en
Feedback
کانون شعر و ادب

کانون شعر و ادب

Open in Telegram

🔸کانال رسمی کانون شعر و ادب دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل 🔸دفتر کانون: دانشکده برق ، طبقه دوم 🔸ارتباط با دبیر کانون: @jaryan_man 🔸صفحه اینستاگرام کانون؛ www.instagram.com/sher_nit

Show more
329
Subscribers
+224 hours
+37 days
No data30 days
Posts Archive
بنای کهنه را هست کهنه خراشی، ای مهندس به هنر برزن نگار دوستی را تراشی،ای مهندس هندسه کاشی دلم را طرحی ده به عشق که رنگ را باشد سزاوار نقاشی،ای مهندس بگذار نوای صمیمیت جهان بگیرد ببر بالا دامنه ارتعاشی،ای مهندس به قلم،کشتی وجود و طیاره دل رقم زدی خالق خلقت کرد که خلاق باشی، ای مهندس معادن را بهر سنگ محبت استخراج کنی نرود یادت که گرد عشق پاشی، ای مهندس تسمه ها را یک به یک با قلب خود پیوند زدی تو بیش از همه لایق فخر و پاداشی، ای مهندس گر پرگار ، دایره احساس را برید تو چون اضطراب کاغذ در تلاشی، ای مهندس تمام مدارهای دل را پیچ در پیچ کرده ام تو تنها کاشف در کنکاشی ، ای مهندس برنامه نویس امانتدار رموز ریاضی باش هشدار نزنی بر دل کد دلخراشی، ای مهندس چرخ های تولید علاقه وابسته صنعت توست مباد آن روز که در صنعت نباشی، ای مهندس تقدیم به خانواده صنعتی دانشگاه نوشیروانی

یه بارم به قلبت پناهنده شو سفر کن به اعماقِ ویرونگی یه کنجی بشین و دمی تازه کن بچش بازم از طعمِ دیوونگی چشات و ببند رو هرچی تو رو می ترسونه از بودن و باختن مگه چند دفعه زندگی می کنی؟ بسه ناامیدی به هم بافتن همینا که شور تو رو می کُشن کجا کِی هوای تو رو داشتن؟ به جای یه خنده به روی لبت همش بذرِ غم تو دلت کاشتن چشات و ببند و گذر کن فقط اگه باورت باوره، حرفت حرف برو تا تهِ جادهٔ آرزو برو حالا بارون بباره یا برف...

می‌گذرم از قدمگاه مرگ می‌گذرم از هیاهوی غربت اقاقی های مهاجر منم همان آشنای دیروزی همان مسیر خلوت شب های سرد زمستان همان مرده بی معنا حرف هایی دارم با تو تویی که پر از دردی و متهم به سکوت و خفقان های و هویت نرسد بر کسی ای نازنین برخیز و بنگر که چگونه خلق اللّه همانند کبک سر در برف فروبرده و سرمست ز آرامش خویشتن نشسته اند بی فکر و حال فردا تو نه تورا نمی‌گذارم تو نمی‌بایست بازیچه افکار و خیال یا که بازیگر این تئاتر متعفن شوی دستم را بگیر بخز به سمت آزادی آری بخز زیرا که بالی بر منو تو نمانده است وگر در حین خزیدن با این مفلوکِ نگون بخت شکی شبهه و چیزی ز همین منوال به خود راه دادی به یاد بیار که آدمی برای مکرر خطا کردن ساخته شده. سکوت باید شد و سکوت بلند ترین صدای زندگیست صدایی که فرای رنج ها و سختی ها را نشانه میگیرد و ناگهان آسمان هفتم و عرش الهی را می‌لرزاند سکوتت را خوب میشناسم ای دوست پر از درد است پر از اشک و غم و خون است در این حرفهای ناگفته چرایش را؟نمیدانی؛ نمیدانم حقیقت را چطور؟ آوخ مرا آمرز ای زیبا نمیدانم ولی من در کنون این حکم میدانم که باید زین جهنم زین شط فاسد ز دست این همه شمر و یزید رفت. رفت. رفت. رفت تا بامداد سبز تا کوه روشن ماه من برایت راه خواهم یافت من برایت راه خواهم ساخت تو بر من همانا جادوی ناب ابدی هستی. از قدمگاه مرگ گذشتیم کنار بوی اقاقی ها پنجره شدیم و باد عشق او را برد. و من بار دگر نشسته ام اینجا در انتظار که او میاید که او میاید او میاید میاید بیا.

