Jejune.
Open in Telegram
420
Subscribers
No data24 hours
-37 days
+430 days
Posts Archive
420
این یادداشت آخر خیلی تامل برانگیز بود.
همیشه مجموعه هایی با مضمونِ"حرف هایی که هیچگاه به زبان نیامدند"خیلی جالب به نظر میان.نمیدونم جنیس خیلی وقت پیش،قبل از اینکه جسمش بمیره مرده بود یا نامه دیوید میتونست یه امید کوچیکی باشه برای زنده بودنش.به هرجهت،منو یاد یک نوشته از روزبه معین انداخت:
"وقتی که خیلی بچه بودم پدرم رو از دست دادم.
مادرم بهم گفته بود که پدرم پزشکی بوده که توی جنگ کشته شده. واسه همین من همیشه به پدرم افتخار می کردم چون اون می تونسته جون آدم ها رو نجات بده و لبخند رو لبهاشون بیاره.
اما بزرگتر که شدم فهمیدم پدرم پزشک نبوده، اون پستچی بوده و توی بمباران کشته شده، از اون به بعد بیشتر به پدرم افتخار می کردم.
یه پستچی می تونه کارهای بزرگی بکنه، می تونه نامه های مهمی رو برسونه؛ درد و دل عاشق ها، خبر سلامتی سرباز ها و از همه مهمتر اینکه می تونه به یه انتظار بی مورد پایان بده، حتی با یه خبر ناگوار.
انتظار آدم رو خیلی خسته می کنه، انتظار آدم رو خیلی پیر می کنه. انتظار کشیدن همیشه باید یه پایانی داشته باشه.
می گفتن اون بمب لعنتی مستقیم به پدرم برخورد کرده، اما من بیشتر از اینکه نگران جسم نابود شده پدرم باشم، نگران نامه هایی هستم که همراهش بوده، نامه هایی که به دست کسی نرسیدن، نامه هایی که جوابی نگرفتن.
خدا می دونه، شاید یکی هنوز هم منتظر باشه!"
420
Tw//addiction
امشب یکی دیگر از مستندهایی که دربارهی جنیس جاپلین ساخته شدهاست را دیدم، و با تماشایش ذهنم کمی یادآور پادکسیتی(آلبوم: زنی که تنها ماند.)که یکی-دو سال پیش گوش میکردم شد. این مختصری هم که مینویسم، بیش و کم ارجاع دارد به همان دو.
جنیس، دختر بلوز(غمگین) بود، همه چیزش_جز رنگ صورتش_برای بلوز خواندن ساخته شده بود. او در یکی از مصاحبههایش میگوید:«من یک کازمیک بلوز(Kozmic blues) /غم بزرگ داشتم، اما آدم باید بفهمه هیچوقت نمیتونه همون قدری که میخواد رو داشته باشه، اینکه وقتی میمیری کاملا تنهایی، اگر اینو بفهمی دیگه اونقدرهام موضوع برات دردناک نخواهد بود.» پس از آن هم برای تصدیق حرفهایش کمی از آهنگ Get it while you can نقل میکند.
جنیس در سن ۲۷ سالگی و کمی پس از این مصاحبه برای چندمین بار هروئین را ترک کرد و راهی تور برزیل شد. آنجا با پسری به نام دیوید آشنا شد، که عاقبت توانست صادقانهترین احساسش را با او در میان بگذارد؛ آنها با روحیهی هیپی-طورشان کل مکزیک را هیچهایک کردند و در این دوران هم، جنیس سمت اعتیاد نرفت. لیکن بالاخره زمان برگشت به سانفرانسیسکو فرا رسید و آن دو قصد کردند که باهم برگردند، اما دیوید به مشکلی برخورد و جنیس بالاجبار تنها سفرش را به پایان رساند، و این تنها بودن همانا و بازگشت جنیس به اعتیاد همانا. چند روز بعد مشکل دیوید حل شد و نزد او بازگشت. اما وقتی دیوید او را در آن وضعیت دید، بحث شدیدی در گرفت و جنیس در انتها با خواهش و التماس توانست معشوقِ از خود راندهاش را نزد خود نگه دارد.
تجارب پیشین جنیس موجب آن شده بود که ترس از فقدان و اعتقادش به جبری بودن زندگی بیش از پیش در ذهنش پررنگ شود و از همین رو تلاش میکرد دلبستهی دیوید نشود که البته چندان هم موفقیت آمیز نبود، و دیوید هم عاشقانه خود را وقف او کرد، اما وجدان ولگردیِ او با شهرت جنیس سازگار نبود و پس از چند وقتی برای خلوت کردن با خود به سفر رفت. مطابق با قولشان، او پس از یک هفته برگشت و دید جنیس مجددا دستخوشِ اعتیاد شده است، منتها او اینبار تاب نیاورد و جنیس را برای یک سال با امید اینکه بعدتر شرایط طور دیگری رقم بخورد ترک کرد.
