en
Feedback
420
Subscribers
No data24 hours
-37 days
+430 days
Posts Archive
کارگردان به شیوه‌ای دادیارهای زیرک و پیگیرش را شکل داده است که شخصیت‌ها را زیر ذره‌بین بگیرند، و رذایل اخلاقی‌شان را با لنزی میکروسکوپی طوری افشا کنند که مشخصا از وجود در خودِ رابطه آسیب‌زاتر و پست‌تر نشان داده شود، اما همچنان یک‌‌سونگرانه و تک‌گفتاراته پیش نرود، زیرا در مقابلِ آن وکلای زن، و خود ساندرا به اندازه در دفاع از خود می‌ایستند، و تا انتها گویی ساندرا سعی دارد از تعدی‌ کردن دوری بجوید و حرمت شوهرش به شکل معقول و عاطفی پاس بدارد؛ پس او این روتروف(اینجا مرگ ساموئل) را بیش از کینه‌توزی برای گریز از مخمصه بداند، آن را مبدل به ابزاری میکند، برای فهمی انسانی از شرایط هر دو شخصیت، و همچنین به شکل نامحسوسی هدف قرار دادن موقعیتِ زنِ-موفق-بودن و مخاطرات ناشی از آن در حضور وجدان ما_ و آن‌ها... شیوه‌ی دیگری که تریه در راستای پدید آوردن یک فرم پلی‌فونیک و پلات شخصیت محورِ تاویل پذیر-اش به کار میبرد، این است که عمدتا آشکار کردن وقایع را با عنصر “شنیدن” پیش میبرد، نه دیدن[تمام و کمال وقایع]. برای مثال سکانسِ فایل صوتیِ مشاجره‌ی ساندرا و ساموئل که منجر به زد و خورد فیزیکی میشود: بخش اول فایل که مشخصا دعوای لفظی است، به صورت فلش بک به مخاطب “نشان” داده میشود، اما از جایی به بعد که به قولی دعوا بالا میگیرد، ما دیگر قادر به دیدن تصویری نیستیم، بلکه همچون دیگر شنوندگان باید به قوه‌ی شنیداری خود اکتفا کنیم و مبنای قضاوت را هم همین صوت پخش شده قرار دهیم. و این عادت فرمیک، هم پنجره است، هم آینه، پنجره‌ای برای تجددِ تفکر و اندیشه درباره‌ی انسان‌های دیگر، و از پسِ آن آینه‌ای در برابر بیننده به مثابت یک دادور. سکانس دیگری که از چنین تمهیدی کمک میجوید، سکانس کلیدیِ بازگو کردن خاطرات دنیل است، در این سکانس ما بیشتر با مونولوگی طرفیم که با وجود تصویر، چندان شباهتی با فلاش بک ندارد، بلکه بیشتر به این می‌انگارد که پسر بچه همچون دانای کل در حال نقل کردن رشته‌ای از اتفاقات است، و این همپوشانی “تصویر پدر” با “صدای پسر” نظیرِ “خلق” کردن موقعیت است تا بازگویی واقعیت، همان طور که در دیالوگ‌های روز گذشته‌یِ پرستار و پسر؛ مارگو همچون محرکی به او گوشزد میکند که:«…تو نظر خودت رو داری، ولی دوتا انتخاب هست، که باید بینشون انتخاب کنی.» و دنیل از او می‌پرسد که:«پس آدم باید نظراتش رو ابداع کنه؟» این سکانس مخاطب را در ابهامی فرو میبرد که خود دلالت بر چیزی ناشناخته، اما قابل قضاوت دارد، و در همین موقعیت‌هاست که بیننده وارد گفتار فیلم میشود، رأی او هم به صورت مجزا در اثر ارزش داوری به خود میگیرد و میتواند در راستای پیش برد این آناتومی آوایی باشد برای سر دادن. همان طور که ورود این چنینیِ مخاطب به اثر میتواند غایت چندگفتاریِ فیلم را به اثبات برساند و نمایشی باشد از جهان و نحوه‌ی حضور مخاطب در جهت آشکار کردن فردیت او[به خودش] و بدل کردن درگیری شخصی به امری قابل قضاوت بیرونی. با نگاهی اجمالی به این فیلم و جریان چندآوایی میتوان متوجه شد که یکی از پیش شرط‌های عملی کردن این فعلْ(چندآوایی کردن) در اثر سینمایی تعهد داشتن به عدم طرف‌گیری و مهم‌تر از آن “ابهام” است، که به یمن حضور آن، آوای همه_از جمله مخاطب هم_به گوش میرسد! سرانجام دادگاه به پایان رسیده و ساندرا تبرئه شده‌ است، همچنان قطعیتی وجود ندارد و ما با رسته‌ای از فرضیات دست و پنجه نرم میکنیم، برای ما هم این تبرئه شدن چندان مایه‌ی پیروزمندی نیست، همچون ساندارایی که در ضیافتِ پس از وارستگی به دوست‌اش(وینسنت) میگوید:«فکر میکردم قراره احساس خلاص شدن بکنم. میدونی اینطوریه که آدم وقتی ببازه، باخته، بدترین حالتیه که ممکنه رخ بده. اگر هم ببره، انتظار جایزه‌ای داره، ولی خبری از جایزه نیست.» اما کارگردان نمیگذارد این حس نامتعین به حسی آزاردهنده از سردرگمی بینجامد؛ مادر همچنان در فکر پسر خود است، اینجاست که به نظر میرسد پیشبرد این آناتومی نظیرِ یک مک‌گافین غریب در ارتباط مادر و پسر بوده است. مادر به پیش پسر بازمیگردد، ما هم نومیدانه برای مصالحه‌ انتظار میکشیم،(اینجا با معدود نماهای بسته‌ی فیلم طرفیم) عاقبت آن دو هم دیگر را در آغوش میکشند و در انتهایِ شب ساندرا با سگ بر بستر ساموئل آسایش میگیرد. در نهایت به نظر میرسد که آن‌ها از زوال آناتومی حقیقیِ مخاطره آمیزشان نجات یافته‌اند، یعنی: سقوط. (با تشکر از جناب هدایت.)

