1 426
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+730 days
Posts Archive
1 426
سوال کننده :
سلام استاد یه سوال داشتم
نمیتونم تو مراقبه بشینم . بعد از چند لحظه نشستن حرکت انرژی رو حس میکنم یک حس مور مور زیر پوستم و منو اذیت میکنه نمیتونم در جام آرام بگیرم دلم میکشه بدنو حرکت بدم و نمیتونم آرام ادامه بدم
و این بیشتر در حالت دراز کشیده صورت میگیره و وقتی در حالت نشسته انجام بدم اینطور نمیشه اما حس میکنم در حالت دراز کشیده عمیقتر میرم اما وقتی اینطور میشه
نمیدونم چکار کنم با این حالت به همین دلیل خیلی وقتها از مراقبه و نشستن اجتناب میکنم و فقط به مشاهده گری اکتفا میکنم
اما بعضا دلم میخواد به مراقبه بشینم ولی بعدش این اتفاق میوفته.
پاسخ:
درود . برای مراقبه و نشستن در پوزیشن خاص خودت را مجبور نکن و با طبیعت احوالت پیش برو . گفتی با مشاهده حس خوبی داری همین را داشته باش و بگذار بدن و ذهنت خودش را آماده ی نشستن در سکوت کند . بیشتر سعی کن بازیگوشانه به موضوع نگاه کنی . مثل کسی که با ذهن و بدنش کمی شوخی دارد و یکهو به خودت شبیخون بزن و مثلا پنج دقیقه به بدنت دستور بده که بنشیند و چشمانش را ببندد و بگو که بعد از پنج دقیقه به هر شکلی که شده بلند خواهی شد و بدنت را به حال خودش میگذاری . خاطرت باشد که این اعمال را با همان حسِ شوخطبعانه انجام دهی. برای شروع از همین ۵ دقیقه ها آغاز کن و در طیِ روزها زمان را به دلخواه اضافه یا کم کن . بگذار نیروی مقاومتِ درونت گیج شود و حس کند تو انسانِ پیشبینی نشده ای هستی . کم کم قلقِ راه آمدن با خودت را به دست میگیری و مراقبه هایت بیشتر طعمِ استراحت و راحتی به خود میگیرد تا رفع تکلیفی اجباری .
کیو🤍
@Qiiyou
1 426
به شما میگویم، آزادی واقعی آزادی در درون است. آزادی بیرونی اگر ریشه در آزادی درون نداشته باشد، به اسارتی جدید تر تبدیل میشود.
انقلاب بیرون در مقایسه با انقلاب درون هیچ است. انقلاب بیرون فقط میتواند اصلاحاتی در امور بیرونی انسان انجام دهد. اما حقیقت این است که این یک انقلاب واقعی نخواهد بود.
زیرا تا وقتی انسان به آزادی و وارستگی درونی دست نیابد، آن آزادی که حاصل انقلاب های بیرونی است دیری نمی پاید و تبدیل به ضد خودش میشود و انسان مثل گذشته باقی میماند.
در انقلابهای بیرونی فقط دیوارهایی که او را فراگرفته است تغییر مییابد، (خر همان خر است و پالانش عوض میشود) زندان تغییر مییابد اما زندانی بدون هیچ تغییری همان زندانی سابق باقی میماند.
شاید در زندانی راحت تر و با امکانات بیشتر و مجهز به تلویزیون، زمین بازی و دیگر امکاناتی که در اختیار انسانهای آزاد قرار دارد، اما او هنوز در زندان است و آزادی ندارد.
انقلاب درونی است که آزادی واقعی می آورد و یگانه راه به ثمر نشاندن آن، آگاهی و مراقبه است. مراقبه یعنی بالا آوردن تمامی خرافات و باورهایی که به خوردت داده اند.
یعنی رها شدن از شرطی شدنها، خواهش های بی پایان ذهن و تعصبات کور. این انقلاب واقعی است. وقتی تو در درون خالی از عقاید موروثی ات شدی، وقتی ساکت و پاک باشی، انقلاب رخ داده است. خورشید طلوع کرده است.
