشم دیدی، حتمن لحظه‌ای به من اندیشیدی. حتمن عطر دستانم در آن جهنم آتش و دود پیچید و تو لبخند زدی... همان لبخندی که حالا روی سنگ سرد مزارت حک شده و قلب مرا، لحظه‌ای از بریدن بازنمی‌دارد. بخواب، ای پاره‌ی تن، ای معصومیت قربانی خاک. بخواب که لالایی امروز من، صدای شکستن استخوان‌های ستون‌های انسانیت است. جهان از تو خالی شد، و سهم من از این ویرانه، تنها یک بغض جاودانه است که هرگز نمی‌ترکد. ۱۴۰۵/۴/۲۶ https://t.me/drabbasee

وطن من در دوردست‌ها بر لوح تاریخ‌های رسمی، جنوب هیچ‌گاه گریه نکرد تنها عددی بود در پیوست شماره سه میان آمار تلفات، و بودجه‌ی بازسازی، که بخار می‌شود در دست‌های فاسد. کسی نپرسید کودکی که در ایوان خانه‌اش به آسمان خیره شده بود، چرا دیگر بوی رود و دریا را از کوچه نمی‌شنود؟!. آنان که داغ ندیدند، از مرگ فلسفه می‌سازند. از خون نظریه، و از جنازه‌ها نقشه‌ی نظامی. من اما انگشتان بریده‌ای را می‌شناسم که هنوز در خاک جنوب به دنبال دست مادر می‌گردند. مادری که خود، نقطه‌ای فراموش‌شده‌ای است، در اطلس جغرافیای مصیبت. بر بلندای برج‌های شمالی هیولاهایی نشسته‌اند که جنگ را، از پشت شیشه‌های ضدگلوله مرور می‌کنند؛ با فنجانی قهوه و خمیازه‌ای سر ظهر. و در جنوب، تابوت‌ها آن‌قدر از کوچه‌ها گذشته‌اند که کوچه‌ها شکل شانه‌های داغ‌دیده را به خود گرفته‌اند. گوشت بی‌گناهان را بر سینی‌های چینی می‌کشند، بر سر خوان مصلحت، و حرفی نمی‌گویند جز: ضرورت تاریخی. تاریخ اما، این کودکان را در حافظه‌ی خود ثبت نکرد، کودکانی که نام‌شان تنها بر سنگ قبرهایی است که بمب بعدی از آن‌ها غبار می‌سازد. جنوب، صبح‌ها با اذان بیدار نمی‌شود، با آژیر بیدار می‌شود، و شب‌ها نه با لالایی مادران، که با سوت خمپاره به خواب می‌رود. و آنان آن‌سو و این‌سوی بی‌تفاوتی، از جغرافیای رنج، فقط مختصاتی می‌دانند برای هدف‌گیری بعدی وگرنه، جنوب برای‌شان یعنی تبعیدگاه تابستان؛ یعنی گرمایی که در اتاق‌های سرد مغولان، احساس نمی‌شود. بگذارید از کالبدشناسی این سکوت بگویم: دری که با لولای کودک باز شد، و با انفجار بسته نشد، باز ماند بر صحن حیاط بر جنازه‌ی پدر بر اسباب‌بازی‌هایی که در کیسه‌های پلاستیک به سردخانه رفتند. آهای داغ‌ندیدگان؛ آی زخم‌نخوردگان؛ آی نقشه‌خوان، این تکه‌های بدن را با چه معادله‌ای جمع می‌بندید تا به آمار تبدیل شود؟. جنوب، در دستگاه گوارش جنگ، تنها غذایی است، برای قلم‌هایی که از دور بر کاغذ می‌لغزند، و زخم را کلمه می‌کنند و مرگ را بیانیه. و من از قبیله‌ی بازماندگان؛ از قبیله‌ی جنوبی‌هایی که سایه‌‌های‌شان، با بدن برادر مرده‌شان یکی است، شهادت می‌دهم: این‌جا در جنوب، زندگی، به اندازه‌ی یک گهواره‌ی خالی از کودک دور است، و به‌قدر رفاه حاکمان، نزدیک. https://t.me/drabbasee

