3 843
Subscribers
-124 hours
-137 days
-7630 days
Posts Archive
3 841
ای شوق در شکنجهی دلها چگونهای؟
آه ای شرار شوخ، به خارا چگونهای؟
در پرسشات به لب، نفسم میتپد به خون
ای ماهی بریده ز دریا چگونهای؟
ناسازی است شیوهی اجزای روزگار
با یک جهان عدو، تن تنها چگونهای؟
در ظلمت زمانه که جهل، آفتاب اوست
ای نور عقل دیدهی بینا چگونهای؟
داغی «حزین» و از جگرت دود برنخاست
در آتش ای سپند شکیبا چگونهای؟
حزین لاهیجی
https://t.me/drabbasee
3 841
آنقدر در تبعید
زندگی کرده بود،
با قامتی خمیده راه میرفت؛
مثلِ اینکه
وطناش را زیر بالاش
گرفته باشد.
عدنانالصائغ (شاعر عراقی)
مهدی حسینینژاد
https://t.me/drabbasee
3 841
مرگ در غربت ساکن
۱۴۰۳/۳/۱
غربت، کوچ کردن از شهر نیست؛
تبعید هم نیست؛
غربت، ماندن در اتاقی است
که دیوارهایش آرام آرام
روی سینهات راه میروند.
و تنهایی، غیبت آدمها نیست؛
تنهایی، حرف زدن با سایههاست؛
با سایهای که دگر
حوصلهی پاسخ دادنش نیست.
و مرگ،
نه آن اتفاق بزرگ ناگهانی،
که همین یخزدن آرام نبض،
پشت شیشهی بستهای است؛
که بیرونش یخآجین میبارد،
و تو،
تراوت را در مزار سینهات به ابدیّت سپردهای.
https://t.me/drabbasee
3 841
برای بزرگداشت روز خواهران
خواهر، واژهای از جنس سایه است؛ همانقدر نزدیک، همانقدر بیادعا. در قاموس روزگار، مقامی است که نه بر منصب میگنجد، نه در قاب سرد کلمات.
خواهر، تکیهگاه نخستین روزهای کودکی است، شریک رازهای ناگفتهی نوجوانی، و پناه بیپرسش روزهای فرو ریختن.
بودنش، امنیتی است بیمرز. گویی تکیهای همیشهحاضر است برای سرهایی که از هیاهوی جهان سنگین شدهاند. خواهر، دیوارهای مهربانی است که حریم میسازد. اگر مادر، ریشه است، خواهر، شاخههای درهمتنیدهای است که بادهای تند را پیش از رسیدن به تنهاییات مهار میکند.
اما امروز، دل از تپش واژههای شیرین برمیدارم، چرا که یادها سمتوسویی دیگر دارند. برای آنان که خواهری را به خاک تحویل دادهاند، این روز، تنها زنگ بیدارباشی برای حافظهای زخمی است. آن غنچههایی که پیش از موسم شکفتن پرپر شدند، یا شاخههای پرباری که بیگاه خزان دیدند، حالا در زاویهی نگاهمان نشستهاند و به دستهای خالیمان چشم دوختهاند.
یاد خواهران آسمانی، سنگین اما روشن است. تصویرشان در ذهنمان، چونان ستارههای دور، پریدهرنگ است اما بیمرگ. آنان که رفتند، بخشی از جانمان را با خود بردند، اما در عوض، مهری جاودانه در اعماق روانمان کاشتند. نبودنشان، فریاد خاموشی است که در شلوغترین لحظات نیز شنیده میشود.
برای آنان که اکنون از پنجرهی ابرها به ما مینگرند، جز یاد کردن چه میتوان گفت؟.
امروز، روز توست؛ چه آنکه نفسات گرمیبخش خانه است، چه آنکه سکوتت لرزه بر جانمان میاندازد. جای تمام خواهرانی که رفتهاند، در دل ما سبز است.
https://t.me/drabbasee
3 841
تا بندهی بادههای نابم خیام
با شعرِ تو تا در تبوتابم خیام
آنشان ِ شبم به شور و شارَت نازد
پیمانهبهپیمانه خرابم خیام
اسدا...اسدی (شاعر، خوزستان، ایذه).
https://t.me/drabbasee
3 841
ماشین اعدام
تو و قاتل همدستاید.
او از سرِ کین و خشم میکُشد،
تو اما،
با وقار یک چوبهی سیمی و آهنی،
با طنابی که گویی جز گردن نمیشناسد،
بیآنکه چشم در چشم قربانی بدوزی.
تو بیش از آنکه آهن باشی، انکار حیاتی.