جنیس برای خانوادهاش اینطور نوشت:«در برزیل با یه مرد با شخصت آشنا شدم، اما حالا باید برگردم سراغ موسیقی و اونم رفت که دنیا رو بگرده. اون واقعا دوستم داره و باهام خیلی خوبه و میخواد بعدا برگرده که باهم ازدواج کنیم.»
با رفتن دیوید، او باری دیگر یکی از وزنههای مهم زندگیاش یعنی:”عشق جنیس به دوست داشته شدن” را از دست داد، و تنها چیزی که میتوانست خلا دیوید را برای او پر کند، همان چیزی بود که دیوید را فراری داده بود، یعنی هروئین.
جنیس برای دیوید نامهای نوشت و در آن به قول و قرارهایشان اشاراتی کرد و چشم به راهِ پاسخ او ماند. در چند ماهی که در انتظار نامه بود با کس دیگری وارد رابطه شد، که این ارتباط او را بیش از پیش غرق در اعتیاد کرد. پس از کشمکشهای مکرری که داشتند یک شب جنیس به امید نوسازی این ارتباط، قراری با دوستپسر جدیدش تدارک دید، اما پسر در قرار حاضر نشد و جنیس باری دیگر آن احساس “رها شدن” برایش تداعی شد.
جنیس حدود یک بامداد، روز یکشنبه چهارم اکتبر ۱۹۷۰، با غم فراوانی که داشت وارد اتاق هتل شد، بستهی هروئین جدیدش را گشود، و به همان مقدار همیشگی زیر پوست دست چپش تزریق کرد، او برخلاف همیشه سرنگ را داخل رگ دستش وارد نکرد تا طولِ تاثیرگذاریِ مواد به درازا بینجامد؛ پس از آن هم به لابی هتل رفت، پنج دلاریاش را خورد کرد تا با آن یک پاکت سیگار بخرد و با متصدی آنجا گپ زد، متصدیِ حواسپرتی که حدود دو ماه بود که فراموشش شده بود نامهی دیوید را به جنیس برساند.
جنیس بازگشت به اتاق، تا آن زمان هروئین کنشی که باید را، به انجام رسانده بود، بستهی سیگار را کنار گذاشت و خودش بر لبهی تخت نشست؛ او خبر نداشت موادی که امشب مصرف کرده با هروئینی که همیشه مصرف میکرده متباین بوده و چهار برابر خالصی بیشتری داشته است. جنیس افتاد، سرش به میز برخورد کرده و خون صورتش را پوشاند ولی او متوجه نمیشد، چرا که پیش از آن اوردوز کرده بود. او بیهوش شد/ماند، و به این شکل اسطورهی بلوز، جنیس جاپلین چهارم اکتبر ۱۹۷۰ در سن ۲۷ سالگی برای همیشه خاموش شد.
اما نامهای که هیچوقت به دست جنیس نرسید:
از ته دلم میخوام که تو اینجا باشی، زودتر بیا که باهم شرق رو بگردیم، میگن که نپال توی اکتبر خیلی فوقالعادهست، اگر میتونی برای چند هفته هم که شده بیا اینجا، اصلا برای چند سال بیا. واقعا دلم برات تنگ شده، هیچی تو تنهایی اونطور که باید نیست. عاشقتم بیشتر از اونکه فکرش رو بکنی.
420
برای بار نمیدانم چندم اپیزود آخر این فیلمِ بد، که فیلنی کارگردانی کرده است را دیدم، که اتفاقا با اینکه اولین بار به بهانهی لوئی مال سراغش رفته بودم، صرفا همین اپیزود به دلم چسبید که کار او نبود، و گمان میکنم با شب سازگاری دارد.
الان هم این آهنگ، صدها بار پخش شد. دقت میکنید، مواجهی مکرر با آثار هیچوقت شبیه به هم نیست، همواره موجب یه نوزایی در دل مخاطب میشه. در هر صورت موسیقیِ عجیبیه، یه حالت اسپریچوالِ مختص به خودش رو داره. کلا چند خط لیریکس بیشتر نداره که همون هم مشخص نیست از چی میگه، ولی جا برای داستانسرایی رو کاملا باز میذاره، که این خوبه. متن فینفسه تهدیدآمیزه، با اینکه چنین لحنی نداره، چیزی شبیه به اینکه:
Face it, bitch, you lied to me
I will kill your daddy.
قبل این ها هم، سر شب قصد داشتم با مادرم یه فیلم به نام mommy ببینم، که توجهی بهم نشد، پس تنها نشستم دیدم، خود فیلم حالم رو گرفت، ولی یه آهنگ خیلی سرخوش از oasis روش بود که به عکس حالم رو جا آورد. بعدش هم برای اینکه زنده بمونم، یه فیلم ۴۰ دقیقهای از وس اندرسون دیدم.
