en
Feedback
کانون شعر و ادب

کانون شعر و ادب

Open in Telegram

🔸کانال رسمی کانون شعر و ادب دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل 🔸دفتر کانون: دانشکده برق ، طبقه دوم 🔸ارتباط با دبیر کانون: @jaryan_man 🔸صفحه اینستاگرام کانون؛ www.instagram.com/sher_nit

Show more
329
Subscribers
+224 hours
+37 days
No data30 days
Posts Archive
باید که کوچه ای شوم شاید خطر کنی خاکی شوم به درگه و از من گذر کنی تار سپید ابر ها شمری ز بر کنی من سایه بان چشمت و دستی به سر کنی یارا تبسمی شوم در چشم عالمی هر دم تو چشم اسمان سویم نظر کنی خفته به جوشم و مجنون و بس خموش در دل نگه همی چو الماس ثمر کنی شبنم زنم به چشم و سنگی نهم به راه شاید سبو شوی آیینه ی فرقت وصل کنی

در آشیانه ترس با شمایل تاریکی بی صدا خواهم بود آنگاه که دیگر هیچ و هیچ ارزش نخواهد داشت نگاه وار خاکستر ها با درونی خالی از تنفس پژمرده گلی پیدا خواهم کرد آخرین خلوص وجودی را فدایش میکنم فدای تار سیاه گیسویش بی صدا خواهم بافت شراره های سرد امیدم به ریشه های تازه درد شاید گذشته ام تکراری تصادفیست او را نبیند بی خبر بگذرد تنها چشمان من به خاطر خواهد داشت و تو ساقه ات شکننده برگ هایت کوچک درد هایت محدود مرا به یاد نیاور

صحبت آن همنشین شد دلنشین خواهم نرم من دراین مدهوشی ام بیداری ام ،بیدار من آن صدا دل گرم کند آن شوره دل را در کلام گر که او درمان شود بیچاره و بیمار، من این همه شهر از نبودت رنگ آبادی ندید تو رسی در شهرمان آبادی و شهر دار ،من من فقط خواهم ببینم روی ماهت هر کجا در دل آیینه ها آن شیشه و زنگار ،من آنکه دوستی بر بچیند گل دگر در کاشت نیست عاشقان غیرش نبینند آن همه بیزار ،من عاشقان در یاد تو دلتنگ هستند در پی ات آن همه آشفته حال و درد آن افکار، من آن تصور که تو آیی از دیار و شهر خود چشمها از شوق میگریند همه دیدار، من هر که عاشق میشود رسوای عالم میشود من رخ دیوانه ام آن زاده ی نامدار من عاشقی خاموشی است چون هر کسی نتوان شود من خموشی بر گزینم سوخته ی خود دار، من در دل عشق هیچ روزی را تو فارغ نیستی جان من،قول میدهم آشفته ی پایدار، من من در آن روزی که نیستی روزه میگیرم هنوز تا قدم بکذاری باز گردم دهان افطار ،من همچو یوسف گر برایت خرج کنند دینار ها در صعود این عیارت گرمی بازار ، من رنگ دنیا اضطرار است بی قرار تر میشود در دعای منتظر اقرار و این اصرار،من گر در این عشق بر درخت نخل آویزان کنند چون علی این زمانی میثم تمار ،من نرسد یک خبری پیراهنی باز گشته است من ندارم باوری آزاده ی افکار،من زلزله آید همی در این گسل های گناه زخمی و درمانده ام در زیر این آوار ،من چه کسی تنها در این شعر ها به یادت میشود؟ در ره این منتظر ها ناقصم انگار،من

تویی که خوابی و من در خیال تو بیدار ز وصل غیر و خیال دگر استغفار نگو وصال تو در سینه‌ام میسر نیست که عاشق تو نه دستش بشوید از دلدار غمت به سینه نهفتم که جان به بار آرم دوید ریشهٔ ماتم به سینه بوتهٔ خار شکست شیشهٔ عمر و شراب خون آلود ز شاخ تاک به خاک اوفتاد آخر کار نصیب و قسمت من مردن مکرر بود وگرنه مشق جفا از چه سرگرفت دلدار