فرماندهی تو،
حکم که صادر میکند،
این تویی که بالا میروی و تمام میکنی،
و آنگاه،
سکوتی سنگین بر جای میمانَد
که خودت نیز از آن شرمندهای.
https://t.me/drabbasee
3 841
چاقو تیزتر از وجدان
در سایهروشن آشپزخانه،
مرغی در مشت من میلرزید،
چاقو برق میزد،
اما دستم نه.
روانم شیشهای بود
که تاب خراشی کوچک را هم نداشت.
پرهای سفید، چون پرسشی بیپاسخ،
از میان انگشتانم به زمین ریختند.
حالا میپرسم:
آنان که
پشت میزهای بزرگ فرمان مرگ میدهند،
آیا صافی سینهی سیاهشان را
با نانی داغ،
با عطر نعناع،
با بوسهای بر پیشانی کودکی
هرگز آزمودهاند؟.
آیا وقتی شب
پلکهایشان را میبندد،
خواب مرغی سفید نمیبینند
که در حیاط سینهشان
چنان بال میزند،
که رختخوابشان را خونمال میکند؟.
من که جان یک مرغ را نمیتوانم گرفت،
من که روانم فرو میریزد
از قطرهی سرخی بر سنگ،
شگفتزده میمانم
که چگونه میشود
در یک صبح انسانی،
با یک امضا،
با یک اشاره،
خاک را از نَفَس سیراب کرد؟.
قدرت،
دژی که از احساس خالی است،
از کینه لبریز،
و از عطوفت تُهی؛
انساننماهایی بیابانزده زاده،
که حتا خدایشان را
لای برگههای مأموریت جا گذاشتهاند.
و من هنوز
در آشپزخانهی کوچک خویش
گریزان از یک چاقو ام.
تاریخ اما،
از خونفرشترین خیابانها میگذرد،
و هیچ نمیگوید.
«تنها مقدس جهان،
جان انسان است».
آیا این جملهی ساده را
روزی بر پیشانی جهان،
با مرکّبی از نور خواهیم نوشت؟؛
یا چاقو،
همیشه تیزتر از وجدان،
در دستهایی خواهد درخشید
که نان را،
نعناع را،
و بوسه را،
هیچگاه نشناختهاند؟.
۸ مرداد ۱۴۰۵
https://t.me/drabbasee
3 841
جرّ ثقیل؛ صحنهگردان بیزبان تئاتر اعدام
جرّ ثقیل، این بازوی کشیدهی آهنین، این مفصل زبر و زرنگ فلزی، در میان ماشینهای رنگارنگ عصر ما، حضوری شاعرانه و تلخ دارد. ما هر روزه سایهاش را بر بلندای سازههای بتنی و برجهای شیشهای میبینیم که آسمان شهر را میخراشند، اما بهندرت از خود میپرسیم این گردن افراشته و آن قلاب آویزان، در سکوت خود چه روایتهایی را تاب میآورد.
نخستینبار که انسانی ریسمانی بر چوبی بست و سنگی را از زمین کَند، گویی رؤیایی کهن را جامهی عمل پوشاند: رهایی از بند گرانش و غلبه بر محدودیت بدن. جرّ ثقیل، مولود این خواب دیرین، آمده بود تا بار زندگی را از دوش آدمی بردارد. بازویی بود برای ساختن، برای بر افراشتن، برای پیوند زدن آجر به آجر تا مأوایی شود برای آرامش. در این معنا، جرثقیل تجسم ارادهی معمارانهی انسان است؛ همان دستی که پل میسازد تا دو کرانهی دورافتاده به هم برسند؛ گنبدی برمیافرازد تا روح در پناهش نیایش کند، و داربستی علم میکند تا فردایی بلندتر شکل بگیرد. این، رفاه و آسانی موعود بود.
اما فساوت انسان با تضادی سهمگین عجین است: هر چه ساخت، برای ویران کردن نیز به کار بست. و اینچنین بود که چهرهی دیگر جرّ ثقیل از زیر نقاب سازندگی بیرون خزید. در برخی از کشورها، این بازوی ستبر دیگر نه برای بلند کردن تیرهای زندگی، که برای آویزان کردن پیکر انسانها از طناب دار به آسمان میرود. جرّ ثقیل، که اوج نماد پیشرفت و تسلط بر ماده بود، حالا به صحنهگردان تئاتر دهشتناک بدل شده است: اعدام در انظار مردم.
اینجا، مهندسی مرگ، بیرحمانهترین کاربری ممکن از رؤیای دیرین انسان است. گویی ماشینی که روزی افلاک را میساخت، اینک خدای مرگ شده و رعایای خود را بر فراز شهر به تماشا میگذارد. قلابی که میتواند الواح تمدنی نو را حمل کند، اکنون وزن یک جان را میسنجد و تحویل نیستی میدهد.