حالا شما حرفها را به ریشخند بگیرید، ولی گاها فکر میکنم هیچ چیز و هیچکس قرار نیست برایم جایِ سینما را بگیرد، زمان طولانیست که میگذرد و من از بقیه و خودم ناامیدتر میشوم، آدم ترسویی هم هستم، از پیری و تنهاییاش هم بیش از هرچیز میترسم، و تسکینِ این نشخوارهای ذهنی برایم تنها و تنها سینما و ادبیات است، به این فکر میکنم که اگر تمام دنیا هم گذاشتند و رفتند، همچنان او مثل انسانی زنده کنارم هست و زندهام نگه خواهد داشت. متظاهرانه جلوه میکنه ولی بین همه چیزهایی که برام هیچ اهمیت ندارد، آنچه اهمیت دارد، سینماست.
همیشه نوعی از ناکامی و اختگی در ارتباطاتم وجود دارد، که فیالحال همهشان را زایل میکند، همواره هم اهتمام ورزیدم که این عقیم بودن را خوب تعبیر کنم، طوری که با نخوت و خودستاییام همسو باشد، ولی گاها نمیشود اینطور تاویلش کرد، از طرفی هم استعداد عدول از این وضعیت را پاک از دست دادهام، پس کلا صورت مسئله رو پاک میکنم.
چند روز پیش که داشتم آن کتابِ بیبهره از ویراستاری و اعصاب خورد کن مونتین را به پایان میرساندم، رسیدم به بخشی به نام:«چگونه بر موضوع واحدی میگرییم و میخندیم.» توضیحات ناتمام را دوست ندارم؛ با این حال نه ابزار بیانی پیدا میکنم و نه حوصلهای، و گمانم حرف “موضوع” به کفایت بر همه روشن هست.
(کسشر/پرش زبانی: پاک میشه)
420
(مربوط به امرِ “شنیدنِ شنیدن” از چنل دریا.)
برگمان اساسا شیفتهی باخ و در معنای عامتر عاشق موسیقیست، پس بدیهیست که بگویم از این سکانسهای “شنیدنِ شنیدن” در فیلمهاش کم ندارد، اما دوتایی که بیش از باقی در ذهنم تفیده شده است: یکی از “سونات پاییزی” ست و دیگری از “ساراباند”. که اولی [صرفا بر مبنای عینیت]بیشباهت به “پرترهی بانویی در آتش” نیست.
در این دو فیلم برگمان خود را معرفی میکند، در سونات پاییزی به عنوان پیانیستی کارآزموده، که همواره ساز و سوناتاش را بر خانه و خانواده ارجح دانسته و حال پس از هفت سال نزد دخترش بازگشته، نزدِ دختری بازگشته که همواره با نادیده گرفتن، کوچک شمردن و تمسک جستناش او را آزرده میکرده و حال این رجعت را آغازی میداند!
او که تازه از راه رسیده همچنان توجهاش به پیانو جلب میشود، پشت آن مینشیند و تعریف و تمجیداش را روانهی ساز میکند و میگوید: حالا واقعا سرحالم! و دختر از برِ اینکه عاقبت رضایت مادرش جلب شده لبخندی سر میدهد. مادر از او میخواهد پرلود شوپن را برایش بنوازد، در آغاز دختر ممانعت میکند اما نهایتا شروع به نواختن میکند؛ در این حین مادر گریه سر میدهد، اما همچنان مشخص نیست این گریه از سرِ تاسف برای چیست؟
پس از اتمام، دختر که انتظارکشِ شنیدن تحسینی هرچند کوچک از سوی مادر است میپرسد: خوشت آمد؟ مادر میگوید: از تو خوشم آمد. و از او میخواهد قطعهای دیگر بنوازد. دختر دنبال اشتباهِ ناکردهاش میگردد میگوید: او اهمیتی با تکنیک نواختناش نداده. مادر هم اذعان میکند: هرکس باید روایت خودش را از اثر داشته باشد. پس دختر میخواهد او هم پرلود را روایت کند. مادر هم پس از پرحرفیِ بسیار از ترکیب و سبک نواختنِ آن، شروع میکند…
نخست ما آن دو را منفک از هم اما کنار هم در یک نمای توشات میبینیم. در حین نواختن اما، در ابتدا یک نمای کلوزآپ از مادر معتمدی داریم که خود شنوندهی صرف است. یک کات به نمای دو نفرهی آنها، دختر اینبار از دستان مادر/موسیقی چشم برداشته و به مادر نگاه میکند، قاب طوری چیده شدهاست که انگار در آن واحد آن دو یک نفراند، برای دقایقی دختر با نگاهی مغموم به روایت مادر گوش میکند-نه به پرلود شوپن. و شاید برای اولین بار در عمرش او را پیش خود و در خود و برای خود حس میکند و به او میگوید: میفهمم.
“ساراباند”، در درجهی اول به رقصی دو نفره اطلاق میشود که البته به نظر اینجا برگمان خواسته یک ساراباندِ سینمایی از روابط، گفت و گو و پیوندهای دو نفره پدید آورد.