خواب دیدم که دختری دارم رنگ چشمش شبیه چشمت بود من که یک عمر عاشقت بودم باز دل باختم به چشمش زود چشم ها چشم دلشکستن بود مثل آن چشم های محبوبت باز با یک نگاه افتادم در مسیر بلا و آشوبت با نگاهش تمام قلبم را سمت آن خاطرات بی جان برد سمت آن روزهای طوفانی که دلم از تو زخم ها می خورد دخترم بود و من هراسان از رنگ آن چشم های جادویی من که این چشم قاتلم بوده باز عاشق شوم به چه رویی؟ دخترم بود و من به ناچاری پیش او از خودم گذر کردم حیف مادر نمیشوی جانم تا بدانی چرا خطر کردم باز مومن شدم به اعجازت باز در خواب دیدمت انگار دخترم مثل تو نگاهم کرد که تفاوت نداشت با دیدار! ناگهان رفت و‌ دور شد از من حسرت بوسه ای به قلبم ماند از پدر ارث برده رفتن را که چنان نغمه ی گذشتن خواند رفت و از خواب خوش پریدم من لعن و نفرین به هرچه بیداری دخترم را بهانه کن برگرد دخترت را که دوستش داری؟

نفس های همراه دردی شدید چو زخم های سوزان که آید پدید چنین خسته از هر دم بی ثمر بهار امیدی که هرگز ندید

می‌نشینم با غزل همردیف می‌گویم از اعجاز، سخن این حس آید در تو پدید هر چه  خواهی  آن کنیم پنهان میکنم آنچه نمایان میکنم مینویسم ز خوناب جگر لیک نداریم انتظار آید اثر ما بودیم ذی یک سرشت اینچنین گشتیم چرا این لغت جان کلام بس عجایب گشتیم، یا خدا ز حرف خلایق همچنان

شده آیا که تو را خاطره آتش بزند؟ در و دیوار تو را صائقه آتش بزند؟ شده آیا که چنان دور شود راه شما که دلت را غم این فاصله آتش بزند؟ شده آیا که چنان تشنه ی دیدار شوی که نم چشم تو را آینه آتش بزند؟ شده آیا که کسی رحم به قلبت نکند دست و پا بسته تو را حادثه آتش بزند؟ شده آیا سحر جمعه نظر کرده شوی به دلت گل پسر فاطمه آتش بزند؟

گیلاسی به طعم باران موج های بالتیک میکشانند اقیانوس و سبز گشت اسمان بی بدیل خالقان سه رنگ دلیلی بر خلق طبیعت انسان و چه کس میداند اولین قطره ی خون یا که  آن قطره ی اشک به نیت های شاد و بد صاحب که بود؟ فاش نکردند راز دل تاریخ اسمان هر انگور که بر لب آمد ،گشت یک موج ناپیدا و هر سبزینگی، ز مزار بی رحم گلی زیبا چه کس میداند از پس مهلت زمان یا به نیت های بدن هایمان که جواب ، رسیدن شکوفه ی کاکتوسیست چه رازی هدیه داده خواهد شد میدانم اما این برهان که راز ها کشف نخواهند شد مگر نظاره کند این رازدان ابر ها اما میگریند بر مزار مدیترانه گان بی موج و بی مزه صدای موج حقیقت، بس چه دردناک است شاید طبیعت این را میخواهد راز ها همیشه نهانند اما پیدا با طعم گیلاس

یار ز غیر مینالد و من ز جفای یار درد او دارم و دورم ز صفای یار اشک خونین بیفشانم به دریاچه دوست کآیینه دل صفا یابد ز لقای یار هر دم او سنگ فراق میزند بر مرغ دلم وان همه سنگ را مشتری ام ز سخای یار مستی چشم و فسون لب نمی خواهم از او دوری از جور رقیبان طلبم ز وفای یار پیر فرزانه چو دید حال خرابم را گفت بهر دل نیست تو را درمانی جز ز دوای یار سوز دل ، آه شبانه ، می مستانه من شده آن مجلس «اسرار» مزین به نوای یار

