کانون شعر و ادب
Open in Telegram
🔸کانال رسمی کانون شعر و ادب دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل 🔸دفتر کانون: دانشکده برق ، طبقه دوم 🔸ارتباط با دبیر کانون: @jaryan_man 🔸صفحه اینستاگرام کانون؛ www.instagram.com/sher_nit
Show more329
Subscribers
+224 hours
+37 days
No data30 days
Posts Archive
جـمـال خـود مـنـمـا، جــز بـه دیـده پــر آب
روا مــدار، تــیــمــم بــه خــاک، در لــب آب
تو شـمـع مجلس انـسـی، مـتاب روی از من
تـو عـیـن آب فـراتـی مـده فــریـب ســراب
کسی که سجده گهش، خاک آستانه توست
فـرو نیاورد او، سـر به مـسـجـد و مـحراب
مـکن به بـوک و مـگـر عـمـر را تلف سـلمان
بست که گشت بـدین صرف، روزگار شباب
#سلمان_ساوجی
📚✍ @Sher_nit
راز بزرگ زندگی این نیست که آدم رفتار خوب یا بد داشته باشه. یا اینکه اخلاقش عجیب باشه. بلکه در اینه که رفتار آدم با همه یکسان باشه.
-📽my fair lady-
#دیالوگ
📚✍ @Sher_nit
خواب دیدم که دختری دارم
رنگ چشمش شبیه چشمت بود
من که یک عمر عاشقت بودم
باز دل باختم به چشمش زود
چشم ها چشم دلشکستن بود
مثل آن چشم های محبوبت
باز با یک نگاه افتادم
در مسیر بلا و آشوبت
با نگاهش تمام قلبم را
سمت آن خاطرات بی جان برد
سمت آن روزهای طوفانی
که دلم از تو زخم ها می خورد
دخترم بود و من هراسان از
رنگ آن چشم های جادویی
من که این چشم قاتلم بوده
باز عاشق شوم به چه رویی؟
دخترم بود و من به ناچاری
پیش او از خودم گذر کردم
حیف مادر نمیشوی جانم
تا بدانی چرا خطر کردم
باز مومن شدم به اعجازت
باز در خواب دیدمت انگار
دخترم مثل تو نگاهم کرد
که تفاوت نداشت با دیدار!
ناگهان رفت و دور شد از من
حسرت بوسه ای به قلبم ماند
از پدر ارث برده رفتن را
که چنان نغمه ی گذشتن خواند
رفت و از خواب خوش پریدم من
لعن و نفرین به هرچه بیداری
دخترم را بهانه کن برگرد
دخترت را که دوستش داری؟
«سلاله عمویی»
«وصف گل»
یکتا رنگارنگ سرو بستان من
با شاخه های سبز پیچید به دور دستان من
التهاب بی تاب آن لعل یاقوت فام
مدامش شهد میداد به خرمای نخلستان من
وز شراب بی خمارنرگس مستان او
هر لحظه غرق خم شود تاکستان من
به تاج گل احاطه گر مدار گرد سرش
که اقاقیا و یاسمن خارند به گلستان من
صبای وصال بر طرف چمن آید باز
نسیم زنبق چو پیچیده به دشتستان من
باغبانا بنواز گلبرگ لطیفش
محترم دار یگانه ارغوان باغستان من
هرگز نشود خاموش، آن شمع آتش پیشه
تا پروانه ها گردند به دور تنها شمع شبستان من
وگر به دریایی از می برند و رهایم کنند
نشود فاش، زان حقه چیستانمن
هر شبم به سر آید به روایت خط دلربایش
ارچه نه فرجامست شور داستان من
امروز فوز ازلم به صید عید است
گوارا باد مقدم نارنج و ترنج به نیستان من