آوایِ همه به گوش میرسد. آناتومیِ یک سقوط (ژوستین تریه) باختین در یکی از نظریه‌هایش من بابِ “رمان: به مثابه‌ی یک پدیده‌ی مدرن” اینطور اذعان میکند که: رمان یکی والاترین مدیوم‌های ادبیِ چندصدایی‌ست. و این چند صدایی جایی به کمال خود دست میابد که شخصیت‌های موجود در اثر با راوی هم‌صدا می‌شوند؛ اما‌ این هم صدایی، نه هم‌رایی با پدید آورنده، بلکه به منظور برابریِ صدایِ عقاید، قضاوت‌ها و منش‌‌هایِ “متناظر”آن‌ها در اثر است. در واقع این هم‌آوایی میتواند گونه‌ای از دموکراسی ظاهر شده در فرم اثر باشد. در ادامه باختین با متوسل شدن به فئودور داستایوفسکی و قیاس آن با ادبیاتِ اروپایِ پیش از او، شروع به شرح و تفصیل گفتارهایِ چندصدایی میکند؛ او معتقد است که چندصدایی بودن ادبیات داستایوفسکی حکایت از زیست اجتماعی زمانه‌اش دارد، جهانی که نویسنده درش روزگار میگذرانده، توسط سرمایه و مدرنیته دچار دگرگونی‌های بسیار شده بوده است، و در نظر او_پیش از چنین عارضه‌ای_ چندصدایی شدن ادبیات میسر نبوده‌، چرا که جهان پیشاسرمایه‌‌داری، نوعی جهان “تک‌گفتار” بوده است. اما این پدیده‌ی چندآوایی، محصولی‌ست که میتواند بازتابی دو چندان در مدیومی همچون سینما داشته باشد؛ هر نسبتی با مدرنیته و سینما، نسبتی از چند‌آوایی ظاهر شده در حیطه‌ی محتوا_و چه بسیارتر در فرم است. فرمی ادغام شده با این انتساب، برسازنده‌ی معنایی در ذهن مخاطب و در پیرو-اش شریک کردن فکورانه‌ی او برای سر دادن آوایی مجزاست. همانطور که رویکرد ژوستین تریه هم به شخصیت‌‌هایِ” آناتومی یک سقوط” به گونه‌ی انکارناپذیری مدرن و چندگفتاری‌ است؛ اولین مواجه‌هایی که با کاراکترها داریم، یعنی موسیقی پخش کردن لجوجانه‌ی مرد، و اغواگریِ خیانت‌وارانه‌ی زن، ما را به این سمت و سو میکشاند که یحتمل قرار است با یک خانواده‌ی نوروتیک و الکن دست و پنجه نرم کنیم و در ادامه با خشمی که به مرور به ترحم بدل میشود برای این روان نژندی‌های ناشی از مدرنیته دل بسوزانیم و تقصیر را گردن تشکیلات دیگری بیندازیم(که نمونه‌‌‌های بسیارش را در آثار فرهادی میبینیم)، اما داستان اینطور نمی‌ماند؛ به مرور و با پیشرفتِ پیرنگ، عمده‌ی این پیش داوری‌ها رنگ میبازند و ما را با تعقلی اختیاری به سوی یک رسالت و بازاندیشی وا میدارد، باز اندیشی که نه چندان به سوی امپاتی(Empathy) سوق پیدا کند و نه به سوی سمپاتیِ(Sympathy) صرفِ شخصیت‌ها؛ لیکن قسمی از بازاندیشی که لبه‌ی‌ حساسِ داوری ما را تیز میکند، برای واکنشی غنی‌تر به فیلم و انسان‌هایش. در ابتدا بی‌طرفی فیلمساز با دوربین روی دست، نور محیطی و اساسا حالت مستندگون، هویدا میشود، اما در نیمه‌ی دوم فیلم، که عمدتا در دادگاه میگذرد، دوربین به بیان بصریِ کلاسیک‌تری دلالت پیدا میکند، دیگر حرکت‌هایش اپتیکی-مکانیکی‌ست، و گفت و گو ها کاملا به فرمِ استاندارد داستانی شباهت پیدا میکنند، منتها به جبران این استایلْ شیفتِ به ظاهر غرض‌ ورزانه، ما شاهد این هستیم که_در عین همبستگی روایی_ برخلاف عمده‌ی درام های دادگاهی، ذهن ما صرفا در حال دنبال کردن سیری از ماجرا‌ها برای حل نهایی معما نیست، بلکه قصد کارگردان به جای دامن زدن به معمای اصلیِ پیرنگ(یعنی قتل یا خودکشی) و در نهایت حل و فصل کردن آن، کند و کاو در کاراکتر‌ها، تاثرات روانی‌شان بر یکدیگر، وصول به یک درک انسانی از آن‌ها و سرانجام نشان دادن سیری برای این اضمحلال و “سقوط” است، که به نظر در شکل تحت‌الفظی‌اش مختص به مرد، و در مرادِ استعاری‌اش، در رابطه با زن معنا پیدا میکند!گرچه رفته رفته با قرار گرفتن روایت در یک سیر قضایی، عمده‌ی این حجمه را خارج از کاراکتر‌های داستان پیدا میکنیم، اما همچنان هم قضاوت‌های منفک شده از شخصیت‌ها، کنده نمی‌شنود که به شخصیت شرور دیگری تمسک بجوید، بلکه مقتضی میشود به کلیت دستگاه قضایی که کارکردش در همین راستاست و به طبع هم خورده‌ای به آن وارد نیست! اما چرا ما طبق معمولِ درام دادگاهی چندان از این و آن طلبکار نیستیم؟ چرا که رخصت “بودن” از شخصیت‌ها گرفته نمیشود، شخصیت‌ها همچون پسربچه، زن، سگِ ماجرا_که دوربین با تعقیب نگاهش از همان ابتدا به او کاراکتر میبخشد_و حتی ساموئل که پس از مرگ‌‌اش با ضبط فایل صوتی و مکتوبات‌اش در حال عرض اندام در دادگاه هست، اجازت دفاع و اظهار نظر دارند. علاوه بر آن اعتبار دوربین با حدْ نگاه داشتن و نزدیک نشدن بیش از انداره برایمان مسلم میشود و میگذارد چشم ما هم به دور از انگیزه‌‌ای جانبدارانه‌، بی‌طرفانه میزانسن را دنبال کند.

چون از آکرمن خوشمون میاد.
چون از آکرمن خوشمون میاد.

[البته] اینبار متعلق به دیلن است.
[البته] اینبار متعلق به دیلن است.

