en
Feedback
کانون شعر و ادب

کانون شعر و ادب

Open in Telegram

🔸کانال رسمی کانون شعر و ادب دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل 🔸دفتر کانون: دانشکده برق ، طبقه دوم 🔸ارتباط با دبیر کانون: @jaryan_man 🔸صفحه اینستاگرام کانون؛ www.instagram.com/sher_nit

Show more
329
Subscribers
+224 hours
+37 days
No data30 days
Posts Archive
ای عشق برتر از تو به دنیا عذاب نیست دردناکتر ز بند تو هم التهاب نیست آیی و سوزی از بر خود آدمی دمی پس تو نه ای صواب چو بر تو ثواب نیست هرچند هرکه او شراب تو را خورد دیگر نیاز او به مشک و گلاب نیست لیکن، جایگاه تو در جان چنان بود کورا دگر به پرسش عقل هم جواب نیست سردرگمم که چون کنم ای عشق با تو من جان گویدم جواب جز از زهر ناب نیست خوش باد سرزمین خوشی های ناتمام کانجا خبر ز حوری و شهد و شراب نیست یا اینکه من دمی به جسمت نبودمی افسوس عنایتا تورا انتخاب نیست

چون راه مرا زلف تو تقدیر رقم زد بر کار دلم عقدهٔ زنجیر به غم زد اندر خم گیسوی تو «آشفته» به حیرت مشق سیه رشتهٔ تحریر قلم زد خورشید بدان خنجر لبخند، سحرگاه با جوهرۀ چشمهٔ شبگیر تو دم زد بر گوشهٔ ابروی گشاده گره انداخت مژگان به صد غمزهٔ دلگیر به هم زد قد سرو خرامان و به رخ ماه درخشان خوش‌تر ز بت خوش خط کشمیر قدم زد اندر طلبت بندهٔ تسلیم خداییم تقدیر بد و نیک به تدبیر رقم زد

جانان من تمام من از دَم برای تو هر آنچه با منست بجز غم برای تو روح و قرار و مقصدِ راهی که رفته ام با هر دعای مادر پیرم برای تو یعقوبم و ز هجر تو بیمار گشته ام این چشمهای بی تو مریضم برای تو عشق و خیال و هرچه ز من غصب کرده ای جز گریه های قطره چکانم برای تو حتی اگر به وصل تو نومید هم شوم دلتنگی شبانه‌ی عمرم برای تو من بی تو مرده‌ام و کراهت‌است نفس حتی بهار همچو خزانم برای تو حالا وصیتی کنمت یار بی وفا گل‌های خشک روی مزارم برای تو

خیانت از از آنجا آغاز راه شد که آفتابگردان عاشق ماه شد از حیا سر به زیر افکنده بود اما اسیر تابشش در چاه شد هر شب فقط رخ او مینگرید از عشق خورشید گمراه شد روز ها دوری گزید این چنین قلب شمس تیره و سیاه شد جانش دگر برگی نمی سوزاند تمام حرفش حسرت و آه شد گیاهان به او مهر داشتند اما به امید یک گل شب پگاه شد جدایی در کوتاهی خود می دید تمام جانش پر ز گناه شد خود کشت ، دنیا به پایان رساند باز هم عامل تباهی ، این باه شد

کینه توزی ها تا کی میسر است  آن دل روشن تا کی تنگ نظر است این غم آشفته از سفیه و نادان  نالان مباش که هرجهت است بهتان ببند کوله را به دنبال رادمردان  مباش اندوهگین از کید مخنثان سیرسفرکن به سمت خورشید راهنورد باش به حسن تقدیر در این عذاب ها رجوع نشایست شاهین اقبال روزی کند کار در ناامیدی بسی امید است  عاقبت خدا یکی است

