en
Feedback
کانون شعر و ادب

کانون شعر و ادب

Open in Telegram

🔸کانال رسمی کانون شعر و ادب دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل 🔸دفتر کانون: دانشکده برق ، طبقه دوم 🔸ارتباط با دبیر کانون: @jaryan_man 🔸صفحه اینستاگرام کانون؛ www.instagram.com/sher_nit

Show more
329
Subscribers
+224 hours
+37 days
No data30 days
Posts Archive
کاش میشد زندگی برعکس بود شادی از غم بیشتر در دست بود اخر مقصد میان راه بود اخرین سنگر کنار ماه بود کاش میشد مرگ هم آغاز بود یا که شاید برگ‌های فصل سرد سبز می‌شد با‌نگاه مهربانت فانی از هر نوع درد کاش میشد زندگی رو به جوانی میگذشت لحظه‌های زندگی در آشنایی میگذشت کاش میشد در سفر غربت نبود در میان دوستان ضربت نبود کاش آشوبه دلم آرام بود یا که هر بار اولین دیدار بود یا که سهراب در پی قایق نبود در پی دریای بی مرداب بود دشمنی هم نقطه پایان داشت دوستی هم عطف بی پایان داشت کاش میشد رنگ مد،رنگی نداشت بی غصه و غم بودن ننگی نداشت در میان هر‌نگاه زهری نبود نیش، جز در زبان مار در حرفی نبود کاش میشد زندگی از نوع نوشت کاش آدمها نبودند رو نوشت فارغ التحصیل عشق می‌شد الف کاش میشد زندگی از نوع نوشت

مرگ ٬ ای تقدیر ملموس و قریب مرگ ٬ ای پایان هر شک و فریب ای که دستانت شود آغوش باز مرگ ٬ ای دیدار تو شوقی غریب

چون خودت دلبر و دلدار مبادا بر تو خواهش و حسرت دیدار مبادا بر تو عشق چاهی است که گاهی پر و گاهی خالی چاه پر سنگ دل آزار مبادا بر تو گریه ام را غم رفتن چه تماشایی کرد بغض یک خانه ی آوار مبادا بر تو خواستم نور شوی، کور شدی چون بختم بین صد پنجره، دیوار مبادا بر تو حرف ها دارم و گفتن نتوانم هرگز لال چون من که به اجبار، مبادا بر تو نه گذر از تو نه طاقت که بمانم بی تو هرچه کردی تو به من یار، مبادا بر تو

ننگر به پروازم، بر دشت و کوه آغوش گیرمرا ز خود دل ویرانه میبینم بر نسیم شبانگاهیست آنچه در منست غم آزادیست دور تاریک، ستاره ای نورانیست با من سخن میگوید، ز نادانیست کوشیده، حالم دگرگون کند شوریده حالم، ذوق دریادارد سرچشمه جداییم، زخمی برآمد جوشیده خون، ز تن بر کند این خیال در من آمد پدید زین سبب بی خیال آمد پدید

محتسب مستی بدید از قصد چشمانش گرفت مست گفت مر خمر نوشیدن در اینجا عار نیست؟ گفت مستی ، زان سبب حرف پریشان میزنی گفت جرمم روشن است ، قاضی مگر بیدار نیست گفت در حکم قضا نام می و خمار نیست گفت حاکم را مگر با داعی دین کار نیست؟ گفت ای بیهوده گو ، حاکم نمازش اول است گفت مرغ سحر پیش است ، لیک زنهار نیست گفت این حرفت تو را تا تیغ راهی می کند گفت حقا بهرتان جز حق کسی بد کار نیست

گفتم که عقل در گروی تو بی دین است گفتی که منحوس صفت عشق همین است گفتم که دنیا همه در بهر تو کین است گفتی که مقبول بودن وسیم در این است گفتم که آتش خَرَ‌م و گلی فروشم گفتی که خلاق خوش این خلیل وزین است گفتم که «بابا» شوم و هرجایی تو بینُم گفتی که در عهد من سجاده ، زمین است گفتم که تو در بدو شروع آری سرودی گفتی که صداق من از شهد زرین است گفتم که غنا گفتنت رودی روان بود گفتی که در پس خوبی ، یک بدی کمین است گفتم که دوش ، شیون مستی ام تو بودی گفتی که یار تشنه ما پیوسته حزین است