آنگاه تو در نور و روشنایی آن زندگی خواهی کرد. در چنین وضعیتی اگر حتی در جامعه ای تاریک و بدبخت هم زندگی کنی، آنگاه برای نخستین بار با طعم آزادی و زندگی حقیقی آشنا میشوی.
اوشو
@Qiiyou
1 426
👤: درود استاد
متوجه شدم دنیایی که می بینم نه آن چیزی است که هست بلکه فراتر از شناخت ذهنیاتم ست.
آن روز که درختان می رقصیدند و خورشید، عشق بود و میوه ها در سرور و شادی و رود زنده و جملگی در جشن و جسمم در لرزش و خنده.
چه شد که دوام آن روز شیرین که از غم ذهن رسته بودم، کوتاه بود؟ و حسرت دیدار با طبیعت چنان که هست نه چنان که فکر می کنم، اندوهی ماندگار شد؟
اما هنوز نفهمیدم که ذهن، ادراکات بیشمار از خودم هست!
ذهن برای من هنوز دشمن است که نمی گذارد از دنیا فراتر روم و دست و پایم را می گیرد.
چطور از تضاد با ذهن بیرون بیایم؟چطور عاشق ذهن شوم؟
درود ، تو ذهن را به مثابه چیزی برای تحقیق ندیده ای بلکه از آن هزارتویی برای جستجو ساختی و خود را در پیچ و تاب آن گم کردی و پس از آن دوستی ات به دشمنی بدل شد . دوستی یک مقام است و هنگامی سر میرسد که تو در جایگاهِ ذاتی ات یعنی معصومیت نشسته باشی . منزلگاهی با نامِ سکوت . و از آنجا نه تنها درختان و رود ها ، که هر ذره ای در تناسب با تو میرقصد . مثالِ شرایطِ تو مانندِ این است که در زمستانی سرد خانه ی گرمت را ترک کرده و پوششی نازک بر تن کنی و آنگاه طبیعی ترین واکنشت این میشود که با سرما دشمن شوی . چون بجای شاهدِ رقص شدن درگیرِ تهدید شدن توسطِ آنی . پس ابتدا خانه و پوششِ ذاتی ات را که کمالِ مشاهده است درست انتخاب کن . آنوقت تهدید نیز از میان میرود . چون کمال تهدید پذیر نیست . سپس حتی نیاز به دوستی هم نیست زیرا با رفتنِ دشمنی دوستی نیز معنایش را از دست میدهد. آنگاه تنها نظاره ای خاموش، ماجرا را همراهی میکند و در غیابِ ترس کیست که بپرسد عشق چیست !
کیو🤍
@Qiiyou
1 426
با چرخیدن سال، آدمها شروع میکنند به حرف زدن دربارهٔ هدفها، نیتهای تازه، مسیرهای جدید. نسخهای بهتر از «من» که انگار جایی جلوتر منتظر است. این نه اشکالی دارد و نه درست است؛ این هم بخشی از رؤیاست و این احساس را ایجاد میکند که زندگی «در حال رفتن به جایی» است، نه ایستادن در هیچکجا. برای خیلیها هدف همان چیزی است که داستان را زنده نگه میدارد و خط پایان مدام جابهجا میشود.
اما بیایید لحظهای مکث کنیم و فکر کنیم: اصلاً هدف چیست؟ هدف همیشه در آینده زندگی میکند، و آینده هیچوقت نرسیده؛ حتی یک بار هم نه. آینده فقط بهصورت یک فکر، همین حالا، ظاهر میشود. پس در تعقیب هدف، زندگی تبدیل میشود به یک شتاب دائمی بهسوی لحظهای خیالی که هرگز واقعاً از راه نمیرسد. و در این شتاب، یک چیز ساده از دست میرود: این پیشاپیش، «آن» است.
