شب نامهی خیال
Open in Telegram
روییدن زمان و مکان نمیخواهد! گاهی باید در سختترین شرایط و دشوارترین مکان رشد کنی... 🖐 @Rohin_official1 https://t.me/Rohin_official1
Show more1 052
Subscribers
+2924 hours
+597 days
+2930 days
Posts Archive
1 051
خواهرم پرسید: صحرا در نگاه تو چیست؟
گفتم: عطش.
او گفت: اما در نگاه من، آب است. چرا؟
گفتم: چون تو از دلِ بیآبی، چشمه میجویی؛ در ناممکنها، ممکن را میبینی.
تصدیق کرد و من در سکوت فرو رفتم.
بلی، آدمی در هر نگاه، جهانی میسازد. آنِ که صحرا را آب میبیند، میان خشکی، زندگی را میجوید. چه زیباست این تفاوتِ نگاهها! هر انسانی با ژرفترین بینش خود، دیگری را به گوشهای از حقیقت میبرد که خود آن را فراموش کرده است.
#رحیمهمحرابی
1 051
بعضی دوست داشتنها
آیینهاند.
ما صاف میایستیم
و دیگری
خودش را در ما نگاه میکند.
او میگوید: دوستت دارم
اما نه ما را
او عاشقِ خویش است
در آیینهی چشمان ما.
و ما...
تنها قابِ خالیای هستیم
بر دیوارِ تنهایی او.
#رحیمهمحرابی
1 051
Repost from حُبّ𖹭
📍فورکنید،فولدربزارم«+70»جذب بگیرید اسپانسر𐙚
جوینباشید چک میشه : حمایتی حُبّ+ رزرو اسپانسری با جذب بالا
1 051
Repost from 🐚𝙋𝙞𝙣𝙩𝙚𝙧𝙚𝙨𝙩|توسعه فردی🌼ִֶָ𓏲࣪
ᩘ✿ آمـ ـوزش تنـد خوانی 𓂃 ࣪˖ ⋆.˚ ⋆
اینجـــاکـلیـclickـک کنــید
1 051
در یک زمان هم جهانگردی
و هم دریانوردی را
دوست دارم.
تا هر روز قاره جدیدی را
در درون خودم
کشف کنم.
1 051
Repost from 🐚𝙋𝙞𝙣𝙩𝙚𝙧𝙚𝙨𝙩|توسعه فردی🌼ִֶָ𓏲࣪
این پیامو فوروارد کنید تا یه فولدر درست کنم🤏🏻
جوین باشین=متقابل میام:)🪴
1 051
بله، گاهی آدم در میان جمع هم عمیقاً احساس تنهایی میکند؛ نه بهخاطر نبودن آدمها، بلکه بهخاطر نبودن کسی که واقعاً او را بفهمد.
#روهین
1 051
از خلق شکوه داشتم، تو بودی پناه
امروز ز خویش مینالم، ای قبلهگاه
از خود به که گریزم که تو در جان منی
هم راه تویی، هم مقصد و هم تکیهگاه
#رحیمهمحرابی
1 051
درنهایت تصمیم گرفت که
آرزوهایش را
آرام آرام
از زندانِ بنام مجبوریت و انتظار
بهسوی آزادی برقصاند.
#رحیمهنوشت.
1 051
Repost from مَهدیس.
‹📮فور کنید بزارمتون فولدر جذب بگیرید💌 ›
صدایی که به دل همه میشینه! 🧑🏻🩰✨ برای وقتایی که دلتون گرفت، اینجارو داشته باشید.
1 051
نامه: برای آن «یک روز»
وقتی دلت آن سویِ مرزها برای کسی تنگ میشود، حتی بهترینِ لحظات هم بیطعم میگردند. شاید لبت بخندد و چشمانت درخشان باشد؛ اما در عمقِ وجود، در انتظارِ یک معجزهای؛ معجزهای که او ناگهان ظاهر شود، دستت را بگیرد و لحظهها را به خاطرهای ابدی و بیپایان تبدیل کند.
رفیقِ ناگهانرفتهام!
دلتنگیات که بر جانم مینشیند، احساسِ من راهِ گریزی ندارد جز اینکه به سویت پرواز کند.
این روزها، نامههایم بویِ خاک را گرفتهاند. چون میدانم این کلمات به سمتی میروند که مخاطبش، حالا زیرِ خروارِ خاک آرمیده است. میدانم هنوز هم بهیاد داری؛ انگار همین دیروز بود که در مسیرِ مکتب، از برنامههایِ آینده و رویاهایت میگفتی و بعد، خندهکنان اضافه میکردی: «یک روز، ما هم قیدِ مکان و زمان را میزنیم و مثلِ پرندهها پرواز میکنیم.» و من باور داشتم. باور داشتم که جهان میتواند مهربانتر از این باشد که امروز میبینم.