ای کاش این ماشین زبان داشت. ای کاش این بازوی آهنی که با قدرتی خنثی، هم خدمتگزار آبادانی است و هم مجری ویرانگری، میتوانست شهادت دهد. از خود این اندام فولادین بپرسیم، آیا تفاوتی حس میکند؟.
وقتی کابلی فولادی، تیرآهنی سنگین را از زمین بلند میکند تا در اسکلت یک بیمارستان کودکان جا دهد، با زمانی که همان کابل، بدن یک انسان را از زمین میکَند تا زندگی را از او بستاند، در فیزیک ِ محض ِ کشش و فشار، شاید تفاوتی نباشد. اما بر نبض تاریخ و بر پیکر اخلاق، چه زخمی مینشیند؟.
جرّ ثقیل ِ بیجان، سربازی بیاراده است که هم در جبههی ساختوساز خدمت میکند و هم در صف جلّادان میایستد.
شاید بزرگترین تراژدی نهفته در دل این تضاد، سکوت و انفعال ابزار باشد، که آیینهی تمامنمای سکوت و انفعال خود ما انسانهاست.
جامعهای که جرّ ثقیلهایش از ساختن بیمارستان و مدرسه و خانه و ورزشگاه و دانشگاه و... به کُشتن همنوع تغییر کاربری میدهند، خود به بیماریای مهلک دچار است: بیماری بیهوده کردن وسایل رهایی.
ما بازویی ساختیم تا از کرانمندی بدن برهیم، اما ناگهان دریافتیم که میتوانیم از آن برای تنبیه، برای ترساندن و برای تحقیر نهایی یک انسان تا مرز مرگ استفاده کنیم. آن اوج رفاه و آسانی، در منجلاب خشونت آیینی فرو میغلتد.
جرّ ثقیل، چونان تمام فناوریهای بشری، لوحی سپید است که ما بر آن، دوگانهی همیشگی وجودمان را حک میکنیم: میل به زندگی و میل به مرگ، غریزهی ساختن و غریزهی ویران کردن. تاوان بیتفاوتی ماست که بر گردن آهن خاموش میافتد. کاش این ماشین زبان داشت، نه برای آنکه ما را متهم کند، شاید برای آنکه چون معلمی خسته، تنها با حیرتی اندوهبار از ما بپرسد: «آی انسان، با آن یگانه بازوی رهاییدهندهات از بند خاک، چه کردی؟»؛ و در آن لحظه، شاید در انعکاس فولاد صیقلی جرّ ثقیل، تصویر واقعی خود را ببینیم و سر به زیر افکنیم.
https://t.me/drabbasee
3 841
نوبهاری وسط پاییزیم
عاشقانههای حلقآویزیم
برگ زردیم و فرومیریزیم
من و تو دوباره برمیخیزیم
شهیار قنبری
https://t.me/drabbasee
3 841
مرثیهای برای انسان بیپناه
خسته از خون و طناب دار
نفسهای جهان به شماره افتاده است. صبح که بیدار میشوی، پیش از آنکه روشنایی پنجره را ببینی، بوی باروت از صفحهی گوشی به مشام روان ما میرسد.
تیترها، این ناخنهای بلند هراس، پرده از چشمهای خوابآلود میکشند تا تصویری تازه از پایان را به خوردمان دهند. دیروز در اوکراین، ریزپهپادها در آسمان خاکستری، قاصدان مرگی شدهاند که در سه دقیقه، شصت تکه از جان سربازان را بیصدا بر زمین افشاندند. شصت سرباز روس، به روایتی عدد، به روایتی دیگر ۱۲۰ پدر و مادر، شصت همسر، شصت معشوقه و شصت کودکی که هنوز نمیدانند پدر چه زمانی از دری باز خواهد گشت که اکنون برای همیشه بسته شده است. در سه دقیقه. به اندازهی دم کردن یک چای، به اندازهی خواندن یک شعر کوتاه، حیات شصت جهان از مدار خود پرتاب میشود و این برای ما تنها یک نوتیفیکیشن است که انگشت را به سویش میکشاند و بعد، بیتفاوت به بالا میلغزد و گم میشود. قاتلی به نام پوتین را به یاد بیاورید که خون چند میلیون را خوراک زمین کرده است. در غزه، بوی خون در فضا منتشر است. در خاورمیانه، نفت بوی خون میدهد و...
و در گوشهی دیگری از جهان، در ایران، دو جوان معترض دیماهی، در انظار مردم به دار آویخته شدند. طنابها چون مارهایی سرد از آسمان فرو میآیند و گردن آرزو را میفشارند. واژهها در گلو میشکنند. مردمانی که ایستادهاند و نگاه میکنند، هر یک با ریسمانی نامرئی به همان دار بسته شدهاند. چشمی که پلک میزند، قرنی از اندوه را ثبت میکند. اعدام در روشنایی روز، در برابر چشمانی که شرمنده از تماشایند و ناچار از آن، چیزی از انسانیت را در همان لحظه در خود میخشکاند. این دیگر مجازات نیست؛ این صحنهای از یک تئاتر بیرحم است که در آن، مرگ ِ دیگری، انتقامی است از زندههای معترض.