«عطیه ندیمی»
«ماهوش: آیدا»
چـون راه مــرا زلـف تــو تـقـدیـر رقــم زد
بـر کـار دلــم عـــقــدهٔ زنـجـیـر بـه غــم زد
اندر خـم گـیسوی تو «آشفته» به حـیرت
مـشــق ســیــه رشــتــهٔ تــحـریـر قـلـم زد
خورشـیـد بـدان خــنجـر لبخند، سحرگاه
بـا جـوهـرۀ چـشــمـهٔ شــبـگـیـر تـو دم زد
بـر گـوشـهٔ ابـروی گـشــاده گـره انـداخـت
مـژگـان به صـد غـمــزهٔ دلـگـیـر به هـم زد
قد سـرو خـرامان و به رخ مـاه درخـشـان
خوشتر ز بت خوش خط کشمیر قدم زد
انـدر طـلـبـت بـنـدهٔ تــســلـیــم خــدایـیـم
تـقـدیـر بــد و نـیـک بـه تـدبــیــر رقــم زد
«عباس مشایخی»
من مانده ام و کنج قفس در پس ایوان
من مانده ام و ماه و کویر و شب گریان
تنها به تماشای سه دیگر پر از احساس
خاموش و غزل خوان و پریشان و پشیمان
شب نیمه شده ماه ز تکرار خروشان
فریاد سکوتی چو زمستان ز بیابان
من لرزکنان چین به دو ابرو پس ایوان
آشوب به دل سوز به جان با لب خندان
پر درد من و ماه و کویر و شب تیره
پر خشم و پر آتش به دل و روی چو مستان
شب درد بگفت سرد بیابان شد و خشکید
مه سوز گرفت سوخت به خود گشت درخشان
شب تیره شد از درد من آنگه که خبر یافت
مه نیمه و خیره شده و روی پریشان
لرزید کویرو ترک از خاک بپاخاست
چون چین دو ابرو شد و شن داد به طوفان
لیکن همه ظاهر به خوشی سخت گرفتیم
گویند که عاشق بود اینسان شب هجران
با ماه کویر از شدن یار که می گفت
خشکید ز غم لاله و شد خار مغیلان
شب سرد ترین بود غزل خوان به ستاره
از برج دو پیکر گله میکرد به میزان
عدلش به کجا رفت ترازو به کجاشد
می سوخت ستاره ز غمش بود فروزان
این کهنه دیارست تو گویی پر از اندوه
پاییز پس پرده ی دلگرمی بستان
این شیوه قلم کرد و یا خوی خدا کرد
ما هیچ ندانیم نبودیم به میدان
من با شب و ماه از بر شن های بیابان
با هم همگی دوخته چشمان به خیابان
شاید که بیاید ز رهی نور نجاتی
جز خاک نبودی خبری بر سر ایوان
از خاک شدیم و همه بر خاک بمانیم
سلطان وفایست بماند سر پیمان
بیهوده من و ماه و شب و تشنه کویری
کش پر شده بد طاقت دلتنگی باران
بیهوده بگفتیم که ناگاه سپیده
گفتا که تمامست بشویید دو چشمان
شب با مه غمگین و ستاره چو برفتند
من ماندم و ایوان و بیابان و زمستان
باقیست عنایت تو بخواهی و نخواهی
از آه مگو جز به شب و ماه و بیابان
«محمد مهدی عنایت فر»
اسامی شرکت کنندگان و اشعار برگزیده:
از نگاه اساتید:
🔹نفر اول: محمد مهدی عنایت فر ( من مانده ام و... )
🔹نفر دوم: عباس مشایخی ( ماهوش )
🔹نفر سوم: عطیه ندیمی ( وصف گل )
از نگاه دانشجویان:
🔸سلاله عمویی ( خواب دیدم ... )
سلام و درود.
تشکر میکنیم از همه دوستانی که توی مسابقه شرکت کردند. و از همه عزیزانی که داخل رأی گیری مشارکت داشتند ممنونیم.