درود دوست عزیز، از همان ابتدا “دوست” خطابتان میکنم که بدانید همچون شما به دنبال واپس گرفتنِ “مدخل”ای در این بین نیستم، اگر همیشه با قدرت عقل به دنبال همه‌چیز راه بیفتید، و passive بودن زنانه‌تان را از کف بدهید، پس دیگر نخواهید توانست ادراک درستی از این مفهوم داشته باشید؛ این سرزنش را به علاوه‌ی آن یکی که در ابتدا یاد-آورش شدید را، از همین ابتدا بپذیرید و کمی دلخور باشید چرا که من هم به بدجنسی خود حق میدهم. الانی که در پاسخ به نامتان چیزی مینویسم همچنان قبل از دی ماه است، اما مینویسم تا شاید این‌ نوشته تا پیش از یکمِ ماه که زادروز شما و همچنین برادرم هست، به اتمام برسد و مثل باقی نیمه‌کاره نماند؛ البته که باید مرا ببخشایید که اینطور با بی‌شرمی، زادروزتان را مشترک با کس دیگری قید میکنم، چرا که به نظرم همواره دست و پنجه نرم کردن با این توهم که: بالاخره روزی از سال را مجزا برای نطفه‌ای که من باشم نامگذاری کرده‌اند، به خودی خود دلخوش کننده است. خب، داشتم میگفتم که آنقدر نوشته‌ی ناتمام دارم که دیگر فکر-اش نمیگذارد در این نقش هم آسوده باشم، برای دو نامه‌ی پیشین‌تان هم جوابیه‌ی ناتمامی داشتم، اما طبق معمول به دل نمی‌نشست، پس ناقص ماند تا همیشه. علاوه بر آن‌ها هم، الان متوجه‌ی یک تصادف جالب شدم، چرا که دیشب من هم داشتم به همین نویسنده‌ی نسلِ بیتی-‌تان چیزی مینوشتم، چون به تازگی کتاب “در رویای بابل”اش را خواندم که گمانم شما هم سراغ همان رفته‌اید.(کتابش در دسترس‌ام نیست که شماره صفحات‌ را تطبیق دهم.) اما بگذارید برایتان از ماجرای خرید کتاب بگویم؛ داستان از این قرار بود که دانشگاه یک کد تخفیف از نشر چشمه به ما ارزانی داشته بود، و از آنجایی که کتاب قبلی براتیگان را پست مدرن-‌یدَم، و یک علاقه‌ی وافری هم به یزدانجو پیدا کردم _و درباب‌اش هم چندباری نوشتم(متاسفانه که این یکی یادداشت مجزایی از اون نداشت)_ این بار هم برایتگان خریدم؛ بعد از خرید کتاب با ستایش بیرون از کتابفروشی ایستاده بودیم که کسی به طرفمان آمد و پرسید: شما نگین‌ای؟ چندین بار براندازش کردم ولی کسی به خاطرم نمی‌آمد؛ پس از آن برخورد، من حافظ را شناختم، آشنایی که پیش‌تر من را از طریق همین چنل و ناشناس میشناخت، اما اتفاقی همدیگر را در تهران ملاقات کردیم و این از خوش‌اقبالی‌مان بود! داشتم از نامه‌ام به او میگفتم، برای چندمین بار تلاش کردم که مشتی جمله‌ی نا-مهم را پشت هم سوار کنم، و بگویم بله همین است که هست، باید این متن “بی‌همه‌چیز” باشد، و برای بار نمیدانم چندم در دام این وجدان معذب افتادم و شروع به تئوری چیدن و ارجاع دادن به طرقی و آمیل و این و آن شدم که دست کم به خود اثبات کنم که این متن دقیقا به سبب عاری بودن‌اش از مفاهیم تجریدی، متن مهمی‌ست، کاری که ماه‌هاست به شکل وسواس‌گونه‌ای انجام‌اش میدهم، اما دقیقا همین پافشاری‌ام دلالت بر بی‌اعتمادی‌ام به ماجرا میکند، و موجب آن میشود که همیشه در همین مرحله درجا بزنم. گفتید که علاقه‌تان به نسل‌ بیتی‌ها شما را میترساند. بهتان حق میدهم، و از طرفی از ته دل میخواستم که آن کتاب کروآک را روز تولدتان بهتان هدیه کنم، تا شاید با این جمله‌ی: “…باید مرحله بعدی زندگی خود را شروع کنیم، سفر ما تمام شده.” هم‌پوشانی پیدا کند، البته دوست دارم بدانم او این جمله را با احساسی از فقدان به کسدی گوشزد کرده است یا خیر. به هرحال همان خاتمه هم خواستنی‌ و رشک‌آور است؛ در آخر قصد داشتم که یک عکس از کسدی و جک ضمیمه کنم، اما آنچنان حس و حالِ بیتی_طور نداشت، پس این عکس سه نفره از لوسین کار، کرواک و آلن گینزبرگ خدمت شما، بعد تر نسخه‌ی فیزیکی-اش را هم تقدیم میکنم. تروفو نداریم، پس به شیوه‌ی‌ جک کرواک، که نامه‌-اش به براندو را اینطور به پایان میرساند: Come on now, Marlone, put up your dunks and write! پ.ن: زادروزتان را همچنان تبریک نمیگویم، که این خود_نوعی تبریک است! یکم دی ماه.

(ایمیلِ دریافت شده در ۱۷ دسامبر) نگین عزیز از ابتدا بگویم یک عذرخواهی به تو بدهکارم. گاهی وقت ها میزدم زیر وظیفه‌ای که به خودم محول کرده بودم و سعی میکردم دم نزنم. رفته‌رفته بهترش میکنم تا جایی که واقعا اثری از من باقی نماند. در مورد امانتی‌ام هم وقتی دیدم چه چیزی درموردش نوشته‌ای ذوق‌زده شدم. بعد به یک نتیجه‌گیری از آن رسیدم که باعث شد بیشتر خوشحال شوم. آن را میگذارم تا هروقت ملاقاتت کردم برایت شرح دهم. قصد داشتم نامه را چهار روز دیگر بنویسم ولی فکر کردم ممکن نیست تا چهار روز دیگر اتفاق خاصی بیفتد و همچنین، حالا موقعیتم به‌ گونه‌ایست که باید از هرجور موقعیت های احساسی دوری کرد. وقت برای آنها نیست. با اینحال فقط آن را بهانه میکنم، از وقتم استفاده نمیکنم و بی‌ثمر انگار پیر میشوم. باید به مقدسات متوسل شوم. تابحال به چیزی مثل  «مدخل دوستی» فکر کرده‌ای؟ ممکن است این مفهوم را با طریق آشنایی اشتباه بگیری اما بنظر من مدخل دوستی همان مفهومیست که باعث میشود دو آدم بایکدیگر به تجربه ی قدرت سازنده دوستی برسند و واقعا دوست بمانند. یک مفهوم کمیاب است. داشتم به این فکر میکردم که مدخل دوستی ما چه میتواند باشد. بعد به این فکر کردم که آیا واقعا دوست هستیم؟ بعد سرم را به سرعت به چپ و راست تکان دادم. انگار که بخواهم فکر اشتباهی را از سرم بیرون کنم. امیدوارم توهم همین احساس را داشته باشی. بهرحال، اینها را گفتم بگویم هنوز مدخل مناسبی پیدا نکردم. هرچیزی به فکرم میرسد استثنا هم دارد. اگر یکبار بهش فکر کردی و جواب درخوری پیدا کردی، برایم بنویس. از شرح حالم برایتان همین بس، که دارم ماشین میشوم. زندگی خسته‌کننده‌ام کاملا مرا به یک ماشین تبدیل کرده که با یک سری دستورالعمل در صورت خراب نبودن و داشتن توان کافی، میتواند به نتیجه مطلوبی برای کاربران آن برسد. با اینحال این ماشین احساس هم دارد. فکر می‌کنم که دارم زندگی‌ام را هدر میدهم. آدم بیکاری هستم. تا شش ماه پیش نمیدیدم کارم به اینجا بکشد، حالا که کشیده، بقیه‌اش را هم راضی ام با سرعت دوبرابر پخش کنند تا این فیلم مضحک به پایان برسد. چند روز دیگر تولدم است. هجده سالگی سن خاصی نیست. یعنی خب من تغییری نکرده‌ام و ترجیح میدهم به آن فکر نکنم. شاید این هم کار بیهوده‌ای باشد، آدم به این فکر میکند که چه ها که نمیتوانستم بکنم، ولی خب انگار حسرت بخش جذایی‌ناپذیر هر سنی است. میدانم که وقتی سنم بالاتر برود دوباره به این شب ها باز خواهم گشت. و دوباره یک چیزی برای حسرت خوردن پیدا میشود. با اینحال روز تولدم هم خاص نخواهد بود. فردا ها همه شکل هم‌اند و مشکل این است. امروز ٢٣٧ صفحه از ریچارد براتیگان خواندم. این آدم هم از قماش نسل بیت‌ی ها بوده. بعدها خودش را کشته، مثل عاقبت خیلی دیگر از همان نسل. علاقه‌ی عجیبی که به این نثرها دارم بعضی وقت ها مرا میترساند. جمعه که بشود - برای خودم رویا میبافم - داخل یک کافه‌ی کوچک میروم. بعد با ادا و اطوار فرانسوی ها، قهوه سفارش میدهم و سیگاری روشن میکنم. بعد توجه‌ام را معطوف به یادآوری و گذر زمان میکنم. صحنه های کودکی‌ام از جلویم میگذرند، می‌توانم واضح آنها را به یاد بیاورم. بعد از آن، به عاجز بودنم در اینکه نمیتوانم چیزی درخور این سالی که بر من گذشت بنویسم، فکر می‌کنم و متاثر میشوم. بعد با حالت امیدوارانه میگویم :  «به امید اینکه ادامه‌اش خوب باشد. نه، خوب نه. قشنگ باشد. به امید اینکه ادامه‌اش قشنگ باشد». به کروآک و نیل کسدی فکر میکنم که هفت سالِ آزگار بایکدیگر جاده های آمریکا را با تایر ماشینشان سابیدند و بعد کروآک، در آخرین سفرش، گفت "حالا دیگر هرکدام از ما باید مرحله بعدی زندگی خود را شروع کنیم، سفر ما تمام شده." من هم در این فکر فرو بروم که حالا باید مرحله بعدی زندگی‌ام را شروع کنم. بعد میروم قهوه‌ام را حساب کنم، ولی کافه‌چی یا گارسون یا باریستاهه، هرچه که صدایش میکنند، باهام حال کرده و بمناسبت تولدم ازم پول نمیگیرد. بعد درحالی که عجله دارد میرود قهوه‌ی بعدی را آماده کند. من هم با لبخند پیروزمندانه، و با سخاوت و برای اینکه قدرشناسی‌ام را نشان دهم، روی کاغذ این یادداشت را می‌نویسم،  آن را میگذارم روی میزش و راهم را میکشم میروم : جناب فلانی خوش گذشت، ممنون. دفعه بعدی شما را مهمان خواهم کرد. با احترام، فلان‌کس  ولی خوش نمیگذرد. هیچکدام از اینها اتفاق نخواهند افتاد. همچون قبل‌تر، همچون بعدتر. دوست، دوست، دوست، حتی بدون تروفو. بیست و ششم آذر سال دو