انگار انسان هرچه پیش میرود، خوی وحشیگری بیشتری را نمایان میکند. تکنولوژی، این عصای جادویی مدرنیته و ابزار قدرت خونخواران، به جای التیام زخمها، تنها دقت و سرعت در ایجادشان را بالا برده است.
ریزپهپادی که میتوانست بذر زندگی بر خاک تشنه بپاشد، امروز مرگ را با وسواسی ریاضیوار هدف میگیرد. و چوبهی داری که میتوانست نباشد، با تشریفاتی دهشتناک به نماد قدرت تبدیل شده است. ما در عصری زندگی میکنیم که خون، بهای ناچیزی دارد و ریخته شدنش، صدایی از جنس ممتد سکوت را در وجدان خستهی جهان طنینانداز میکند.
از روزها و شبهای خونین خسته شدهایم. از این چرخهی بیپایان خشم، که صبح با خاکسپاری آغاز میشود و شب با خاکسپاری دیگر پایان مییابد. از تصاویری که مانند خوره به جان حافظه میافتند و خواب را مهمان چشمان ما نمیکنند. این زندگی نیست. زندگی، نوازش نسیم بر گونههای کودک است، طعم نان گرم در دهان عاشقو صدای خندهای که بیدلیل از عمق جان میجوشد. زندگی، شوق رسیدن است، نه اضطراب از دست رفتن. آنچه بر ما میگذرد، بازماندنی اجباری است در قلمرویی که قدرتمندان خونریز، معماران بیرقیب آن شدهاند. جهان یا جای آنان باید باشد، یا جای ما. و اکنون گویا جهان، با تمام پهنای بیپناهش، به جولانگاه تازیانههاشان بدل شده و ما، سایههای وحشتزدهای که در کنج دیوارها، تنهایی خود را به آغوش میکشیم.
چشمانمان به دنبال روزنهای میگردد، دریچهای کوچک به سوی نوری که شاید هنوز جایی در این زمین غمزده، بیخبر از تیترهای آغشته بهخون و طناب دار، سوسو بزند. شاید تنها تسلایمان این باشد که هنوز زخمها را حس میکنیم، هنوز از دیدن طنابها و شنیدن صدای پهپادها، لرزه بر انداممان میافتد. در جهانی که بیحسی بزرگترین گناه است، مگر همین غمِ مشترک، همین خستگی بیکران، باقیماندهی انسانیت ما نیست؟.
شاید از دل همین خستگی، روزی جوانهای بروید که بر خلاف پهپادها و دارها، حامل بذر زندگی باشد، نه مرگ. و شاید آن روز، تیتر یک رسانهها، خبر آشتی انسان با انسان باشد و دیگر هیچ.
https://t.me/drabbasee
3 841
خشونت کلامی بیانتهای دکتر سروش
پارهی ب
شریعتی در دستگاه فکری سروش، نماد «اعتراض» اصیل به سنت ایستا و مدرنیتهی ازخودبیگانه است؛ او پرسشهای بنیادینی پرسید که لیبرالهای تکنوکراتی مانند غنینژاد، اساسن قادر به شنیدنشان نیستند. سروش با این دفاعیه، در واقع از «حق پیچیدگی» دفاع کرد؛ از اینکه نمیتوان یک متفکر را تنها با ترازوی موفقیت یا شکست اقتصادی پروژههای سیاسیاش سنجید.
اما چرا این جدال اکنون رخ داد؟. به عقل ناقص من، پاسخ یک کلمه است: بنبست. روشنفکری ایران، اعم از سکولار و دینی، در توضیح فروپاشی اجتماعی و اقتصادی جاری درمانده است. در چنین فضایی، هر جریان به گذشته رجوع میکند تا مقصر اصلی را بیابد. لیبرالهایی چون غنینژاد، شریعتی را بهعنوان «گناهکار نخستین» به دادگاه میکشند تا مسیر انحرافی منتهی به امروز را توضیح دهند. در مقابل، سروش با دفاع از شریعتی، تلاش میکند از «امکان یک آلترناتیو فکری» محافظت کند تا گسست از وضع موجود، به معنای پناه بردن به لیبرالیسم اقتصادی خشک و بیروح تفسیر نشود. این جدال، در واقع نزاع بر سر این است که «آینده» بر شانههای کدام «گذشته» بنا شود.