در آشیانه ترس
با شمایل تاریکی
بی صدا خواهم بود
آنگاه که دیگر هیچ
و هیچ ارزش نخواهد داشت
نگاه وار خاکستر ها
با درونی خالی از تنفس
پژمرده گلی پیدا خواهم کرد
آخرین خلوص وجودی را
فدایش میکنم
فدای تار سیاه گیسویش
بی صدا خواهم بافت
شراره های سرد امیدم
به ریشه های تازه درد
شاید گذشته ام
تکراری تصادفیست
او را نبیند
بی خبر بگذرد
تنها چشمان من به خاطر خواهد داشت
و تو ساقه ات شکننده
برگ هایت کوچک
درد هایت محدود
مرا به یاد نیاور
لب سخندان و حکیم است و قلم پرورده است
دیده عالم دیده و دل مکتب جان دیده است
صوت آوای نوایی هاست راوی درد و غم این عالم است
زخم شمشیر رفیق بر جان هرکس نیش عقرب در بیابان بم است
به زیر افکندن سر و خم کردن تن در بر این راه بند
بر فروتن بودن و جان و خرد هیچ ندارد گام چند
ترس تاریکای مطلق ساکنان رود بی آب وجود
پوشیه بگذاشتن بر محرمی همچو صد صدتاره بود
دیده بسته راه را بی چون و آن پیر حکیم بر کرده ایی
چون بدیدی این چنین سرکش به پا بر دیده ایی
نور سو های امید و رهروی در خاک و گرد هر مکان
چون بدیدی بر درید جانت نگاه سرکش زوزه کشان
دست ماه در دست و درمان از چه میجویی
قعر چاه تنگ دستان ناله و افغان چه میگویی
تو از یاد ببردی خالق و جانا چه میپویی
گران را تاختی چون باختی نااهل از که رو شویی
خداگار و گران جان دست در دستت
تو خیره از بر کوری و ننبینی
دلا تا قفل زان بر سینه بنیادی بنهادی
خدا یار و نگهدارت که تا پایان ز چشم خویش افتادی
باید که کوچه ای شوم شاید خطر کنی
خاکی شوم به درگه و از من گذر کنی
تار سپید ابر ها شمری ز بر کنی
من سایه بان چشمت و دستی به سر کنی
یارا تبسمی شوم در چشم عالمی
هر دم تو چشم اسمان سویم نظر کنی
خفته به جوشم و مجنون و بس خموش
در دل نگه همی چو الماس ثمر کنی
شبنم زنم به چشم و سنگی نهم به راه
شاید سبو شوی آیینه ی فرقت وصل کنی
صحبت آن همنشین شد دلنشین خواهم نرم
من دراین مدهوشی ام بیداری ام ،بیدار من
آن صدا دل گرم کند آن شوره دل را در کلام
گر که او درمان شود بیچاره و بیمار، من
این همه شهر از نبودت رنگ آبادی ندید
تو رسی در شهرمان آبادی و شهر دار ،من
من فقط خواهم ببینم روی ماهت هر کجا
در دل آیینه ها آن شیشه و زنگار ،من
آنکه دوستی بر بچیند گل دگر در کاشت نیست
عاشقان غیرش نبینند آن همه بیزار ،من
عاشقان در یاد تو دلتنگ هستند در پی ات
آن همه آشفته حال و درد آن افکار، من
آن تصور که تو آیی از دیار و شهر خود
چشمها از شوق میگریند همه دیدار، من
هر که عاشق میشود رسوای عالم میشود
من رخ دیوانه ام آن زاده ی نامدار من
عاشقی خاموشی است چون هر کسی نتوان شود
من خموشی بر گزینم سوخته ی خود دار، من
در دل عشق هیچ روزی را تو فارغ نیستی
جان من،قول میدهم آشفته ی پایدار، من
من در آن روزی که نیستی روزه میگیرم هنوز
تا قدم بکذاری باز گردم دهان افطار ،من
همچو یوسف گر برایت خرج کنند دینار ها
در صعود این عیارت گرمی بازار ، من
رنگ دنیا اضطرار است بی قرار تر میشود
در دعای منتظر اقرار و این اصرار،من
گر در این عشق بر درخت نخل آویزان کنند
چون علی این زمانی میثم تمار ،من
نرسد یک خبری پیراهنی باز گشته است
من ندارم باوری آزاده ی افکار،من
زلزله آید همی در این گسل های گناه
زخمی و درمانده ام در زیر این آوار ،من
چه کسی تنها در این شعر ها به یادت میشود؟
در ره این منتظر ها ناقصم انگار،من
تویی که خوابی و من در خیال تو بیدار
ز وصل غیر و خیال دگر استغفار
نگو وصال تو در سینهام میسر نیست
که عاشق تو نه دستش بشوید از دلدار
غمت به سینه نهفتم که جان به بار آرم
دوید ریشهٔ ماتم به سینه بوتهٔ خار
شکست شیشهٔ عمر و شراب خون آلود
ز شاخ تاک به خاک اوفتاد آخر کار
نصیب و قسمت من مردن مکرر بود
وگرنه مشق جفا از چه سرگرفت دلدار
خواب دیدم که دختری دارم
رنگ چشمش شبیه چشمت بود
من که یک عمر عاشقت بودم
باز دل باختم به چشمش زود
چشم ها چشم دلشکستن بود
مثل آن چشم های محبوبت
باز با یک نگاه افتادم
در مسیر بلا و آشوبت
با نگاهش تمام قلبم را
سمت آن خاطرات بی جان برد
سمت آن روزهای طوفانی
که دلم از تو زخم ها می خورد
دخترم بود و من هراسان از
رنگ آن چشم های جادویی
من که این چشم قاتلم بوده
باز عاشق شوم به چه رویی؟
دخترم بود و من به ناچاری
پیش او از خودم گذر کردم
حیف مادر نمیشوی جانم
تا بدانی چرا خطر کردم
باز مومن شدم به اعجازت
باز در خواب دیدمت انگار
دخترم مثل تو نگاهم کرد
که تفاوت نداشت با دیدار!