ما دو نوع “Perfect day” داریم؛ یکی نشئه‌ کردنِ “ترین‌اسپاتینگ”ای‌ست، و دیگری در فیلمی بی‌غش از زندگیِ یک توالت‌شوری‌ست که روز‌ها پتی اسمیت گوش میکند و شب‌ها فاکنر میخواند. حالا شاید شما بپرسید کدام یک ناب‌تر است؟ باید بگویم هیچ توفیری ندارند!

آنجا که ایستاده بودم، احساس میکردم قطره قطره‌ی این شیر‌هایِ در معده، در حال مبدل شدن به شاش است، اما از طرفی هم نمیخواستم به خودم مشقتِ به_سرویس‌بهداشتی_رفتن را بدهم، پس ایستادم و گمان کردم بهتر است همین الان پیشگیری کنم و دیگر ننوشم.(این تمام مدریت بحرانی بود که در لحظه، از دست منِ مدبر ساخته بود.) و به جای آن خواستم موسیقی گوش کنم که مشخص شد ناگزیر به استفاده‌ از فیلترشکن‌ام و آنچنان شارژی هم برایم باقی نمانده است، پس پادکستی که صان از روی سفرنامه‌ی هیچهایکی‌اش میخواند را پلی کردم، چرا که مرا خاطرِ جک کروآک می‌اندازد و از این خوشم می‌آید. اواسط کار هم سوار اتوبوس شدم و ادامه‌اش را ادغام با شاشِ [نه چندان]دستپاچه گوش کردم. در انتهای پادکست، خانم سردبیر آهنگ منتخب صان را پخش میکند که یک جَز سرخوش است. در همان حین که از خنکی بطریِ بین زانو‌هایم لذت میبردم و جز گوش میکردم با خودم فکر کردم که چقدر صان به خودی خود “جَز” است، و چقدر دوست داشتم آن بازیگوشیِ جز-گونه را در خود داشته باشم، اما من هیچ طوره جَز نیستم. پس شروع کردم با این پندار بازی کنم که من/هرکس می‌تواند چه ژانری‌ باشد، که یاد حرف جنیس افتادم و دلم خواست بلوزِ جاپلین را گوش کنم، اسپاتیفای [از بد روزگار]از پریمیوم در آمده، پس از روی شافل، اجرایی از Cry baby_در یک جایی که خاطرم نمانده_ پلی شد، صدایش را تا آخرین حد بالا بردم، و چشمانم را بستم و در لحظه چنان تجربه‌ی نابی را از سرگذراندم که به حال باقی اتوبوس‌سواران حسرت میخوردم که چنین تجربتی را در این لحظه نداشتند. الان هم شاشِ تعلل دیده‌ام، اجازه‌ی تمرکز روی نوشتن را نمیدهد، پس این یکی هم برای بار دوم ناتمام بماند... رسیدم خانه و [از خوش روزگار]شاشیدم؛ اما در راه رسیدن یک سری تشریحات تبارشناسانه‌یِ فیشری-فوکویی، درباره‌ی سرویس بهداشتی و شاشیدن به ذهنم متبادر شد که الان کمی برایم مضحک می‌نماید، اما داستان از این قرار است که: [به نظر]فشارِ شاش در مثانه‌ی شما موجب این میشود که تمرکز خود را به شکل مالیخولیا-واری از کف بدهید و کارکرد مغزتان، هرچند مردود، اما به شکلی دیگر پیش رود، مشخصا قرار است برای مدلل کردن این فرضیه به یک تجربه‌ی نامقبول و شخصی اکتفا کنم، اما تئوری توطئه‌ی این گفتار‌ها اینجاست که چرا به مرور بر تعدد سرویس‌بهداشتی‌های جهان همچون بیمارستان‌ها و درمانگاه‌ها افزوده شده‌ است، طبعا فوکویی‌ها این را از بر ترحم و دلسوزیِ بالانشین‌ها، برای سلامت مردم نمیدانند، بلکه یک نوع استطاعت بر بدن‌ها می‌نامنداش که در هجو مالیخولیا و وهم پیش روی میکند، و از آنجایی که فیشر هم متعاقبا در هجو تراپی و تجلیل مالیخولیا بسیار گفته است، نمیتواند با چنین تأملی زاویه‌ی چندانی بگیرد. پس درود بر مالیخولیا، درود بر نشاشیدن و درود بر هذیان‌گویی!