من مانده ام و کنج قفس در پس ایوان من مانده ام و ماه و کویر و شب گریان تنها به تماشای سه دیگر پر از احساس خاموش و غزل خوان و پریشان و پشیمان شب نیمه شده ماه ز تکرار خروشان فریاد سکوتی چو زمستان ز بیابان من لرزکنان چین به دو ابرو پس ایوان آشوب به دل سوز به جان با لب خندان پر درد من و ماه و کویر و شب تیره پر خشم و پر آتش به دل و روی چو مستان شب درد بگفت سرد بیابان شد و خشکید مه سوز گرفت سوخت به خود گشت درخشان شب تیره شد از درد من آنگه که خبر یافت مه نیمه و خیره شده و روی پریشان لرزید کویرو ترک از خاک بپاخاست چون چین دو ابرو شد و شن داد به طوفان لیکن همه ظاهر به خوشی سخت گرفتیم گویند که عاشق بود اینسان شب هجران با ماه کویر از شدن یار که می گفت خشکید ز غم لاله و شد خار مغیلان شب سرد ترین بود غزل خوان به ستاره از برج دو پیکر گله میکرد به میزان عدلش به  کجا رفت ترازو به کجاشد می سوخت ستاره ز غمش بود فروزان این کهنه دیارست تو گویی پر از اندوه پاییز پس پرده ی دلگرمی بستان این شیوه قلم کرد و یا خوی خدا کرد ما هیچ ندانیم نبودیم به میدان من با شب و ماه از بر شن های بیابان با هم همگی دوخته چشمان به خیابان شاید که بیاید ز رهی نور نجاتی جز خاک نبودی خبری بر سر ایوان از خاک شدیم و همه بر خاک بمانیم سلطان وفایست بماند سر پیمان بیهوده من و ماه و شب و تشنه کویری کش پر شده بد طاقت دلتنگی باران بیهوده بگفتیم که ناگاه سپیده گفتا که تمامست بشویید دو چشمان شب با مه غمگین و ستاره چو برفتند من ماندم و ایوان و بیابان و زمستان باقیست عنایت  تو بخواهی و نخواهی از آه مگو جز به شب و ماه و بیابان

برایت می سرایم تو اما آن که میگویی نبودی من هرگز حرفی از ماندن ندیدم اگرچه عهد و پیمان ها شنیدم اگرچه معنی بودن چشیدم اگرچه عشق را در چشم دیدم برایت چه سرودم، چه شب ها دل بریدم و لیک هر دم نوشتم، ولی لب برنچیدم تو را از دور دیدم، تو را از دور خواندم جوابت نشنیدم من از تو دل بریدم، ولی در یاد دارم که من مصداق آن دیوانگی را به عمر خود ندیدم

نشسته ام تنها در اتوبوسی که مقصد به ناکجا دارد به پوچی و هیچی و من مسافر شماره یک این مسیر بار دیگر جاده دلتنگی را میپیمایم یادم است بدنیا آمدنم که از تو دور بودم و حال تورا هیچ کجای این جاده نمببینم و من تا ابد تا تمام شدن تمام ها گوشه و کنار این زمین فرسوده را به جست و جوی تو میپویم و میدانم که تو هرگز سرابی بیش نبودی و من با اخلاص الهی العفو می‌خوانم تا شاید بار دگر پروردگار آدمیان وجود گرم تورا هدیه این پَست بیچاره کند.

هنوزم جای پات اینجاست روی قلبم یه رد پاست که مونده سالیان سال امیدش توی فرداهاست تموم دلخوشیم بودی هنوزم با تو سر میشه هنوزم غرق رویاتم شب ما هم سحر میشه یه زندونی تو این دنیا همه دنیاش زندونه همون عشقی که حالا نیست همه دنیاش میدونه میدونم واسه چی رفتیم ولی دل که نمیفهمه تظاهر میکنه هستش میدونم واسه تو رفته

التماس قطره از آفتاب برای نمردن خستگی فرشته ی مرگ از شمردن گذشتن مسیر ساعت در حال بی حالی موسی یی رها که به جریان آب سپردن گدایی مست و غرق در ثروتی تو خالی که تمام اجزا در جان بی جان او فسردن مخرج این حد به سوی بینهایت سوق داد دست در دست هم شد باعث این مردن