‌‌من همان رسوای دوشم ساقی باده فروشم از ید خمار نوشم بی حساب و عقل و هوشم سائلی خانه به دوشم کهنه پیراهن بپوشم بر در مسجد به گوشم تا نوای حق بنوشم از برای حق بکوشم جامه ای دردانه پوشم سجده ای صبحانه سوشم با ملائک ذکر گو شم عابدی زیبای رو شم زاهدی بی های و هو شم از قضا آمد به گوشم: کی گدای کهنه پوشم وی جوان خمر نوشم کرده ات را من بپوشم گفتم آیا من به هوشم؟ چون صدای حق به گوشم؟ من زبونی می فروشم می همانا برده هوشم مست و بد از جور دوشم بار کج خم کرده دوشم گفت : هان ای دُرد نوشم! من خدای قلب و هوشم دین خرم عرفان فروشم اشقیا را پرده پوشم اوصیا را علم پوشم حجّیان را هجر نوشم من خودم باده فروشم در زوال عقل کوشم بهر صید خلق جوشم بر قریبان دلق پوشم بلبلان را گل فروشم بحریان را شرطه نوشم عالمان را دل فروشم جاهلان را مُل فروشم "عاشق"است نام دو گوشم

دلا صاحب دلا خوش باد یُمن خوب بوی تو صنم ای خوش صنم خوش باد هر آنکه شد به سوی تو فریبا ای فریبا شب را دستی بکش حالا چو تو فرمانروایی در پی ات باد هر دو کوی تو شفق از آسمان مستی به جان اندازدم صبحی نشیند آن مه تابان عقب از مهد روی تو تو این بار این سخن از دل برون دادی ز دریایی بگویم هز غرل در پیچ و تابو  موج موی تو در این منزلگه میلاد ما چندان شود هرنای بگویم های بازگردد سخن این بار هوی تو تو طاهر کردنت من را دچار دچار پاکی از غم کرد من آن آلوده ی غصه به جریان ها به جوی تو نمازی خوانم از این عشق به شکرانه به این بختم سری بر مهر گذارم تا بگیرم من وضوی تو گرم گم گشته باز آیم گرم پیدا گمت باشم من اینجا در بیابان ها همی در جست و جوی تو سر از از مهر برندارم من چو تو معبود من باشی اگر ایستاده میخواهی به پا خیزم رکوی تو در این سرچشمه ی هستی اگر چاله درآن ماهی به رغبت ای دلا آیم به فتح و در فروی تو تو ای باران اگر عزم محبت در سرت هرگز نخواهم برسر یارم رها کردی خدوی تو شدم محو صدای تو که لب تر از سخن کردی شدم حسرت چرا نیستم سخن ها در گلوی تو

تو غریب الغربایی لک لبیک رضا حج کل فقرایی لک لبیک رضا راه گم میکنم از چاه ، دعایم نکنی تو مرا قبله نمایی لک لبیک رضا دلم از جای خودش کنده شود می آیم گر تو دعوت بنمایی لک لبیک رضا هر زمانی که دلم تنگ زیارت گردد دهم از دور سلامی لک لبیک رضا هر گنهکار بیاید حرمت جا دارد ضامن اهل گناهی لک لبیک رضا کاش من هم چو کبوتر حرمت میماندم وسط صحن طلایی لک لبیک رضا مشهدت بهر مداوا به زیارت آید هرکه را نیست دوایی لک لبیک رضا دل من پر زده تا پنجره فولاد حرم قبله ی حاجت مایی لک لبیک رضا