حقیقت تلخ اما این است که در این دوئل، خود علی شریعتی به یک دالّ تهی بدل شده است. غنینژاد با شریعتی ِ ایدئولوگ و ضدبازار میجنگد، و سروش از شریعتی ِ مصلح و معترض دفاع میکند. مشکل اینجاست که شریعتی ِ واقعی، احتمالن هم این بود و هم آن، و بسیار پیچیدهتر از هر دو روایت. این مناقشه نشان میدهد که ما هنوز پس از نیم قرن، نه میتوانیم شریعتی را دفن کنیم، نه میتوانیم بیغرض بدانیماش. او همچون روحی سرگردان میان «روشنفکری دینی» و «لیبرالیسم اقتصادی» پرسه میزند و هر از گاهی، با چنین جدالهایی، زنده بودن زخمهای فکریمان را گوشزد میکند. تاوان سنگین این نزاع بیپایان را اما، اندیشهی توسعه و رهایی در ایران میپردازد که همچنان اسیر منازعات گذشته است، نه معطوف به افقهای تازه.
اما آنچه مسیر فکری سروش نشان میدهد، برداشتن گامهایی رو به نقطهی صفر ۱۴۰۰ پیش در تاریخ ایران است که میتوان آن را شهودگرایی، اشراقگرایی و تفکر ارتجاعی نامید. چرخش بهسوی تفکر نظامیگری در ایران امروز و سخن گفتن از دوختن دهان مخالفان، هدایای روشنفکری دینی سروش است که اندکاندک سر از قلم و بیان او برمیآورد و خشونت را از کلام به میدان عمل سوق میدهد. پرسش پایانی این است که:
آیا تفکرات و بیانات سروش، آیا بستر خشونتگرایی توسط بنیادگرایان اسلامی در آینده را آماده میکند؟.
https://t.me/drabbasee
3 841
خشونت کلامی بیانتهای دکتر سروش
پارهی الف
دکتر عبدالکریم سروش در ابتدا از عناصر حکومت اسلامی در سال ۵۷ بود. سپس از منتقدان و مخالفان ایدهی ولایت فقیه شد و در بازگشتی عجیب، در سالهای اخیر به حمایت از حکومت ادامه میدهد و این حمایت روزبهروز هم غلیظتر میشود. بهعلاوه با مخالفان فکری خود با «خشونت کلامی» برخورد کرده و میکند. او در یادداشتی در منااقشه بر سر دکتر شریعتی با دکتر موسی غنینژاد هم او را تهدید به «رشته و سوزنهای» فراوان برای بستن «دهان آلودهاش» کرده است. اگر دکتر سروش دیگران را هم تهدید نمیکند، با اجازهی حضرتش، این یادداشت را ادامه بدهم!.
شبح شریعتی در آسمان روشنفکری ایران منجر به نبرد سروش و غنینژاد بر سر یک میراث ناتمام شده است.
در هیاهوی راکد این روزها، ناگهان آتشی زیر خاکستر روشنفکری ایران زبانه کشید. جرقه را موسی غنینژاد زد، اقتصاددانی لیبرال که در مصاحبهای، علی شریعتی را «شارلاتان» نامید. اما این تمام ماجرا نبود؛ واکنش دکترسروش بود که فضا را ملتهب ساخت. او با لحنی تند و بیسابقه، نه فقط از شریعتی دفاع کرد، بلکه دکتر غنینژاد و جریان فکریاش را به «سطوحینگری» و «نفهمیدن» متهم کرد. این جدال، چیزی فراتر از یک دعوای شخصی یا آکادمیک است؛ این نبرد بر سر تصاحب روح تاریخ معاصر ایران است.
برای فهم عمق این مناقشه، باید دو سوی دعوا را دقیقتر دید. در یکسو، غنینژاد ایستاده، نمایندهی نسلی از اقتصاددانان است که گناه اصلی توسعهنیافتگی ایران را در سلطهی تفکر چپ، پوپولیسم و دولتیگری میبینند. از این منظر، شریعتی بزرگترین مبلغ همین گفتمان ضدتوسعه بود؛ کسی که با ترکیب خطرناک مارکسیسم و احساسات مذهبی، عقلانیت اقتصادی را قربانی شور انقلابی کرد و ملتی را به سوی نفی نهادهای مدرن (از بازار آزاد تا فردگرایی روشمند) سوق داد. غنینژاد و طیف همفکرش، بحران امروز ایران، از تورم افسارگسیخته تا ناکارآمدی ساختاری را، ریشه در همان «کجراهه»ای میدانند که امثال شریعتی در دههی چهل و پنجاه ترسیم کردند.
اما سروش، طرف دیگر دعوا، از موضعی کاملن متفاوت وارد شد. سروش که خود روزگاری در زمرهی منتقدان جدی شریعتی بود (و نقد او در کتاب «فربهتر از ایدئولوژی» مشهور است)، اکنون در قامت مدافع ظاهر شده. دفاع او اما از سر عقبنشینی از مواضع سابق نیست، بلکه از یک «تحلیل تاریخی» عمیقتر برمیخیزد. از نگاه سروش، تقلیل شریعتی به یک «پوپولیست ضدتوسعه»، مصادرهی ناقص و خطرناکی از تاریخ است.