پیشتر دربارهی این فیلم نوشته بودم: ساراباند، صدقِ برگمان با خودش است_ یعنی شرط اساسی مبدل شدن به هنر را دارد… در ادامه هم اشارهای کردم به سکانسی که هنریک از دختری[که برایش نمادی از همسر از دنیا رفتهاش است] میخواهد پیش از رفتن “ساراباند پنجم” باخ را بنوازد، دختر شروع به نواختن میکند، و اینجا ما با زوماینِ محشری طرفیم که امکان ندارد مرا سر ذوق نیاورد، این حرکت اپتیکال دوربین، به مثابهی شنیدنِ واقعی اثر است، دوربین زوم میشود، و نوا بیش از پیش به عمق او فرو میرود؛ هنریک ساراباندِ نواخته شده به دست دخترش را میشوند، به مرگ فکر میکند و خود را به قتل میرساند.
420
تشکر کردم و رفتم داخل “اریکه هنر” که از قضا دیدم خانمی دارد زیر لب به من چیزی میگوید پس گمان کردم فروشنده است ولی داشت تمجیدی از موهایم میکرد، در این موقعیتها نباید شروع به انکار کنی، باید تشکر کنی و خارج شوی، خارج شدم که دیدم فروشندهی شهر کتاب، کتاب به دست دنبالم میدود، ایستادم که دیدم عاقبت کتاب را یافتهاست، دنبالش به کتاب فروشی رفتم و با خودم گفتم: خب حالا اگه روت میشه بگو نمیخوام. که مشخصا اینطور پیش نرفت و کتاب را خریدم.
شخص مورد ملاقات، طبق معمول و سر به زنگاه ساعت را تغییر داد و قرار شد دیرتر برسد، پس رفتم داخل یک کتاب فروشی دیگر که کارکنانش باهم دعوا میکردند، البته که نیمی از ماجرا را به خاطر هندزفری از دست دادم، پس از آن هم فروشندهی بسیار خوشدلی دنبالم آمد، شروع به حرف زدن کرد و هرچه میگفت نمیشنیدم و ناچار به بازگو میشد، ترسیدم عصبی شود که شروع به تعریف از سر و وضعم کرد و باز سعی کردم جوابی دهم و قدردانی تمام و کمالم را به طور مردودی ابراز کنم، پس از دقایقی هم کوشیدم طوری که چشممان به هم نخورد خارج شوم که چندان موفقیتآمیز نبود.
قیدش را زدم و نشستم با آسودگی کتاب مونتین را خواندن تا او برسد، داشتم میخواندم که به این جملات برخوردم:«هنگامی که تقدیر به من رو کرده است، میبایست برای ناآرامیهایش آماده شوم، مشکلات آینده را به هنگام آسایش تصور نمایم و چنان گسترش دهم که خیالم بتواند بدان دست یابد.» خب به اینجا رسیدم که ارجاعی دهم به پخت غذاهای جدی و در معنایِ وسیعتر: آمادگی برای زیستی جدید و طبعا بغرنجتر از حال. این شده است نشخوار فکری این روزهایم که البته برای هیچکس چندان دور از ذهن نیست. مصائب و مشکلات محتمل را از صفر تا صد در نظر میآورم و بهشان تا شاقترین موقعیتها پر و بال میدهم. جدیت به خرج میدهم که کمی از مونتین فراتر روم و این امر را اینطور تشریح کنم که: این پندارِ خیالی و اما پیشآگاهانه از سختترین شرایط، میتواند مفر و راه حلی ذهنی در زمان رویایی با سختیهای عینی باشد و از پیش از واقعه، مغلق را تابع و فرمانبردار شما سازد. اینطور که: شما در ذهن خود بالاترین سطح سانحه را تجسم میکنید و در اثنای رویارویی با ذلالت، همواره گمان خواهید کرد که هرچه باشد شرایط بدتری هم میتوانست وجود داشته باشد و دستکم به طور ناخودآگاه آسودگیِ سعادت باری را پیشه خواهید کرد. در ادامه هم مونتین اینطور اظهار میکند که:«اگر به وضعیت خود آگاهید و میدانید که دچار رنج و سختی بسیاری خواهید شد، خود را به دارویی مجهز نمائید که عضو دردناک را بیحس نماید.»
پ.ن: قصد داشتم در این پرحرفیها، به شخصیت استفان در فیلم سوته بپردازم که بسیار بسیار برایم جدیست و ذوق توصیفش را دارم، اما گمانم این متن گنجایشش را ندارد، و چرا الان چنین چیزی را قید کردم، از آن رو که ذوقش در دلم کور نشود و اجباری برای نوشتناش باشد.
420
“از غذایِ غیر-جدی تا گفتارِ مونتین.”
