en
Feedback
• ـᶜʰرمـٰانــٰآمــُونــِهـْـْـْـْ •♡♪

• ـᶜʰرمـٰانــٰآمــُونــِهـْـْـْـْ •♡♪

Open in Telegram

𓂃 ࣪˖ 🕯 ROMANAMONE جایی میان کلمات، داستان هایی برای گم شدن . 📖 رمان و داستان | PDF 📖 🥀 هر داستان ، یک جهان تازه 🥀 @Teamemone 🔱 1400/3/07 17:38:04 🔱

Show more
Buy Ad
5 455
Subscribers
+524 hours
+227 days
+1130 days
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+58
in 0 channels
August '26
+174
in 0 channels
Get PRO
July '26
+251
in 0 channels
Get PRO
June '26
+255
in 1 channels
Get PRO
May '26
+65
in 0 channels
Get PRO
April '26
+41
in 0 channels
Get PRO
March '26
+24
in 0 channels
Get PRO
February '26
+269
in 0 channels
Get PRO
January '26
+1 118
in 0 channels
Get PRO
December '25
+532
in 0 channels
Get PRO
November '250
in 0 channels
Get PRO
October '250
in 0 channels
Get PRO
September '250
in 1 channels
Get PRO
August '250
in 0 channels
Get PRO
July '250
in 1 channels
Get PRO
June '250
in 0 channels
Get PRO
May '250
in 0 channels
Get PRO
April '250
in 0 channels
Get PRO
March '250
in 0 channels
Get PRO
February '250
in 2 channels
Get PRO
January '250
in 2 channels
Get PRO
December '24
+56
in 0 channels
Get PRO
November '24
+131
in 0 channels
Get PRO
October '24
+137
in 1 channels
Get PRO
September '24
+88
in 0 channels
Get PRO
August '24
+1 492
in 0 channels
Get PRO
July '24
+21
in 0 channels
Get PRO
June '24
+11
in 0 channels
Get PRO
May '24
+48
in 0 channels
Get PRO
April '24
+93
in 0 channels
Get PRO
March '24
+93
in 0 channels
Get PRO
February '24
+69
in 0 channels
Get PRO
January '24
+109
in 0 channels
Get PRO
December '23
+48
in 0 channels
Get PRO
November '23
+58
in 0 channels
Get PRO
October '23
+51
in 0 channels
Get PRO
September '23
+3 057
in 0 channels
Get PRO
August '23
+109
in 0 channels
Get PRO
July '23
+104
in 0 channels
Get PRO
June '23
+87
in 0 channels
Get PRO
May '23
+101
in 0 channels
Get PRO
April '23
+84
in 0 channels
Get PRO
March '23
+81
in 0 channels
Get PRO
February '23
+84
in 0 channels
Get PRO
January '23
+113
in 0 channels
Get PRO
December '22
+126
in 0 channels
Get PRO
November '22
+138
in 0 channels
Get PRO
October '22
+136
in 0 channels
Get PRO
September '22
+138
in 0 channels
Get PRO
August '22
+169
in 0 channels
Get PRO
July '22
+1 718
in 0 channels
Get PRO
June '22
+376
in 0 channels
Get PRO
May '22
+805
in 0 channels
Get PRO
April '22
+6 507
in 0 channels
Get PRO
March '22
+2 618
in 0 channels
Get PRO
February '22
+2 238
in 0 channels
Get PRO
January '22
+1 918
in 0 channels
Get PRO
December '21
+435
in 0 channels
Get PRO
November '21
+472
in 0 channels
Get PRO
October '21
+335
in 0 channels
Get PRO
September '21
+3 150
in 0 channels
Get PRO
August '21
+338
in 0 channels
Get PRO
July '21
+1 173
in 0 channels
Get PRO
June '21
+266
in 0 channels
Get PRO
May '21
+698
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
10 September+5
09 September+7
08 September+5
07 September+10
06 September+6
05 September+3
04 September+8
03 September+6
02 September+1
01 September+7
Channel Posts
🌘 𝙽𝚘𝚟𝚎𝚕 𝙼𝚘𝚘𝚗 به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه بر نگذرد
تعریف نشده‌ها
«نوذر»
پس از مرگ منوچهر، پسرش نوذر بر تخت نشست.. اما نوذر مانند پدرش پادشاه نیرومندی نبود و در دوران او آشوب در ایران بیشتر شد. در همین زمان، افراسیاب، شاه توران، فرصت را مناسب دید و به ایران حمله کرد. نوذر در نبرد با تورانیان شکست خورد و سرانجام کشته شد. پس از او، ایران مدتی بدون پادشاه نیرومند ماند.
«زو»
پس از کشته‌شدن نوذر، بزرگان ایران به دنبال پادشاهی شایسته بودند. سرانجام زو، از خاندان فریدون، بر تخت نشست. او سالخورده بود و مدت زیادی پادشاهی نکرد. اما در دوران کوتاه فرمانروایی‌اش تلاش کرد کشور را از آشوب بیرون بیاورد و با تورانیان صلح برقرار کند. پس از مرگ زو، پسرش گرشاسپ به پادشاهی رسید.
«کیقباد»
پس از مرگ گرشاسپ، ایران بار دیگر با خطر افراسیاب روبه‌رو شد. رستم برای پیدا کردن پادشاهی شایسته به البرز رفت و کیقباد را یافت. کیقباد به ایران آمد و به پادشاهی رسید. با آمدن او، دودمان کیانی آغاز شد. او همراه با رستم و پهلوانان ایران در برابر تورانیان ایستاد. و ایران دوباره صاحب شاهی نیرومند شد.