از غمی می‌سوزم و ناچار سوزد از غمی هر که را رنج درازی مانده و عمر کمی در سال ۱۳۶۵، در چنین روزی، دکتر مهدی حمیدی شیرازی، سرایندۀ دیوان «اشک معشوق» در شیراز درگذشت و در جوار بارگاه حافظ به دست خاک سپرده شد. شاعری که آتش عشق و شوریدگی را با متانت استادی دانشگاه در وجود خود آشتی داده بود. حمیدی شیرازی، پیش از آن‌که شاعری پرآوازه باشد، پژوهنده‌ای دقیق و استادی سخت‌گیر در عرصۀ ادبیات بود. او که در سال ۱۲۹۳ در شیراز متولد شد، تحصیلات خود را تا مقطع دکترای زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تهران به پایان رساند و سال‌ها بر کرسی تدریس تکیه زد. شاگردانش از صلابت و دانش بی‌دریغ او سخن‌ها گفته‌اند؛ استادی که شعر را نه صرفن با ذوق، که با کالبدشناسی‌ عالمانه می‌شناخت. او شعر را نه فقط با دل، که با منطق یک پژوهشگر ادبی می‌کاوید و این شاید راز آن وصیت جاودانه باشد که پیکرش را در آغوش خاکی بخوابانند که حافظ را در آغوش دارد. اما آن سوی چهرۀ دانشگاهی، شاعری پنهان بود که شعرش با رگ‌های تپندۀ عشق و درد گره خورده بود. حمیدی در دهۀ بیست و سی خورشیدی، در بحبوحۀ جدال میان سنت و نوگرایی، راهی میانه و در عین حال منحصربه‌فرد برگزید. او در قالب‌های کهن، به‌ویژه غزل و مثنوی، روحی مدرن دمید. شعر او سرشار از «شهوت‌پرستی شاعرانه» است. در روزگاری که شعر نیمایی در حال پوست‌اندازی بود، حمیدی با زبانی فاخر و در عین حال بی‌پروا، از عشق‌های زمینی، هوس‌های سوزان، اندوه فلسفی و مرگ‌اندیشی سخن گفت. دیوان «اشک معشوق» که نامش بر تارک کارنامۀ شعری او می‌درخشد، آکنده از تصاویری است که از پس پردۀ عفت‌کلام رایج زمانه بیرون می‌زد و زیبایی معشوق را با جسارتی حیرت‌انگیز به تصویر می‌کشید. شاید یکی از کلیدهای فهم شعر حمیدی، تراژدی عاشقانۀ زندگی او باشد. گویی سوگی جانکاه، شعر او را از یک رمانتیسیسم صرفن لذت‌جویانه به عمقی از درد هستی‌شناسانه پرتاب کرد. او در شعر علاوه بر عشق، مرگ را نه به‌سان واعظان، که هم‌چون عاشقی بی‌قرار و عصیان‌گر به چالش می‌کشد. این همان نقطۀ اوج شاعری حمیدی است: درآمیختن عشق جسمانی با حسرتی متافیزیکی. حمیدی شیرازی در شعر خود هرگز تسلیم ساده‌نویسی محض نشد. زبان او آهنگین، باشکوه و سرشار از ترکیبات تازه‌ای است که از دل قواعد کهن استخراج شده‌اند. او را باید حلقه‌ای مهم در زنجیرۀ غزل‌سرایی معاصر دانست؛ شاعری که پلی میان تغزل پالودۀ سعدی و حافظ با نگاه شخصی‌تر و عینی‌تر شاعران دورۀ مشروطه و پس از آن بود. او روح سرکش و رند حافظ را در کالبد تجربه‌های عاطفی انسان معاصر حلول داد. به همین دلیل است که وقتی او در جوار حافظ آرامید، گویی غزلی ناتمام به پایان رسید و بیتی گم‌شده، سرجای خود نشست. امروز که در گذر سال‌ها، غبار زمان بر چهرۀ بسیاری از شاعران هم‌روزگار حمیدی نشسته است، خواندن دوبارۀ اشعار او ما را با شاعری روبه‌رو می‌کند که صداقت عاطفی را فدای بازی‌های زبانی یا شعارهای ایدئولوژیک نکرد. او شاعر عشق بود، با همۀ ابعاد زمینی و آسمانی‌اش؛ شاعری که می‌دانست «اشک معشوق» بر گونه‌های شعر جاری می‌شود، آن‌گاه که شاعر جرأت کند نام زیبایی را با شهامتی عاشقانه بر زبان براند. دکتر مهدی حمیدی شیرازی، هم استادی بزرگ بود و هم عاشقی بزرگ‌تر؛ و چه مکانی شایسته‌تر از این، که ابدیت را در کنار کسی به سر برد که رندی و عشق را به نهایت رساند.

