en
Feedback
420
Subscribers
No data24 hours
-37 days
+430 days
Posts Archive
‌ ‌ ‌‌‌ ‌ چرا لازانیا رو نذاشتی!

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ https://t.me/LunaticBrainDamage/2919 لازانیا.

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ خاطر یک روز نوشتِ مربوط به روزهای اخیر افتادم: می‌دانستم که در زندگی نمی‌توانم راکد بمانم و آنچه مرا به غایت زنده نگاه می‌دارد،حرکت و سیلان است. و دور شدن،وای از فرار کردن و دور شدن. هرگز باور نمی‌کردم حرکات رویاگونِ اتومبیل تا این اندازه مایه‌ی سستی و رخوت را فراهم می‌کند.آنچنان از دیدن مینی‌بوس های لکنته، شادمانیِ عجیبی را حس کردم که در مخیله‌ام نمی‌گنجید. من‌باب دیدن برایتان گفته بودم. دیدن! از بخت خوب‌مان دور از شهر و هیاهو هستم،هوای آلوده‌ی اصفهان مرا پس زد و سرانجام می‌شود نفس کشید.حالا که می‌توان نفس کشید و عفونت های چرکین را دور انداختم،می‌بینم،می‌شنوم.

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ گفت‌و‌گو با معشوقم.میتونه از سخن گفتن باشه تا نگاه کردن و لمس و عشق بازی.سخن از روزمرگی و غذا گرفته تا محبت‌کلامی و ورود به عمیق ترین لایه‌های ذهن‌هم‌دیگه.هیچ لذتی با این برابری نمیکنه.یادگرفتن و فهمیدن باهم،و فهمیدن هم،در عین معاشقه.

Repost from N/a
https://t.me/LunaticBrainDamage/2919 جالب بود؛ زندگی توی فیلمای اریک رومر. گمونم دلم میخواد مدت‌ها توی یه فضای بدون تلاطم و دویدن باشم. غیر از این خیلی خیلی لذت می‌بردم اگر توی فیلم "A man and a woman" جای یکی از کارکترها بودم و لحظه‌ای اون عشقِ هرچند غیرممکن یا هر اسم دیگه‌ای که روش گذاشته میشه رو تجربه کنم.

این توصیفات من رو خاطر فیلم آخر وندرز میندازه.

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ مسئله‌ی قبل از تجربیدن زندگی،این‌است که خواهان آن باشی یا نه؛که اگر نباشی، همه چیز در نظرت مرگ‌آلود می‌ماند.با همه‌ی اینها،آدم هایی‌ که در بحبوحه‌ی اوقات تلخ "هم"می‌توانند چیزی برای یک لبخند یا اقل‌کم_نیشخند بیابند،آدم هایی که دیوانه زیست می‌کنند،کودک هستند،سرشان را از پنجره بیرون به در می‌آرند و فریاد می‌زنند،آدم هایی که در گیر و دار اما و اگر نیستند،آدم هایی که شعر می‌خوانند و رها می‌شوند،آدم هایی که صبح ها نان و پنیر و چایی شیرین تناول می‌کنند،این ها همه موجب می‌شوند که لحظه‌ای کمتر از همیشه احساس مرگ کنی؛و بخواهی اندکی، اندکی مانند آنها،زیست کنی.

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ تو

وجدان معذب شما رو پیر نمیکنه؟

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ غیبت

بله، میازاکی در نظرم مربوط و زنده اومد! اگر طبیعت‌گردی بهتون لذت میده خوندن “ولگردهای دارما”، و در کل کرواک رو در دستور کار قرار بدید.

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ نمیدونم سوال جالبیه اولین جوابی که به ذهنم رسید فیلمای میازاکی بودن حس زنده بودن میگیره آدم ازشون جز اون یکم توی خاطراتم مرور کردم دیدم هربار مسافرت طبیعت گردی سنگین انجام دادم بعدش همچین حسی داشتم اخیرا رانندگی پر سرعت توی جاده هم اضافه شده که خب کار خوبی نیست😂

چون درخواست شد، برخی رو تا مدتی داخل اینجا قرار میدم.

تجربیدَن چه کسانی/چه چیز‌هایی شما را جوان نگه میدارد؟ https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-272706-BwpHzyq

