Jejune.
Open in Telegram
420
Subscribers
No data24 hours
-37 days
+430 days
Posts Archive
420
الان یکی رو جواب دادم، ولی خب چندان مشتاق دیدار دوباره نیستم.
ولی اگر کس دیگهای باشه، همون یزدانجو گمونم جوان خوبیه.(با توجه به یادداشت مترجمِ “صید ماهی…”)
420
پیشتر دربارهی جوانی فلانی نوشته بودم، ایشون یکی از افراده.
البته که بعد از مدتها باهاش دیداری تازه کردم، و خیلی از وضعیت بدحال شدم.
420
کلا فضا و حالت این قسمت شعر صالحی:
"از همهی اینها گذشته،بگو در آن دوردست گمشده آیا هنوز،کودکی،با دو چشم خیس و درشت،مرا مینگرد؟"
420
زیاد گفتم از چی سرخوش و جوان میشم، نمونهاش داخل همین پست هست،
“یزدانجو در مقدمهی کتاب بارت از این سخن میگوید که: در نهایتْ سرخوشی از هر بها و هر بهانهای بیرون خواهد زد(همچون تنی_مویی، بازویی، ساقی،…_ که در زیر جامهها نمیگنجد) هرچند سرکوب و توقیفی بر آنها اعمال شود. همچنین که این لذت را مفری برای گریز، یا توهمی از آزادی نمیداند، بلکه یک بازی، همراه با مخاطرات و مشقتهایش: یک چالش! البته که یزدانجو به این اشاره نمیکند که ما به یک بازیکن ورزیده هم نیاز داریم؛ بازیکنی سرگشته، سبُک، منگ و اغواشده که همچون یزدانجوها بگوید: گلشیری و هدایت چنان و چونان کردند، بعد نوشتن و من خواندم، منم چونان و چنین میکنم، مینویسم و میخوانم، سرخوشام من/جوانام من!”
420
زیاد گفتم از چی سرخوش و جوان میشم، نمونهاش داخل همین پست هست،
“یزدانجو در مقدمهی کتاب بارت از این سخن میگوید که: در نهایتْ سرخوشی از هر بها و هر بهانهای بیرون خواهد زد(همچون تنی_مویی، بازویی، ساقی،…_ که در زیر جامهها نمیگنجد) هرچند سرکوب و توقیفی بر آنها اعمال شود. همچنین که این لذت را مفری برای گریز، یا توهمی از آزادی نمیداند، بلکه یک بازی، همراه با مخاطرات و مشقتهایش: یک چالش! البته که یزدانجو به این اشاره نمیکند که ما به یک بازیکن ورزیده هم نیاز داریم؛ بازیکنی سرگشته، سبُک، منگ و اغواشده که همچون یزدانجوها بگوید: گلشیری و هدایت چنان و چونان کردند، بعد نوشتن و من خواندم، منم چونان و چنین میکنم، مینویسم و میخوانم، سرخوشام من/جوانام من!”
420
صدا کن مرا.
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن میروید.
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیشبینی نمیکرد.
و خاصیت عشق این است.
کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربکهای فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل میکنند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشیام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.
مرا گرم کن
(و یکبار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ،
اجاق شقایق مرا گرم کرد.)
در این کوچههایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت میترسم.
من از سطح سیمانی قرن میترسم.
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشتهای تو، بیدار خواهم شد.
و آن وقت
حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم، و افتاد.
حکایت کن از گونههایی که من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.
در آن گیروداری که چرخ زرهپوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.
و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش استوا گرم،
تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید.