ادامه دارد
https://t.me/drabbasee
3 841
کبوتر غریبه
در ازدحام همین شهر آشنا،
در کوچههای خالی از سلام ِ عابران،
غربت، چنان گریبانم میگیرد،
که انگار در پایابی،
بیهیچ فریادی
نفسهایم را پس میدهم.
دورم از ساحل؛
دورم از دستی، نگاهی، حرفی؛
دریغ از آشنایی
که در این هجوم چهرههای مبهم،
لختی بایستد
و گرمای همدلی را
به شانههای سردم بسپارد.
از معشوقهی خیالیام بگویم:
همان که روزی روی این صندلی پیشخوان،
کنار این گلدان خاموش،
میخواند و میخندید؛
حالا چه دور،
چه ناباورانه پر کشیده،
چون کبوتری غریب،
که انگار هیچگاه نبوده است؛
حتی سایهاش را،
از پنجرهی این شعر هم
باد برده است.
حالا بگو
با کدامین دروغ شیرین،
با کدامین رؤیای تکراری،
دل خوش کنم؟؛
وقتی خود ِ زندگی نیز
در آینهی مهگرفتهی این روزها،
مرا به جا نمیآورد.
https://t.me/drabbasee
3 841
تحلیل جامعهشناختی نهادینهشدن هویّت سیًال در هنر اکبر عبدی
✍حسن فاضلی
دانشجوی دکترای جامعهشناسی سیاسی
اکبر عبدی را میتوان نمونهای برجسته از «هویّت سیّال» در هنر دانست؛ زیرا او در طول فعالیت خود از تثبیت در یک تیپ یا نقش واحد پرهیز کرده و هویت هنریاش را بهصورت فرایندی و متغیر بازسازی کرده است. نقشهای متنوع او در «اجارهنشینها»، «هنرپیشه»، «آدمبرفی»، «خوابم میاد» و «اخراجیها» نشان میدهند که هویت هنریاش فاقد مرکز ثابت است و میان نقشهای متناقض، از زنپوشی تا تیپهای سنتی و کودکصفت، جابهجا میشود. این الگوی رفتاری با مفهوم «مدرنیتهی سیال» در اندیشهی ژان کریستوا و باومن همخوان است؛ جایی که هویت پایدار جای خود را به هویتهای موقعیتمند و قابلجایگزینی میدهد.
همچنین، انتخابهای هنری عبدی مصداق «پروژهی بازتابی خود» در نظریهی گیدنز است؛ زیرا او با روایتهای متعدد، هویت هنریاش را دائماً بازتعریف میکند. در سطح فرهنگی، این تنوع نقشها موجب نهادینهشدن این تصور میشود که هویت نه یک ذات ثابت، بلکه یک فرایند در حال شدن است؛ چیزی که استوارت هال آن را «هویت بهمثابه فرایند» مینامد. بنابراین، عبدی را میتوان کنشگری فرهنگی دانست که از طریق عمل هنری، در مقابل هویت ثابت مقاومت نموده و الگوی هویت سیال را در ذهن جمعی تثبیت کرده و هنر را از بازنمایی هویت ثابت به تولید هویتهای چندلایه و متغیر منتقل کرده است.
https://t.me/drabbasee
3 841
کارنامه هنری نیمهموفق اکبر عبدی
پارهی پایانی
با این حال، استناد به فقر و ضرورت اقتصادی، اگرچه توضیحدهنده است، اما نمیتواند بهطور کامل فقدان تعهد هنری را توجیه کند. جامعهشناسی هنر نشان میدهد که همواره حاشیههایی برای مقاومت وجود دارد؛ هنرمندانی بودهاند که حتی در اوج فشار اقتصادی، حاضر نشدهاند به هر کاری تن بدهند و با حداقل دستمزد، در آثاری بازی کردهاند که ردّی از حقیقت داشتند. تعهد هنری درست در همین لحظهی انتخاب دشوار تعریف میشود. از این منظر، اکبر عبدی که به مرحلهای از شهرت و محبوبیت رسیده بود که میتوانست گزیدهتر عمل کند، با پذیرش انبوهی از نقشهای تجاری و نازل، تن به منطق بازار سپرد و از آن سرمایهی نمادینی که میتوانست صرف هنر انتقادی شود، در مسیر تثبیت همان بازار استفاده کرد. نتیجه آن شد که بخش قابلتوجهی از کارنامهاش به آثاری تعلق گرفت که بیش از آنکه امتداد یک کنش هنری متعهدانه باشند، کالاهایی مصرفی برای اوقات فراغت بودند؛ کالاهایی که به جای گسترش آگاهی و تخیل تماشاگر، او را در همان کلیشهها و انتظارات سرگرمکنندهی پیشین میخکوب کردند.