«رستم و کیقباد»
رستم برای پیدا کردن کیقباد راهی سفری دشوار شد. او سرانجام کیقباد را در البرز یافت و او را نزد سپاه ایران آورد. کیقباد پادشاه شد و رستم در کنار او به یکی از مهم‌ترین پهلوانان ایران تبدیل شد. از اینجا، پیوند میان خاندان کیانی و خاندان پهلوانی رستم بسیار پررنگ‌تر شد.
«گردآفرید»
وقتی سهراب به دژ سپید حمله کرد، پهلوانی از دژ برای مقابله با او بیرون آمد. اما این پهلوان کسی نبود جز گردآفرید؛ دختر گژدهم. او زره پوشید و شجاعانه با سهراب جنگید. گردآفرید پس از نبرد، با زیرکی خود را به دژ رساند و دروازه‌های آن را بست. سهراب که از شجاعت او شگفت‌زده شده بود، فهمید با جنگجویی معمولی روبه‌رو نیست. گردآفرید یکی از برجسته‌ترین زنان پهلوان شاهنامه است.
«رستم و فرامرز»
فرامرز، پسر رستم، یکی از پهلوانان خاندان زال بود. او نیز مانند پدرش جنگجویی دلیر بود و در بسیاری از نبردها حضور داشت. فرامرز در جنگ‌های ایران و توران در کنار پهلوانان ایران جنگید. اما سرنوشت او نیز مانند بسیاری از پهلوانان شاهنامه، با جنگ و تراژدی گره خورد..
 «رستم و اکوان دیو»
روزی رستم در بیابان به دنبال گله‌های اسب ایران بود. در همان زمان، اکوان دیو به شکل گورخر ظاهر می‌شد و اسب‌ها را می‌آزرد. رستم سرانجام با او روبه‌رو شد. اکوان رستم را ربود و او را به هوا برد. رستم با هوشیاری تلاش کرد راهی برای نجات خود پیدا کند. پس از نبردی سخت، رستم توانست اکوان دیو را شکست دهد.
«بهمن»
پس از اسفندیار، پسرش بهمن به پادشاهی رسید. او در ادامهٔ دودمان کیانی قرار داشت و در روزگار او داستان خاندان‌های پهلوانی نیز ادامه پیدا کرد. بهمن پس از مدتی درگذشت و دخترش همای به تخت نشست.
«همای»
همای، دختر بهمن، از زنان پادشاه شاهنامه است. او پس از پدرش به پادشاهی رسید و مدتی بر ایران فرمانروایی کرد. در دوران او، داستان داراب آغاز می‌شود؛ کودکی که سرنوشتش با تاج‌وتخت ایران پیوند خورد.
«داراب»
داراب پسر همای بود.. او پس از رسیدن به پادشاهی، به یکی از شاهان مهم ایران تبدیل شد. در دوران او، ایران با قدرت‌های بیرونی درگیر شد. پس از داراب، پسرش دارا به تخت نشست.
«دارا»
دارا، آخرین پادشاه از این بخشِ دودمان کیانی در شاهنامه بود.. او با دشمنی بزرگ از غرب روبه‌رو شد: اسکندر... جنگ میان دارا و اسکندر سرانجام به شکست دارا انجامید. با مرگ دارا، دورهٔ پادشاهان کیانی به پایان رسید. و شاهنامه وارد مرحله‌ای تازه شد...
اختصاصی 𝙽𝚘𝚟𝚎𝚕 𝙼𝚘𝚘𝚗🌘

2
📚 رمان: جرعه چین ✍🏻 نویسنده: آزیتا خیری ● ژانر: #تاریخی #عاشقانه #انتقامی 📑 خلاصه: داستان در دو برهه زمانی روایت می‌شود. در گذشته و زمان حال.. پری‌ناز که از زندگی در عمارت مستوفی رنج می‌برد، درصدد کشف حقیقت پشت آتش‌سوزی و انتقام از عاملان آن است. او با شجاع‌الدین که حالا یک افسر شهربانی است، متحد می‌شود تا پرونده قدیمی را باز کند. در این میان، جهانگیر نیز برای انتقام خون پدرش و همسرش [مهرانگیز] به تهران می‌آید و به دنبال عاملان اصلی می‌گردد. #جرعه_چین Join in ❥ @Teamemone
207
3
📚 رمان: عشق ماندگار ✍🏻 نویسنده: معصومه عزیزی ● ژانر: #عاشقانه 📑 خلاصه: جمشید و مهشید دختر و پسری هستن که به اجبار خانواده دارن با هم ازدواج میکنن جمشید عاشق مریم دختر حاج حسین معماره و مهشید هم دل باخته علی پسر حاج کاظم اما با وجود خواستگاران فراوون مهشید ، خانواده اش تن به هیچ وصلتی ندادن و اصرار های جمشید هم مبنی بر ازدواج با مریم بی فایده است و خانواده حسابی فقط مهشید روعروس خودشون میدونن شبی که خبر ازدواج مریم رو به جمشید دادن ؛ شک عصبی اون رو از پا انداخت و نیمه شب به در خونه حاج حسین کشوند تا با داد و بیداد و کتک کاری روونه کلانتری بشه... #عشق_ماندگار Join in ❥ @Teamemone
278
4