از غمی می‌سوزم و ناچار سوزد از غمی هر که را رنج درازی مانده و عمر کمی در سال ۱۳۶۵، در چنین روزی، دکتر مهدی حمیدی شیرازی، سرایندۀ دیوان «اشک معشوق» در شیراز درگذشت و در جوار بارگاه حافظ به دست خاک سپرده شد. شاعری که آتش عشق و شوریدگی را با متانت استادی دانشگاه در وجود خود آشتی داده بود. حمیدی شیرازی، پیش از آن‌که شاعری پرآوازه باشد، پژوهنده‌ای دقیق و استادی سخت‌گیر در عرصۀ ادبیات بود. او که در سال ۱۲۹۳ در شیراز متولد شد، تحصیلات خود را تا مقطع دکترای زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تهران به پایان رساند و سال‌ها بر کرسی تدریس تکیه زد. شاگردانش از صلابت و دانش بی‌دریغ او سخن‌ها گفته‌اند؛ استادی که شعر را نه صرفن با ذوق، که با کالبدشناسی‌ عالمانه می‌شناخت. او شعر را نه فقط با دل، که با منطق یک پژوهشگر ادبی می‌کاوید. اما آن سوی چهرۀ دانشگاهی حمیدی، شاعری پنهان بود که شعرش با رگ‌های تپندۀ عشق و درد گره خورده بود. حمیدی در دهۀ بیست و سی خورشیدی، در بحبوحۀ جدال میان سنت و مدرنیسم در شعر، راهی میانه و در عین حال منحصربه‌فرد برگزید. او در قالب‌های کهن، به‌ویژه غزل و مثنوی، روحی مدرن دمید. شعر او سرشار از «شهوت‌پرستی شاعرانه» است. در روزگاری که شعر نیمایی در حال پوست‌اندازی بود، حمیدی با زبانی فاخر و در عین حال بی‌پروا، از عشق‌های زمینی، هوس‌های سوزان، اندوه فلسفی و مرگ‌اندیشی سخن گفت. دیوان «اشک معشوق» که نامش بر تارک کارنامۀ شعری او می‌درخشد، آکنده از تصاویری است که از پس پردۀ عفت‌کلام رایج زمانه بیرون می‌زد و زیبایی معشوق را با جسارتی حیرت‌انگیز به تصویر می‌کشید. شاید یکی از کلیدهای فهم شعر حمیدی، تراژدی عاشقانۀ زندگی او باشد. گویی سوگی جانکاه، شعر او را از یک رمانتیسیسم صرفن لذت‌جویانه به عمقی از درد هستی‌شناسانه پرتاب کرد. او در شعر علاوه بر عشق، مرگ را نه به‌سان واعظان و اهل منبر، که هم‌چون عاشقی بی‌قرار و عصیان‌گر به چالش می‌کشد. این همان نقطۀ اوج شاعری حمیدی است: درآمیختن عشق جسمانی با حسرتی متافیزیکی. حمیدی شیرازی در شعر خود هرگز تسلیم ساده‌نویسی محض نشد. زبان او آهنگین، باشکوه و سرشار از ترکیبات تازه‌ای است که از دل قواعد کهن استخراج شده‌اند. او را باید حلقه‌ای مهم در زنجیرۀ غزل‌سرایی معاصر دانست؛ شاعری که پلی میان تغزل پالودۀ سعدی و حافظ با نگاه شخصی‌تر و عینی‌تر شاعران دورۀ مشروطه و پس از آن بود. او روح سرکش و رند حافظ را در کالبد تجربه‌های عاطفی انسان معاصر حلول داد. به همین دلیل است که وقتی او در جوار حافظ آرامید، گویی غزلی ناتمام به پایان رسید و بیتی گم‌شده، سرجای خود نشست. امروز که در گذر سال‌ها، غبار زمان بر چهرۀ بسیاری از شاعران هم‌روزگار حمیدی نشسته است، خواندن دوبارۀ اشعار او ما را با شاعری روبه‌رو می‌کند که صداقت عاطفی را فدای بازی‌های زبانی یا شعارهای ایدئولوژیک نکرد. او شاعر عشق بود، با همۀ ابعاد زمینی‌اش؛ شاعری که می‌دانست «اشک معشوق» بر گونه‌های شعر جاری می‌شود، آن‌گاه که شاعر جرأت کند نام معشوق را با شهامتی عاشقانه بر زبان براند. دکتر مهدی حمیدی شیرازی، هم استادی بزرگ بود و هم عاشقی بزرگ‌تر؛ و چه مکانی شایسته‌تر از این، که ابدیت را در کنار کسی به سر برد که رندی و عشق را به نهایت رساند. https://telegram.me/drabbasee