بنای کهنه را هست کهنه خراشی، ای مهندس به هنر برزن نگار دوستی را تراشی،ای مهندس هندسه کاشی دلم را طرحی ده به عشق که رنگ را باشد سزاوار نقاشی،ای مهندس بگذار نوای صمیمیت جهان بگیرد ببر بالا دامنه ارتعاشی،ای مهندس به قلم،کشتی وجود و طیاره دل رقم زدی خالق خلقت کرد که خلاق باشی، ای مهندس معادن را بهر سنگ محبت استخراج کنی نرود یادت که گرد عشق پاشی، ای مهندس تسمه ها را یک به یک با قلب خود پیوند زدی تو بیش از همه لایق فخر و پاداشی، ای مهندس گر پرگار ، دایره احساس را برید تو چون اضطراب کاغذ در تلاشی، ای مهندس تمام مدارهای دل را پیچ در پیچ کرده ام تو تنها کاشف در کنکاشی ، ای مهندس برنامه نویس امانتدار رموز ریاضی باش هشدار نزنی بر دل کد دلخراشی، ای مهندس چرخ های تولید علاقه وابسته صنعت توست مباد آن روز که در صنعت نباشی، ای مهندس تقدیم به خانواده صنعتی دانشگاه نوشیروانی

یه بارم به قلبت پناهنده شو سفر کن به اعماقِ ویرونگی یه کنجی بشین و دمی تازه کن بچش بازم از طعمِ دیوونگی چشات و ببند رو هرچی تو رو می ترسونه از بودن و باختن مگه چند دفعه زندگی می کنی؟ بسه ناامیدی به هم بافتن همینا که شور تو رو می کُشن کجا کِی هوای تو رو داشتن؟ به جای یه خنده به روی لبت همش بذرِ غم تو دلت کاشتن چشات و ببند و گذر کن فقط اگه باورت باوره، حرفت حرف برو تا تهِ جادهٔ آرزو برو حالا بارون بباره یا برف...

می‌گذرم از قدمگاه مرگ می‌گذرم از هیاهوی غربت اقاقی های مهاجر منم همان آشنای دیروزی همان مسیر خلوت شب های سرد زمستان همان مرده بی معنا حرف هایی دارم با تو تویی که پر از دردی و متهم به سکوت و خفقان های و هویت نرسد بر کسی ای نازنین برخیز و بنگر که چگونه خلق اللّه همانند کبک سر در برف فروبرده و سرمست ز آرامش خویشتن نشسته اند بی فکر و حال فردا تو نه تورا نمی‌گذارم تو نمی‌بایست بازیچه افکار و خیال یا که بازیگر این تئاتر متعفن شوی دستم را بگیر بخز به سمت آزادی آری بخز زیرا که بالی بر منو تو نمانده است وگر در حین خزیدن با این مفلوکِ نگون بخت شکی شبهه و چیزی ز همین منوال به خود راه دادی به یاد بیار که آدمی برای مکرر خطا کردن ساخته شده. سکوت باید شد و سکوت بلند ترین صدای زندگیست صدایی که فرای رنج ها و سختی ها را نشانه میگیرد و ناگهان آسمان هفتم و عرش الهی را می‌لرزاند سکوتت را خوب میشناسم ای دوست پر از درد است پر از اشک و غم و خون است در این حرفهای ناگفته چرایش را؟نمیدانی؛ نمیدانم حقیقت را چطور؟ آوخ مرا آمرز ای زیبا نمیدانم ولی من در کنون این حکم میدانم که باید زین جهنم زین شط فاسد ز دست این همه شمر و یزید رفت. رفت. رفت. رفت تا بامداد سبز تا کوه روشن ماه من برایت راه خواهم یافت من برایت راه خواهم ساخت تو بر من همانا جادوی ناب ابدی هستی. از قدمگاه مرگ گذشتیم کنار بوی اقاقی ها پنجره شدیم و باد عشق او را برد. و من بار دگر نشسته ام اینجا در انتظار که او میاید که او میاید او میاید میاید بیا.