اما راستش را بخواهی، از وقتی که رفتی، دنیا برای دخترانِ ما، نه فقط کوچکتر، که نفسگیرتر شده است. درست همان روزهایی که تو خوابِ رفتن میدیدی، دخترانِ دیگر، خوابِ ماندن را از یاد برده بودند. دیگر نه از آرزویِ پزشک شدن حرف میزنند، نه از آموزگاری و نه شبیه تو از شعر سرودن لذت میبرند.
رفیقِ غریبافتادهام!
دخترانِ این دیار، دیگر حتی دلِ شکستن هم ندارند؛ چرا که دلشان از اول، برای شکستن خلق نشده بود؛ پر بود از رویاهایی که هیچکس نپرسید چه شد. من میبینمشان که در کوچههای بسته، با چشمانی اندوهبار، دنبالِ ردِ پای خودشان میگردند؛ مثل اینکه آخرین تکهی امیدشان را گم کردهاند. همان تکّهای که تو نیز در سفرِ آخرت با خود برده بودی. دفترهای خالی را پنهان میکنند، چون کسی به آنها نگفته که «بنویس»، «بخوان»، «بپرس»... روزگاری که تو زنده بودی، حداقل برای بستنِ درِ مکتب، بهانه میآوردند؛ اما حالا، درها از همان اول، بستهاند؛ با قفلهایی که کلیدش، نه در جیبِ هیچکس، بلکه در عمقِ این روزهایِ تاریک، گم شده است.
ایکاش اصلاً از این میهنِ درد دیدهات نمیرفتی تا جسمت، سهمِ آبهایِ شور و بیکران نمیشد. ای کاش گرد و بادِ سرنوشت، تو را از پشتِ میزِ مطالعه به سفرهی عقد نمیکشاند. کاش درسها ادامه مییافت و تو به آن مردِ ناشناس که وعدهی تحصیل در خارج داده بود، «بلی» نمیگفتی. کاش به سفرِ قاچاقی «بلی» نمیگفتی، تا مرگ، هرگز فرصتِ شنیدنِ «بلی» از زبانِ تو را پیدا نمیکرد.
اینجا هنوز بویِ نانِ صبح در کوچهها میپیچد، اما دیگر کسی برای بویِ فردا، دلخوش نیست. دردها مشترکاند، امّا تحملِشان برای هرکسی فرق میکند. پشتِ دیوارها، قصههای ناتمامی نفس میکشند که چقدر شبیهِ قصههایِ من و تو هستند؛ خاک میشوند، بیآنکه کسی بشنود، بخواند یا به گوشِ جهانیان برسد.
دوستِ پرکشیدۀ من!
دلم برای آن روزهایی تنگ میشود که تو از شعر سرودن، از موفقیت، از همان «یک روز» حرف میزدی. میگفتی: «اگر ما نباشیم، دستِ کم، رویاهایمان میمانند.» اما حالا، حتی رویاها هم در این کویر، بخار میشوند و با ابرها ملحق میگردند؛ همانگونه که تو با دریا ملحق شدی و شدی دریایِ داغدیده...
من گاهی فکر میکنم، اگر تو بودی، چه میگفتی به این دلهایِ خسته؟ چه شعری میخواندی برای این دستهایِ خالی؟ چه بادی را صدا میزدی تا درِ قفس را باز کند؟ نمیدانم... اما میدانم که در میانِ این همه ناامیدی، هنوز هم یک دختر، گوشهای ازین خاک با قلم، نامِ یک روزِ دیگر را مینویسد.
خوبِ من،
اگر از آن سویِ خاک، میتوانی صدایِ قلمِ مرا بشنوی، بدان که من هنوز برای آن «یک روز» مینویسم؛ برای همان روزی که تو برایش زنده بودی و من حالا برایش میمیرم. برای روزی که دخترانِ این سرزمین، نه با شانههایِ خمیده، بلکه با قامتی به بلندایِ کوه، از میانِ همین خروارها رد شوند.
یادت باشد،
ما با تمامِ نبودنت، هنوز هستیم.
با تمامِ بستهبودنِ درها،
هنوز درِ دلمان را باز میگذاریم.
برای امید،
برای توکل،
برای همان «یک روز»...
٢٠ اسد / ۱۴۰۵
#مزارشریف
#رحیمهمحرابی