به راهی کن مرا گمراه که مقصد سمت تو باشد برای آخرین باری که مرگم بهر تو باشد بده جامی ز چشمانت ز غوغای نفسهایت برای آخرین لحظه که جامم غرق تو باشد به یکباره زمین لرزید گمانم چشم تو خندید دل عالم که کافی نیست گمانم عرش هم لرزید فراریم ز افکاری که دوریت در آن باشد هراسی نیست از دوزخ اگر مقصد دلت باش نه آزادم نه نزدیکم نه این پایان مرا دارد خوشا آن کس که در پایان، شروع قصه را دارد که گفته مجرم از جرمش پشیمان می شود حاشا که رفتم رو به زندان ها برای بودنت با ما شباهت هاست در چشمت میان موج با طوفان که او دریا بهم ریزد و تو افکار بی سامان اگر عرش خدا لرزید اگر باران خون بارید اگر دنیا به آخر شد اگر نفرت سراسر شد تمام من برای تو بمان ای عمر کوتاهم صدای من شو و شعری بخوان از جرم جانکاهم

‌برام ستاره بودی، دل من یواشکی ستاره خواست ولی تو ندیدی این عشق منو، که ازت علاقه خواست کاش میون همه ی آرزوهام میدیدمت کاش میون باغ پرگل بودی و میچیدمت تنها از پنجره بیرون تماشا میکنی برای دیدن پشت پنجره ها میکنی می شینی رو صندلی چوبی توی اتاق میخونی رمان صد سال تنهایی با اشتیاق تو کنارت پیانو هست ولی سمتش نمیری غم تو بزرگه انگار که داری میمیری زندگی تو ترانست تو سکوت لحظه ها لحظه لحظه خاطرات میکشی رو کاغذا بیخیال فکرای منفی تنهایی میشی دوباره پشت سه پایه غرق نقاشی میشی

چرا سکوت کردی؟ این سکوت بی معنیست چرا نمی‌گویی که غصه هایت چیست؟ اگر تو میگویی غم تو طوفان است که او بسی زیباست رفیق باران است دگر که این باران غم دل تو نیست! که او چو خورشید است نشان دانایی ست دگر نمی‌گویی که خسته از بادی؟! تو خوب میدانی خجسته از بادی اگر غصه ی تو درخت عریان است در زندگی این هم نشان جریان است غصه نخور دیگر خزان تو زیبایی! تو یار باران و امید دریایی بسیاری گویند که تو مرگی سختی در حقیقت اما تو زندگی هستی

ما غرقه عشقیم‌ به ما سیم و زری نیست بر سیم و زری عشق نهادن هنری نیست انسان چو صدف باشد و عشق است چو گوهر مقصود صدف چیست گر آن را گوهری نیست؟ پخته‌است وجودی که در او آتش عشق است خامی‌ تو اگر در دلت همچون شَرری نیست‌ این شهر که پُر گشت ز ظلم و ز ستم‌ها در کوچه عشاق به ظلمش گذری نیست آن کاج‌درختی که سری باز زد از عشق سرگشته بیاموخت دگر یارگری نیست بی‌باک قدم نه به ره عشق که ای‌دوست گر عشق بود راهبرِ تو خطری نیست

قلبِ من مقبرهٔ یه دختره دختری که آرزوش رف(ت) زیر خاک دختری که آبرو قاتلشه دختری که مرده با دامن پاک دختری که چشماش و بسته بودن که نبینه داره میره پای دار دختری که بی گناه اسیر شد و کشته میشد واسهٔ یه دونه تار روحش اما خیلی وقته مرده بود میون اون شبِ وحشت تو قفس یه شبی که ماه ازش فراری بود یه شبی که دختر افتاد از نفس آسمون با دخترک گریه میکرد قطره ها آغوش بی کسیش شدن آخه دختر حتی فریاد نمیزد صداش و قبل خودش کشته بودن بعد اون شب دیگه زندگی نبود اگه بود لبریز بی پناهی بود پر شد از خنجرِ آدمای خوب بعد اون شب همه جا سیاهی بود...