در پنج دقیقهیِ اولِ درست کردن یک غذای غیر-جدی برای امشب هستم؛ مشخصا تباینِ بسیاری میانِ غذای جدی و غیر-جدی وجود دارد، اعم از اینکه برخی از غذاهای غیر-جدی به مراتب دلپذیرتر از برخی از غذاهای جدیاند. چگونگیشان بیشباهت به “فیلم و ظرفیت مخاطب” نیست، برای مثال یک سری از شبها مغزتان قابلیتِ دیدن اثر جدی را ندارد، و دلش هوای یک فیلم بیغشِ خودمانی را میکند، بالعکس آن هم صادق است. غذا/غذاپختن هم به شکلی مبنایِ “ظرفیت” را به میان میآورد_و گاها حتی گشادی.
دو هفتهی پیش که مادرم مسافرت بود، اولین غذای جدیام را پختم، و از آنجایی که در حال جست و جو برای خانهی مستقل و همخونه و مشتقاتاش هستم، “آموختن غذای جدی” را هم در دستور کار قرار دادم که البته پیشروی چندان نداشت و میتوان گفت موکولاش کردم به: زمانی-که-در-موقعیت-قرار-گرفتم.
این تأملات من بابِ دگرگونیِ زود هنگامِ زندگیام به همینجاها ختم نمیشود؛ دیروز که برای دیدن کسی بیرون رفته بودم، طبق معمول زودتر از ساعت قرار از خانه زدم بیرون، چون میل داشتم چیزی هم برایش هدیه بگیرم که تا آن زمان نمیدانستم چه. راه افتادم و در راه از “کتابِ مرکزی” چند تیلهی رنگین سَوا کردم، و برایِ خودم کمی در “ارزانی کتاب” وقت گذراندم که مثل عمدهی اوقات چیز دهان پُر کنی یافت نشد، پس از آن هم دنبال چند کتاب گشتم و نَجُستم لذا با کلی تعذیب رفتم سراغ فروشندهیِ نادان آنجا تا سرچ کند اما لحنِ از خود راضیاش قریحهیِ بدجنسام را بیدار کرد و در مکالمه کمی دست به تحقیر و کنایه زدم، و آخر آمدم بیرون و رفتم سراغ “الماسی”؛ “الماسی” یک کتابفروشِ متین، مهربان و کمحرف است که خجالت میکشم ازش عنوان کتابی را بخواهم که خدایی ناکرده نداشته باشد. پس ترجیحا خودم گشتم، که به نتیجه نرسید. رفتم سراغ “نفس”؛ “نفس” یک کتاب فروشیِ مسدود، شبیه ویترین است. شما باید شبیه به غذا خریدن از پشت پیشخوان سفارش دهی تا برایت بیاورند و گورت را گم کنی. پس مسلما نمیتواند در دسته مَقرهای خواستنی قرار گیرد، به غیر از آن لتهی مقفل جلویی، مشکل دیگرش این است که کتاب فراوان دارد ولی فروشندهاش پیش از سراغ گرفتن کتاب، موجودی را سرچ میکند، قیمت روز را هم میبیند، بعد کتاب میفروشد، از همین رو عمدتا به کار منِ کمبضائت نمیآید، اما این کتاب مونتین را تنها همینجا داشتند، پس خریدم.
کمی نشستم به فکر کردن که صدای ساز زدن کسی به گوشم رسید، رفتم پشت در ایستادم و پنج دقیقهای به مشاجرهیِ استاد-شاگردی و ساز زدنشان گوش کردم و گویا این نوا مغزم را روان کرد، چرا که آنی پس از برگشتن کتابی که باید میخریدم به ذهنم آمد، بدیهی بود که باید آن کتاب را میخریدم و عجیب که تا آن زمان خاطرم نیامده بود، به علاوه که “ما” قرابتی هم با نام کتاب داشتیم و این انتخاب از پیش میسر شده بود! اول خواستم پیش الماسی روم که از بس کتابهایش را پایین و بالا کردم میدانستم ندارد و از طرفی نمیخواستم ذرهای شرمندهاش کنم، پس از آن هم پیش “زمان” رفتم، و بالاجبار سراغِ میرجابری، و بعد هم “ارغنون”؛ “ارغنون” یک کتابفروشی صمیمیست که وسطش پلهای بلند میخورد و روی آن یک میز و چندیدن صندلی چیده شده، به علاوهیِ دوچرخهی فروشنده که همیشه وسط کتابفروشی ولو است. دو کتاب فروش دارد، یک پسر جوان خوشسلیقه که یک روزی که کیفم کوک بود مباحثهی مفصلی با او سر دادم و به او قول دادم باز هم سراغش را بگیرم، البته که باز هم سراغِ کتابفروشی رفتم ولی با این پیشینه که مرا به خاطر ندارد. دیگری هم مردِ میان سالیست، که روزی کتاب فاکنر را کمتر از قیمت روی جلد به من فروخت و همچنان هم خاطرم مانده؛ او هم از آن کتابفروشهاییست که ناراحت میشوم اگر کتاب را نداشته باشند، پس در درجهی اول خودم به تفتیش میپردازم و در صورت بینصیبی ازشان میخواهم دنبالش بگردند، این جناب هم اسمها را چندین بار و به چندین شکل سرچ میکند که شاید جایی موجود باشد ولی نیست، از همین روست که معذب میشوم.