📚 رمان: نیش عقرب ✍🏻 نویسنده: Avina St Graves مترجم:ماهرو ● ژانر: #عاشقانه #دارک_رومنس #تریلر #اکشن #مافیایی #محافظ_شخصی #انتقام #هیجانی 📑 خلاصه: فقط سه روز طول کشید تاتمام آدمهایی که دوستشون داشتم،بمیرن.. سه روزکافی بود تاهمه‌چیزو از دست بدم؛ اسم و رسمم،زندگی‌ای که می‌شناختم وحتی آدمی که زمانی قلبم رو بهش سپرده بودم من یکی از معدود تک‌تیراندازهای زن نخبه‌ی ارتش بودم؛برای خودم اسم و رسمی داشتم و رکوردهایی ثبت کرده بودم.امابعد از اون اتفاق،دیگه چیزی از زالاک قبلی باقی نموند. از نیروهای ویژه ومأموریت‌های مرگبار گرفته تامبارزه‌های زیرزمینی و کثیف، قدم‌به‌قدم بیشتر وارد دنیایی شدم که راه برگشتی ازش وجود نداشت.تا اینکه سرنوشت منو دوباره به مردی رسوندکه قلبم رو شکسته بود. این بار قرار نبود معشوقش باشم.. قرار بود محافظ شخصی‌اش باشم. فکر می‌کردم دیگه هیچ‌چیز نمی‌تونه منو غافلگیر کنه؛تااینکه فقط یک شب کافی بود تاهمچیز تغییر کنه. حالا برای کاری که باید انجام بدم، فقط یک گلوله لازمه اسم من زالاک باتیاست. اما همه منو با یه اسم میشناسن.. عقرب.. #نیش_عقرب Join in ❥ @Teamemone
287
5
گویی تمام آن داستان‌های پراکنده، در کتاب او دوباره به هم پیوستند. و به همین دلیل، شاهنامه فقط داستان جنگ‌ها و پادشاهان نیست. داستان مردمی است که می‌ترسیدند فراموش شوند. فردوسی کاری کرد که فراموش نشوند. از دل شکست‌ها، حماسه ساخت. از دل مرگ‌ها، خاطره ساخت. و از دل گذشته‌ای دور، کتابی ساخت که قرن‌ها بعد هنوز خوانده می‌شود... و شاید زیباترین سخن فردوسی برای پایان این سفر، همین باشد: «بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی» و این‌گونه داستان بزرگ شاهنامه به پایان می‌رسد... اما ایرانِ شاهنامه، در ذهن خواننده، هنوز زنده است.. رستم هنوز در زابلستان می‌تازد. سهراب هنوز پدرش را نمی‌شناسد. سیاوش هنوز مظلومانه از آتش می‌گذرد. کیخسرو هنوز در برف ناپدید می‌شود. و در دوردست، صدای سم اسبان پهلوانان هنوز شنیده می‌شود... پایان یک شاهنشاهی، پایان یک سرزمین نبود. اختصاصی 𝙽𝚘𝚟𝚎𝚕 𝙼𝚘𝚘𝚗🌘 این پایان نخواهد بود..
376
6
𝙽𝚘𝚟𝚎𝚕 𝙼𝚘𝚘𝚗🌘 به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه بر نگذرد رستم فرخزاد و واپسین نبرد سال‌ها بود که ایران گرفتار آشوب شده بود. پس از مرگ خسرو پرویز، پادشاهان یکی پس از دیگری بر تخت نشستند و سقوط کردند. دربار دیگر آن شکوه گذشته را نداشت و بزرگان کشور بیش از آنکه به دشمن بیرونی بیندیشند، با یکدیگر درگیر بودند. در همین روزها، از سوی جنوب نیرویی تازه به سوی ایران می‌آمد. سپاهیان عرب، پس از پیروزی‌های پیاپی، به سوی عراق و سرزمین ساسانیان پیش می‌رفتند. در برابر آنان، رستم فرخزاد ایستاده بود؛ یکی از بزرگ‌ترین فرماندهان ایران. او می‌دانست که این جنگ با جنگ‌های گذشته فرق دارد. اگر شکست می‌خورد، دیگر تنها یک سپاه شکست نخورده بود؛ راه به سوی قلب شاهنشاهی باز می‌شد. نشانه‌های شوم رستم پیش از نبرد، دل‌آشوب بود. در روایت‌های کهن آمده است که او نشانه‌هایی می‌دید که بوی بدفرجامی می‌دادند. گویی سرنوشت، آرام‌آرام پرده را کنار می‌زد. او به آینده می‌اندیشید: اگر سپاه ایران شکست بخورد، چه بر سر شهرها خواهد آمد؟ چه بر سر تخت شاهی؟ چه بر سر آتشکده‌ها؟ چه بر سر مردمی که نسل‌ها در سایهٔ این شاهنشاهی زندگی کرده بودند؟ رستم می‌دانست که زمانه عوض شده است. اما هنوز شمشیر در دست داشت. و هنوز امیدی بود. فردوسی در شاهنامه، در همین روزهای سخت، از نگرانی رستم برای آیندهٔ ایران سخن می‌گوید: «چو رستم ز گفتار او شد دژم بگفت این سخن با دل پر ز غم» گویی رستم از همان ابتدا می‌دانست که چیزی بزرگ‌تر از یک جنگ در پیش است. نبرد قادسیه دو سپاه در برابر یکدیگر قرار گرفتند. سپاه ایران بزرگ بود و فیل‌های جنگی در میان آن حرکت می‌کردند. رستم فرماندهی سپاه را بر عهده داشت. در سوی دیگر، سپاهیانی ایستاده بودند که انگیزه‌ای نیرومند داشتند و پیروزی‌های گذشته اعتمادبه‌نفسشان را بیشتر کرده بود. نبرد آغاز شد. روزها جنگیدند. خاک میدان از سم اسبان به هوا برخاست. فریاد جنگجویان و صدای سلاح‌ها همه‌جا را پر کرد. گاهی ایرانیان دست بالا را پیدا می‌کردند و گاهی سپاه مقابل پیش