از مارک فیشر، تا تعلل در شاشیدن.” ۱۴۰۲/۸/۲۴ در ابتدا می‌بایست اعلام کنم: که ما دو مارک فیشر داریم! یک فیشرِ اتو کشیده‌ که کتاب مینویسد به نام “رازهای یک میلیونر”، و تمامیِ عریضه‌هایش از ب‌_یِ بسم الله تا تای تمّت به فارسی ترجمه شده، تا من و شما را بیش از پیش دچار رویایِ آمریکایی خود کند؛ و دیگری مارک فیشری‌ست که در درجه اول یک منتقد موسیقیِ فارغ‌البالِ وبلاگ‌نویس است و اسم کتابِ‌ خنیده‌نام‌اش هم “رئالیسمِ کاپیتالیسم” می‌باشد، که البته از بد روزگار هیچکدام هم به فارسی ترجمه نشده. اینجاست که برای بار هزارم میگویم:“میانِ ماه من تا ماه گردون..!” به هر جهت اگر مثل من اشتباهی سر دادید و کف و خون بالا آوردید، دنبال آن مارک فیشر مهجور بگردید، نه آن کسی که با کت و شلوار، دست به سینه ایستاده تا به شما گوشزد کند که چطور به شکل نامحسوسی در جهت منافع دیگر میلیونرها معامله کنید، و خودباخته‌تر از پیش شوید(مشخصا سراغ کتاب‌هایش نرفتم، اما صلاح دیدم که اینطور به هجو ببرم‌اش). پس اگر حرف از فیشر شد، یا مجبوریم که سواد ترجمه‌ی خود را بالا ببریم یا اینکه به چند بحث و درسگفتارِ نه چندان دلخوش کننده، دلخوش کنیم که البته من هم از همان‌جاها با او آشناییت پیدا کردم و میل شیزویی‌ام را فزونی دادم. [فعلا]بی‌دلیل از اشتباه فیشر خوانی‌ام پرحرفی کردم که به اینجا کشیده شوم: در این دوران، خواسته که هرطور شده خود را از رکود روزمرگی-ام بیرون بیاورم و گمان میکنم در راستای اجبار به نوشتن، اضطرار برای اقداماتِ دیگر هم میسر میشود، اضطراری که در واقع آزادی‌‌ست برای نشان دادن اینکه: چیزی که تجربه میکنم، آن چیزی نیست که در واقع هست. بنابراین از مارک فیشر آنتی‌کاپیتالیست گفتم که به اینجا برسم که: روزی روزگاری فیشر و یک عده انسان دیگر شروع به وبلاگ‌نویسی کردند، و این عده‌ی وبلاگ‌نویس، توانستند جریان فکریِ پایداری را به راه بیندازند، و [اینبار]از خوش روزگار، جمعِ دغدغه‌مندِ دیگری، این مندرجات را در مدیومِ کتاب گرد هم در آوردند و همچون الگویِ پنداری_ذهنیِ چند نویسنده، دست این و آن دادند؛ و به این شکل، بسترِ مباحثه را طور دیگری شکل دادند. حال اینکه در یک دنیای پسامدرنیستی کتاب نوشتن به اینجا‌ها بینجامد هم چندان نمونه‌ی دور از ذهنی نیست؛ اما بنده به عنوان حقیری که دنبال حربه‌ای میگردد، میتوانم این یکی را الم کنم، و بگویم: خب من که یک صدم فیشر_بودن را هم در خود ندارم، اما دست کم روی‌ام میکشد که گمان کنم روند اینطور اظهار نظر کردن‌ها آن قدری که در نظر می‌آید ناسودمند و بی‌جا نیست، ولو اینکه بتواند در عین “بی‌همه‌چیز بودن”، صرفا کیفیتِ “بودن” را در خود پرورش دهد و در پیرو‌ آن، رسالتِ موجودیتش را با خود_مهم_پنداری‌اش_به انجام برساند. ۱۴۰۲/۸/۲۶ آن نوشته‌ی [بی‌جهت]مهم، اما ناتمام که قرار بود در ادامه به تجلیل امیال شیزویی_مالیخولیایی برسد را در مسیر رفتن به اصفهان نوشتم، و از اینجا به بعد را در مسیر بازگشت به تهران مینویسم، تا شاید بتواند کیفیت “بودن‌”اش را به اثبات برساند! حدود ساعت ده دقیقه مانده به ۱۹، اتوبوس طبق معمول میان راه ایستاد، و من با قصد شاشیدن به سمت سرویس بهداشتی رفتم، وارد شدم، چند دقیقه‌ای تعلل کردم، و دریافتم حوصله‌ی شاشیدن را ندارم، خارج شدم و باز به این مشیت اندیشیدم، اما راه به جایی نبرد و آمدم بنشینم روی صندلی‌های بیرون، اما پیش از رسیدن به صندلی‌ها باید از پل صراطی عبور میکردم و از میان عده‌ای فروشنده که با کمال احترام توجه‌ات را می‌جویند، میگذشتم، پس چهره‌ای جدی و بی‌حوصله به خود گرفتم و [اینبار]از خوش روزگار توانستم بدون مخاطره‌ای پل را پشت سر بگذرانم، نشستم و هرچه سعی میکردم با دو دندان‌ جلویی‌‌ام به طور مضحکی شیر-قهوه را باز کنم، نمیشد، پس ناچارا از دستانِ_دستشویی_رفته‌ام استفاده کردم و باز شد، این هم از خوش و بدِ روزگار! با طمانینگیِ تمام مینوشیدم و به شکل تمام‌عیاری هر قلپ‌اش را مزه میکردم، و نگاه میکردم به مردی که در دامِ لطفا_تشریف_بیارید_اینجا_یِ فروشندگان افتاده‌است و با حسِ فراغتی شیر-قهوه‌ای که [از خوش روزگار]همچنان خنک بود را مینوشیدم. به قصد خروج از آنجا بلند شدم که خیالم از دیر رسیدن هم جمع شود، در بیست سانتی در که بودم [از بد روزگار]خانمی از پشت سر صدا زد:«میشه لطفا تشریف بیارید اینجا؟» پل فرو ریخت... دست‌هایم را به پل فروریخته قلاب کردم، اما همچنان میدانستم که زمان آن رسیده که برای جلوگیری از سقوط واکنشی نشان دهم، پس برگشتم، دستم را روی سینه گذاشتم، تعظیمی کردم، زیر لب چیزی بلغور کردم و با فاصله، خود را از پلِ منهدم بالا کشیدم و خارج شدم.

عکس ربیعی از انسان محبوب‌اش، که مدعی‌ست با ظرافت می‌نشیند.
عکس ربیعی از انسان محبوب‌اش، که مدعی‌ست با ظرافت می‌نشیند.

او در ابتدا از تهی بودنِ دستانِ تاریخ‌نگاران در باب روزگاران مردم میگفت(که اینک من تصمیم گرفتم این رسالت را به جان بخرم و برایشان بنویسم که چطور چای‌ام را روی مقاله‌یِ فرزاد عظیم‌بیک به نام “تهران و تاریخ، تهران بر تاریخ” خالی کرده‌ام!). در ادامه هم به شکلی اذعان میکند، که باید در این سوار مترو شدن و برگشتن «چیزی دید»، در غیر این صورت مبدل میشوی به کارمند/کارگری که کاپیتالیسم ازت انتظار دارد، این‌ها برداشت‌های من از ملاحظات او، به علاوه‌ی متنی از شما که[با اجازه] اینجا ضمیمه میکنم، هست. خیلی خب گمان کنم تا اینجا را، هم شما و هم من از یکدیگر قبول داریم، اما چیز دیگری فرمودید که به حدت ماجرا می‌ا‌فزاید و در عین حال لازمه‌ی این امر است، آن هم اینکه: استمرار در این روند جایگاهی اساسی دارد. گمان نکنم فعلا از پس این یکی بر بیایم، ولی از طرفی میدانم که در غیر این صورت این طریقه کیفیت خودش را تا حد قابل توجه‌ای به “خود” می‌بازد. کمی بی‌معنا جلوه میکند که اینطور مباحثِ [به نظر]تئوریک را در یک نامه‌ی دوستانه/صمیمی برای کسی شرح دهی، ولی مرا به بی‌ملاحظگی‌ام ببخشایید، و بدانید همواره و از ته دل برایتان آرزوی یک سکون و آرامش پس از این وضعیت را دارم، پس به پاس مرتبه‌ی پیش “دوست، دوست، دوست، فرانسوا تروفو.” پ.ن: از شناساندن اصفهان گفتید و من خاطر یک دیالوگ‌ از فیلم لالالند افتادم؛ در آنجا دختر به پسری که گمان میکند موسیقیِ جَز دیگر راه به جایی نمیبرد، گوشزد میکند که:«مردم به چیزهایی که دیگران رویش تعصب دارند جذب میشوند.»(نقل به مضمون) من هم سال‌های سال در اصفهان زیستم، ولی اصفهان را از منظر شما دوست میدارم، چون:«هیچکس بهتر از یک عاشق نمی‌تواند آن را برایت، آنگونه که نمیشناسی توصیف کند.»