۱۳۸۸/۳/۲۶ ساعت پنج‌ونیم صبح بوی نان تازه از پنجره بالا می‌آید. گلدان را آب داده‌ای، پرده را کنار زده‌ای، نور روی میز می‌افتد، و پنجره را گشوده‌ای. نسیمی خنک از حاشیه‌ی زندگی، کتاب نیمه‌خوانده را ورق می‌زند. عشق همین جاری شدن در دقیقه‌های ساده است، همین که بدانی زمستان، فقط بخشی از سال است نه تمام آن. و هر روز حتی در برفی‌ترین صبح دی‌ماه، شوقی باشد برای چیدن نارنگی از شاخه‌ای که یخ زده اما شکوفه‌های بعدی را در خواب می‌بیند. زندگی، همین فرصت کوتاه جاری شدن است؛ میانِ دست‌هایی که گاهی می‌لغزند، اما رها نمی‌کنند. همین که پشت چراغ قرمز به یاد خنده‌ای بیفتی؛ و مقصد، ناگهان از نو ساخته شود. «برخیز» صبح آمده تا نان تازه‌اش را با تو قسمت کند. https://t.me/drabbasee

سال‌های سال بعد روزی با حسرت به‌خود خواهم گفت: در جنگلی دو راه از هم جدا می‌شد و من آری – من – راهی را در پیش گرفتم که رهگذر کمتری داشت و تمامی تفاوت در همین بود. https://t.me/drabbasee رابرت فراست ترجمه پیرایه یغمایی

دندان‌ها خراب؛ نشانگان اقتصاد بحران‌زده پاره ب از این زاویه، می‌توان از «خشونت ساختاری کُند» سخن گفت. برخلاف ضربات آنی و آشکار، این شکل از خشونت در بطن نهادهای اجتماعی و سیاست‌های اقتصادی خانه دارد و بدون آن‌که عامل مشخصی داشته باشد، به‌طور سیستماتیک گروه‌های آسیب‌پذیر را دچار پوسیدگی جسمی می‌کند. دهان بی‌دندان یک دهقان یا کارگر سالمند، زخم گلوله یا جراحت ناشی از تصادف نیست؛ بلکه نتیجه انباشت چندین دهه محرومیت از ابتدایی‌ترین حقوق بهداشتی، تغذیه نامناسب پر از قندهای ارزان و فقدان آموزش است. این خشونت چنان آرام و طبیعی‌شده است که از چشم آمارهای رسمی بهداشت پنهان می‌ماند و به «سرنوشت محتوم» طبقه فرودست تبدیل می‌شود. وقتی در یک روستا، جوانی را با دهانی پر از دندان‌های کشیده می‌بینیم، در واقع داریم تاریخ مصورِ سیاست‌های تعدیل اقتصادی، فقر مزمن و غیبت دولت رفاه را مشاهده می‌کنیم. دهان‌های خالی، در نهایت، استعاره‌ای تلخ از گرسنگی تاریخی و حذف اجتماعی هستند. حفره‌های دهان با حفره‌های موجود در سفره و زندگی این افراد متناظر است. دندانی که می‌افتد، هرگز جای‌گزین نمی‌شود، درست مانند امیدها و فرصت‌های از دست‌رفته. جامعه‌ای که نتواند دندان شهروندانش را حفظ کند، نشان می‌دهد که در ابتدایی‌ترین سطح قرارداد اجتماعی، یعنی تضمین حداقلی از سلامت و کرامت بدنی، شکست خورده است. پس، هرگاه اقتصاددانی از «شاخص فلاکت» سخن می‌گوید، به‌جای نمودارهای پیچیده، کافی است نگاهی به خنده‌های فروخورده و لب‌های جمع‌شده مردم کوچه و بازار بیندازد. آنجاست که آمار حقیقی فقر، نه با عدد، که با شمارش دندان‌های از دست رفته، خود را آشکار می‌کند. یک دهان خالی از دندان، فریاد خاموش یک اقتصاد ورشکسته در اعماق بدن انسان است. https://t.me/drabbasee