می‌آمد. رستم همچنان سپاه خود را هدایت می‌کرد. اما اوضاع به تدریج از کنترل خارج شد. سپاه ایران خسته شده بود. فرماندهان بسیاری کشته شدند. و در میان آشوب میدان، سرنوشت رستم نیز رقم خورد. مرگ رستم در واپسین مرحلهٔ نبرد، رستم کشته شد. با مرگ او، ستون اصلی مقاومت ایران فرو ریخت. سپاه ساسانی شکست خورد. و راه برای پیشروی دشمن باز شد. اما دردناک‌ترین بخش ماجرا هنوز باقی مانده بود. «تیسفون» قلب شاهنشاهی ساسانی... سقوط تیسفون پس از شکست قادسیه، سپاه فاتح به سوی پایتخت ساسانی پیش رفت. یزدگرد سوم، شاه جوان ایران، دیگر توان نگه داشتن پایتخت را نداشت. او از تیسفون گریخت. شهری که زمانی یکی از باشکوه‌ترین مراکز جهان بود، به دست دشمن افتاد. تالارهای سلطنتی، گنجینه‌های شاهنشاهی و کاخ‌های ساسانی دیگر در اختیار خاندان شاهی نبودند. اما یزدگرد هنوز تسلیم نشده بود. او به شرق ایران گریخت. در خراسان و سرزمین‌های شرقی، هنوز امیدی برای گرد آوردن سپاه وجود داشت. یزدگرد از شهری به شهر دیگر می‌رفت. هر جا که می‌رسید، از بزرگان کمک می‌خواست. می‌خواست دوباره سپاهی بزرگ فراهم کند. در نهاوند، آخرین تلاش بزرگ ساسانیان برای متوقف کردن سپاه عرب شکل گرفت. ایرانیان این نبرد را با امید فراوان آغاز کردند. اما شکست خوردند. پس از آن، دیگر شاهنشاهی ساسانی عملاً از هم پاشید. استان‌ها یکی پس از دیگری سقوط کردند. فرمانروایان محلی هر کدام راه خود را در پیش گرفتند. و یزدگرد همچنان گریزان بود. سرانجام یزدگرد به مرو رسید.. دیگر آن شاه قدرتمندی نبود که روزی بر تخت تیسفون می‌نشست. تنها مانده بود؛ بی‌سپاه و بی‌پشتوانه.. روزی در نزدیکی مرو، برای پناه گرفتن به آسیابانی پناه برد. اما سرنوشت او را رها نکرد. یزدگرد کشته شد.. با مرگ او، دودمان ساسانی نیز پایان یافت. شاهنشاهی‌ای که بیش از چهارصد سال بر ایران فرمان رانده بود، به پایان رسید. پایان یک جهان اما داستان اینجا تمام نمی‌شود. چون ایران با سقوط یک خاندان نابود نشد. زبان باقی ماند. خاطره‌ها باقی ماندند. داستان‌های رستم و سیاوش و سهراب باقی ماندند. داستان پادشاهان، پهلوانان، شکست‌ها و پیروزی‌ها از نسلی به نسل دیگر منتقل شد. سال‌ها و سده‌ها گذشت. و سرانجام مردی از توس برخاست. مردی که تصمیم گرفت این خاطره‌ها را برای همیشه زنده نگه دارد. نامش بود: ابوالقاسم فردوسی. او داستان ایران را از روزگار کیومرث و جمشید آغاز کرد؛ از ضحاک و فریدون گذشت؛ از رستم و سهراب، سیاوش و کیخسرو گفت؛ از اسفندیار، بهرام گور، انوشیروان و خسرو پرویز نوشت؛ و سرانجام به روزگار یزدگرد رسید...
362
7
📚 رمان: تبعید شده [تبعید] ✍🏻 نویسنده:Jessie Walker مترجم:تیدا ● ژانر: #عاشقانه #بزرگسال 📑 خلاصه: بعد از سال‌ها فرار از گذشته، دو مرد زخمی در یک مرکز بازپروری با هم روبه‌رو می‌شوند؛ یکی جوانی سرکش که دنیا او را طرد کرده و دیگری مردی که زیر بار شکست‌ها و اعتیاد خم شده است. چیزی که با نفرت و بی‌اعتمادی آغاز می‌شود، کم‌کم به رابطه‌ای تبدیل می‌شود که هر دو را مجبور می‌کند با زخم‌های قدیمی، ترس‌های عمیق و حقیقتی که سال‌ها از آن فرار کرده‌اند روبه‌رو شوند. اما آیا عشق می‌تواند دو روح تبعیدشده را نجات دهد، یا گذشته دوباره آن‌ها را از هم خواهد گرفت؟ #تبعید_شده #تبعید Join in ❥ @Teamemone
345
8
📚 رمان: آس کور ✍🏻 نویسنده: هانیه کریمی ● ژانر: #عاشقانه #درام #غمگین #هیجانی #پلیسی #اروتیک #بزرگسال #ممنوعه 📑 خلاصه: حاکمی از آن ما شد، حکم را دل میکنیم عقل،حکمش را نداند، حکم با دل میکنیم حکم، دل، یعنی در این بازی حکومت با دل است هر چه غیر از دل، اگر چه آس! باطل میکنیم... #آس_کور Join in ❥ @Teamemone
417
9
📚 رمان: حرامزاده زیبا ⿻[زیبای_لعنتی] ✍🏻 نویسنده: Christina Lauren ● ژانر: #خارجی #عاشقانه #اروتیک #بزرگسال 📑 خلاصه: کلوئه مایلز دستیار شخصی آقای بنت رایان هستش و به نظر شخصی خودش آقای رایان عوضی ترین رئیس دنیاس.. رئیسش کسی هست که کلوئه میتونه اونو حرامزاده زیبا خطاب کنه رایان بنت اول به کلوئه به عنوان شریک جنسی و دستیارش نگاه میکنه اما باید دید با ادامه داستان این زیبای لعنتی میتونه عاشق کلوئه هم باشه یا نه... #حرامزاده_زیبا #زیبای_لعنتی Join in ❥ @Teamemone