این لحظه قرار نیست به زندگیِ پُرتر و کاملتری منتهی شود؛ خودش زندگی است. یو.جی گفته است: خودِ هدف دروغ است. نه دروغ اخلاقی، بلکه در این معنا که اساساً چیزی کم نیست. چیزی نیست که منتظر بهدستآمدن باشد. هیچ خط پایانی وجود ندارد که آنجا زندگی بالاخره کامل و تمام شود.
طنز ماجرا این است که جستوجوی معنا، هدف و رضایت، اغلب یک مقاومتِ آرام در برابر چیزی است که همین حالا وجود دارد. هدف وعدهٔ رهایی از «اکنون» را میدهد، در حالیکه تنها جایی که هر اتفاقی میافتد همین اکنون است.
میگویند زندگی بدون هدف، پوچ و کسلکننده و بیمعنا میشود. و در درونِ رؤیا، این حس واقعی به نظر میرسد. هدفها به داستان شکل میدهند، به شخصیت انگیزه میدهند، دلیلی میشوند برای بیدار شدن و ادامه دادن. رؤیا به جهت نیاز دارد.
اما زیر همهٔ اینها، خودِ زندگی منتظر بهتر شدن نیست. تلاش نمیکند به جای بهتری برسد. در آنچه هست، نوعی خنثی بودن عمیق وجود دارد. حضوری که از آن حرف میزنند چیزی نیست که تمرینش کنی یا به آن برسی؛ فقط چیزی است که وقتی تعقیب برای لحظهای -حتی کوتاه- شل میشود، باقی میماند. نه بهعنوان یک دستاورد یا حالت خاص، بلکه بهعنوان واقعیتی بدیهی: اینکه فقط "این" است؛ که به شکل فکرهایی دربارهٔ سال بعد، هدفهای بعدی و نسخههای بعدیِ خود ظاهر میشود.
شاید پایان سال اصلاً به یک تصمیم تازه نیاز نداشته باشد. شاید کافی باشد ببینیم چهقدر انرژی صرفِ تبدیل شدن به کسی دیگر، در جایی دیگر و در زمانی بعدتر میشود؛ و چهقدر کم به زندگیای توجه میشود که همین حالا نفس میکشد، حس میکند و بدون اجازه گرفتن، همینجاست. زندگیای که هم ساکن است و هم کاملاً زنده؛ جایی نمیرود.
اره_پارک
@Qiiyou
1 426
در ابتدا فکر میکنی که داری دنیا را میبینی . کمی بعد متوجه میشوی که درواقع داری به ذهنت نگاه میکنی و دنیایی که به صورتِ شناخت دریافتش میکنی ذهنِ خودت است . کمی بعدتر میفهمی چیزی که در واقع به آن ذهن میگویی ادراکِ تو از خودت است و ذهنِ تو زوایای بیشماری از ادراکِ خودِ توست . در اینجا با این تشخیص دست از دشمنی و تضاد با ذهن برگرفته میشود و توجه در وحدتِ وجود آرام میگیرد .
کیو💜
@Qiiyou
1 426
مسیر آگاهی همواره با یک پرسش آغاز میشود.
پرسشی که انسان را به هزارتوی ماتریکس و سرگردانی میکشاند.
اگر تاب بیاوری، به درک و فهمی ژرفتر از هستی، از وجود خویش و جهان دست مییابی،
و اگر رها نکنی، سرانجام این راه به رهایی ختم میشود.
ذهن ما به دوگانگی و نگاه خطی خو گرفته است.
آنچه آن را «علت و معلول» مینامیم، در لایههای ژرفتر جهان، زنجیرهای بیپایان است.
هر علتی خود معلولِ علتی دیگر است و این روایت بیوقفه ادامه مییابد،
تا آنجا که ذهن فرسوده میشود.
اگر تنها درون این چرخه بمانی،
هرگز به «ریشه» نخواهی رسید؛
تنها میان علتها در گردش خواهی بود
اما خستگی همان دیدنِ چرخه ی فرسودگیست . تشخیصِ این بازی میانِ علت و معلول که همان بازیِ قطبیت هاست ما را به ریشه میبرد .