دو دست برای من کم است نوازش اقیانوس موهایت دست کم دریایی دست می‌خواهد

ببین آبی‌ست تو تمام دریاها را به من بخشیدی و من تمام تو را شنا می‌کنم همان طفلی که شنا را یاد نیست ببین آبی‌ست من به دست های منجی تو ایمان دارم دستانی به لیاقت شاخه گل دست های تو وصف ناشدنی‌ست ببین آبی‌ست تنفس نمی‌دانم اکسیژن دیگر چیست من به بوسه هامان زنده ام بوسه به رنگ زندگی‌ست ببین آبی‌ست

لطفاً همکاری کنید تا نتایج عادلانه بشه. یه جایزه انقدر ارزش نداره.🙏

عزیزان از زمانی که رأی گیری شروع شده شاهد افزایش اعضای کانال هستیم. لطفاً دوستانتون رو برای اینکه بهتون رأی بدن به کانال نیارید وگرنه مجبور می‌شم کانال رو private کنم و تنها دلیلی که این کار رو نکردم از بین رفتنه ID کانال هست. تمام کسانی که بعر از رأی گیری عضو کانال شدن ‌remove میشن و بعد از اتمام رأی گیری دوباره میتونن عضو بشن.

لب سخندان و حکیم است و قلم پرورده است دیده عالم دیده و دل مکتب جان دیده است صوت آوای نوایی هاست راوی درد و غم این عالم است زخم شمشیر رفیق بر جان هرکس نیش عقرب در بیابان بم است به زیر افکندن سر و خم کردن تن در بر این راه بند بر فروتن بودن و جان و خرد هیچ ندارد گام چند ترس تاریکای مطلق ساکنان رود بی آب وجود پوشیه بگذاشتن بر محرمی همچو صد صدتاره بود دیده بسته راه را بی چون و آن پیر حکیم بر کرده ایی چون بدیدی این چنین سرکش به پا بر دیده ایی نور سو های امید و رهروی در خاک و گرد هر مکان چون بدیدی بر درید جانت نگاه سرکش زوزه کشان دست ماه در دست و درمان از چه میجویی قعر چاه تنگ دستان ناله و افغان چه میگویی تو از یاد ببردی خالق و جانا چه میپویی گران را تاختی چون باختی نااهل از که رو شویی خداگار و گران جان دست در دستت تو خیره از بر کوری و ننبینی دلا تا قفل زان بر سینه بنیادی بنهادی خدا یار و نگهدارت که تا پایان ز چشم خویش افتادی

باید که کوچه ای شوم شاید خطر کنی خاکی شوم به درگه و از من گذر کنی تار سپید ابر ها شمری ز بر کنی من سایه بان چشمت و دستی به سر کنی یارا تبسمی شوم در چشم عالمی هر دم تو چشم اسمان سویم نظر کنی خفته به جوشم و مجنون و بس خموش در دل نگه همی چو الماس ثمر کنی شبنم زنم به چشم و سنگی نهم به راه شاید سبو شوی آیینه ی فرقت وصل کنی

در آشیانه ترس با شمایل تاریکی بی صدا خواهم بود آنگاه که دیگر هیچ و هیچ ارزش نخواهد داشت نگاه وار خاکستر ها با درونی خالی از تنفس پژمرده گلی پیدا خواهم کرد آخرین خلوص وجودی را فدایش میکنم فدای تار سیاه گیسویش بی صدا خواهم بافت شراره های سرد امیدم به ریشه های تازه درد شاید گذشته ام تکراری تصادفیست او را نبیند بی خبر بگذرد تنها چشمان من به خاطر خواهد داشت و تو ساقه ات شکننده برگ هایت کوچک درد هایت محدود مرا به یاد نیاور