به راهی کن مرا گمراه که مقصد سمت تو باشد برای آخرین باری که مرگم بهر تو باشد بده جامی ز چشمانت ز غوغای نفسهایت برای آخرین لحظه که جامم غرق تو باشد به یکباره زمین لرزید گمانم چشم تو خندید دل عالم که کافی نیست گمانم عرش هم لرزید فراریم ز افکاری که دوریت در آن باشد هراسی نیست از دوزخ اگر مقصد دلت باش نه آزادم نه نزدیکم نه این پایان مرا دارد خوشا آن کس که در پایان، شروع قصه را دارد که گفته مجرم از جرمش پشیمان می شود حاشا که رفتم رو به زندان ها برای بودنت با ما شباهت هاست در چشمت میان موج با طوفان که او دریا بهم ریزد و تو افکار بی سامان اگر عرش خدا لرزید اگر باران خون بارید اگر دنیا به آخر شد اگر نفرت سراسر شد تمام من برای تو بمان ای عمر کوتاهم صدای من شو و شعری بخوان از جرم جانکاهم

‌برام ستاره بودی، دل من یواشکی ستاره خواست ولی تو ندیدی این عشق منو، که ازت علاقه خواست کاش میون همه ی آرزوهام میدیدمت کاش میون باغ پرگل بودی و میچیدمت تنها از پنجره بیرون تماشا میکنی برای دیدن پشت پنجره ها میکنی می شینی رو صندلی چوبی توی اتاق میخونی رمان صد سال تنهایی با اشتیاق تو کنارت پیانو هست ولی سمتش نمیری غم تو بزرگه انگار که داری میمیری زندگی تو ترانست تو سکوت لحظه ها لحظه لحظه خاطرات میکشی رو کاغذا بیخیال فکرای منفی تنهایی میشی دوباره پشت سه پایه غرق نقاشی میشی

چرا سکوت کردی؟ این سکوت بی معنیست چرا نمی‌گویی که غصه هایت چیست؟ اگر تو میگویی غم تو طوفان است که او بسی زیباست رفیق باران است دگر که این باران غم دل تو نیست! که او چو خورشید است نشان دانایی ست دگر نمی‌گویی که خسته از بادی؟! تو خوب میدانی خجسته از بادی اگر غصه ی تو درخت عریان است در زندگی این هم نشان جریان است غصه نخور دیگر خزان تو زیبایی! تو یار باران و امید دریایی بسیاری گویند که تو مرگی سختی در حقیقت اما تو زندگی هستی

ما غرقه عشقیم‌ به ما سیم و زری نیست بر سیم و زری عشق نهادن هنری نیست انسان چو صدف باشد و عشق است چو گوهر مقصود صدف چیست گر آن را گوهری نیست؟ پخته‌است وجودی که در او آتش عشق است خامی‌ تو اگر در دلت همچون شَرری نیست‌ این شهر که پُر گشت ز ظلم و ز ستم‌ها در کوچه عشاق به ظلمش گذری نیست آن کاج‌درختی که سری باز زد از عشق سرگشته بیاموخت دگر یارگری نیست بی‌باک قدم نه به ره عشق که ای‌دوست گر عشق بود راهبرِ تو خطری نیست

قلبِ من مقبرهٔ یه دختره دختری که آرزوش رف(ت) زیر خاک دختری که آبرو قاتلشه دختری که مرده با دامن پاک دختری که چشماش و بسته بودن که نبینه داره میره پای دار دختری که بی گناه اسیر شد و کشته میشد واسهٔ یه دونه تار روحش اما خیلی وقته مرده بود میون اون شبِ وحشت تو قفس یه شبی که ماه ازش فراری بود یه شبی که دختر افتاد از نفس آسمون با دخترک گریه میکرد قطره ها آغوش بی کسیش شدن آخه دختر حتی فریاد نمیزد صداش و قبل خودش کشته بودن بعد اون شب دیگه زندگی نبود اگه بود لبریز بی پناهی بود پر شد از خنجرِ آدمای خوب بعد اون شب همه جا سیاهی بود...

دو دست برای من کم است نوازش اقیانوس موهایت دست کم دریایی دست می‌خواهد

ببین آبی‌ست تو تمام دریاها را به من بخشیدی و من تمام تو را شنا می‌کنم همان طفلی که شنا را یاد نیست ببین آبی‌ست من به دست های منجی تو ایمان دارم دستانی به لیاقت شاخه گل دست های تو وصف ناشدنی‌ست ببین آبی‌ست تنفس نمی‌دانم اکسیژن دیگر چیست من به بوسه هامان زنده ام بوسه به رنگ زندگی‌ست ببین آبی‌ست