پس از زیرزمین آمدم سراغ کتاب فروشیهای بورژوا-مآب، وقتی میگویم بورژوا-ماب یعنی به جز شمایل و فروشهایِ زنندهشان، فروشندهها هم به نظر لباس میفروشند تا کتاب، و قصد دارند هرطور شده به شما چیزی قالب کنند. چیدمان کلی این کتاب فروشی را بلدم، باقی کتاب های نویسنده را پیدا کردم به جز همانی که میخواستم، پس خواستم کاری روی دست فروشنده سمج بگذارم و ازشان درخواست کردم، میگفت: موجود هست، اما پیدایش نمیکنم. من هم در دل میگفتم: اصراری نیست، در هر صورتی ترجیح میدهم از جایی جز اینجا بخرم، پس از چندین بار استسفار و سرچ کردن و زنگ زدن، گفت: نداریم.
420
(نامهیِ پایانی سفر به “تو”)
“تو”ی عزیز،
به شما گوشزد کرده بودم که سفر کردن نظیرِ یک زندگیِ موقت است، که در آن هم میشود از “زندگی کردن” یا به عبارتی “سفر کردن” کناره گرفت، و صرفا در سفر/زندگی بود؛ البته که عاقبتالامر هر دو به پایان میرسند، حال شما هر رویکردی که صلاح دیدتان است نسبت بهشان اتخاذ کنید، همچنان هم زورشان به شما خواهد چربید.
“طبیعت” از گشاده دستترین پدیدههاست، دایماً به تقسیم خود میپردازد و از همین رو همیشه تازگی دارد، چرا که همواره تماشاگرانی تازه میآفریند. امشب هم در مسیر برگشت با وقوف به اینکه تا سالهای دیگر چنین مناسبتی پیش نخواهد آمد به تماشای دشت و جنگل و آسمان نشستم و جای شما را خالی کردم. مسیرِ برگشت را همیشه دوست دارم، اصولا در-راه-بودن و نرسیدن را بیش از مجالِ رسیدن والا میدارم چرا که در این اثنا همه چیز میگذرد و نو میشود و با این حال پیوسته همان میماند که بود.
ترافیک سنگینی بود، دست کم شش ساعتی را بر طول این راه افزود که چندان برایم مخاطرهآمیز نبود، این همسفریهایم هم سلیقهی قابلقبولی داشتند، برایشان اجرای یک ساعتهی گلسا و سردار سرمست را گذاشتم و طبعا این لحنِ جَز-گونهیِ پیانوی سردار و صمیمت صدای گلسا به آسودگی این راه افزود؛ البته که پس از نُه ساعتی که ایستادیم برای خواب، طاقتم کم شد، هرچه کوشیدم داخل ماشین بخوابم، نمیشد. بعد هم در میانهی خواب انگار کفپایم تیک میزد، نه خارش بود و نه درد، ولی هرچه بهش فشار میآوردم یا تکانش میدادم خاموش نمیشد. همچنان سعی کردم بخوابم اما هر پنج دقیقه، به قول مادر: خُلق_ام میگرفت، پس باید در را به صورتی که: کسی-بیدار-نشود باز میکردم، میرفتم بیرون میایستادم، و دوباره. گمانم ده باری در خواب و بیداری، وادار به این عمل بیخاصیت شدم و هر بار دلم میخواست از بیحوصلگی فریاد بزنم اما در عوض سعی میکردم از خود بپرسم: ایدهآل ترین موقعیت برای خوابیدن چگونه است و همواره با این فکر بازی میکردم که خب هوا باید فلان طور باشد، پتو فلان شکل و من فلان حال، تا خوابم برد. صبح زود رسیدیم. از همسفریهایِ بیآزارم تشکر کردم و آمدم خانه.
باز تقلا کردم بخوام که نشد، یک اپیزود سریال دیدم تا رخصتِ خوابیدن بهم داده شد. چند ساعت بعد بیدار شدم و پس از این فراق دراز، معاشقهای سر دادم و چهار فیلم دیدم، “موشها و آدمها” را هم با سرخوشی تمام کردم و فیلم اقتباسیاش را دانلود کردم برای بعد. شب هم زود خوابیدم و چندین بار از خواب پریدم، گمان میکنم دیگر امکان شب خوابیدن برایم مهیا نیست، هم شب و هم من استعدادمان را از کف دادهایم. هر وقت شب میخوابم خوابم به شدت سبُک میشود انگار شب خاطرنشان میکند که این زمانِ خوابِ انسانهای “شهر دیگری”ست!