در نهایت، روایت اکبر عبدی چون نمونهای از تنش میان نظام اقتصادی سینما، اضطرار معیشتی و تعهد هنری قابل تأمل است. او هنرمندی بود که توانست در مقام یک کمدین، شادی بیافریند و تودههای وسیعی را با سینما آشتی دهد، اما در میدان مبارزهی نامرئی میان ارزشهای زیباییشناختی و ارزشهای مبادله، بیش از آنکه جانب اول را بگیرد، به مقتضیات دومی گردن نهاد. «غم نان» زمینهساز این چرخش بود، اما آن را اجتنابناپذیر نمیکرد. از منظر جامعهشناختی، این وضعیت نه صرفن یک شکست فردی، که نشاندهنده سازوکاری است که در آن، بازار هنر، هنرمندان مستعد را بهتدریج از کنشگری انتقادی تهی میکند و به کارگزاران بیآزار لذت بدل میسازد؛ وضعیتی که تنها با تغییر ساختارهای حمایتی، شکلگیری نهادهای مستقل و بازگشت به پرسش بنیادین «هنر برای چه؟» دگرگون خواهد شد.
https://t.me/drabbasee
3 841
کارنامه هنری نیمهموفق اکبر عبدی
پارهی ت
...که «صنعت فرهنگ» برای هنرمند تعریف میکند: مبدل شدن به مهرهای در چرخه تولید لذت سریع و فراموششدنی، بدون آنکه لحظهای تماشاگر را با پرسشی مواجه کند. این وضعیت همان چیزی است که هنر متعهد از آن میگریزد؛ هنرمندی که تن به چنین جایگاهی میسپارد، کنش هنری را از حوزه خلق معنای رهاییبخش به حوزه بازتولید وضع موجود تقلیل داده است.
در این میان، نباید از واقعیت تلخی که در جملهی «غم نان بسیاری از هنرمندان را از تعهد هنری تهی میکند» نهفته است، چشم پوشید. این «غم نان» یک استعارهی عاطفی صرف نیست، بلکه نامی است بر سازوکاری ساختاری در بازار هنر ایران. در ساختاری که نظام حمایتی پایدار، تهیهکنندگی مستقل اندیشهمحور و فضای امن برای تجربهگری وجود ندارد، بسیاری از بازیگران برای بقای اقتصادی ناگزیر به پذیرش هر نقشی میشوند. این اضطرار اقتصادی، آن «انتخاب آزاد» را که بنیان تعهد هنری سارتری است، مخدوش میکند. هنرمندی که گرفتار معیشت است، به تدریج قدرت «نه گفتن» را از دست میدهد؛ او ممکن است آگاه باشد که فیلمی که در آن بازی میکند فاقد ارزش هنری است، اما فشار هزینههای زندگی، نداشتن پسانداز و فقدان تأمین اجتماعی، او را به همدستی با ابتذال وامیدارد. به این ترتیب، «غم نان» به مثابه یک اجبار ساختاری عمل میکند و فضا را برای آنچه آدورنو «صنعت فرهنگ» مینامید، هموار میسازد.
ادامه دارد
https://t.me/drabbasee
3 841
کارنامه هنری ناموفق اکبر عبدی
پارهی ب
بنابراین، کمدین صرف بودن، مانع تعهد هنری نیست؛ این نحوهی مواجهه با کمدی و نسبت آن با واقعیت اجتماعی است که تعیینکننده است.
کارنامهی اکبر عبدی اما مسیر دیگری را نشان میدهد. او در دهههای شصت و هفتاد، با بازی در فیلمهایی چون «اجارهنشینها» یا «هنرپیشه» نشان داد که استعداد کمدیاش میتواند با لایهای از نقد اجتماعی همراه شود. با این حال، رفتهرفته و با چرخش اقتصاد سیاسی سینمای ایران به سمت فیلمهای بازاری گیشهپسند، عبدی نیز به مدار تولیداتی کشیده شد که در آنها منطق سرگرمی ناب، جای هرگونه نگاه انتقادی را گرفت. فیلمهایی که نامشان بیش از آنکه با یک تجربهی زیباییشناختی گره بخورد، با حافظهای از شوخیهای زودگذر و کلیشههای نخنما پیوند خورده است. بازی در چنین آثاری که از آنها به «فیلمهای غیرهنری» تعبیر میشود، تنها یک لغزش مقطعی نیست؛ بلکه نشانه پذیرش جایگاهی است
ادامه دارد
https://t.me/drabbasee
3 841
کارنامه هنری نیمهموفق اکبر عبدی
پارهی الف
اکبر عبدی هرچند در نقش کمدین، هنرمند موفقی بود اما هنرمند متعهدی به معنای فلسفی و جامعهشناختی تعهد هنری، نبود. بهویژه بازی در چند فیلم غیرهنری کارنامهاش را ضعیف کرد، هرچند «غم نان»، بسیاری از هنرمندان را از تعهد هنری تهی میکند.