546
10
📚 رمان: اخگر ✍🏻 نویسنده: مهرسا حسینی[مهسا] ● ژانر: #عاشقانه #خانوادگی #معمایی 📑 خلاصه: بزرگ خانواده ملک از هفت گوشه ی دنیا بچه ها و نوه هاش رو جمع میکنه دور هم تا وصیت کنه اما با جمع شدن ملک ها رازهای خانوادگی تک تک رو می شن و فراز عزیز ترین نوه مسئول پیدا کردن آخرین وارث می شه ! این در حالیه که تابان ، پرستار پدربزرگش ، با سکوتش کنجکاوش کرده ، سکوتی که نقطه ضعفه فرازه! #اخگر Join in ❥ @Teamemone
589
11
اما درست همین‌جا بود که مشکل آغاز شد. او بیش از اندازه جنگید. مالیات‌ها سنگین شد. هزینهٔ جنگ‌ها بالا رفت. و دشمنان تازه‌ای از هر سو پدیدار شدند. روم دوباره قدرت گرفت. امپراتور روم، هراکلیوس، سپاه بزرگی آماده کرد. او تصمیم گرفت مستقیماً به قلب سرزمین ایران حمله کند. خسرو تصور نمی‌کرد روم بتواند چنین کاری انجام دهد. اما هراکلیوس پیش رفت. سپاه ایران یکی پس از دیگری شکست خورد. و ناگهان ورق برگشت. آن امپراتوری عظیمی که خسرو ساخته بود، شروع به فرو ریختن کرد. از طرف دیگر، بزرگان ایران نیز از رفتار خسرو ناراضی شده بودند. سرانجام، پسر خودش، شیرویه، علیه او شورش کرد. خسرو پرویز دستگیر شد. مردی که روزی قدرتمندترین شاه شرق بود، اکنون زندانی شده بود... و تلخ‌تر از همه اینکه زندانبانش، فرزند خودش بود. شیرویه به پدر گفت: «تاج و تختت را از دست دادی.» خسرو پاسخ داد: «تاج را می‌توان از دست داد. اما آنچه برای انسان باقی می‌ماند، نام اوست.» شیرویه دستور داد پدرش را بکشند. و بدین‌گونه، خسرو پرویز به پایان رسید. اما مرگ او پایان کار نبود. پس از او، شاهان یکی پس از دیگری آمدند و رفتند. ایران گرفتار جنگ داخلی شد. پادشاهی‌ها کوتاه و بی‌ثبات شدند. قدرت مرکزی ضعیف شد. و در همین زمان، نیرویی تازه از جنوب برخاست.. سپاه عرب... ایران دیگر آن امپراتوری قدرتمند زمان انوشیروان نبود. پهلوانان بزرگ نیز دیگر حضور نداشتند. و سرنوشت، ایران را به سوی آخرین نبردهای بزرگش می‌برد. در میان تمام آن آشوب‌ها، مردی ایستاد که آخرین امید سپاه ساسانی بود: رستم فرخزاد.. او قرار بود در برابر سپاهی بایستد که از جنوب به سوی ایران آمده بود. و در آخرین نبرد بزرگ، در قادسیه، سرنوشت شاهنشاهی ساسانی رقم خواهد خورد. اما پیش از آن، رستم نامه‌ای به برادرش می‌نویسد... نامه‌ای که در آن بوی پایان یک دوران به مشام می‌رسد. پایان شاهنشاهی ایران نزدیک شده بود... ادامه دارد... اختصاصی 𝙽𝚘𝚟𝚎𝚕 𝙼𝚘𝚘𝚗🌘
589
12
𝙽𝚘𝚟𝚎𝚕 𝙼𝚘𝚘𝚗🌘 به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه بر نگذرد داستان خسرو پرویز پس از مرگ هرمزد، پدر خسرو، اوضاع ایران آشفته شد. خسرو هنوز جوان بود و دشمنان زیادی در اطرافش بودند. اما بزرگ‌ترین خطر از داخل کشور آمد. بهرام چوبین، سردار بزرگ ایران، در میان سپاهیان محبوبیت فراوانی داشت. او بارها در جنگ‌ها پیروز شده بود و سربازانش به او اعتماد داشتند. بهرام کم‌کم به این فکر افتاد که چرا باید برای شاهی بجنگد که از نظر او شایستگی لازم را ندارد. پس سر به شورش برداشت. خسرو فهمید که نمی‌تواند با نیروی خودش در برابر بهرام بایستد. پس از ایران گریخت و به سوی روم رفت. شاه ایران، آواره شده بود.. مردی که قرار بود روزی بر بزرگ‌ترین امپراتوری شرق فرمان براند، حالا حتی تاج خودش را نیز نداشت. در روم، خسرو نزد امپراتور رفت و از او کمک خواست. امپراتور پذیرفت. سپاهی در اختیار خسرو گذاشت. خسرو با این سپاه به ایران بازگشت. در برابر او، بهرام چوبین ایستاده بود. دو سپاه در برابر هم صف کشیدند. نبرد آغاز شد... فردوسی در وصف این رویارویی، شکوه و هیبت بهرام را چنین به تصویر می‌کشد: «ز آواز من کوه ریزان شود هژبر دلاور گریزان شود» و سپس: «بخنجر بدریا بر افسون کنیم بیابان سراسر پر از خون