کاش میشد زندگی برعکس بود شادی از غم بیشتر در دست بود اخر مقصد میان راه بود اخرین سنگر کنار ماه بود کاش میشد مرگ هم آغاز بود یا که شاید برگ‌های فصل سرد سبز می‌شد با‌نگاه مهربانت فانی از هر نوع درد کاش میشد زندگی رو به جوانی میگذشت لحظه‌های زندگی در آشنایی میگذشت کاش میشد در سفر غربت نبود در میان دوستان ضربت نبود کاش آشوبه دلم آرام بود یا که هر بار اولین دیدار بود یا که سهراب در پی قایق نبود در پی دریای بی مرداب بود دشمنی هم نقطه پایان داشت دوستی هم عطف بی پایان داشت کاش میشد رنگ مد،رنگی نداشت بی غصه و غم بودن ننگی نداشت در میان هر‌نگاه زهری نبود نیش، جز در زبان مار در حرفی نبود کاش میشد زندگی از نوع نوشت کاش آدمها نبودند رو نوشت فارغ التحصیل عشق می‌شد الف کاش میشد زندگی از نوع نوشت

مرگ ٬ ای تقدیر ملموس و قریب مرگ ٬ ای پایان هر شک و فریب ای که دستانت شود آغوش باز مرگ ٬ ای دیدار تو شوقی غریب

چون خودت دلبر و دلدار مبادا بر تو خواهش و حسرت دیدار مبادا بر تو عشق چاهی است که گاهی پر و گاهی خالی چاه پر سنگ دل آزار مبادا بر تو گریه ام را غم رفتن چه تماشایی کرد بغض یک خانه ی آوار مبادا بر تو خواستم نور شوی، کور شدی چون بختم بین صد پنجره، دیوار مبادا بر تو حرف ها دارم و گفتن نتوانم هرگز لال چون من که به اجبار، مبادا بر تو نه گذر از تو نه طاقت که بمانم بی تو هرچه کردی تو به من یار، مبادا بر تو

ننگر به پروازم، بر دشت و کوه آغوش گیرمرا ز خود دل ویرانه میبینم بر نسیم شبانگاهیست آنچه در منست غم آزادیست دور تاریک، ستاره ای نورانیست با من سخن میگوید، ز نادانیست کوشیده، حالم دگرگون کند شوریده حالم، ذوق دریادارد سرچشمه جداییم، زخمی برآمد جوشیده خون، ز تن بر کند این خیال در من آمد پدید زین سبب بی خیال آمد پدید

محتسب مستی بدید از قصد چشمانش گرفت مست گفت مر خمر نوشیدن در اینجا عار نیست؟ گفت مستی ، زان سبب حرف پریشان میزنی گفت جرمم روشن است ، قاضی مگر بیدار نیست گفت در حکم قضا نام می و خمار نیست گفت حاکم را مگر با داعی دین کار نیست؟ گفت ای بیهوده گو ، حاکم نمازش اول است گفت مرغ سحر پیش است ، لیک زنهار نیست گفت این حرفت تو را تا تیغ راهی می کند گفت حقا بهرتان جز حق کسی بد کار نیست

گفتم که عقل در گروی تو بی دین است گفتی که منحوس صفت عشق همین است گفتم که دنیا همه در بهر تو کین است گفتی که مقبول بودن وسیم در این است گفتم که آتش خَرَ‌م و گلی فروشم گفتی که خلاق خوش این خلیل وزین است گفتم که «بابا» شوم و هرجایی تو بینُم گفتی که در عهد من سجاده ، زمین است گفتم که تو در بدو شروع آری سرودی گفتی که صداق من از شهد زرین است گفتم که غنا گفتنت رودی روان بود گفتی که در پس خوبی ، یک بدی کمین است گفتم که دوش ، شیون مستی ام تو بودی گفتی که یار تشنه ما پیوسته حزین است