دندان‌های خراب نشانگان اقتصادی بحران‌زده پاره الف در میان انبوه شاخص‌های اقتصادی که هر روز با هیاهو اعلام می‌شوند، از نرخ تورم گرفته تا رشد تولید ناخالص داخلی، شاید هیچ‌کدام به تلخی و سکوت یک دهان خالی از دندان نباشد. دندان‌های خراب و دهان‌های بی‌دندان، زخمی پنهان اما فراگیر بر پیکر جامعه‌اند که داستان یک اقتصاد بحران‌زده را نه با اعداد و ارقام، که با درد، شرم و خاموشی روایت می‌کنند. سلامت دهان و دندان، به‌مثابه آینه‌ای تمام‌نما، انباشت محرومیت‌های مزمن، سیاست‌های اجتماعی شکست‌خورده و نابرابری‌های ساختاری را در خود منعکس می‌کند.فروپاشی اقتصادی، بدن شهروندان را، دندان به دندان، می‌بلعد. برای درک این رابطه، ابتدا باید مفهوم «سرمایه بدن» را جدی گرفت. بدن صرفن یک موجودیت زیست‌شناختی نیست؛ بلکه عرصه‌ای است که نیروهای اجتماعی و اقتصادی بر آن حک می‌شوند. دندان‌ها به دلیل قرار گرفتن در مرز میان امر خصوصی (بدن فردی) و امر عمومی (ظاهر اجتماعی)، شاخصی بسیار حساس هستند. لبخند در تعاملات اجتماعی، مصاحبه‌های شغلی و ایجاد ارتباطات عاطفی نقشی بنیادین دارد. داشتن دندان‌های سالم، بخشی از آن چیزی است که جامعه‌شناسان «کالای موقعیتی» می‌نامند؛ کالایی که دسترسی به فرصت‌ها را تسهیل می‌کند. در مقابل، دندان‌های خراب و فاصله‌های خالی در لثه، به‌مثابه مُهری بر پیشانی حاملان خود، آن‌ها را بلافاصله در سلسله‌مراتب طبقاتی پایین‌تر جای می‌دهد. این نشانه‌ی پوسیدگی، پیش از هر رزومه و مدرکی، فقر را در چهره فرد آشکار می‌سازد. اقتصاد بحران‌زده، نخستین ضربه را از طریق شکست سازوکارهای پیشگیری وارد می‌کند. مراقبت از دندان، برخلاف بسیاری از خدمات پزشکی دیگر، ماهیتی «برنامه‌ریزی‌شده» و پیشگیرانه دارد. این حوزه نیازمند مراجعه منظم، تمیزکاری دوره‌ای و رسیدگی فوری به پوسیدگی‌های جزئی است. در یک اقتصاد ویران که خانواده‌ها برای تأمین مایحتاج لحظه‌ای خود در تقلا هستند، ویزیت دوره‌ای دندان‌پزشکی به کالایی تجملی و دست‌نیافتنی بدل می‌شود. فرد یا خانواده، تا زمانی که درد تحمل‌ناپذیر نشود، آن را به تعویق می‌اندازد و این تعویق دائمی، همان چرخه‌ای است که یک حفره کوچک و قابل ترمیم را به عفونتی عمیق، درمان ریشه و در نهایت کشیدن دندان تبدیل می‌کند. این «اقتصاد بقا» است که تصمیم می‌گیرد شکم گرسنه بر دندان دردناک اولویت یابد و هر بار که این انتخاب رخ می‌دهد، یک عضو از بدن برای همیشه قربانی می‌شود. از سوی دیگر، مدل اقتصادی حاکم بر خدمات دندان‌پزشکی، خود، ماشین تولید نابرابری است. دندان‌پزشکی، حتی در کشورهایی با سیستم‌های بهداشتی نسبتن فراگیر، به سوی خصوصی‌سازی افسارگسیخته و کالایی‌شدن میل کرده است. هزینه‌های سرسام‌آور خدمات ترمیمی و زیبایی، مرز میان «دندان دارا» و «دهان ندار» را به