کنیم» بهرام جنگجوی بزرگی بود و سپاهش به او وفادار بود. اما سپاه خسرو نیز این بار نیرومند شده بود.. جنگ سختی درگرفت. سرانجام سپاه بهرام شکست خورد. بهرام مجبور شد از ایران بگریزد. خسرو دوباره به تخت بازگشت. اما هنوز آرامش واقعی به زندگی او نیامده بود.. چون در همان سفر به روم، اتفاقی افتاده بود که سرنوشت زندگی شخصی او را تغییر داد. او با زنی آشنا شده بود که بعدها نامش در کنار نام خسرو برای همیشه ماندگار شد. شیرین.. فردوسی نیز در آغاز داستان خسرو و شیرین، از دلبستگی خسرو به شیرین سخن می‌گوید: «ورا در زمین دوست شیرین بدی برو بر چو روشن جهان‌بین بدی» «پسندش نبودی جزو در جهان ز خوبان وز دختران مهان» شیرین زنی زیبا، باهوش و بسیار مستقل بود. خسرو به او علاقه‌مند شد. اما رابطهٔ آن دو ساده نبود. خسرو شاه بود... شیرین نیز شخصیتی نبود که به آسانی تسلیم خواستهٔ کسی شود. او می‌خواست اگر روزی همسر خسرو شد، جایگاه و احترام خودش را حفظ کند. خسرو برای رسیدن به شیرین باید ثابت می‌کرد که علاقه‌اش واقعی است. در همین زمان، مرد دیگری نیز عاشق شیرین شد. فرهاد.. فرهاد هنرمند و سنگ‌تراشی توانا بود. او آن‌چنان شیفتهٔ شیرین شد که حاضر بود برای رسیدن به او هر کاری انجام دهد. روزی خسرو فهمید فرهاد عاشق شیرین شده است. حسادت در دل شاه شعله کشید. اما نمی‌توانست به آسانی او را بکشد. پس نقشه‌ای کشید. به فرهاد گفت: «اگر می‌خواهی شیرین را به دست آوری، باید کوه را بشکافی و راهی بزرگ در دل آن بسازی.» همه می‌دانستند این کار تقریباً غیرممکن است. اما فرهاد پذیرفت. کلنگش را برداشت. به کوه رفت. و شروع به کار کرد. روزها گذشت. ماه‌ها گذشت. فرهاد خسته نمی‌شد. هر ضربهٔ کلنگش بخشی از کوه را می‌شکافت. مردم با شگفتی نگاه می‌کردند. می‌گفتند: «این مرد واقعاً برای عشق، کوه را می‌کند.» شیرین نیز از این عشق باخبر شد. گاهی به دیدن فرهاد می‌رفت. و همین موضوع حسادت خسرو را بیشتر می‌کرد. سرانجام کار فرهاد آن‌قدر پیش رفت که همه باور کردند او واقعاً می‌تواند کوه را بشکافد. خسرو ترسید. اگر فرهاد موفق می‌شد، دیگر نمی‌توانست او را از شیرین دور کند. پس دست به نیرنگ زد. پیامی برای فرهاد فرستادند. گفتند: «شیرین مرده است.» فرهاد وقتی این خبر را شنید، دنیا بر سرش خراب شد. تمام امیدش از بین رفت. دیگر انگیزه‌ای برای زندگی نداشت. و سرانجام، جان خود را از دست داد. اما وقتی شیرین از ماجرا باخبر شد، بسیار اندوهگین شد. او فهمید که خسرو در این ماجرا نقش داشته است. و این اتفاق باعث شد رابطهٔ آن دو برای همیشه تغییر کند. شیرین دیگر فقط زنی عاشق نبود. او زنی بود که می‌دانست قدرت و عشق، اگر با دروغ همراه شوند، می‌توانند زندگی آدم‌ها را نابود کنند. با این حال، سرنوشت بارها خسرو و شیرین را دوباره مقابل یکدیگر قرار داد. در نهایت، آن دو به یکدیگر رسیدند. شیرین ملکه شد. و برای مدتی، زندگی خسرو به آرامش رسید. اما این آرامش دوام زیادی نداشت. زیرا خسرو پرویز کم‌کم وارد جنگی بزرگ با روم شد. در ابتدا پیروزی‌های بزرگی به دست آورد. سپاه ایران تا سرزمین‌های دور پیش رفت. شهرهای بسیاری فتح شدند. خزانهٔ ایران پر از ثروت شد. خسرو در اوج قدرت قرار گرفت. فردوسی نیز بعدها از شکوه روزافزون خسرو چنین یاد می‌کند: «ازان پس فزون شد بزرگی شاه که خورشید شد آن کجا بود ماه»
499
13
📚 رمان: بازی زندگی ✍🏻 نویسنده: فرین فخر آبادی ● ژانر: #عاشقانه #هیجانی 📑 خلاصه: امیر حکیمی تاجر معروف فرش ایرانی و صاحب برند حکیم بافت تبریز، مردی که ندونسته عاشق میشه... عاشق دختری اشتباه... دختری که مادرش عشق اول پدرش بود و مسبب مرگ ناحق مادرش... همه دنیاش خراب میشه و امیر میمونه بین یه دو راهی... یه دورهای سخت بین دلی که رفته برای مارال و خون مادری که روی زمین مونده... #بازی_زندگی Join in ❥ @Teamemone
434
14