‌‌من همان رسوای دوشم ساقی باده فروشم از ید خمار نوشم بی حساب و عقل و هوشم سائلی خانه به دوشم کهنه پیراهن بپوشم بر در مسجد به گوشم تا نوای حق بنوشم از برای حق بکوشم جامه ای دردانه پوشم سجده ای صبحانه سوشم با ملائک ذکر گو شم عابدی زیبای رو شم زاهدی بی های و هو شم از قضا آمد به گوشم: کی گدای کهنه پوشم وی جوان خمر نوشم کرده ات را من بپوشم گفتم آیا من به هوشم؟ چون صدای حق به گوشم؟ من زبونی می فروشم می همانا برده هوشم مست و بد از جور دوشم بار کج خم کرده دوشم گفت : هان ای دُرد نوشم! من خدای قلب و هوشم دین خرم عرفان فروشم اشقیا را پرده پوشم اوصیا را علم پوشم حجّیان را هجر نوشم من خودم باده فروشم در زوال عقل کوشم بهر صید خلق جوشم بر قریبان دلق پوشم بلبلان را گل فروشم بحریان را شرطه نوشم عالمان را دل فروشم جاهلان را مُل فروشم "عاشق"است نام دو گوشم

دلا صاحب دلا خوش باد یُمن خوب بوی تو صنم ای خوش صنم خوش باد هر آنکه شد به سوی تو فریبا ای فریبا شب را دستی بکش حالا چو تو فرمانروایی در پی ات باد هر دو کوی تو شفق از آسمان مستی به جان اندازدم صبحی نشیند آن مه تابان عقب از مهد روی تو تو این بار این سخن از دل برون دادی ز دریایی بگویم هز غرل در پیچ و تابو  موج موی تو در این منزلگه میلاد ما چندان شود هرنای بگویم های بازگردد سخن این بار هوی تو تو طاهر کردنت من را دچار دچار پاکی از غم کرد من آن آلوده ی غصه به جریان ها به جوی تو نمازی خوانم از این عشق به شکرانه به این بختم سری بر مهر گذارم تا بگیرم من وضوی تو گرم گم گشته باز آیم گرم پیدا گمت باشم من اینجا در بیابان ها همی در جست و جوی تو سر از از مهر برندارم من چو تو معبود من باشی اگر ایستاده میخواهی به پا خیزم رکوی تو در این سرچشمه ی هستی اگر چاله درآن ماهی به رغبت ای دلا آیم به فتح و در فروی تو تو ای باران اگر عزم محبت در سرت هرگز نخواهم برسر یارم رها کردی خدوی تو شدم محو صدای تو که لب تر از سخن کردی شدم حسرت چرا نیستم سخن ها در گلوی تو

تو غریب الغربایی لک لبیک رضا حج کل فقرایی لک لبیک رضا راه گم میکنم از چاه ، دعایم نکنی تو مرا قبله نمایی لک لبیک رضا دلم از جای خودش کنده شود می آیم گر تو دعوت بنمایی لک لبیک رضا هر زمانی که دلم تنگ زیارت گردد دهم از دور سلامی لک لبیک رضا هر گنهکار بیاید حرمت جا دارد ضامن اهل گناهی لک لبیک رضا کاش من هم چو کبوتر حرمت میماندم وسط صحن طلایی لک لبیک رضا مشهدت بهر مداوا به زیارت آید هرکه را نیست دوایی لک لبیک رضا دل من پر زده تا پنجره فولاد حرم قبله ی حاجت مایی لک لبیک رضا

حرفهایم خسته اند خسته از نگفته شدن خسته چون بادبادکی اسیر و افتاده افتاده در باتلاق گلو گلویی که نمیلرزد او که یکبار لرزید مانند بم خراب شد خانه خراب شد جریحه دار شد تمام سر و صورتش زخمیست شاید این گلو بود که طاقتش کم بود نمیدانم شاید گوش ها چشم بسته اند هرچه هست این گلوی ناامید میترسد که بلرزد ناامید از گوشهای ناشنوا ناامید... زندانی‌ام همچون درختی هزارساله او که دریا را به چشم دیده بود در حصار لجن‌زارهایی گندیده بودن برایش زنده زنده مردن است تشنه مردن را میخواهد تا سیراب شدن از لجن ها او خشکسالی را دیده است حس کرده است ناامید از دیدن دوباره‌ی دریاست به این زمین گیر یا پای رفتن بدهید یا تبر بزنیدش به بند بند کمرش تبر بزنیدش تبر بزنیدم...