شکافی بزرگ تبدیل کرده است. در یک اقتصاد بحران‌زده، بیمه‌های درمانی نیز به تدریج پوشش خدمات دندان‌پزشکی را به حداقل می‌رسانند و آن را به حاشیه می‌رانند. نتیجه، شکل‌گیری یک سیستم دوگانه است: در یک‌سو، کلینیک‌های لوکس با تمرکز بر لمینت و زیبایی برای طبقه مرفه، و در سوی دیگر، درمانگاه‌های شلوغ و کم‌تجهیزات با صف‌های طولانی که تنها راه‌حل نهایی‌شان، کشیدن دندان است. در این میان، طبقه متوسط در حال فروپاشی، که توان پرداخت هزینه‌های گزاف بخش خصوصی را از دست داده و از خدمات حداقلی دولتی نیز سرخورده است، به تدریج به سوی بی‌دندانی پیش می‌رود. این ویرانی اما صرفاً جسمانی نیست؛ روان را نیز فرسوده می‌کند. دهانِ در حال تخریب، منبع مستمرِ رنجی خاموش می‌شود. درد مزمن دندان، کیفیت خواب، تمرکز و سلامت روان را تحلیل می‌برد. اما شاید دردناک‌تر از خود درد، شرم ناشی از آن باشد. افراد با دندان‌های خراب، به تدریج از خندیدن، غذاخوردن در جمع و حتی صحبت کردن امتناع می‌ورزند. این «خودسانسوری دهانی»، نوعی عقب‌نشینی از عرصه عمومی و کنش ارتباطی است. فردی که نمی‌تواند آزادانه بخندد، از بخش مهمی از سرمایه اجتماعی و عاطفی خود محروم می‌شود. این شرم، افسردگی و انزوای ناشی از فقر را تشدید می‌کند و قربانیان بحران اقتصادی را هر چه بیشتر در سکوت فرو می‌برد. ادامه دارد https://t.me/drabbasee

۱۴۰۵/۲/۱۲ از میان پرده‌ی نازک مه، نور چراغ مطالعه گونه‌ات را تا استخوان شفاف کرده است. پیراهن سرخ نازک، پوستی است دوباره بر تن‌ات، که هر ضربان قلب‌ات، آن را می‌لرزاند. فنجان قهوه را چنان آرام روی میز می‌گذاری که انگار خواب پروانه‌ای را جا‌به‌جا می‌کنی؛ سیگار ِ میان دو انگشت کشیده‌ات، خط نازکی از دود را تا مرز بخار مهتاب می‌کشاند، و دود، گیج، نمی‌داند کجا تمام شود. پشت عینک، چشمانت روی واژه‌های شعر بال‌بال می‌زنند. مه، آرام از شیشه‌های سرد پایین می‌لغزد، و روی دستانت می‌نشیند همان‌جا که رگ‌های آبی زیر پوستت چون سطرهای کتابی پنهان، نبض می‌زنند. کتاب شعر را ورق می‌زنی، و من تمام شعرها را در همین تصویر خلاصه می‌کنم نه در واژه‌ها؛ در فاصله‌ی میان دود و مه در طرز نشستن‌ات، گویی قرن‌هاست که بخار نفس‌های‌مان به‌هم آغشته است. https://t.me/drabbasee

... ۱۴۰۵/۴/۱۶ در میان این شب سربی ساکت، نیرویی در من لانه کرده، و بازوانم را بی‌صدا می‌بندد به صندلی خالی روبه‌رو. سیرم از جهان، از نبض ساعت، از طعم آب، از آنان که سایه‌هاشان در آن‌سوی پنجره، برایم دست تکان می‌دهند. من غریبه‌ترین عابرم در شهر ناآشنای قلب خودم. هوا، چون چاقوی مچاله‌ای در گلویم گیر کرده، و ریه‌هایم، پروانه‌هایی مُرده در پیله‌ی تنگ سینه. قبض روح، این مهمان ناخوانده‌ی بی‌رحم، نه می‌گریزد، نه تسخیرم می‌کند یک‌باره. مرا قطره‌قطره در خود می‌مکد، به احتضاری شیرین، بی‌هیچ تکان ناگهانی. هیچ واژه‌ای، هیچ نوازش نوری، این خلأ را پُر نمی‌کند. مانده‌ام با نخی از درد که از سقف جانم آویخته و تابی نمی‌خورد. شب می‌گذرد، روز می‌گذرد، و من هم‌چنان در مرز میان هستی و نیستی، زنجیر شده‌ام به نیرویی که خودم آن را در عمق خویش می‌کارم و درو می‌کنم این خوشه‌های بی‌حاصلی را. https://t.me/drabbasee