در نگاه نخست، اکبر عبدی چهرهای آشنا و دوستداشتنی در سینمای ایران است؛ بازیگری که خنده را بر لبهای میلیونها نفر نشاند و بخشی از حافظهی جمعی نسلهای مختلف را با نقشهای کمدی ماندگار خود پر کرد. اما وقتی از «تعهد هنری» در معنای فلسفی و جامعهشناختی آن سخن میگوییم، موفقیت در خنداندن مخاطب بهتنهایی کافی نیست. تعهد هنری، در این معنا، نه یک انتخاب اخلاقی ساده، که وضعیتی وجودی و اجتماعی است؛ وضعیتی که در آن اثر هنری صرفن کالایی برای سرگرمی یا تسکین موقت نیست، بلکه نوعی مداخلهی آگاهانه در ساختارهای نمادین جامعه و پرسشگری از وضعیت انسانی به شمار میرود. از این منظر، میتوان گفت که اکبر عبدی، با وجود درخشش در قامت یک کمدین، نتوانست در جایگاه هنرمندی متعهد به آن معنای عمیق قرار بگیرد و بازی در شماری از فیلمهای فاقد ارزش هنری، این فاصله را پررنگتر کرد.
برای فهم این وضعیت، ابتدا باید مفهوم تعهد هنری را در بستر اندیشهی انتقادی و جامعهشناسی هنر روشن کرد. هنرمند متعهد، به پیروی از سنتی که از سارتر تا آدورنو و بنیامین گسترش یافته، کسی نیست که صرفن ایدئولوژی مشخصی را تبلیغ کند یا در خدمت این یا آن گفتمان سیاسی درآید، بلکه هنرمندی است که فرم اثرش در برابر کلیشهها، کالاییشدهگی و نظم مسلط مقاومت میکند. این تعهد، خود را در خودآگاهی فرمی نشان میدهد؛ یعنی هنرمند از این امر آگاه است که هر انتخاب زیباییشناختی، یک کنش اجتماعی است و میتواند یا ساختارهای سلطه را بازتولید کند یا آنها را به چالش بکشد. فیلم کمدی نیز از این قاعده مستثنا نیست. تاریخ سینما نشان میدهد که کمدی بزرگ (از چاپلین تا فلینی) میتواند در عین خنده، رنجهای انسانی، تناقضهای اجتماعی و سرکوبهای ساختاری را عریان کند
https://t.me/drabbasee
3 841
ماندن برای بیکفن بودن
معشوقهی یک پیرزن بودن
ورد زبان اهل فن بودن
در بین شاعرها خفن بودن
استاد اعجاز سخن بودن
عیسای مصلوب بدن بودن
در خانهی خود بیوطن بودن
اینها منم، من را نمیبینید؟.
همتای هر کس که زمین خورده
همحال سربازی به مین خورده
ماری که نیش از آستین خورده
انگشتری را که نگین خورده
صیدی که تیری از کمین خورده
روی جوانی را که چین خورده
این اسب وحشی را که زین خورده
اینها منم، من را نمیبینید؟.
در من پریده گلهای کفتر
از آسمانها آسمانیتر
تا انتهای پهنهی باور
آنسوی معراجی که پیغمبر...
اندوه معصوم گلی پرپر
راز تمام چشمههای تر
عالم همه اولاد و من مادر
اینها منم، من را نمیبینید؟.
شیرازهی دیوان حافظ، من
آوازهی عرفان حافظ، من
تهماندهی عصیان حافظ، من
درماندهی انسان حافظ، من
اندوه، در هجران حافظ، من
خوشخوان خوشالحان حافظ، من
در این زمان جبران حافظ، من
اینها منم، من را نمی بینید؟.
چشمانتان را میشناسم، پوچ
ایمانتان را میشناسم، پوچ
عرفانتان را میشناسم، پوچ
احسانتان را میشناسم، پوچ
انسانتان را میشناسم ،پوچ
وجدانتان را میشناسم، پوچ
بنیانتان را میشناسم، پوچ
بهتر نمیبینید من را که...
#احمد_جم
https://t.me/drabbasee
3 841
عصر جمعه
چای تلخ است؛
مبل کهربایی خالی است؛
و نور، جانسخت،
به پلکهای فروبسته چنگ زده؛
و قلب من،
در تالاری بیانتها،
برای تماشاچیانی که نیستند
یکضرب مینوازد.
https://t.me/drabbasee