عزیزم، میدانم که احتمال دارد شما هم همچون دیگران با نگاه حکیمانه و شریف خود مرا به حساسیت بیش از اندازهام سرزنش کرده و اندیشههای اسکیزوئید-گونه و ناملایمتیهایم را سردمزاجیِ جوانیام بخوانید و البته شریف بدانیدش و به دروغ تصریح کرده که: هرگز منظورتان آن نیست که ریشه کَنَش کنم، بلکه میخواهید راهی بیندازید که میدان حقیقیِ خود را پیدا کنم و بتوانم کارسازتر باشم. بله آرامش روح معرکهست، کارساز بودن و خوشنودی از خود هم. “تو”ی عزیز، فقط کاش این گوهر، با این ظرافت و نفیسیاش، چنین شکستنی و خطیر نمیبود.
اراتمند و دوستدارِ از سفر بازگشتهی شما، نگین.
پ.ن: گمان نکنید که آن موضوع اسبق را هم فراموش کردم، بهتان وعده میدهم که در نامهی دیگری شرحش دهم.
420
(چهارمین نامهی سفر به “تو”)
“تو”ی عزیز؛
آیا تا به حال تجربهی مواجه شدن با کسانی را دارید که “خود/اید” پَلشتی داشته باشند و ببینید “از خود بی خود”شدنشان به مراتب کریهتر از خودِ سوپرایگو دارشان است؟ چنین افرادی بهتر است که همواره از اسبابی که مسبب بازگشتشان به اید(خوی حیوانی)شان میشود کناره بجویند.
خاطرِ یکی از کتابهای شوپنهاور به نام “هنر همیشه بر حق بودن” افتادم، داخل این کتاب با ۳۸ روش که _که به مرور رادیکالتر میشود_به شما آموزش داده میشود که چطور به شکل مفتضحانهای حریف خود را از میدان به در کنید؛ برای مثال از توهین کردن به شخصیت فرد در راستایِ عصبانی کردنش میگوید تا جایی که شروع به کتک زدن حریف کنید، کمی مضحک به نظر میآید ولی این دوست عزیز هم در انتهای مباحثه شبیه به حیوانی وحشی به طرفم حملهور شد، جا خوردم، اما سکون و ریشخندهام سرجایش بود، چند نفری با فاصله از من نگهش داشته بودند، و من زیر لب با لحن تحریکآمیزی میگفتم: کاش آدم بیظرفیت چیزی نخوره. خلاصه که چند نفر به خانه راهیاش کردند و پس از آن هم بنا را بر توجیه این ددمنشی گذاشتند که راه به جایی نبرد و آن شب هم به اتمام رسید.
فردایش هم چنان از در-جمع-بودن وازده بودم که تصمیم گرفتم آن روز را تنهایی بگذرانم، بیدار شدم، حمام کردم، ملاتونین خوردم و تا شب خوابیدم، بیدار شدم، کتاب خواندم، کمی پیادهروی کردم و دوباره ملاتونین و خواب.
خب عزیزم به نظر که تا حدی از آن رسمِ آزاردهندهی ”محول کردن به آینده” دست کشیدم و خواسته داستان را برایتان شرح دادم. الان هم طبق معمولِ سفر-شمال روبهرویِ دریا نشستم، یک جز آرام گوش میکنم، و باید بهتان گوشزد کنم که هرگز کنار دریا از هدفون و امثالهم استفاده نکنید، چرا که ندای دریا را مرده میکند، این آواها باید گاهی در هم آمیخته شوند و گاهی هم به صورت مجزا و احترامآمیزی برای خود اظهار وجود کنند.
پارسال همین موقعها در سفر بودم که خبر از قربانی کردن مهسا امینی آمد، البته که امسال بیش از پیش بر این باوریم که این بیشرفها محکوم به فنا هستند و باطنا خودشان هم به این باور رسیدهاند چرا که این نقشه بر سرار این میهن در حال گسترانگی و به هر سو در حال بیکرانگیست. به امید آزادی. ز.ز.آ
مخلص شما، نگین.
420
(سومین نامهی سفر به “تو”)
میبخشی عزیزم، اما از همین آغاز باید بهتان این پیشآگاهی را دهم که قرار نیست همچنان آن موضوع قبلی را توضیح دهم، شاید در بعدی یا بعدیها.
دیشب کل دستانم کبود شد، و امروز هم ورم کرده است، دردش را هم با چند قرص مسکن آرام کردهام، پس امیدوارم که دست کم این معلولیت، از پرحرفیام پیشگیری کند.
_
دیشب نامه را تا همینجا رها کردم، پس همه چیز را با یک روز تاخیر برایتان بازگو میکنم و همچنان هم نمیخواهم زیر بار بروم که حافظهام مختل شدهاست، چرا که حواسم کشش توصیف دیروز را ندارد، و میدانید چنین اتفاقی یحتمل از این رو رخ داده است که ما مورد یک شوک(نکبت) دیگر قرار گرفتیم و این یکی، چون به عنوان یک عطف در نظر گرفته شده است، اتفاقات پیشین و پسین-اش را در خود حل کرده است؛ گمونم این یکی را هم در بعدی برایتان توضیح دهم. واقعا که عادت بدیست_این محول کردن به آیندهای که هرگز نمیآید.