“امسال هم به رسم هرسال[؟]” پیش‌تر گفته بودم که این به خودی خود امر مورد انتظاری‌‌ست که گمان کنی سرانجام روزی از سال را برای “زاده شدن نطفه‌ای که تو باشی” برگزیده‌اند؛ البته که من[با اجازه‌یِ تقویم] گاهی اوقات این روز‌ها را عامدانه عقب-جلو میکنم، چرا که در اواخر “دی” زاده شدن، به معنای آن است که تا موعد پیش‌کسوتی آنطور که باید به شما رخصت فراغتِ تولد-گون داده نخواهد شد. امسال اما، زادروز به رسم هرسال پیش نرفت؛ شهر جدید، هم‌خونه‌‌ی جدید، آشنایان جدید، زندگی جدید و… همگی و همه مسبب آن میشود که آداب سنتی گذشته را به طور هشیارانه‌ای کنار بزنید و ببینید که شاید بهتر است لزوم عرفی هرسالِ تولدتان را گونه‌گون کرده و اجازه دهید خودش پیش رود. پس در وهله‌ی اول در آن روز و روز‌هایِ کمی بعدش، هیچکارِ گیتَوی(کلمه‌ی پیشنهادیِ آبادیسی یک دوست) نمی‌کنید. شب تولد با ربیعی بحثی در گرفت، و برایم آرزو کرد که سال‌های بعد زندگی‌ام، دیوانه‌ی زندگی کردن باشم، همان طور که کروآک داخل “در جاده” میگفت:«آدم‌های موردعلاقم کسایی هستن که دیوونه‌ی زندگی‌ان، دیوونه‌ی حرف زدن. در یک آن خوره‌ی همه چیز هستن و خمیازه نمیکشن.» پس در ادامه‌ی این حرف‌ها به این نتیجه رسیدیم که برای جوان ماندن باید کروآک خواند و رفته رفته این شبیه به بازی‌ای شد که “با تجربیدَن چه کسانی میتوان جوان ماند/شد؟” یک خواننده‌ای را گفتیم، و کارگردان هم شد لویی مال. در پیرو-اش ربیعی یک هدیه‌‌ی سرخوش کننده‌ی دیگر ارزانی داشت و از همان مصاحبه‌ی شانتال در سایت محسن آزرم(ویتاسکوپ) گفت، در نهایت هم با گوشه چشمی به مصاحبه، تعریف خود از جوانی را اینطور تبیین کرد که :«این جوانی یعنی پی کنجکاوی رفتن و شور چیز‌ها را حفظ کردن.» آن شب اما فکر میکردم که شاید نفس تمامی این بحث‌‌ها درباره‌ی “جوانی”، خود مفر یا حتی سلاحی‌ست برای سیاست‌زدایی خود برای خود، در روزی ویژه؛ و مجالی برای باورپذیری توفیرِ ماجراهایِ یک روتینِ غیر-روتین نمایِ تولدی. چند روز بعد اما گفتم آقا این‌ها درست، اما اینطور هم نمیشود، باید برخی از آداب را_اگر خوب بود_ نگه داشت، پس رفتم کتابی که از سر مودّت هرسال به خود هدیه میکنم را بگیرم، طبعا نوبت کروآک بود، اما ربیعی مخالفت شدیدی کرد، چرا؟ نمیدانم. گفتم بگذار “نوشتن، همین و تمام” دوراس را بخوانم، شاید در این دهه‌ی زندگی به این مهم دست یافتم و واقعا “همین و تمام” شد! اما از فکرش بازگشتم، چرا که شما نباید به عنوان هدیه‌ی‌ تولد به خود کتاب تئوریک پیشکش کنید، لیکن باید ضمیرتان را آزاد و مرخص بگذارید. پس از آن گفتم “جوانی” کنراد را بخوانم که به شکل تحت الفظی‌، با هدف از پیش تعیین شده همخوانی داشته باشد، اما در نهایت نشد، پس یک کتاب از باروزِ نسل بیتی انتخاب کردم و آمدم خانه، گذاشتم‌اش کنار، تا امروز که برگشتم و ستایش بسته‌ی “ایران کتاب” را آورد، گشودم-اش و جوان گشتم.

جایی برای رفتن وجود ندارد؛ یک سفر جاده‌ای از ناکجاآباد به ناکجاآباد، یا به قول سهروردی :«به جایی که نمیتوان انگشت اشارت‌اش کر
جایی برای رفتن وجود ندارد؛ یک سفر جاده‌ای از ناکجاآباد به ناکجاآباد، یا به قول سهروردی :«به جایی که نمیتوان انگشت اشارت‌اش کرد(نقلِ به مضمون)!» پس مسیری با موسیقی، اما بدون انحنای جاده‌ای و کش و قوس شخصیتی؛ هیچ مسلکی برای تعالی، فرار کردن یا حتی چیزی شبیه به “آزادی” وجود ندارد. شخصیت‌ها هم می‌آیند، همدیگر را لمس میکنند، اما بازمانده‌ای به جز “رها کردن” همدیگر برای عرضه ندارند، همگی همچون شخصیت اصلی داستان در احساساتی مهجور به سر میبرند و تنها، درد و غم است که می‌آفرینند. منتقدان هم چنین نظر عمیقا رانده‌شده‌ای را درباره‌ی “فیلمی که [تقریبا]هیچکس دوستش ندارد” داشتند. اما وینسنت گالو سه سال را صرف فیلم کرد، چرا که از نظرش: “At the time, it felt like the most important thing in the world.”