درود جناب عزیز، دقت کرده‌اید که وقفه انداختن بین هرکاری چطور تکرار کردنش را به مراتب دشوارتر میکند، پس در درجه اول این تاخیرم را ببخشایید، آنقدر مهاجرت به من سخت گرفته که زمان‌ام برای خودم نیست، بلکه «برای مردمِ شهر دیگری‌ست!» اما الان در راه بازگشتم و از این وسایل حمل و نقلِ ارزان قیمت سود می‌برم؛ یک، به سبب آنکه هزینه‌اش کمتر است، و دو اینکه احتمال نا-موجود شدن‌ام بالاتر می‌رود. الان هم چراغی در کار نیست و کتاب خواندن هم میسر نیست، پیش از این هم داشتم یکی از معدود فیلم‌هایِ به نسبت کوتاه جیلان را میدیدم که شارژ لپ‌تاپ تموم شد، پس از آن هم سعی کردم داخل گوشی چیزی بخوانم که چشمان و حوصله‌ام آن را پس زد. در نهایت تصمیم بر آن شد که پلی‌لیستی سامان بدهم؛ این چند روز برای بازگشت انرژی درونم، پیش از ترک کردن خانه چند آهنگ سرخوش گوش میکنم، تا کارمایه‌ی نداشته‌ام را بازیابم،(که البته تمام این‌ مناسبات برای پیش از دیدن چهره‌ام در آینه است!) پس قصد کردم و این موسیقی‌های مسرور-کننده‌ام را به تقلید از آهنگ پتی اسمیت در پلی لیستی با نام “Dancing barefoot” ردیف کنم. الان هم از ملال راه خواسته، از آن دافعه دوری جستم و برایتان مینویسم. خب به بخش اول که پاسخ نمیدهم، اما به بخش دوم هم، میخواهم کم و بیش_نه کاملا_ همان سنتِ خودخواهانه‌ی نامه‌نگاری را پیش بگیرم که هرکس از خود برای دیگری میگوید، البته بد هم نیست، اینطوری کسی وجدان معذبی از برِ پاسخِ نداده‌اش نخواهد داشت. جناب شما میگویید: کشف شهر مانند کشف عشق است. میگویید: وقتی آن را از بر شدی کوچه‌ها را همچون رگ‌های بدنت در نظر میگیری، و این است ذوق شهر و زندگی در-اش؛ اما بگذارید اینطور بگویم که تهران، شهری‌ست که هرچه بیشتر کوچه‌هایش را به جا آوری، بیشتر خون تو را می‌مکد و در خود جای میدهد، آنقدر که جسمی زنده، اما بی‌جان شوی. تیغه بر جانت میزند تا خون بیشتری نثارش کنی، و ناچارت میکند کل راه را بدوی. در یکی از همین روز‌هایی که اتفاقا از نادانی کل مترو را برخلاف جهت رفتم و قرار بود دیر برسم، از پله‌ها بالا میدویدم و در لحظه گویی قالب تهی کنم، خواستم برجای بمانم و چند دقیقه فقط بنشینم، اما تراکم جمعیت پشت‌ سرم رخصت این را نمیداد. در مترو می‌ایستم و چهر‌ه‌ی مارکس را تجسم میکند که به منِ قشر متوسط-ای لبخندی میزند، و اجازه می‌دهد با گذشت از هر ایستگاه، یک لایه‌ی دیگر بر “خودِ از خود بیگانه‌ام” کشیده شود و بیشتر در زمین فرو روم و راکد شوم. به نظر می‌رسد اینجا هرچه انسان‌ها گونه‌گون‌تر میشوند، همان قدر هم بیشتر شبیه به هم میشوند. برایم از حافظ و رفتن میگویید، ولی بگذارید بهتان بگویم که چه دردی‌ست وقتی از جایی میگریزی به جای دیگر، ولی” مگر میشود از خویش گریخت، بال تنها غم غربت به پرستو‌ها داد.” —- خب جناب متنی که خواندید را تقریبا دو هفته‌ی پیش داخل اتوبوسِ برگشت نوشتم و همان زمان رهایش کردم، تا الانی که کمی در این شهر ثبات گرفتم. در آن بخش بهتان گوشزد کردم که چطور این گذران در جهتِ از خودبیگانگیِ روزافزون قدم برمیدارد، و در پیرو‌-اش خاطر آن صحبتی که با ارجاع به صان و امیرسامان کرده بودید افتادم؛

نگین عزیز این نامه مشتمل بر دو بخش است. در بخش اول آن سعی کرده‌ام تا قضیه‌ای را که خود از آن با خبری به تفصیل شرح بدهم و بگویم که در این مدت کوتاه چه چیزی در سرم گذشت. و بخش دوم آن شرح وضعیت بی‌اهمیتی بیش نیست. اگر خواستی تا سنت نامه‌نگاری را در چنلت ادامه بدهی، لطفا از بخش اول آن صرفنظر کن. ---- نگین عزیز این آخر هفته قرار بود به بهانه‌ی جشن تولد دروغین، به اصفهان بروم و نگار را ببینم. بعد از افتضاحی که بالا اوردم، رفتنم هم بی معنی بود. پس نه به آن جشن تولد خیالی رفتم و نه توانستم نگار را ببینم. امشب از خونه زدم بیرون، هیچ جوره تحمل فضای سنگین و پر از بطالت خونه رو نداشتم. در حالی که زمین پر بود از اولین باران پاییز زدم بیرون، بوی نم خاک مشامم رو زنده میکرد. صبح با دیدن باران با عجله رفتم که طول خیابان ها را طی کنم، آن هم وقتی که از خیس شدن لذت میبردم. خودت از آنچه این روزها به سرم آمده بهتر میدانی، بنابراین چیز اضافه‌ای نمیگویم. حالا در بدترین وضعیت هفده سالگی‌ پر ماجرایم بسر میبرم. کشف شهر، مانند کشف عشق میماند. وقتی به تمام شهر خو گرفتی، وقتی خودت را متعلق به آن احساس کردی، تمام کوچه هایی که به جاهای مختلف راه میبرند را مثل رگ های بدنت بجا میاوری. اینگونه شهر در تو ذوق برمی‌انگیزد و اینگونه است که شهر را زندگی میکنی. آنچه یک مکان را خاص میکند با واقعیت پیرامونش ناآشنا نیست، مانند همان نسبت تو و شهر. چرا دارم اینها را میگویم؟ در حالی که در این وضعیت تاسف آور گیر افتاده‌ام، یک‌جورهایی سرگردان، و به همراه دستانم، که قبلا مورد توجه دلچسب مادرم بودند، و در حالی که تنها و احمق روی تخت دراز کشیده‌ام و یک سیگار ارزان را دود میکنم - چون پولم ته کشید، حالا میشود گفت تنها، احمق و بی‌پول روی تخت دراز کشیده‌ام - تنها به یک چیز میتوانم فکر کنم که مایه مباهات و تسلی من است. امروز صبح زود از خواب بیدار شدم، چون خسته بودم دوباره سعی کردم در خواب و بیداری به خواب بروم. اولین چیزی که به چشمم خورد هوای ابری بیرون پنجره بود. بعد به طور ناخودآگاه، خودم را با پالتوی مورد علاقه‌ام در هوای بارانی در حد فاصل یک خیابان تصور کردم. نمیشود گفت کدام شهر بود، اما می‌دانستم در آنجا هستم، در یک گستره بزرگ از امکان ها و شوریدگی ها، و من در وسط همه اینها هستم، هرجایی هستم جز جای نفرت انگیزی که اکنون در آن زندگی میکنم. در یک آن، میل من به رفتن زبانه کشید و انگار در آن لحظه حاضر بودم دست به هرکاری بزنم تا فقط بتوانم "بروم." بعد که بیدار شدم کاملا، این بیت از حافظ به خاطرم مانده بود : خرم آن روز کز این منزل ویران بروم/راحت جام طلبم وز پی جانان بروم یک عمویی در تهران دارم که از دیپلم تا دکترای زیست شناسی سلولی مولکولی را در آنجا خوانده ولی جمعا از حدفاصل خوابگاه تا دانشگاه تهران را بیشتر طی نکرده است. حالا که ترک خانه و خانواده گفتی، تهران را از زیر پاهایت بگذران. هروقت هم که بیایی اصفهان، سوراخ سمبه های زیادی هست که نشانت بدهم. چون هیچکس بهتر از یک عاشق نمی‌تواند آن را برایت، آنگونه که نمیشناسی توصیف کند. با آرزوی بهترین ها،(…). بیست و هشتم مهر سال دو (ایمیل)