حرفهایم خسته اند خسته از نگفته شدن خسته چون بادبادکی اسیر و افتاده افتاده در باتلاق گلو گلویی که نمیلرزد او که یکبار لرزید مانند بم خراب شد خانه خراب شد جریحه دار شد تمام سر و صورتش زخمیست شاید این گلو بود که طاقتش کم بود نمیدانم شاید گوش ها چشم بسته اند هرچه هست این گلوی ناامید میترسد که بلرزد ناامید از گوشهای ناشنوا ناامید... زندانی‌ام همچون درختی هزارساله او که دریا را به چشم دیده بود در حصار لجن‌زارهایی گندیده بودن برایش زنده زنده مردن است تشنه مردن را میخواهد تا سیراب شدن از لجن ها او خشکسالی را دیده است حس کرده است ناامید از دیدن دوباره‌ی دریاست به این زمین گیر یا پای رفتن بدهید یا تبر بزنیدش به بند بند کمرش تبر بزنیدش تبر بزنیدم...

ای عشق برتر از تو به دنیا عذاب نیست دردناکتر ز بند تو هم التهاب نیست آیی و سوزی از بر خود آدمی دمی پس تو نه ای صواب چو بر تو ثواب نیست هرچند هرکه او شراب تو را خورد دیگر نیاز او به مشک و گلاب نیست لیکن، جایگاه تو در جان چنان بود کورا دگر به پرسش عقل هم جواب نیست سردرگمم که چون کنم ای عشق با تو من جان گویدم جواب جز از زهر ناب نیست خوش باد سرزمین خوشی های ناتمام کانجا خبر ز حوری و شهد و شراب نیست یا اینکه من دمی به جسمت نبودمی افسوس عنایتا تورا انتخاب نیست

چون راه مرا زلف تو تقدیر رقم زد بر کار دلم عقدهٔ زنجیر به غم زد اندر خم گیسوی تو «آشفته» به حیرت مشق سیه رشتهٔ تحریر قلم زد خورشید بدان خنجر لبخند، سحرگاه با جوهرۀ چشمهٔ شبگیر تو دم زد بر گوشهٔ ابروی گشاده گره انداخت مژگان به صد غمزهٔ دلگیر به هم زد قد سرو خرامان و به رخ ماه درخشان خوش‌تر ز بت خوش خط کشمیر قدم زد اندر طلبت بندهٔ تسلیم خداییم تقدیر بد و نیک به تدبیر رقم زد

جانان من تمام من از دَم برای تو هر آنچه با منست بجز غم برای تو روح و قرار و مقصدِ راهی که رفته ام با هر دعای مادر پیرم برای تو یعقوبم و ز هجر تو بیمار گشته ام این چشمهای بی تو مریضم برای تو عشق و خیال و هرچه ز من غصب کرده ای جز گریه های قطره چکانم برای تو حتی اگر به وصل تو نومید هم شوم دلتنگی شبانه‌ی عمرم برای تو من بی تو مرده‌ام و کراهت‌است نفس حتی بهار همچو خزانم برای تو حالا وصیتی کنمت یار بی وفا گل‌های خشک روی مزارم برای تو

خیانت از از آنجا آغاز راه شد که آفتابگردان عاشق ماه شد از حیا سر به زیر افکنده بود اما اسیر تابشش در چاه شد هر شب فقط رخ او مینگرید از عشق خورشید گمراه شد روز ها دوری گزید این چنین قلب شمس تیره و سیاه شد جانش دگر برگی نمی سوزاند تمام حرفش حسرت و آه شد گیاهان به او مهر داشتند اما به امید یک گل شب پگاه شد جدایی در کوتاهی خود می دید تمام جانش پر ز گناه شد خود کشت ، دنیا به پایان رساند باز هم عامل تباهی ، این باه شد

کینه توزی ها تا کی میسر است  آن دل روشن تا کی تنگ نظر است این غم آشفته از سفیه و نادان  نالان مباش که هرجهت است بهتان ببند کوله را به دنبال رادمردان  مباش اندوهگین از کید مخنثان سیرسفرکن به سمت خورشید راهنورد باش به حسن تقدیر در این عذاب ها رجوع نشایست شاهین اقبال روزی کند کار در ناامیدی بسی امید است  عاقبت خدا یکی است