@Qiiyou
1 426
«این تکنیک، شکارِ فکر نیست؛ ردیابیِ کسیست که فکر میکند.»
سؤالی که در این تکنیکِ عملی مدام پرسیده میشود و پاشنه ی آشیلِ تکنیک است درواقع هدایتِ توجهِ ناظر به دنبال کردنِ ( من ) در افکار و احوال و عمل است . تکنیک درواقع از ما میخواهد که بجای گیر افتادن در محتوای افکار و به دنبالِ فکرها دویدن ، فکرکننده را گیر بیاندازیم و آن را تا سرچشمه پیگیری کنیم . پس این تکنیک ، پرسیدنِ سؤالی ذهنی از خودِ ذهن نیست که مدام آن را در درون تکرار کنیم . بلکه تیز و قبراق نگه داشتنِ توجه یا شاهد ، بر ماجراست . یک نوع توبه یا بازگشتِ مداوم و مدام به عامل یا فکرکننده ایست که به دلیلِ غفلت در افکارمان شکل میگیرد . وقتی توجه را مدام به سوی این فکر از کجا برخاسته و برای چه کسی برخاسته سوق دهیم ، جرقه ای از تشخیص در ما زده خواهد شد و متوجه میشویم به چه شکل در دامی که خودمان برای خودمان میسازیم گیر میفتیم . همچنان هزار و یک راهکار و تشخیصِ ریز و درشتِ دیگر نیز به سویمان سرازیر میشود که گویی همگیِ شان در پشتِ من کیستم گیر افتاده و در انتظارِ زمانِ بیانِ خود بودند .
نکته ی ظریفی که در این تکنیک باید تمرین شود تربیت کردنِ توجه است . توجه باید آسوده به خدمت گرفته شود . توجه باید کنار کشیده و صبور و صادقانه بدونِ گیر کردن در لای افکار ، شاهدِ ماجرا باشد .
کیو🤍
@Qiiyou
1 426
بینقصی یعنی
بهترین کار را
در هر عمل
و هر لحظه انجام دادن،
بدون رفتار خسیسانه
یا سهلانگاری.
دون_خوان_ماتوس
برای بی عیب و نقصی باید در مقامِ معصومیت یا قلب حاضر باشیم . ما نمیتوانیم تکتکِ اقدامات و گامهایمان را در برکه ی تفکر و تفسیر فرو ببریم و همزمان با ورودی ها و دریافتهای فوری و آنیِ زندگی نیز کوک باشیم و از سرعتِ جاری در رخدادها جا نمانیم . بنابراین جنسِ عملِ بی عیب و نقص باید دریافت و اقدامی بیواسطه باشد تا لحظه به لحظه بتوانیم با ورودی و خروجیِ رخدادها تنظیم باشیم و انضباط و سرعتِ عملمان در هر قدم محفوظ بماند . تنها کیفیتی که میتواند چنین وضعیتی را ایجاد کند مقامِ نظاره است که در آن عمل از اراده ی حضور برمیخیزد و انضباط و وقت شناسی ، تمامِ موقعیت را پوشش میدهد و خِرَد در صرفِ انرژی دخیل است و عمل در آزادیِ کامل با اقتدار همگام است .
کیو🤍
@Qiiyou
1 426
می پنداشتم که این منم که یادِ او میکنم ،
حال آنکه او بود که قبل از یاد کردِ من،
یادِ من میکرد.
میپنداشتم که من در طلب اویم ،
حال آنکه او در طلبِ من بود
پیش از طلبِ من.
میپنداشتم که من او را میشناسم
حال آنکه او بود که مرا میشناخت
از آن پیشتر که من او را بشناسم.
میپنداشتم که من او را دوست میدارم
حال آنکه او بود که مرا دوست میداشت
پیش از آن که من او را دوست بدارم.
بایزید_بسطامی
@Qiiyou