“آینه”

درود بر شما جناب عزیز، نخست اینکه همان‌طور که گفتید قصد ندارم در پاسخ به نامه‌تان چیزی بنویسم، لیکن الان دارم “برای شما” نامه‌-نگاری میکنم، نه “در جواب” شما؛ و اگر این را در جهتِ خودخواهی‌ام تعبیر نکنید، بیشتر خواسته از خود و اوضایم برایتان میگویم. البته از آنجایی که من هم چندان از ملاحظه‌گری بی‌نصیب نیستم، خواهش میکنم در پاسخ به آن دلداریِ ریاکارانه‌ای سر ندهید. جناب، بگذارید اینطور برایتان بگویم که دست و دلم به هیچکار نمیرود، در دیرترین حالت فردا باید وسایلم را جمع کرده و راهی میشدم، اما یک زیر پیراهنی ناقابل هم در چمدان جای ندادم، چه برسد به کارتون‌های خالی که اینجا متفرق شده‌اند. از درد بلاتکلیفی گفتید، دردی که فعلا دامن گیر من هم هست، حوصله‌ام را سر میبرد و در دل تمنا میکنم که کاش تمام این ماجرا‌ها اقلکم چند ماهی به تاخیر می‌افتادند، با وقوف به اینکه چند ماه بعد هم همین داستان خواهد بود. دیشب که پیش از خواب جمله‌ها و ماجراهایی که قصد نوشتنش را داشتم در سر مرور کردم، دریافتم که یونیک بودن ارتباط من با شما این است که یحتمل از ماجرا‌های گل‌درشت زندگی‌ام مفروضات اندکی دارید، اما متقابلا میدانید چه شب‌هایی سراغ گوش کردن مناجات سحر ذبیحی‌پور خواهم رفت، که خود میدانم به مراتب اساسی‌تر است؛ اگرچه حال، قصد دارم تلویحا یکی را برایتان بگویم. جناب تعداد انسان‌هایی که دل خوشی از من ندارند معدود نیست، چند روز پیش هم یکیشان شبیه به موجودی زهرپالای، زهرش را در اولین موقعیت به بنده پاشید، طبق معمول چیزی نگفتم و رفتم، البته سر همین چیز نگفتن هم از عده‌ای سرزنش شنیدم که فاقد اهمیت است، اما در همان زمان خاطر گفتارِ مونتینی از خشم افتادم، او میگفت: با فرو خوردن خشم آن را به جسممان متوجه می‌نماییم؛ و به ما توصیه میکرد که یک سیلی در گوش طرف بخوابانیم تا اینکه بخواهیم تنها در جهت حفظ ظاهر حکیمانه کاری را پیش ببریم. پس بهتر است احساسات خود را بروز دهید تا اینکه هزینه‌ی بیشتری متقبل شوید.(من هم نقل به مضمون کردم!) به هر جهت آن روز‌ هم گذشت و از خوش‌دلی بعضی از دوستانم شرمنده شدم. جناب میدانید مکانیزمِ دفاعی‌ام در شرایطی که حال خوشی ندارم، راندن باقی از خودم هست، چرا که همواره دشوارترین کار، روشن‌سازیِ این حال بد برای دیگران است، گویی پیش گرفتن این شیوه بیشتر ناشی از نشان دادن ضعف است، البته که یقینا در اشتباهم. بله عزیزم حرف متین است و گفتن و اعترافش به مراتب آسان‌تر. اما وقتی به ورطه‌ی عمل میرسد، از توانم خارج میشود و نمیتوانم انتظار باقی را برآورده سازم. چندی‌ست که فکر کردن به گذشته را پشتِ گوش می‌اندازم و بیشتر در فکر رفتن‌ و غمِ فقدانش‌ هستم؛ دیشب اما به یادآوری گذشته مشغول بودم و شگفتم آمد که در این راهی که پیش گرفته‌ام، هر تک گامم چه قدر آگاهانه بوده است. اما حال به این گرفتاری دچار شدم و شبیه کودکی‌ام که پا به دام گذاشته است و منجی‌اش تنها دست روی دست گذاشتن است. چند شب پیش داشتم_طبق معمولِ فیلم دیدن با امیرحسین یک فیلم مبتذل میدیدم_البته که اینطور فیلم دیدن با او را پذیرفتم و دوست دارم، همچنین که برای مدت مدیدی میشود آخرین فیلمی که باهم دیدیم. خاطرتان هست گفتم یک روز که میخواست آفت‌های دهانش را رب انار-مالی کند، هندزفری‌ام را به هلاکت رساند و در پیرو-‌اش هم گوشزد کردم که شاید همان بهتر بود که دی ماه سال پیش میمرد، بعد هم بحثی پیش آمد و چند هفته‌ای با دلخوری جدا ماندیم، پریشب اما آمد در خانه به دنبال پدرم، گفتم نیست، یک هدیه‌ای داد به دستم و گفت: ببخشید دیر شد، خواستم قبل رفتن‌ به دستت برسه. تشکر کردم بغلش کردم و رفت. امشب هم در حین فیلم دیدن پیامتان را روی گوشی دیدم و صبر کردم تا فیلم تمام شود، پیام در رابطه با آخرین موسیقی پلی‌لیست بود، گفته بودید: نوستالژی‌ست و یک همخوانی با رفتن‌ام دارد. گوش کردم و غم گرفتم. حالا هرچند من از گرانمایه بودن پلی‌لیست برایتان بگویم کم است، پیش‌تر گفته بودم: گاهی اوقات، گاهی اوقات، بهم یه حس بکر و تازه‌ای میده که کم پیش میاد تجربه‌اش کنم. پلی‌لیست خیلی “از شماست” و این شخصی‌سازی برآمده از آن به دلم مینشیند. خلاصه‌ که آری، «عزم سفر کرده‌ام، به راه دوری میروم که افسرده‌شم.» راسی جناب نمیدانید که چقدر دلم میخواست پیش از رفتن کتاب را به دستتان برسانم، انگار امانتی‌ست که روی دلم سنگینی میکند. مخلص شما، نگین. پ.ن: برای اینکه دوباره متهم به تو-ذوق-زنی‌ام نکنید، من هم اینطور به اتمام میرسانم‌اش، “دوست، دوست، دوست، فرانسوا تروفو.”