📚 رمان: در دام هوس ✍🏻 نویسنده: دخترآفتاب ● ژانر: #صحنه دار #عاشقانه 📑 خلاصه: _ولم کن عوضی _هیسسس ببر صدات رو _کمک تورو خدا یکی به دادم برسه باسیلی که به گوشم زد خفه شدم کنار گوشم زمزمه کرد :کسی اینجا نیست جوجه خودم و خودتیم عزیزم _آروین چرا اینطوری شدی تو من ...من خواهرتم چیکار میکنی باصدای خماری گفت :میدونم میخوام آرومم کنی این رو گفت و با وحشی گری.... #در_دام_هوس Join in ❥ @Teamemone
618
15
سلام. خیلی وقت پیش یه رمان خوندم اینجوری بود که ۳ تا خواهر برادر بودن ۲ تا پسر ۱ دختر بعد یکی از این پسرا عاشق خواهرشه اسمش فک کنم آروین یا آرین بود بعد خانواده از اینکه پسره خواهرشو دوست داره خبر داشتن اما دختره خودش نمی‌دونست بعد دیگه دختره هم عاشقش میشه و اول فک می‌کنه داره گناه می‌کنه اما بعد می‌فهمه که اصن بچه این خانواده نیست. اسم دختره رو یادم نمیاد اما لطفاً اگه میشه پیداش کنید ممنون🫶🏻 #گمشده #رمان_گمشده #شماره_53 ✅در دام هوس
559
16
📚 رمان: لیدر محله شاه خط محله [جلد دوم] ✍🏻 نویسنده: یاسمن سعیدی نیا ● ژانر: #مافیایی #عاشقانه #محله_ای #عاشقانه 📑 خلاصه: محله‌ای که اسمش هم ترس می‌آورد؛ جایی مرموز، خشن و قانون‌ناپذیر. شروین، پسری که همه او را با نام شاه خط محله می‌شناسند؛ از جنس خطر، خون و درد… لیدری که سایه‌اش روی تمام کوچه‌ها افتاده. نوا، دختری آرام و تنها، برای نزدیکی به محل کارش وارد این محله می‌شود بی‌خبر از اینکه شاه خط محله ترسناک‌تر از تمام شایعاتی‌ست که شنیده… رفتارهای عجیب، نگاه‌های سنگین، و محله‌ای که آرام‌آرام نوا را می‌بلعد. رمانی سرشار از خون، هیجان، مافیا و خطر جایی که یک قدم اشتباه می‌تواند پایان همه‌چیز باشد… #لیدر_محله_شاه_خط_محله Join in ❥ @Teamemone
569
17
📚 رمان: لیدر محله شاه خط محله [جلد اول] ✍🏻 نویسنده: یاسمن سعیدی نیا ● ژانر: #مافیایی #عاشقانه #محله_ای 📑 خلاصه: محله‌ای که اسمش به‌تنهایی ترس را به جان آدم می‌اندازد؛ جایی مرموز، خشن و دور از هر قانونی... شروین، پسری که همه او را با نام «شاه خط محله» می‌شناسند؛ مردی از جنس خطر، خون و درد... لیدری که سایه‌اش روی تمام کوچه‌های محله افتاده است. نوا، دختری آرام و تنها، برای نزدیک‌تر بودن به محل کارش وارد این محله می‌شود؛ بی‌خبر از اینکه شاه خط محله، از تمام شایعاتی که درباره‌اش شنیده، ترسناک‌تر است. رفتارهای عجیب، نگاه‌های سنگین، و محله‌ای که آرام‌آرام نوا را در خود می‌بلعد... رمانی سرشار از خون، هیجان، مافیا و خطر؛ جایی که یک قدم اشتباه، می‌تواند پایان همه‌چیز باشد. #لیدر_محله_شاه_خط_محله Join in ❥ @Teamemone
648
18
𝙽𝚘𝚟𝚎𝚕 𝙼𝚘𝚘𝚗🌘 به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه بر نگذرد داستان انوشیروان: «شاه دادگر» پس از مرگ بهرام گور، سال‌ها گذشت و شاهان دیگری بر ایران فرمان راندند. تا اینکه سرانجام قباد بر تخت نشست. قباد پادشاهی نیرومند بود، اما روزگار او آسان نگذشت. در زمان او مردی به نام مزدک ظهور کرد. مزدک از بی‌عدالتی‌های جامعه سخن می‌گفت. می‌گفت ثروت در دست گروه کوچکی جمع شده و بسیاری از مردم در فقر زندگی می‌کنند. سخنانش مردم زیادی را به سوی خود کشاند. قباد نیز مدتی به او نزدیک شد. اما بزرگان کشور از این جریان به‌شدت نگران شدند. در همین دوران، فرزند قباد، خسرو، آرام‌آرام بزرگ می‌شد. خسرو جوانی باهوش و جدی بود. او از همان ابتدا به سیاست و ادارهٔ کشور علاقه داشت. اما چیزی که بیش از همه برایش اهمیت داشت، داد بود.. او می‌دید که اگر شاه نتواند میان مردم عدالت برقرار کند، کشور دیر یا زود از درون فرو می‌پاشد. سال‌ها گذشت. قباد پیر شد. و سرانجام خسرو بر تخت نشست. از همان روزهای نخست، تصمیم گرفت کشور را دگرگون کند. او را بعدها انوشیروان دادگر نامیدند. اما چرا؟ «چون می‌خواست عدالت تنها یک واژه نباشد.» روزی یکی از نزدیکان شاه نزد او آمد و گفت: «ای شاه، مردی فقیر به دربار آمده و از مأموران شکایت دارد.» انوشیروان گفت: «او را نزد من بیاورید.» مرد فقیر وارد شد. لباسش کهنه بود. دستانش از کار زبر شده بود. در برابر شاه ایستاد و گفت: «ای شاه، من زمین کوچکی داشتم. یکی از بزرگان کشور آن را از من گرفت. هرچه شکایت کردم، کسی صدایم را نشنید.» انوشیروان پرسید: «نام آن مرد چیست؟» مرد نام او را گفت. همه دربار می‌دانستند که آن شخص از خاندان‌های بزرگ و قدرتمند است. یکی از وزیران آهسته گفت: «شاه، شاید بهتر باشد در این ماجرا دخالت نکنیم.» انوشیروان به او نگاه کرد. گفت: «اگر قانون فقط برای فقیر باشد، قانون نیست. اگر در برابر ثروتمند سکوت کنیم، دیگر چه فرقی میان شاه و ستمگر باقی می‌ماند؟» فرمان داد پرونده بررسی شود. پس از تحقیق، معلوم شد مرد فقیر راست گفته است. زمین به او بازگردانده شد. و مأمورانی که در این ظلم دست داشتند، مجازات شدند. خبر این ماجرا در شهر پیچید. مردم گفتند: «شاه جدید، صدای فقیر را می‌شنود.» و از همین‌جا نام انوشیروان دادگر بر سر زبان‌ها افتاد. «اما انوشیروان فقط به دادگاه و مجازات نمی‌اندیشید. او می‌دانست یک کشور قدرتمند، تنها با شمشیر ساخته نمی‌شود. دانش و فرهنگ نیز لازم است.» پس به دانشمندان، پزشکان و فیلسوفان توجه کرد. دانش‌های گوناگون از سرزمین‌های دیگر وارد ایران شد. کتاب‌های بسیاری ترجمه شدند. و شهرها رونق گرفتند. اما در کنار این پیشرفت‌ها، جنگ نیز وجود داشت. ایران و روم شرقی سال‌ها دشمن یکدیگر بودند. انوشیروان بارها با رومیان جنگید. گاهی پیروز شد و گاهی شکست خورد. اما در نهایت توانست قدرت ایران را بسیار افزایش دهد. «ایران در زمان او یکی از بزرگ‌ترین قدرت‌های جهان بود.» کاخ‌ها ساخته شدند. شهرها آباد شدند. دانش گسترش یافت. و مردم برای مدتی طولانی طعم ثبات را چشیدند. اما در دل همین دوران باشکوه، کودکی در حال رشد بود که بعدها یکی از مشهورترین و بحث‌برانگیزترین شاهان ایران شد. خسرو پرویز... پسر هرمزد.. نوه انوشیروان. مردی که قرار بود تاجی بر سر بگذارد که شاید هیچ شاه دیگری چنین شکوهی در اطرافش ندیده بود. اما داستان خسرو پرویز، برخلاف داستان انوشیروان، داستانی از اوج و سقوط بود. او روزی چنان ثروتمند و قدرتمند می‌شد که افسانه‌ها از گنجینه‌های بی‌پایانش سخن می‌گفتند. اسب‌هایش. تاجش. کاخ‌هایش. و حتی تخت معروفش، تخت طاقدیس... اما همین شکوه، کم‌کم او را از مردم دور کرد. و سرانجام، دشمنان از هر سو به سرزمینش هجوم آوردند. حتی نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌اش نیز علیه او شدند. و عجیب‌تر از همه... مردی که در جوانی تاج و تختش را از دست داده بود، دوباره با کمک یک دوست به قدرت رسید. «نام آن دوست بهرام چوبین... پهلوانی بزرگ که خودش را شایستهٔ پادشاهی می‌دانست.» و این‌گونه، یکی از مهیج‌ترین کشمکش‌های شاهنامه آغاز شد: خسرو پرویز در برابر بهرام چوبین. دو مرد،دو مدعی قدرت و یک تاج... اما پشت این جنگ، عشقی بزرگ نیز شکل می‌گرفت... عشق خسرو و شیرین.. ادامه دارد... اختصاصی 𝙽𝚘𝚟𝚎𝚕 𝙼𝚘𝚘𝚗🌘
574
19
📚 رمان: افرای_ابلق ✍🏻 نویسنده: بنفشه آرام ● ژانر: #عاشقانه #روانشناسی #رئال #مافیایی #آسیب_اجتماعی #واقعی 📑 خلاصه: اون مرد، یک وکیل سرشناس بود، یک مرد موفق که تو زندگی شخصیش پارافیلیای عجیبی داشت... پارافیلی که بخاطرش منزوی شده بود، تا روزی که منو دید... منی که از کودکی بخاطر مشکل مادرزادی که داشتم طرد شده بودم و حالا با حضور اون با آدم های جدیدی آشنا میشدم، گروهی از آدم های متفاوت، درد های متفاوت و تجربه عشقی متفاوت... افرای ابلق داستان زندگی منه... داستانی از سقوط، عشق و اوج... #افرای_ابلق Join in ❥ @Teamemone
577
20
📚 رمان: طلا ✍🏻 نویسنده: لادن نابغ بختیاری ● ژانر: #عاشقانه #اجتماعی 📑 خلاصه: در یکی از روزهای دلپذیر اواخر ماه بهار بعد از سالها وارد فرودگاه مهرآباد شدم. همسفرانم مانند پرندگانی که در قفس را به به رویشان گشوده باشند با هم به طرف راه خروجی هجوم برده و حتی نمی خواستند یک لحظه فرصت را از دست بدهند. نه انگار که همه ما بیشتر از پنج ساعت درون همان پرنده غول پیکر آهنین آرام سر جایمان نشسته و حالا هم می شد چند دقیقه دیگر تحمل کرده و ازدحام نکنیم! #طلا Join in ❥ @Teamemone
678