صحبت آن همنشین شد دلنشین خواهم نرم من دراین مدهوشی ام بیداری ام ،بیدار من آن صدا دل گرم کند آن شوره دل را در کلام گر که او درمان شود بیچاره و بیمار، من این همه شهر از نبودت رنگ آبادی ندید تو رسی در شهرمان آبادی و شهر دار ،من من فقط خواهم ببینم روی ماهت هر کجا در دل آیینه ها آن شیشه و زنگار ،من آنکه دوستی بر بچیند گل دگر در کاشت نیست عاشقان غیرش نبینند آن همه بیزار ،من عاشقان در یاد تو دلتنگ هستند در پی ات آن همه آشفته حال و درد آن افکار، من آن تصور که تو آیی از دیار و شهر خود چشمها از شوق میگریند همه دیدار، من هر که عاشق میشود رسوای عالم میشود من رخ دیوانه ام آن زاده ی نامدار من عاشقی خاموشی است چون هر کسی نتوان شود من خموشی بر گزینم سوخته ی خود دار، من در دل عشق هیچ روزی را تو فارغ نیستی جان من،قول میدهم آشفته ی پایدار، من من در آن روزی که نیستی روزه میگیرم هنوز تا قدم بکذاری باز گردم دهان افطار ،من همچو یوسف گر برایت خرج کنند دینار ها در صعود این عیارت گرمی بازار ، من رنگ دنیا اضطرار است بی قرار تر میشود در دعای منتظر اقرار و این اصرار،من گر در این عشق بر درخت نخل آویزان کنند چون علی این زمانی میثم تمار ،من نرسد یک خبری پیراهنی باز گشته است من ندارم باوری آزاده ی افکار،من زلزله آید همی در این گسل های گناه زخمی و درمانده ام در زیر این آوار ،من چه کسی تنها در این شعر ها به یادت میشود؟ در ره این منتظر ها ناقصم انگار،من

تویی که خوابی و من در خیال تو بیدار ز وصل غیر و خیال دگر استغفار نگو وصال تو در سینه‌ام میسر نیست که عاشق تو نه دستش بشوید از دلدار غمت به سینه نهفتم که جان به بار آرم دوید ریشهٔ ماتم به سینه بوتهٔ خار شکست شیشهٔ عمر و شراب خون آلود ز شاخ تاک به خاک اوفتاد آخر کار نصیب و قسمت من مردن مکرر بود وگرنه مشق جفا از چه سرگرفت دلدار

خواب دیدم که دختری دارم رنگ چشمش شبیه چشمت بود من که یک عمر عاشقت بودم باز دل باختم به چشمش زود چشم ها چشم دلشکستن بود مثل آن چشم های محبوبت باز با یک نگاه افتادم در مسیر بلا و آشوبت با نگاهش تمام قلبم را سمت آن خاطرات بی جان برد سمت آن روزهای طوفانی که دلم از تو زخم ها می خورد دخترم بود و من هراسان از رنگ آن چشم های جادویی من که این چشم قاتلم بوده باز عاشق شوم به چه رویی؟ دخترم بود و من به ناچاری پیش او از خودم گذر کردم حیف مادر نمیشوی جانم تا بدانی چرا خطر کردم باز مومن شدم به اعجازت باز در خواب دیدمت انگار دخترم مثل تو نگاهم کرد که تفاوت نداشت با دیدار! ناگهان رفت و‌ دور شد از من حسرت بوسه ای به قلبم ماند از پدر ارث برده رفتن را که چنان نغمه ی گذشتن خواند رفت و از خواب خوش پریدم من لعن و نفرین به هرچه بیداری دخترم را بهانه کن برگرد دخترت را که دوستش داری؟

نفس های همراه دردی شدید چو زخم های سوزان که آید پدید چنین خسته از هر دم بی ثمر بهار امیدی که هرگز ندید

می‌نشینم با غزل همردیف می‌گویم از اعجاز، سخن این حس آید در تو پدید هر چه  خواهی  آن کنیم پنهان میکنم آنچه نمایان میکنم مینویسم ز خوناب جگر لیک نداریم انتظار آید اثر ما بودیم ذی یک سرشت اینچنین گشتیم چرا این لغت جان کلام بس عجایب گشتیم، یا خدا ز حرف خلایق همچنان