نگین عزیز، اول از همه میخواهم این را روشن کنم که میدانم با مناسبات نامه نگاری آنچنان دل خوشی نداری، ترجیح میدهی  خودت برای خودت نامه بنویسی تا به گونه ای هم مورخ خودت باشی و هم درونیاتت را با زبان نامه بیان کنی. اما این را در نظر داشته باش که من به چند دلیل مختلف برایت نامه مینویسم و تا حد خوبی، حداقل خودم را مجاب میکنم که انسان باملاحظه ای هستم. (زیرا به قول خودت نامه نگاری کمی "خایمال مابانه" است و امروزه بیشتر یک امر سانتی مانتال است تا یک شکلی از ارتباط، اما حداقل این حق را به من بده که بخواهم آن را امتحان کنم.) : اول اینکه هیچگونه انتظار پاسخ از تو نخواهم داشت. نمیخواهم فکر کنی که لازم است تا در نامه نگاری منفعل نباشی و حتی وقتی نامه ی بد و دگمی مینویسم مجبور باشی جواب آن را بدهی. برای من فقط این مهم است که تو نامه را بخوانی و میدانم که این کار را خواهی کرد. نه به این دلیل که تو، تویی، بلکه هرکس دیگری هرچقدر هم که نامه ی افتضاحی به دستش برسد کنجکاوی اش نمیگذارد تا آن را نادیده بگیرد. برای حقانیت حرفم میتوانی بنگری به خیل عظیمی از برنامه های نامه نگاری که تولید شده اند. دوم آنکه نامه نوشتن برای من تمرینی است تا بتوانم خودم را با همین ابزار زبان بیان کنم. این حقیقت که ظرفیت زبانی من بسیار محدود است و به درک من از "آن چه که هست" ضربه زده را پذیرفته ام و حالا در تلاشم تا بیشتر بنویسم. و برای تو مینویسم چرا که خودم را بتوانم ملزم کنم که به نوشتن وفادار بمانم و میدانم تو آنها را صادقانه خواهی خواند چون هم زندگی ات به آن وابسته نیست هم در دسته ی مردمانی قرار میگیری که این حرف شهیدثالث را نفی میکنند : "امروزه آدم نمیتواند پیش کسی گریه کند و بعد مطمئن باشد که طرف پشت سرش او را به مسخره نمیگیرد" (به حافظه ام تکیه کردم، ممکن است کاملا پرت باشد.) اوضاع اینجا برایم به طرز کسالت باری افتضاح پیش میرود. عجیب است که در من دو میل متفاوت و کاملا جدا از هم وجود دارند. یکی میل به ویرانگری و آشوب تمام است تا تمام ارتباطاتم و تمام عایدات و عادات و انتظارات را یکجا ببلعم و وحشیانه آنها را در صورت بقیه تف کنم تا خالی شوم، دیگر اینکه میل دارم به یک زندگی ماشینی، مانند یک زیستِ واقعا "کنکوری" نائل شوم. شخصیت ویرانگرم توجهی ندارد که چه چیز در نهایت باقی خواهد ماند و شخصیت فرمانبردارم توجهی ندارد که چه چیز از دست خواهد رفت. اوایل گفته بودم که بلاتکلیفی احساس بدیست و حالا میخواهم دوباره حرفم را تکرار کنم. چه بسا امروز از آن زمان هم بیشتر بلاتکلیفم.  با این اوضاع وضعیت خانه هم به هم ریخته و آرزو میکردم که کاش حداقل حکومت نظامی در اینجا برقرار بود. منظورم این است نوعی از اجبار و نسلط در اینجا وجود دارد که خودش را در میان نگاه ها و کلمات پنهان میکند. اگر عریان بود آدم خود را در میدان این زور احساس میکرد و لااقل به طور کامل خورد میشد. اما اینگونه بدان میماند که در تاریکی روی زمینی پر از مین راه بروی. مهم نیست چه وقتی، مهم نیست پایت را کجا بگذاری، بالاخره یکجا با انفجار روبرو میشوی و کاری هم نمیتوانی با آن بکنی. فقط سکوت است و سر را در فاصله دو شانه پنهان کردن. قرار گرفتن در مقابل یک چیز بزرگ انرژی میگیرد. و این چیز بزرگ به معنی خوبِ آن نیست، به معنی چیزِ بزرگیست در خود خسران دارد. باید چیزی از دست برود تا تو کاملا از آن بگذری و اگر به آن بی توجه باشی، سایه اش بیشتر زندگیت را در برمیگیرد. احساس میکنم که همه ما در مقابل یک چیز بزرگ قرار گرفته ایم. نه فقط در مورد من که کنکور و متعلقاتش (چون واضح است که کنکور آنقدر مسئله مهمی نیست که بخواهیم برایش فلسفه بافی کنیم.) بلکه انگار همه دارند آن را تجربه میکنند. تجربه به حفاری در لایه های مدفون راز های زندگی میماند و در مقطعی از تغییر انگار حفر عمیقی صورت میگیرد. نمیتوانم تمام و کمال منظورم را بیان کنم اما واقعا احساس میکنم که گذر عظیمی باید از این میان رخ بدهد. خواه تغییر آن در مقابل رنج آور ترین و ملال ترین سال تحصیلی باشد، یا رفتن به دانشگاه، یا جنگ های خاورمیانه، یا هجوم به سمت آزادی خواهان روژآوا یا زلزله در یکی از تحقیرکننده ترین نقاط تمدن انسانی، هرات. اگر خوب نگاه کنی، میبینی که همه مان در مقابل یک چیز عظیم در زندگی هستیم، و نمیدانیم جان سالم به در میبریم یا نه. نامه را در همینجا تمام میکنم. علیرغم اینکه دلم میخواهد هروقت دیدمت دلیل غمگین بودنت وقتی به خواسته منطقی ات که (…) بود رسیدی را بپرسم. ارداتمند شما، (…). بیست و یکم مهر سال دو پ.ن : من از نامه نگاری واقعا چیزی نمیدانم و کتاب خیلی نخوانده ام. دیده بودم که تروفو برای دوست دوران بچگی اش اینطور نامه را تمام میکرد : "دوست، دوست، دوست، فرانسوا تروفو." نمیدانم خوشت میاید یا نه، برای همین به این عرض ارادت خشک راضی ام.

ـ شمع را با انگشتهاش خاموش کرد ، پرسید نمیخاین با من برقصين ـ سرش را تکیه داده بود به سینه ام و چشمهاش را بسته بود و دیگر در حال رقصیدن با من نبود، با اینحال سرم را آهسته آوردم نزدیکش ، زیر گوشش را بوسیدم ، بعد که صورتش را برگرداند طرفم و چشمهاش را نیمه باز کرد خاستم لبهاش را ببوسم اما آرام صورتش را برگرداند ، چشمهاش را کاملن باز کرد و من که به هیجان آمده بودم، ایستادم ازش جدا شدم و آمدیم نشستیم و من کبریت را از روی میز برداشتم شمع را روشن کردم - { داستانِ اردیبهشت چهل و شش از شمیم بهار } تابستان ۱۳۴۶

photo content