ناگهان رفت و دور شد از من
حسرت بوسه ای به قلبم ماند
از پدر ارث برده رفتن را
که چنان نغمه ی گذشتن خواند
رفت و از خواب خوش پریدم من
لعن و نفرین به هرچه بیداری
دخترم را بهانه کن برگرد
دخترت را که دوستش داری؟
نفس های همراه دردی شدید
چو زخم های سوزان که آید پدید
چنین خسته از هر دم بی ثمر
بهار امیدی که هرگز ندید
مینشینم با غزل همردیف
میگویم از اعجاز، سخن
این حس آید در تو پدید
هر چه خواهی آن کنیم
پنهان میکنم آنچه نمایان میکنم
مینویسم ز خوناب جگر
لیک نداریم انتظار آید اثر
ما بودیم ذی یک سرشت
اینچنین گشتیم چرا
این لغت جان کلام
بس عجایب گشتیم، یا خدا
ز حرف خلایق همچنان
شده آیا که تو را خاطره آتش بزند؟
در و دیوار تو را صائقه آتش بزند؟
شده آیا که چنان دور شود راه شما
که دلت را غم این فاصله آتش بزند؟
شده آیا که چنان تشنه ی دیدار شوی
که نم چشم تو را آینه آتش بزند؟
شده آیا که کسی رحم به قلبت نکند
دست و پا بسته تو را حادثه آتش بزند؟
شده آیا سحر جمعه نظر کرده شوی
به دلت گل پسر فاطمه آتش بزند؟
گیلاسی به طعم باران
موج های بالتیک میکشانند اقیانوس
و سبز گشت اسمان بی بدیل خالقان
سه رنگ دلیلی بر خلق طبیعت انسان
و چه کس میداند اولین قطره ی خون
یا که آن قطره ی اشک
به نیت های شاد و بد
صاحب که بود؟
فاش نکردند راز دل تاریخ اسمان
هر انگور که بر لب آمد ،گشت یک موج ناپیدا
و هر سبزینگی، ز مزار بی رحم گلی زیبا
چه کس میداند از پس مهلت زمان
یا به نیت های بدن هایمان
که جواب ، رسیدن شکوفه ی کاکتوسیست
چه رازی هدیه داده خواهد شد
میدانم اما این برهان
که راز ها کشف نخواهند شد
مگر نظاره کند این رازدان
ابر ها اما
میگریند بر مزار مدیترانه گان
بی موج و بی مزه
صدای موج حقیقت، بس چه دردناک است
شاید طبیعت این را میخواهد
راز ها همیشه نهانند
اما پیدا با طعم گیلاس
یار ز غیر مینالد و من ز جفای یار
درد او دارم و دورم ز صفای یار
اشک خونین بیفشانم به دریاچه دوست
کآیینه دل صفا یابد ز لقای یار
هر دم او سنگ فراق میزند بر مرغ دلم
وان همه سنگ را مشتری ام ز سخای یار
مستی چشم و فسون لب نمی خواهم از او
دوری از جور رقیبان طلبم ز وفای یار
پیر فرزانه چو دید حال خرابم را گفت
بهر دل نیست تو را درمانی جز ز دوای یار
سوز دل ، آه شبانه ، می مستانه من
شده آن مجلس «اسرار» مزین به نوای یار