به‌مناسبت ۶ جولای، روز جهانی بوسه به احترام بوسه‌هایی که گرفته نشدند. یادآوری: این یادداشت به معنای فراموشی و نرمالیزه‌کردن زندگی ِ پس از دی‌ماه ۱۴۰۴ نیست. پاره ب تا اوایل قرن بیستم، بوسه عاشقانه لب‌به‌لب در فرهنگ‌های شرق آسیا، مانند ژاپن و چین، امری کاملن خصوصی و حتا تا حدی شرم‌آور تلقی می‌شد و در ملأ عام جایی نداشت. در مقابل، در جوامع غربی، بوسه در اماکن عمومی به تدریج به نمادی از آزادی فردی و مدرنیته بدل گشت. حتی امروز، تنوع فرهنگی در بوسه حیرت‌انگیز است. در فرانسه رسم «فِیر لا بیز» یا روبوسی، یک آیین اجتماعی پیچیده است که تعداد بوسه‌ها (از دو تا چهار) بسته به منطقه تغییر می‌کند و اشتباه در تعدادش می‌تواند به یک گاف اجتماعی ظریف منجر شود. در فرهنگ اسکیموها، «کونیک» که همان مالیدن بینی‌هاست، نه فقط ابراز محبت که یک سلام گرم در سرمای قطبی است. در نقطه مقابل، در برخی فرهنگ‌های آفریقایی مانند قبایل تسونگا، بوسه‌ی آشکار لب‌ها در گذشته نه‌چندان دور، امری ناپسند شمرده می‌شد. این تفاوت‌ها به ما نشان می‌دهد که بوسه نه یک غریزه یکسان زیستی، که یک برساخت اجتماعی قدرتمند است. جامعه‌شناسی بوسه در دنیای مدرن، ابعاد تازه‌ای یافته است. بوسه دیگر فقط یک عمل خصوصی نیست، بلکه به یک بیانیه اجتماعی و سیاسی نیز تبدیل شده است. دو فرد از یک جنس که در ملأ عام یکدیگر را می‌بوسند، تنها عشق خود را نشان نمی‌دهند، بلکه در حال پس گرفتن فضای عمومی برای هویتی هستند که تا دیروز طرد و پنهان شده بود. بوسه در سینما و رسانه‌ها نیز به یک کالای فرهنگی بدل شده؛ از بوسه نمادین یک زوج در جشن پایان جنگ جهانی دوم گرفته تا بوسه‌های طراحی‌شده در فیلم‌های هالیوودی، همگی تصویری آرمانی و اغلب دست‌نیافتنی از صمیمیت را ترویج می‌کنند که بر انتظارات ما از روابط تأثیر می‌گذارد. در عصر دیجیتال، ایموجی بوسه جایگزین خود عمل شده و این پرسش را پیش می‌کشد که در جهانی که صمیمیت از پیکسل‌ها عبور می‌کند، معنای واقعی لمس انسانی چه تغییری کرده است. در نهایت، تاریخ و جامعه‌شناسی بوسه نشان می‌دعد که این حرکت ساده لب‌ها، از لوح‌های گلی بین‌النهرین تا صفحه‌نمایش تلفن‌های هوشمند، همواره فراتر از یک تماس فیزیکی ساده بوده است. بوسه، زبانی خاموش اما پرمعناست که مرزهای اجتماع، قدرت، صمیمیت و فرهنگ را ترسیم می‌کند و پیوسته در حال بازنویسی قواعد خود است. بوسه هم‌چنان یکی از پیچیده‌ترین دیالوگ‌های خاموش بشریت باقی مانده است. برای مطالعه بیشتر نک: · Danesi, Marcel. The History of the Kiss: The Birth of Popular Culture. New York: Palgrave Macmillan, 2013. - فکوهی، ناصر. انسان‌شناسی بدن: رویکردی فرهنگی به بدن و احساسات. تهران: نشر گل‌آذین، ۱۳۹۰. https://t.me/drabbasee