من مانده ام و کنج قفس در پس ایوان من مانده ام و ماه و کویر و شب گریان تنها به تماشای سه دیگر پر از احساس خاموش و غزل خوان و پریشان و پشیمان شب نیمه شده ماه ز تکرار خروشان فریاد سکوتی چو زمستان ز بیابان من لرزکنان چین به دو ابرو پس ایوان آشوب به دل سوز به جان با لب خندان پر درد من و ماه و کویر و شب تیره پر خشم و پر آتش به دل و روی چو مستان شب درد بگفت سرد بیابان شد و خشکید مه سوز گرفت سوخت به خود گشت درخشان شب تیره شد از درد من آنگه که خبر یافت مه نیمه و خیره شده و روی پریشان لرزید کویرو ترک از خاک بپاخاست چون چین دو ابرو شد و شن داد به طوفان لیکن همه ظاهر به خوشی سخت گرفتیم گویند که عاشق بود اینسان شب هجران با ماه کویر از شدن یار که می گفت خشکید ز غم لاله و شد خار مغیلان شب سرد ترین بود غزل خوان به ستاره از برج دو پیکر گله میکرد به میزان عدلش به  کجا رفت ترازو به کجاشد می سوخت ستاره ز غمش بود فروزان این کهنه دیارست تو گویی پر از اندوه پاییز پس پرده ی دلگرمی بستان این شیوه قلم کرد و یا خوی خدا کرد ما هیچ ندانیم نبودیم به میدان من با شب و ماه از بر شن های بیابان با هم همگی دوخته چشمان به خیابان شاید که بیاید ز رهی نور نجاتی جز خاک نبودی خبری بر سر ایوان از خاک شدیم و همه بر خاک بمانیم سلطان وفایست بماند سر پیمان بیهوده من و ماه و شب و تشنه کویری کش پر شده بد طاقت دلتنگی باران بیهوده بگفتیم که ناگاه سپیده گفتا که تمامست بشویید دو چشمان شب با مه غمگین و ستاره چو برفتند من ماندم و ایوان و بیابان و زمستان باقیست عنایت  تو بخواهی و نخواهی از آه مگو جز به شب و ماه و بیابان

برایت می سرایم تو اما آن که میگویی نبودی من هرگز حرفی از ماندن ندیدم اگرچه عهد و پیمان ها شنیدم اگرچه معنی بودن چشیدم اگرچه عشق را در چشم دیدم برایت چه سرودم، چه شب ها دل بریدم و لیک هر دم نوشتم، ولی لب برنچیدم تو را از دور دیدم، تو را از دور خواندم جوابت نشنیدم من از تو دل بریدم، ولی در یاد دارم که من مصداق آن دیوانگی را به عمر خود ندیدم

نشسته ام تنها در اتوبوسی که مقصد به ناکجا دارد به پوچی و هیچی و من مسافر شماره یک این مسیر بار دیگر جاده دلتنگی را میپیمایم یادم است بدنیا آمدنم که از تو دور بودم و حال تورا هیچ کجای این جاده نمببینم و من تا ابد تا تمام شدن تمام ها گوشه و کنار این زمین فرسوده را به جست و جوی تو میپویم و میدانم که تو هرگز سرابی بیش نبودی و من با اخلاص الهی العفو می‌خوانم تا شاید بار دگر پروردگار آدمیان وجود گرم تورا هدیه این پَست بیچاره کند.

هنوزم جای پات اینجاست روی قلبم یه رد پاست که مونده سالیان سال امیدش توی فرداهاست تموم دلخوشیم بودی هنوزم با تو سر میشه هنوزم غرق رویاتم شب ما هم سحر میشه یه زندونی تو این دنیا همه دنیاش زندونه همون عشقی که حالا نیست همه دنیاش میدونه میدونم واسه چی رفتیم ولی دل که نمیفهمه تظاهر میکنه هستش میدونم واسه تو رفته

التماس قطره از آفتاب برای نمردن خستگی فرشته ی مرگ از شمردن گذشتن مسیر ساعت در حال بی حالی موسی یی رها که به جریان آب سپردن گدایی مست و غرق در ثروتی تو خالی که تمام اجزا در جان بی جان او فسردن مخرج این حد به سوی بینهایت سوق داد دست در دست هم شد باعث این مردن