به من میگویید بیشتر سازگاری کنم، خشم مگیر که چرا این سفر را ناتمام رها میکنم که بنا بر ارادهی تو باید بیش از این تحملش میکردم، دنیا همهجا یک جور است، و توفیری نمیکند شما چه زمانی از آن کناره بگیرید، یعنی در واقع میتوان در سفر بود، ولی سفر نکرد و کناره گرفت، گمانم قریحهی من هم تا دیشبی که بیش از پیش ناامید بشوم پاسخ میداد، ولی دیگر کمتوانم.
راستی عزیزم کتاب را میخوانم، این دومین “لنی”یست که با او طرفم، قبلی از رومن گاری بود و بسیار متفاوتتر از این سبک مغزِ مهربانِ استاینبک، جایی رفیقش به او میگوید: تنها مشکل موشها این است که با نوازش دست تو کشته میشوند. بی جهت نقل کردم که برداشتهای سانتیمانتالش را بگذرام بر عهدهی خودتان.
باید ببخشی که انقدر نامهی بیحاصل و عبثی به نظر میآید، و باز هم: چقدر بچهام من و چه کششِ سفیهانهای به مکتوب کردن چیزهایی دارم که لحظهای پس از روی دادن بهایِ بازگو کردنِ خودشان را از دست میدهند…
به هر حال دوستدارِ ملول شما، نگین.
420
(دومین نامهی سفر به “تو”)
درود “تو”ی عزیزم،
مشخصا حوصله نکردم موضوعی که قرار بود برایتان شرح دهم را بنویسم، صرفا در ذهنم سامانش دادم؛ و طبعا در اثنایی که حوصلهی نوشتن آن را ندارم، ظرفیت شرح دادن امروز را هم هرگز به دست نخواهم آورد؛ امروز هم مثل تمام مسافرتهای ایرانی جماعت بود. اینکه اینطور از توصیفات میگذرم خجالتزدهام میکند، نشان از بیهنریام دارد، اما میبخشی عزیزم، زمانی که اوضاع به مراد دل شما جلو نمیرود(که باور کنید میدانم انتظار خام و پوچیست) و نقش خودت هم در پیشامدِ این وضعیت بیتاثیر نبوده، دیگر چندان نمیتوانی شکیب الحال باشی، دستکم دشوار است و من از پسش برنمیآیم. چند وقت پیش خوب سرخوش بودم، ولی همان مایهای که مسببِ این سرخوشی میشد هم در این سفر از من سلب شده است. شاید با خودتان بگویید: عجب زباننفهمیست، خب بماند خانه و انقدر سر ما و خودش را درد نیاورد. اما بگذارید این یکی را بیپاسخ بگذارم و همچنان به نالیدنم ادامه دهم.
حالی که برایتان مینویسم شب است، رو به روی دریا، دور از باقی، البته میدانم کسی به دل نمیگیرد، چرا که آنها هم تمایلی به مراوده با من ندارند. اکانت اسپاتیفای هم سر به زنگاه پرید، پس این چند روز کمتر از ده آهنگ را به طور مستمر گوش میکنم، الان هم نسخهی راک “دریا طوفانِ” عاشورپور پلی است، قدردانش باشید و کیف کنید،
در همین اوصاف هم انگار کسی فریضهی خود میداند که حالی از این مفلوک بپرسد، پس میآید و شوخی سر دهد، تو هم نگاه میکنی، تلاش میکنی با دهان کجت لبخند بزنی و جواب بامزهای برای این فرآیندِ کمیک آماده کنی، که چندان موفقیت آمیز نخواهد بود، ناامید میشوید و هردو میفهمید که از اول هم کنش بیجایی بود.
کاش میشد جز خودتان کسی این نامه را نخواند که اینطور بیآبرو نشوم، ولی خب از آنجایی که میدانم رغبتی به دریافت نامه ندارید، مینویسم و میگذارم همینجا باشد، تا اگر روزی تصمیم گرفتید شیشههای خانه را تمیز کنید برایتان ارسال کنم، اما اگر با گرد و خاکش بدتر همه جا را چرکین کرد از من دلخورم نشوید، به جای آن بو کنید و ببوسید و از بوی نمِ خاک لذت وافری ببرید، این هم لطف اندکیست که من میتوانم در حقتان کنم. قسم میخورم که قرار داشتم این نامه را در دو بند به اتمام برسانم، اما این ماییم و یگانه کیفیتِ این سفر، یعنی نوشتن همین یادداشتها، پس پرحرفیام را ببخشایید، خاک را بو بکشید و دیرینگیاش را نفرین کنید.
دوستدارِ ملول و پرحرفِ شما، نگین.
